قهرمان ها بخش تقریبا ثابت ژانر اکشن هستن و البته کلیشه ای رفتارها و موقعیت ها رو میشه مرتبط با همین شخصیت ها دید. قهرمان شکست ناپذیر، شاید شناخته شده ترین کلیشه ی این ژانر باشه. شاید چون قهرمان ها به رغم محبوبیت، چندان در دنیای واقعی پیدا نمیشن. دقیقا منظور قهرمان هایی هست که داستانشون هیجان انگیز و تجاریه و میتونه مخاطبا رو تحت تاثیر قرار بده.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

این خیلی مهمه که شخصیت های این ژانر، انگیزه های باورپذیری داشته باشن و این نه فقط درمورد قهرمان صرف بلکه درمورد افرادی که قصد دارن انتقام بگیرن هم صدق میکنه. به طور مثال در فیلم The Amateur با بازی رامی ملک که مدت زیادی از انتشارش نمیگذره، شخصیت اصلی، نمونه ی بارز کلیشه ی انتقام جوی بی زمینه است. این فقط حرف من نیست و منتقدا بارها به این موضوع اشاره کردن که رابطه ی چارلی هلر با همسرش، نه عمق داره و نه خاطره و صرفا یه سری دیالوگ های سطحی و خداحافظی های معمولی رد و بدل میشه و به مخاطب اجازه نمیدن احساس فقدان رو درک کنه. 
با این وجود، مرگ سارا تبدیل به ماشه ی داستان میشه بدون اینکه بفهمیم چرا این مرگ باید اینقدر شخصیت اصلی رو متحول کنه.

فیلم Uncharted 2022 درحالی شروع میشه که تام هالند از هواپیما در ارتفاع بالایی آویزون هست و کانتینرها یکی یکی از پشت هواپیما جدا میشن و اون باید خودش رو نجات بده. این صحنه هم غیر واقعیه و هم اغراق شده. این صحنه به خودی خود بد نیست و فیلم ها آزادن که خیالپردازی خودشون رو داشته باشن. چیزی که این صحنه رو کلیشه ای میکنه اینه که شخصیت اصلی، بدون هیچ آموزش نظامی، توی ارتفاع چندهزار متری، با یه دست آویزون میمونه و هنوز هم میتونه فکر کنه و تصمیم بگیره. فیزیکی بدن، جاذبه و ترس واقعی، در این حالت، کاملا نادیده گرفته میشن و این صحنه ها بیشتر برای هیجان بصری طراحی میشن و منطق روایی رو می تونن کاملا زیر سوال ببرن. 


انگار که این صحنه ها ساخته میشن تا طبقه ی بورژوا و فقیر بتونه درمقابل قدرت هایی که دنیا رو کنترل میکنن، به نوعی اعتماد به نفس برسه. توی این مدل فیلم ها، یه آدمی که تا دیروز توی کافه کار میکرده و ندار بوده، تبدیل میشه به یک ارتش تک نفره و اینقدر هیجان قدرت گرفتنش زیاده که حتی اون طلا و پولی که درنهایت به دست میاره هم زیاد اهمیتی نداره.

درواقع اکشن صرفا یک صحنه ی تیراندازی و درگیری نیست بلکه نوعی فانتزی جبرانیه که مخاطب فاقد قدرت رو تحت تاثیر قرار میده. 
این فرمول برای مخاطب طبقه ی متوسط، مثل یک آیین تخیلی برای بازسازی عزت نفس عمل میکنن.

جمع بندی
مثلا در فیلم جان ویک، شاهد یه آدم تنها هستیم که گذشته ی تاریکی داره و رفته رفته به نماد انتقام و قدرت تبدیل میشه. در فیلم Uncharted شخصیت اصلی از یک پیشخدمت بار به شکارچی گنج و قهرمان تبدیل میشه. در فیلم The Equalizer شخصیت اصلی یه مرد بازنشسته است که مهارت های خاصی به دست آورده و علیه فساد و خشونت کار میکنه. 
ولی میشه تجسم کرد که همین الان، صدها بازیگر و کارگردان توی امریکا هستن که هرکدوم دارن با چالش شهرت و جلوی دوربین بودن و ثروت خوب، دست و پنجه نرم میکنن. فکر میکنم اغلبشون اینقدر درگیر زندگی ساخت کریر خودشون هستن که اصلا نمی تونن به تاثیری که فیلمای هالیوودی داره روی دنیا میذاره، به شکل عمیقی فکر کنن.