انیمیشن عناصر که توی وب فارسی با همون تلفظ انگلیسیش یعنی المنتال هم معروف شده، یه پویانمایی بسیار ظریف و زیبا داره و تونسته امتیازای خوبی رو از سایتای نقد به دست بیاره. 
هرچند که موجودات درون این انیمیشن، خیلی متفاوت با گونه‌های انسانی هستن اما میشه حدس زد که داره در مورد نژاد پرستی رایج در یه جامعه‌ی آمریکایی صحبت میکنه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

المنتال از اون کارایی هست که به‌خاطر داستان جالب و دیالوگ‌های پخته‌اش می‌تونه هم برای بچه‌ها و هم افراد بزرگسال، جذاب واقع بشه. فضای انیمیشن، تا حد زیادی کمدی هست و با الهام از یه جامعه‌ی آمریکایی ساخته شده. وید، تصویری از یه مرد آمریکائیه که با مهاجرا مشکلی نداره و دوست داره توی یه جامعه‌ی لیبرال زندگی کنه. 
کارگردان این کار، پیتر سوهن هست که نژادش به کره‌ای‌ها میرسه و این داستان رو با الهام از کودکی خودش به عنوان یه مهاجر ساخته. از جمله پروژه‌های محبوبی که این کارگردان درونشون فعالیت داشته میشه به انیمیشن شرکت هیولا و موش سرآشپز اشاره کرد.

این داستان، نوعی تقدیر از جامعه‌ی آمریکائیه که صاحب طیفی شده که رفتار خوبی با نژاد‌های دیگه دارن و براشون فرصت‌های مختلفی برای رشد اجتماعی فراهم میکنن. صرفا کافیه که این مهاجرا بتونن ایده‌های به درد بخوری داشته باشن و بشه ازشون پول درآورد. نکته‌ی طنز و نادیده گرفته شده‌ی این مدل داستانا اینه که خوده مهاجر بودن آمریکایی‌های فعلی رو نادیده میگیره و فراموش میکنن که این آدم‌ها یه زمانی به عنوان مستعمره نشین شناخته میشدن و این منطقه رو با خونریزی و جنگ‌های زیادی به دست آوردن. 


شاید آدم‌ها بتونن خون و خونریزی‌هاشون رو با متوسل شدن به آرمان‌های سوسیالیستی توجیه کنن ولی اینکه بعد از همچین فجایعی دم از دموکرات بودن هم بزنی دیگه خیلی حرفه و تصویری از ریاکاریه. جامعه احتمالا با خودش میگه: حالا چند نسل گذشته و من که نباید گناه اجدادمو به دوش بکشم. اونا اومدن و یه زمینی رو زورکی از ساکنای قبلیش گرفتن، به‌خاطر حفظ مستعمره و افزایش ثروتشون با کت قرمزا هم جنگیدن. حالا که چی؟ یعنی دیگه باید اینجا رو ترک کنم یا دست از ایده‌آل‌های دموکراتیکم بکشم؟

نه اتفاقا، این خیلی خوبه که آدم سعی کنه افکار خودشو نسبت به اجدادش بهبود ببخشه و سعی کنه که در صلح و سازگاری بیشتری با بقیه‌ی موجودات زنده زندگی کنه اما تاریخ یک جامعه، فقط یه داستان سرگرم کننده برای نوشتن توی کتابای درسی نیست بلکه نشون میده فرهنگ یک جامعه، روی چه شالوده‌ای درست شده و چه اتفاقاتی رو طی کرده و چه بهایی رو پرداخته تا بتونه به وضعیت امروز خودش برسه. 
فرهنگی که رفاه خودشو بعد یه دوره‌ی استعمار و در ادامه با ایجاد انواع جنگ و غارت توی کشورای دیگه تامین میکنه، حتی اگر به دموکرات‌ها یه فضایی برای صحبت بده، صرفا اجازه میده تا این آرمان‌ها در حد شعار و یه سری رفتارهای فرمالیته بمونن.

با ریشه‌های فاسد، نمیشه به شکل سالمی رشد کرد و شکوفا شد. فرهنگ شناخته شده‌ی امریکا، پتانسیلشو نداره که بخواد خودش رو تبدیل به الگوی سالم صلح و برابری کنه. این رویاپردازی‌های لیبرال، شبیه اینه که شما بیای تن بالرین‌ها لباسای خوشگل کنی و با دکور و نورپردازی و موسیقی زیبا، اونا رو سر صحنه بفرستی. بیننده‌ها فقط ظرافت و زیبایی یه نمایشو می‌بینن ولی پاهای شکسته و تمرینای سخت و انواع جراحت و خونریزی، توی پشت صحنه میمونه. 
نمیشه با استناد به یه عده سلبریتی یا افرادی که شانس رشد اجتماعی داشتن، عادلانه بودن یک جامعه رو سنجید. قربانی‌ها و افرادی که نادیده گرفته شدن یا غارت شدن، معمولا داستان‌های بسیار متفاوت‌تری رو تعریف میکنن.

بچه‌ها شاید به زبون نیارن اما می‌تونن درک کنن که یه اثر داستانی آمریکایی یا اروپایی، چه فرقی با داستانای شرقی داره. شاید به‌کمک کلمات نتونن تجربه‌شون رو توضیح بدن اما اینو درک میکنن که یکجایی توی این دنیا هست که اسامیشون با ما فرق داره و جنس روابطشون هم متفاوته. منظورم این نیست که ما داریم جای بهتری نسبت به آمریکایی‌ها زندگی میکنیم؛ منظورم اینه که آثار سینمایی ممکنه فقط چیزای خوب یه جامعه رو نشون بدن و نذارن که بچه‌ها نگاه واقع‌گرایانه‌ای نسبت به وضعیت دنیا پیدا کنن. این ایرادی هست که درون همچین انیمیشنی میتونم ببینم و ممکنه در نظرتون افراط در انتقاد باشه.

به‌عنوان فردی که خیلی وقته دوره‌ی کودکیش رو پشت سر گذاشته، می‌تونم به یاد بیارم که حتی با وجود کمتر بودن ابزارهای استفاده از اخبار و رسانه، یه نگاه آرمانی، نه‌تنها به قاره‌ها و کشورای دیگه بلکه حتی نسبت به نقاط مختلف ایران یا محیطایی مثل ادارات و دانشگاه‌ها داشتم. دلیلش تصاویر و گزارشایی بود که از اطرافیانم یا کمابیش از تلویزیون میدیدم، ولی وقتی وارد جامعه شدم و این محیطا رو از نزدیک دیدم، متوجه شدم که آدما خیلی متنوع هستن و حتی ویژگی‌های فیزیکی جامعه هم در همپوشانی چندانی با چیزایی که رسانه‌ها انتخاب میکنن نیست. 


دنیا چیزای خوب و زیبا هم داره اما میشه حس کرد که آشفتگی‌های زیادی هم داره. ممکنه در واقعیت، هرگز گذرمون به شخصیتایی شبیه این آدم‌های خوب و قابل اعتمادی که توی کارتونا و فیلما هستن نخوره و بیشتر اوقات، مجبور باشیم که با بخشای آشفته‌ی دنیا سر و کله بزنیم. 
فرض کنید که می‌خواید برای دوران کودکی خودتون داستانی بنویسید یا انیمیشنی بسازید، آیا دوست دارید که دنیا رو به خودتون مثل یه جشن تولد رنگی رنگی با کادوهای زیاد نشون بدید؟ پر از پرنسس و عشقایی که به سرانجام میرسن و آدمایی که امن و قابل اعتماد هستن یا جوامعی که لیبرال هستن؟

جمع‌بندی
خیر و شر، اغلب در داستان‌های کودکانه به شکل غیر‌منطقی به تصویر کشیده میشن و اطلاعات غلطی رو در اختیار بچه‌ها قرار میدن. بچه‌هایی که در حال تلاش برای شناخت دنیا هستن و بیشتر از افراد بالغ، نیاز به همچین اطلاعاتی دارن. 
این حرفا به این معنی نیست که نذارید بچه‌ها از این انیمیشنا ببینن، صرفا شاید بد نباشه که نقدا و دیدگاه‌های خودتونو هم با بچه‌ها در میون بذارید و مثل سازنده‌های این انیمیشن، جهان‌بینی خودتون رو ارائه بدید. قطعا بچه‌ها به خانواده‌ی خودشون بیشتر از غریبه‌ها اعتماد دارن.