تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Beyond the Looking Glass که در مطلب جداگانه ای، به طور خلاصه معرفی شد. 
در این کتاب، درمورد زنانگی، نارسیسم و هالیوود عصر استودیو صحبت شده و برای درک تاثیر روانی و اجتماعی و دلیل وضعیتی که در این دوره حاکم بود، از ادبیات روانکاوی استفاده شده.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

این مطلب، برداشتی هست از کتاب نارسیسیسم زنانه در هالیوود که در مطلب جداگانه ای، به طور خلاصه معرفی شد. 
این محتوا به صورت مستقل نوشته شده و برای درکش نیازی نیست به قسمتای قبلی رجوع کنید.

در فیلم All About Eve شخصیتی به اسم Eve وجود داره که میل نارسیستی خودش رو به وضوح بیان میکنه: "من به تحسین و تایید نیاز داره، این چیزیه که منو پیش میبره."
اما نویسنده عقیده داره که این فقط یک میل روانی نیست بلکه یک رابطه ی حسی و بدنی بین ستاره و تماشاگر هم هست. تماشاگر با دیدن ستاره روی پرده، نوعی در آغوش گرفتن حسی رو تجربه میکنه. این تجربه، نه انتزاعی بلکه کاملا صمیمانه و جسمی هست. 
تماشاگر با دیدن ستاره، فقط نگاه نمیکنه بلکه حس میکنه، لمس میکنه و درگیر میشه. این تجربه، منحصر به فرده و برای هر ستاره و هر تماشاگر، متفاوت هست. رابطه ی ستاره و تماشاگر، نه کلیشه ای، نه یکدست، بلکه پویا، حسی و شخصیه.

"زن مسلط در سینما، تماشاگر رو به تسلیم در برابر نگاه خودش وادار میکنه." 
این جمله از Gaylyn Studlar یکی از مهم ترین نقدهای نظریه ی نگاه مردانه در سینماست. در نظریه ی کلاسیک Laura Mulvey گفته میشه که زن در سینمای هالیوود، معمولا ابژه ی نگاه مردانه است یعنی دیده میشه اما خودش نگاه نمیکنه. 
اما Studlar  میگه که زن دیگه فقط دیده نمیشه، بلکه میبینه و نگاهش، فعال، قدرتمند و حتی اغواگر هست. تماشاگر به جای کنترل، دچار تسلیم حسی و روانی میشه. در بعضی از فیلم های مورد بحث این کتاب که شامل فیلم های عصر استودیو میشن، زن اغلب در مرکز قاب، با نورپردازی خاص و نگاه مستقیم به دوربین ظاهر میشه. تماشاگر نمیتونه فقط تماشا کنه بلکه درگیر میشه، جذب میشه و حتی تسلیم میشه. 
این کتاب به جای نگاه کلیشه ای به ستاره های زن در هالیوود کلاسیک، سعی میکنه نقش بدن، تصویر و خودآگاهی رو در شکل گیری ستاره بودن بررسی کنه. نویسنده با تحلیل بازیگرهایی مثل گرتا گاربو، آوا گاردنر و مرلین مونرو، نشون میده که ستاره های زن، صرفا آینه ی نگاه مردانه نبودن بلکه خودشون هم در ساختن تصویر و هویت شون نقش داشتن. نارسیسیسم در اینجا نه فقط به معنای خودشیفتگی، بلکه به عنوان میدانی از تنش بین بدن واقعی و تصویر ایده آل بررسی میشه. تماشاگر، در مواجهه با این ستاره ها، نه فقط درگیر فانتزی، بلکه درگیر میل به لمس، شناخت و درک بدن واقعی پشت تصویر میشه. 
"هیچ کس صاحب من نیست، جز خودم. هر کاری دلم بخواد میکنم. هیچ مردی نمیتونه بهم بگه چیکار کنم... من رئیس خودمم."


این جمله، مونولوگ آناست در فیلم Anna Christie با بازی گرتا گاربو که استقلال و خودآگاهی زنانه رو با قدرت اعلام میکنه. 
مونولوگ آنا مثل یک آریاست که اصطلاحی در موسیقی به حساب میاد. نه فقط دیالوگ بلکه بیان موسیقیایی درونی ترین احساسات، با صدایی که بدن رو به درام وصل میکنه. آریا یک اصطلاح موسیقیایی هست که از اپرا میاد و بخشی هست که خواننده به تنهایی میخونه. با احساس، با قدرت و معمولا برای بیان درونی ترین حالت های روانی خودش وارد عمل میکنه.

"خسته ام از نماد بودن... دلم میخواد انسان باشم."
در فیلم Queen Christina 1933 گاربو در نقش ملکه ای که میخواد برای عشق از قدرت کناره گیری کنه میگه: "تمام عمرم نماد بودم، نماد، ابدی و تغییر ناپذیره، یک انتزاعه. انسان، فانی و متغیره، با امیال و ناامیدی ها. خسته ام از نماد بودن... دلم میخواد انسان باشم."
این دیالوگ، صرفا مربوط به شخصیت نیست بلکه بازتابی از بحران خود گاربو در زندگی واقعیشه. این بازیگر همیشه به عنوان چهره ای الهی، بی نقص و تغییر ناپذیر شناخته میشد درواقع میل داشت فانی، زمینی و انسانی باشه. 
نویسنده نشون میده که چطور گاربو حتی بعد از پایان حرفه اش در 36 سالگی، هنوز در حافظه ی فرهنگی باقی موند. گاربو به جای اینکه به عنوان یک انسان فانی دیده بشه، تبدیل شد به منبع زیبایی فرازمینی و به عنوان یک نماد، تجلی پیدا کرد. 
در سال 1929، گاربو مثل خیلی از ستاره های سینمای صامت، دربرابر ورود به فیلم های ناطق مقاومت کرد. او در فیلم های صامت موفق بود اما با ادامه ی محبوبیت تاکی ها مجبور شد وارد دنیای جدید بشه و این لحظه ای بود که بدن، صدا و حضورش باید دوباره تعریف میشد.

گرتا گاربو قبل از اولین صحنه اش در فیلم ناطق آنا کریستی، به دوستش گفته بود: الان حس یه نوزاد متولد نشده رو دارم. 
این جمله نه فقط اضطراب ورود به عصر جدید سینما رو نشون میده بلکه تصویر ایکان کامل و بی نقص رو زیر سوال میبره. 
بازی مینیمالیستی گاربو، که در لحظه ی فیلمبرداری شاید بی اهمیت به نظر میرسید، روی پرده با شدت خیره کننده ای ظاهر میشد و مثل توصیف بازیگر آنا کارنینا که گفت حرکات ریز و تغییرات جزئی چهره اش رو در لحظه ندیده بود اما بعدا از دیدن صحنه ها شگفت زده شد. 


گاربو برخلاف شعار معروفش "من میخوام تنها باشم" به شدت تصویر عموم خودش رو کنترل میکرد. به طور تصادفی به سینماها میرفت تا واکنش تماشاگرها رو ببینه یا روزنامه ها و مجلات رو بررسی میکرد و اگر اسمش توش نبود، پسشون میداد. 
حتی بعد از بازنشستگی زود هنگامش که بعضی ها اون رو بزرگتر از سینمایی که کوچک شده بود توصیف کردن، هنوز به بازگشت به سینما فکر میکرد.

گاربو با ترکیب بیان مینیمالیستی و تاثیر ماکسیمالیستی*، با انزوا و در عین حال کنجکاوی نسبت به مخاطب، با کناره گیری از پرده و در عین حال کشش به نقش های جدید، نه نماد راز الهی بلکه تجسمی از پیچیدگی های زیسته ی یک هنرمند زن بود. اون سال ها بعد گفت: زمان رد خودش رو روی صورت ها و بدن های کوچک میذاره. دیگه مثل قبل نیست. 
*ماکسیمالیستی یعنی گرایش یا رویکردی که بر افراط، تنوع و پیشینه سازی عناصر تاکید داره و در مقابل مینیمالیستی که بر سادگی و کمینه گرایی تمرکز داره قرار میگیره. این اصطلاح از واژه ی Maximalism گرفته شده که در هنر، ادبیات و طراحی به کار میره. شعار اصلیش اینه که اگر مینیمالیسم میگه "کمتر بیشتر هست" ماکسیمالیسم میگه "بیشتر، بیشتره."
ویژگی هاش میتونه خودش رو در استفاده از رنگ های متنوع و جسورانه، ترکیب الگوها، اشیا و سبک های مختلف، پذیرش پیچیدگی، زرق و برق و فراوانی جزئیات و تاکید روی آزادی بیان و فردیت نشون بده. 
کاربردش در هنر و طراحی به صورت فضاهای پرجزئیات، پررنگ و پر از اشیاء متنوع هست و در ادبیات، رمان های پست مدرن با ارجاع های فراوان و روایت های پیچیده است مثل کارهای توماس پینچون یا دیوید فاستر والاس. 
در موسیقی میشه به کارهای مدرنیستی پرجزئیات و پرقدرت در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم اشاره کرد و در تاریخ، میشه به سبک باروک در قرن هفدهم یا دکوراسیون ویکتوریایی قرن نوزدهم اشاره کرد که نمونه های اولیه ی ماکسیمالیسم بودن. 
نکته ی مهم اینه که نباید ماکسیمالیستی بودن رو با شلوغی بی هدف اشتباه گرفت. این سبک به انتخاب دقیق و هدفمند عناصر ارتباط داره که در نهایت منجر به یک روایت یا حس خاص میشه. در مقابل مینیمالیسم که حذف و ساده سازی انجام میده، ماکسیمالیسم ترکیب و افزودن رو تحسین میکنه. 
در روزهای تحریر این مطلب، تازه امروز متوجه شدم که نارسیسیسم خیلی درمورد افراد معروف به کار میره اما کاملا بار منفی داره و در این کتاب هم سعی داره این نابهنجاری رو درمورد بازیگرهای زن معروف هالیوود بررسی کنه. 
مشکلی که با این نوع مطالعات دارم اینه که عمدتا نگاه روانکاوانه ای که در جهت مثبتی الهام بخش باشه ارائه نمیدن بلکه هدفشون استفاده از بدبینی موجود در فرهنگ عمومیه. این بدبینی، درمورد هر فردی که به نسبت، خارج از گروه ما وجود داره ایجاد میشه و بسته به میزان نابهنجار بودن فرهنگ عمومی، میتونه باعث افزایش سوگیری و پارانویا بشه. 
چنین محتوایی، نیاز جامعه به برچسب گذاری روی یک گروه خاص رو برآورده میکنه. افراد معروف، موجوداتی ستودنی و دور از دسترس جلوه میکنن و رسوایی های اخلاقیشون، بیش از پیش ممکنه جلب توجه کنه. در این حالت، مطالعه های اینچنینی که قصد دارن نابهنجاری های رایج در بین افراد معروف رو معرفی کنن و به تثبیت در حافظه ی جمعی برسونن، میتونن مورد استقبال قرار بگیرن.

جمع بندی
در این کتاب، نارسیسیسم به عنوان یک اختلال روانی در بازیگران زن هالیوودی بررسی میشه اما این بررسی، بیشتر از اینکه الهام بخش باشه، به نظر میرسه که از بدبینی فرهنگی تغذیه میکنه. یعنی به جای اینکه بپرسه چرا جامعه همچین تصویری از زن مشهور میسازه؟ میپرسه چرا زن مشهور، خودش رو چنین ساخته؟ و این بار مسئولیت رو از ساختارهای فرهنگی، به فرد منتقل میکنه. 
این نوع تحلیل، اغلب به جای اینکه به فشارهای ساختاری و نقش رسانه در شکل گیری تصویر عمومی بپردازه، تمرکزش رو میذاره روی نابهنجاری های روانی فردی. 
درواقع این مطالعات به جای اینکه از روانکاوی به عنوان ابزاری برای درک پیچیدگی های زیسته استفاده کنن، ازش برای تایید پیش داوری های جمعی بهره میبرن.

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Beyond the Looking Glass که درمورد بازیگرهای زن عصر استودیو و وجهه ای که برای خودشون ساختن صحبت میکنه. این کتاب مستقیما در مورد نارسیسیسم زنانه در سینما صحبت کرده و ازش به عنوان نمونه ای جهت درک انسان ها بهره برده. 
این کتاب بیشتر سعی داره نشون بده که ستاره های زن مثل جوان کرافورد یا بیت دیویس، در فرهنگ تصویری آمریکا به عنوان نمادهای خودشیفتگی و بازتاب اضطراب های جنسیتی دیده میشن. این محتوا، بخشی از جریان نقد فرهنگی دهه های اخیر هست که میخواد با مفاهیم روانکاوی و جنسیت، ستاره های هالیوود رو توضیح بده. به شخصه عقیده دارم که نظریه هاش مشکلات خاص خودش رو داره. کتاب وانمود میکنه فمینیستی هست ولی نوعی نگاه سادومازوخیستی رو توجیه میکنه که همه ی جنسیت ها رو هدف قرار داده. 
وقتی نقد ستاره های زن هالیوود با مفاهیم فرویدی یا لاکانی نوشته میشه، تمرکز روی میل، فقدان و خودشیفتگی هست. این رویکرد گاهی به جای نقد سلطه، به بازتولید روابط قدرت و خشونت منتهی میشه. 
در دوره ی گذار از سینمای صامت به سینمای ناطق، اتمسفر سینما تغییرات قابل توجهی رو تجربه کرد. فیلم Grand Hotel 1932 با حضور گرتا گاربو منتشر شد و بعدش مشخص شد که وقتی ستاره های صامت وارد سینمای ناطق شدن، نمی تونستن واکنش های بیرون از فیلم منجمله تحسین و تمسخر رو کنترل کنن. بازخوردها حالا گسترده تر شده و فردی مثل گاربو که شخصیت وسواسی ای داشت، طبیعتا با یک وجهه ی اجتماعی متفاوت تر رو به رو میشه. 
ورود صدا، رابطه ی عاطفی بین ستاره و طرفدار رو شدیدتر کرد. شعار تبلیغاتی Garbo Talks! باعث شد مخاطب ها هم هیجان زده بشن و هم گاهی ناامید، چون انتظارشون از ستاره تغییر کرده بود. 
گاربو به عنوان ستاره ای که همیشه همون چیزی بود که مخاطب ها میخواستن، به نوعی همه چیز برای همه شد. اما با گذشت دهه ی 1930، چهره و تصویرش تغییر کرد و انتظارات مخاطبا هم دیگه مثل قبل نبود. 
بعد از Anna Christie 1930 با شعار Garbo Talks! در Ninotchka 1939 شعار Garbo Laughs! مطرح شد تا نشون بده که این بازیگر میتونه در ژانر کمدی هم بدرخشه. 
در Two-Faced Woman 1941 کارگردان جورج کوکور اون رو در اتاق گریم دید که با ذره بین چهره اش رو بررسی میکنه که تصویری از اضطراب و ناپایداری تصویر ستاره در دوره ی گذار هست. گاربو مثل خیلی از ستاره های صامت، در دوره ی ناطق با بحران بازتعریف رو به رو شد. هرچند کمپین های تبلیغاتی سعی کدن تصویرش رو تازه کنن اما تغییر انتظارات مخاطب ها و گذر زمان باعث شد جایگاهش متزلزل بشه. این وضعیت، نمونه ای از ناپایداری ستاره گی زنانه و رابطه ی پرتنش بین ستاره، صنعت سینما و مخاطب هست. 
پایان دوران کاری گرتا گاربو 
گاربو در پشت صحنه، بارها با ذره بین چهره اش رو بررسی میکرد و خطوط اطراف دهانش رو نشونه ی پیری میدونست. خودش گفته بود: این خطوط عمیق تر میشن... باید کنار بکشم.
آخرین فیلمی گاربو، Two-Faced Woman 1941 بود که نقش دوگانه ی زن عاشق و همسر دربرابر زن اغواگر و سبک سر رو داشت. 
شکست تجاری و هنری فیلم باعث شد گاربو به عنوان یک چهره ی از مد افتاده نشون داده بشه و تضاد بین وقار اروپایی گاربو و فضای سبک و مد روز فیلم تا حد زیادی به چشم می اومد. 
در سال 1943 لوییس بی. مایر قراردادش رو خرید، اما گاربو حتی پرداخت نهایی رو قبول نکرد. جای اون رو لانا ترنر گرفت. 
هرچند مذاکره هایی برای نقش های جدید با گرتا انجام شد ولی هرگز به سینما برنگشت. ویرایرا دلیل این کناره گیری رو ترکیبی از رخوت، ترس و خودشیفتگی در مواجهه با تغییر چهره اش میدونست. 
گاربو به جای اینکه به عنوان زن درحال پیر شدن دیده بشه به یک آیکون خاطره ای تبدیل شد، یعنی آدمی که بیشتر به یاد آورده میشه تا اینکه در زمان حال حضور داشته باشه. 
مسیر تاریخی گاربو از سینمای صامت به ناطق، با دغدغه های شخصیت های زن فیلم هاش همپوشانی داشت یعنی میل به بیان خود، ترس از آینده ی نامعلوم و وحشت از دست دادن مخاطب رو میشه در این مسیر دید.

جمع بندی
گاربو در گذار از صامت به ناطق، همزمان با بحران های شخصی و حرفه ای به نماد زنی تبدیل شد که در دوره ی گذار فرهنگی و سینمایی، بین میل به بیان خود و ترس از فراموشی گرفتار بود. بازنشستگیش نه پایان یک بازیگر، بلکه شروع یک افسانه درمورد ستاره ای هست که در حافظه ی جمعی باقی موند.