جست و جوی مفهوم نارسیسیسم زنانه در سینمای کلاسیک
26 اردیبهشت · · خواندن 11 دقیقه
این مطلب برداشتی هست از کتاب Beyond the Looking Glass که در مطلب جداگانه ای، به طور خلاصه معرفی شد.
در این کتاب، درمورد زنانگی، نارسیسم و هالیوود عصر استودیو صحبت شده و برای درک تاثیر روانی و اجتماعی و دلیل وضعیتی که در این دوره حاکم بود، از ادبیات روانکاوی استفاده شده.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
بدن زن زیبا، باعث میشه که بتونه خودش رو کامل و مستقل حس کنه و دیگران هم تحسینش کنن. اما همین بدن، میتونه در مسیر مادر شدن، تبدیل بشه به پلی برای عشق واقعی به دیگری که ازنظر نویسنده، خروج از نارسیسیسم تلقی میشه.
در فیلم های کمدی مثل Gentlemen Prefer Blondes بدن و تصویر زنانه با شوخی و بازی همراهه ولی در فیلم های جدی تر مثل Sunset Boulevard بدن زن ستاره، با گذر زمان و تغییر صنعت سینما، آسیب پذیر و تنها میشه. این نشون میده که زیبایی و قدرت زنانه، همیشه پایدار نیست و ممکنه با رقیب، سن یا تغییرات فرهنگی، کاملا متحول بشه.
نویسنده در ادامه سراغ نظریه ی گیرارد میره و عقیده داره که گیرارد برخلاف فروید، میگه زن نارسیست، فقط خودش رو دوست نداره بلکه خودش رو به عنوان مدل و آرزو نشون میده تا دیگران جذبش بشن. این زن، مثل یک دلربای نقابدار عمل میکنه و ظاهرش میگه من نیازی ندارم ولی در واقع داره نیاز به خواسته شدن رو پنهان میکنه.
نمیشه گفت زن نارسیسیست فقط داره نقش بازی میکنه چون نقاب و چهره ی واقعی، با هم در درونش زندگی میکنن. یعنی هم خودش رو نشون میده و هم واقعا درگیر اون تصویره.

این کتاب در عین اینکه نوعی تحلیل روانشناختی ارائه میده، نقد فرهنگی و جنسیتی هم داره و دهه های 1930 تا 1950 رو در دوره ی استودیوهای بزرگ بررسی میکنه.
الگوی رفتاری ای که در این کتاب مورد بررسی قرار میگیره، به شکل محدودی در موزیک ویدیوهایی که امروزه توسط زن ها ساخته میشه، قابل مشاهده هست. در موزیک ویدیوهای پاپ آمریکایی، یک موضوع خیلی تکراری درمورد جذابیت جنسی زنانه وجود داره و این لزوما درمورد یک شکل ظاهری خاص نیست بلکه درمورد جذاب و سرکش بودن و خودخواهیه که لزوما به خودی خود بد نیست. درواقع وقتی از چشم فردی که نمیخواد چیزی رو به دیگران ثابت کنه و طرفدار هنرمند خاصی هم نیست به این محصولات نگاه کنید، شاید این تصاویر، گاها افراطی و بیمارگونه به نظر برسه.
منظورم اینه که اگر من یک آدم فضایی باشم و به هنر مردم این سیاره نگاه کنم، با دیدن این ویدیوها حدس میزنم که یه طیفی از جامعه هستن که با مساله ی جذابیت جنسی و ثابت کردن و نشون دادنش درگیرن و پرداختن به چنین تصاویری، درواقع پوشش دهنده ی فانتزی یا آرزوهایی هست که لزوما د زندگی واقعی، به راحتی محقق نمیشن.
مردها هم میتونن نارسیست باشن و چیزی که در این کتاب مورد مطالعه قرار میگیره، شکل زنانه ی رفتارهای نارسیستی هست.

متفکری به اسم متز، با الهام از لاکان، تماشاگرهای فیلم رو با نوزادی مقایسه میکنه که در آینه، تصویری از خودشون رو میبینن. تماشاگر با شخصیت های روی پرده همانند سازی میکنه چون اونها رو به مثابه ی شبح یا دوبل خودش میبینه، نه لزوما بازتاب واقعی؛ بلکه چیزی مثل یک تصویر آرمانی دور جلوه میکنه.
در این باره، ترزا د لائورتیس، سوالی بنیادی رو مطرح میکنه؛ اینکه چه اتفاقی می افته وقی زن، آینه ای برای زن های دیگه میشه؟
یعنی وقتی سوژه ی زنانه ای که پشت دوربین هست، با تصویر زنانه ای که توی قاب بازنمایی شده، رو به رو میشه.
لورا مالوی در مقاله ی معروفش با عنوان لذت بصری و سینمای روایی، این رابطه رو به عنوان رابطه ی عشق و یاس توصیف میکنه یعنی تماشاگر، بخصوص مردها، با تصویر زنانه ی ایده آل همانندسازی میکنن اما این تصویر درخشان، زندگی عادی اون ها رو بی رمق جلوه میده. زن در این وضعیت، به شیء قابل تماشا تقلیل پیدا میکنه و مرد از طریق نگاه، سوژه ی فعال باقی میمونه.
مری آن دوئین، این بحث رو با تمرکز روی تفاوت جنسی ادامه میده و میگه مرد تماشاگر، فاصله ای استادانه از تصویر داره درحالیکه زن تماشاگر، یا باید با تصویر زنانه همانندسازی کنه و درنتیجه در دام نارسیسیم بیوفته یا ازش فاصله بگیره و بیگانه بشه.
دوئین عقیده داره که زن تماشاگر، برخلاف مرد، نمیتونه با فاصله ی امن به تصویر نگاه کنه چون خود تصویر هست و این حضور بیش از حد باعث میشه زن یا به طور مازوخیستی با تصویر همانندسازی کنه یا به طور نارسیستی، تصویر خودش رو موضوع میل قرار بده.
در کتاب The Desire to Desire دوئین تصویر زن در فیلم رو هم ویترین میدونه و هم آینه ای برای بازتاب میل و هویت. این دوگانگی، زن رو در موقعیتی ناپایدار قرار میده که هم سوژه ی میل هست و هم شیء مصرفی قلمداد میشه.

پژوهش های جدیدتر، به جای تمرکز صرف روی بازتاب، به رابطه ی بدنی و مجسم با سینما توجه میکنن یعنی اینکه بدن تماشاگر چطور با تصویر درگیر میشه و لزوما ذهن یا میل نیست که قراره درگیر بشه.
یکی از بازیگرهای زنی که در این کتاب بسیار اسمش اومده گرتا گاربو هست که در زمان خودش، محبوبیت خیلی زیادی داشت و چیزی مثل سیدنی سویینی یا آنا د آرماس سینمای امروز بود.
فصل اول کتاب هم به گرتا گاربو و مفهوم اضطراب گذار از سینمای صامت به ناطق اختصاص داره. گاربو صدای زبانه ای به اضطراب های ستاره های صامت داد و ازجمله فیلم هایی که در اینجا مورد بررسی قرار میگیرن میشه به Flesh and the Devil و Anna Christie اشاره کرد.
چیزی که در آخر کتاب گفته میشه اینه که زن نارسیسیست در هالیوود، نه فقط یک تیپ، بلکه یک جریان تاریخی، روانی و رسانه ای هست که حضورش رو میشه در ژانر های متنوعی دید و به طور مداوم هم در حال تحول و بازآفرینیه. این زن، هم درون روایت حضور داره و هم فراتر از اون به عنوان شخصیت و هم به عنوان نماد، هم به عنوان بدن واقعی و بازنمایی شده حضور داره.
زن نارسیسیست در زمینه ی نظریه ی روانکاوی و نقد فرهنگی، به تصویری از زن اطلاق میشه که خودش رو موضوع میل، قدرت و بازتاب قرار میده و صرفا به عنوان شیء دیده شونده، مورد استفاده قرار نمیگیره بلکه به عنوان سوژه ای دیده میشه که خود بازنمایی شده رو میطلبه، کنترل میکنه و باهاش درگیر میشه. این مفهوم، پیچیده تر از خودشیفتگی سطحی هست و اغلب در تحلیل های سینمایی، هنری و رسانه ای به کار میره.

در نقد فمینیستی کلاسیک مثل مالوی و دوئین، زن نارسیسیست ممکنه در موقعیتی باشه که یا با تصویر زنانه ی روی پرده همانندسازی کنه که عملی مازوخیستی تلقی میشه یا خودش رو به عنوان میل برانگیز ببینه که عملی نارسیسیستی محبو میشه و در هر دو حالت، با ساختار نگاه مردانه درگیر هست.
در تحلیل های معاصر، زن نارسیسیست، نه فقط یک تیپ روانی بلکه یک جریان تاریخی و رسانه ای از ستاره ها به حساب میاد که سلبریتی رو به عنوان الهه ی عشق، یا شخصیت های مشابه نشون بده.
گاربو به عنوان زن الهام بخش
"گاربو به اندازه ی کافی خودشیفته و مصمم بود که با مدیران استودیو مذاکره کنه." این خودشیفتگی، نه بیماری، بلکه آگاهی از قدرت بدن و تصویره.
در این بخش، از اصطلاحی به اسم فم فتال صحبت میشه که یک اصطلاح فرانسویه و به معنی زن مرگبار یا زن اغواگر خطرناک هست. اما معنی واقعی این کلمه، چیزی بیشتر از این حرفاست.
فم فتال یعنی زنی که با زیبایی، هوش و اغواگریش، مردها رو به دام میندازه اما نه صرفا برای اینکه لذت و عشق رو تجربه کنه بلکه این کار با هدف قدرت، بقا یا انتقام، انجام میشه. شخصیتی که اغلب در فیلم های نوآر، تریلرهای روانشناختی و ادبیات مدرن ظاهر میشه، نمونه ای از فم فتال هست. زنی که از کلیشه ی زن قربانی یا زن مطیع فراتر میره و به جاش، به یک نیروی مستقل، اغلب تهدید آمیز و کنترلگر تبدیل میشه.
فم فتال، اغلب بازتاب ترس های مردانه از میل زنانه و قدرت زن در جامعه ی پدرسالار هست و هم زمان، هم ابژه ی میل و هم سوژه ی تهدید هست. در بسیاری از روایت ها، فم فتال باید در پایان، تنبیه یا نابود بشه تا نظم مردانه حفظ بشه.
گاربو در قرارداد با MGM با وجود اینکه تازه وارد بوده، خودش رو به عنوان کسی که میدونه چی میخواد نشون میده. گاربو نمیخواست صرفا صرفا زن اغواگر یا فم فتال باشه و شخصیت هاش بیشتر گناهکارهای مقدس بودن تا فم فتال های کلاسیک. یعنی زن هایی که هم میل دارن و هم اخلاقیات و رازهای خاصی رو حمل میکنن.
"گاربو، نوعی راز رو تداعی میکنه. رازی که در سکوت وجود داره. پس فکر ملموس گفته شده، چه نسبتی با این جذابیت خاص داره؟"
این نقل قول، صرفا یک توصیف نیست بلکه نوعی ترس رو درون خودش داره. ترس از اینکه صدا، حس رازآلود بودن شخصیت گاربو رو از بین ببره. گاربو در نقش آنا کریستی، نقش یک زن سوئدی و سابقا روسپی رو بازی میکنه که در محیط زمخت، زندگی میکنه. از اونجایی که این اولین نقش ناطق گاربو بود، انتخابش کمی عجیب به نظر میرسید.
اما همین انتخاب نشون میده که استودیوهای فیلم سازی میخواستن عمق انسانی رو جایگزین جلوه ی بصری کنن و این یه جور تغییر مرکز ثقل از تصویر به صدا و از ظاهر به درون بود.
در ادامه، کتاب درمورد تحول شخصیت های زنانه ای که گرتا گاربو در فیلم های صامت و ناطق بازی میکنه، بخصوص در فیلم های The Temptress 1926 و Anna Christie 1930 صحبت کرده.
شخصیت النا در فیلم The Temptress زنی زیبا و اغواگره که مردها رو به دام میندازه اما خودش از این قدرت، هم میترسه و هم رنج میبره. در صحنه ای نمادین، خودش رو در آینه ای کج میبینه که چهره اش هیولایی شده. با وحشت، به آینه ی دستی پناه میبره و زیباییش رو سالم میبینه اما این لحظه، همزمان هم آرامش بخش هست و هم نشانه ای از خودشیفتگی.
در پایان، با بخشیدن حلقه ای که یادگار عشقش هست، از گذشته اش رها میشه و در تاریکی خیابان محو میشه. این شخصیت نه کاملا نجات یافته است و نه لزوما توی نقش سابقش به عنوان یک بدن در حال تجارت گیر افتاده.
اما نقش آنا در فیلم آنا کریستی، زنی با گذشته ای آسیب دیده است که دنبال رهایی و عشق جدیده. اون با پدرش و مردی به اسم مت آشنا میشه و مجبوره گذشته اش رو افشا کنه. در کنار زنی به اسم مارتی که یک روسپی پیر هست، آنا با آینده ی ممکن خودش رو به رو میشه.
صحنه ای که آنا و مارتی رو به روی هم نشستن، مثل یک آینده ی زنده است و بازتابی از النا و تصویر تحریف شده اش اما در قالب گوشت و پوست هست.
این دو فیلم، دو قطب یک سفر زنانه هستن و تصویری از اغواگری و گناه و آگاهی و رهایی رو نشون میدن. گاربو در این نقش ها، نه فقط بازیگر بلکه بدن حامل تاریخ زنانه است و هم میل دیگران رو بیدار میکنه و هم از این موضوع رنج میبره و در عین حال، دنبال رهایی هست.
صدا در فیلم ناطق و تصویر در فیلم صامت، هر دو ابزارهایی برای افشای درونی ترین ترس ها و امیدهای زنانه هستن.
هدف نویسنده از این حرفا اینه که نشون بده چطور شخصیت های زنانه ای که گرتا گاربو بازی میکرد، بدن، زیبایی و صدای زن رو به عنوان میدان های تنش بین گناه، رهایی و خودآگاهی بازنمایی میکنن.
درواقع نویسنده سعی داره یک افشاگری درمورد مکانیزم خودشیفتگی زنانه در سینمای کلاسیک داشته باشه؛ اون هم نه به عنوان بیماری یا ضعف بلکه به عنوان آگاهی از قدرت تصویر و بدن و نشون دادن اینکه زیبایی زنانه هم میتونه ابزار اغوا باشه و هم منبع رنج و تباهی قرار بگیره.
النا زیباییش رو میراثی از خدا یا شیطان میدونه و در آینه ی کج، خودش رو هیولاوار میبینه. اما این نوشته ها بیشتر شبیه حرفای کسی هست که یا زن نبوده یا اینقدر زمخت زندگی کرده که نمیدونه اغواگر بودن، دقیقا چه تاثیری روی زندگی فرد میذاره.
اغواگر بودن، اینقدر تاریک و گمراه کننده نیست. این تباهی هایی که نویسنده توصیف کرده میتونه دامنگیر شخصیت های نارسیستی بشه که حتی جذابیت ظاهری ندارن. ولی نویسنده در این کتاب، بیش از حد روی زن بودن تاکید کرده.
درواقع شاهد نوعی سوگیری نظری در این متن هستیم که خودش رو پشت زبان تحلیلی پنهان کرده.
جمع بندی
سالزبرگ در این کتاب، اغواگری رو تقریبا همیشه در پیوند با بدن زنانه و زیبایی زنانه تعریف میکنه و بعد تباهی، خودشیفتگی و گم گشتگی رو به عنوان پیامدهای اجتناب ناپذیر اون تصویر میسازه. اما این تباهی ها لزوما از اغواگری نمیان و از نحوه ی برخورد فرد با میل و تصویر خودش نشات میگیرن. این میتونه در هر جنسیتی، با یا بدون زیبایی ظاهری اتفاق بیوفته.
اغواگری، ذاتا تباه کننده نیست بلکه وقتی با خودشیفتگی بدون آگاهی یا با ساختارهای بیرونی ای که زن رو صرفا به بدنش تقلیل میدن ترکیب بشه، میتونه به گم گشتگی منجر بشه. تاکید بیش از حد نویسنده روی زن بودن به عنوان منبع بحران، به جای نحوه ی زیستن بدن و میل، تبدیل به نوعی کلیشه ی تکراری شده.