این مطلب برداشتی هست از کتاب Method Acting and Its Discontents اثر شانی انلو که درمورد بازیگری متد و تاثیری که در فرهنگ آمریکایی داشته صحبت میکنه.

از جمله اصطلاحاتی که توی این کتاب ازش استفاده شده، گروپ تئاتر و تئاتر گیلد هست که در اینجا، توضیحاتی درمورد ریشه ی این اصطلاحات، ارائه میشه. 


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

تئاتر گیلد، اشاره به سازمانی داره که در دهه های 1920 و 30 در نیویورک، نمایشنامه های معتبر رو برای مخاطب طبقه ی متوسط اجرا میکرد. 
گروپ تئاتر، در تاریخ آمریکا، اشاره به یک جنبش خاص داره که با هدف خلق تئاتری اجتماعی، طبیعتگرا و ضدتجاری درست شد و پایه گذار بازیگری متد در آمریکا شد. 
اگر سریال د گیلدید ایج رو دیده باشید، صحنه هایی داره که به شکل استعاری یا مستقیم، به اتفاقات مرتبط با این گروه ها اشاره میکنه. 
تضادی که بین گروپ تئاتر و تئاتر گیلد وجود داشته رو میشه در این سریال، به شکل جامع تری مشاهده کرد که بین خانواده های سنتی و تازه وارد های سرمایه داری، اتفاق میوفته. 
این تضاد، تصویری از مبارزه ی فرهنگی بین هنر اصیل و نمایش تجملیه. مثلا در فصل دو، برتا سعی میکنه سلطه ی آکادمی موسیقی رو بشکنه و متروپولیتن اپرا رو حمایت میکنه که شبیه تلاش گروپ تئاتر برای شکستن سلطه ی تجاری و خلق تئاتر اجتماعیه. 
نویسنده در ادامه ی کتاب، درمورد پررنگ شدن نقش نویسنده ها با پررنگ شدن بازیگری متد صحبت میکنه و عقیده داره که بازیگری متد، ادامه ی همون دغدغه های رمان نویسا درباره ی انسجام روانی شخصیت بود. این یعنی بازیگر، مثل نویسنده عمل میکنه و شدیدا درگیر شخصیتی میشه که قراره بازیش کنه.

نویسنده خودش رو نه بازیگر، بلکه خواننده ی ردپای متد در متن ها معرفی میکنه و عقیده داره که این نوع خوانش، اجرا رو نه به عنوان چیزی گذرا، بلکه به عنوان متن زنده میبینه.

در ادامه، درمورد تمرین حافظه ی احساسی از استراسبرگ صحبت میشه. 
در این تمرین، بازیگر، خاطرات حسی خودش رو بیان میکنه و این بیان، میتونه در قالب استفاده از اصوات، تصاویر و کوچکترین رفتارها هم بروز پیدا کنه. 
در ادامه، به جای روایت، وارد زیستن دوباره ی اون تجربه ی بخصوص میشه که با بدن، احساس و سکوت، اتفاق میوفته. این تمرین، خودش تبدیل به متن اجرایی میشه که ساختار نمایشنامه رو هم تعریف میکنه و هم زیر سوال میبره. 
لی استراسبرگ بیشتر معلم بود تا کارگردان و تمرکزش روی فعال سازی احساسات بازیگر بود، نه ساختن یک کل دراماتیک منسجم. استراسبرگ به شکست در بیان و نمایش روانی علاقه داشت، چیزی که منتقدهایی مثل کالین کانسل، اون رو منطق شکست روانی میدونن. استفاده از خاطرات و احساسات شخصی بازیگر، به ظاهر هویت فردی رو به عنوان حقیقت درونی تثبیت میکنه اما این کار میتونه برعکس عمل کنه و به جای تثبیت هویت، نوعی گشودگی روانی و تقلید بنیاد ایجاد کنه. متد اکتینگ میتونه هم نشونه ی خود اصیل باشه و هم تصویری از گشودگی روانی بی انتها. 
کتاب Performing Women از گیبسون سیما نشون میده که متن نمایشی فقط محصول نمایشنامه نویس نیست بلکه بازیگران زن با اجراهایی که در لحظه دارن، متن رو تغییر میدن و نوعی درهم تنیدگی پیچیده بین متن مردسالار و حرکت های فمینیستی درست میکنن.

متد اکتیک میتونه مرز بین بدن ها و احساسات مجاز رو از بین ببره. در تعریف متد اکتینگ، بازیگر باید تا حد ممکن با نقش همزادپنداری کنه. این مفهوم در روانکاوی فروید هم کلیدیه اما برای تعریف دقیق، مبهم و دشواره. نکته ی مهم اینه که فروید شناخت رو اساسا نمایشی میدونست، یعنی نوعی اجرای روانی به حساب میاد. 
متد اکتینگ نه فقط تکنیک بازیگری، بلکه میدان برخورد بین جنسیت، میل، و نظریه های روانکاوی هست. بازیگرهای زن در آثار مردان مشهور، با اجراهاشون مرزهای عاطفی و هویتی رو جابجا میکنن. 


در فصل چهارم کتاب تعبیر خواب، فروید توضیح میده که بیماران هیستریک با شناخت یا Identification میتونن تجربه های بقیه رو در علائم خودشون بیان کنن و انگار نقش های مختلف رو در یک درام بازی میکنن. 
این شناخت نوعی تملک به حساب میاد و صرفا تقلید نیست. یعنی فرد علائم دیگه ای رو به خودش میگیره و اجرا میکنه. 
تفاوت تقلید و تملک شبیه تفاوت بین بازیگری قرن نوزدهم یعنی تقلید بیرونی و بازیگری استانیسلاوسکی (درونی سازی و تملک) هست. 
به این ترتیب، شناخت نه فقط یک مفهوم روانکاوی، بلکه مکانیزم یک نوع بازیگری مدرنیستی به حساب میاد. 
خیلی از منتقدهای متد اکتنیگ اون رو به هیستری تشبیه کردن چون بازیگر با استفاده از خاطرات و احساسات شخصی، هویت های مختلف رو به خودش میگیره. این فرآیند نشون میده که ساختن هویت فردی در متد اکتینگ همیشه پایدار نیست و میتونه دچار فروپاشی بشه. 
شناخت همزمان، هویت رو میسازه و اون رو از بین میبره چون شناخت میتونه تغییر کنه، برعکس بشه، ناپدید بشه و دوباره ظاهر بشه. هویت همیشه بی ثبات و آماده ی تغییر رادیکاله. 
متد اکتینگ فقط یک هویت پایدار تولید نمیکنه بلکه فرآیند شناختی که در این روش وجود داره، همزمان هویت رو ایجاد میکنه و از بین میبره. بازیگر در این روش نه فقط یک خود اصیل رو نشون میده بلکه وارد فضایی میشه که هویت دائما در حال لغزش و تغییره. 
وقتی یک نفر واکنش های هیجانی یا جسمی شدید و نامتناسب با موقعیت نشون میده، اصطلاحا میگن رفتار هیستریک نشون میده. این یک اصطلاح قدیمی در روانپزشکی به حساب میاد که امروز بیشتر با عنوان اختلال تبدیلی یا رفتارهای ناشی از فشار روانی شناخته میشه. 
واژه ی هیستری از یونان باستان میاد و درابتدا به رحم سرگردان نسبت داده میشد. اون زمان فکر میکردن مشکلات روانی زنان به خاطر حرکت رحم در بدنه. 
در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، هیستری به مجموعه ای از علائم روانی و جسمی گفته میشد که منشا زیستی مشخصی نداشتن، مثل فلج ناگهانی، لرزش یا دردهایی که علت پزشکی نداشتن. 
امروز اصطلاح هیستریک کمتر در روانپزشکی رسمی استفاده میشه و به جاش از اصطلاحاتی مثل اختلال تبدیلی، یا اختلالات سایکوسوماتیک استفاده میکنن. این اختلالها معمولا ناشی از استرس، اضطراب یا فشار روانی هستن. 
ازجمله ویژگی های این وضعیت، بروز احساسات شدید و غیر قابل کنترل مثل گریه، خنده یا عصبانیت افراطیه. علائم جسمی بدون علت پزشکی مشخص مثل درد یا ضعف عضلانی رو شاهد هستیم و واکنش هایی که با موقعیت تناسب ندارن و ممکنه برای فرد یا اطرافیان آزاردهنده باشن رایجه. 
امروزه کلمه ی هیستریک بیشتر به عنوان یک برچسب تاریخی یا در زبان روزمره برای توصیف رفتارهای افراطی استفاده میشه و یک تشخیص رسمی پزشکی نیست.

روان ناپایدار و چندپاره 
روان در متد اکتینگ نه یک هویت پایدار، بلکه مجموعه ای از شناخت های لغزنده و متغیره. این نگاه با نظریه ی معاصر عاطفه یا اصطلاحا Affect Theory هماهنگه. 
افکت بیشتر به انرژی و شدت های بدنی و روانی اشاره داره درحالیکه ایموشن همون افکته وقتی که در قالب های اجتماعی و فرهنگی نامگذاری و سازماندهی میشه. 
استراسبرگ بیشتر از کلمه ی ایموشن استفاده میکرد چون براش کاربردی تر و فلسفی تر بود. 
احساسات کار میکنن و افراد رو با جوامع و فضاهای اجتماعی پیوند میدن. احساسات در یک بدن یا شیء ثابت نمیمونن بلکه در میدان اجتماعی و روانی گردش میکنن. همین ویژگی باعث میشه در تئاتر، احساسات به شکل غیر قابل پیش بینی و اجتماعی جریان پیدا کنن. 
متد اکتینگ روی ایده ی حریم خصوصی بازیگر تاکید داره اما در صحنه ی تئاتر، این حریم عملا غیر ممکنه چون احساسات همیشه در حال گردش اجتماعی هستن. شاید روزی متد اکتینگ هم مثل بعضی سبک های قدیمی، به شکل کمپ دیده بشه یعنی شکست هاش به جای تراژدی، جذاب و سرگرم کننده به نظر برسن. 
متد اکتینگ نه فقط درباره ی احساسات درونی، بلکه درباره ی گردش اجتماعی احساساته و ممکنه روزی به عنوان یک سبک اغراق آمیز و حتی طنز، بازخوانی بشه.

پیوند پنهان بین متد و کمپ
شاید بشه گفت که متد اکتینگ همیشه کمی کمپ بوده یعنی جدیت ظاهریش، در کنار نوعی بازیگوشی یا اغراق پنهان وجود داشته. این نگاه، متد رو در کنار جریان هایی قرار میده که معمولا به عنوان مخالفش شناخته میشن مثل مدرنیسم، آوانگارد، فمینیسم و کوییر.
کمپ، فرهنگ عامه رو با نوعی لذت اشراقی نگاه میکنه. منتقدهای دانشگاهی هم وقتی فرهنگ عامه رو بررسی میکنن، مشابه همین نگاه رو دارن. فرم های فرهنگی وقتی جلای خودشون رو از دست میدن، وارد وضعیت تازه ای میشن. این از دست دادن به سود کمپه چون کمپ آثار فراموش شده یا بی ارزش رو دوباره زنده میکنه و بهشون جذابیت رستاخیزی میده. 
حتی فرهنگ های به ظاهر مصرفی و دور ریختنی، کاملا ناپدید نمیشن. اونها مثل زامبی برمیگردن و با لحن و نگرش های تازه، جایگاه قبلیشون رو یادآور میشن.

جمع بندی
نویسنده ی کتابی که در این مطلب مورد الهام قرار گرفت، یعنی شانی انلو، در زمان تحریر این مطلب هنوز زنده است و در حال حاضر، استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه فوردهم در نیویورکه. تحصیلاتش شامل کارشناسی تئاتر از دانشگاه نیویورک و دکتری ادبیات تطبیقی و نظریه ادبی از دانشگاه پنسیلوانیاست. نوشته های ایشون در مجلات و وب سایت های معتبر منتشر شده و تمرکز اصلیش روی تئاتر مدرن، بازیگری رئالیستی و پیوند بین روانکاوی، مدرنیسم و رسانه های معاصره.