مزیت داستانای عاشقونه اینه که خوده موضوع عشق، هیچ وقت سبب دلزدگی نمیشه و توی هر دوره‌ای، دیدن یه کار عاشقانه‌ی خوب می‌تونه آدمو تحت تاثیر قرار بده. 
"اسم تو" توی سال 2016 منتشر شد و خیلی زود، تبدیل به نقطه عطفی توی کارنامه‌ی ماکوتو شینکای شد. این داستان عاشقانه‌ی ژاپنی، به لطف وجه فانتزی و داستان تخیلیش، بیش از پیش به موضوع عشق، یه تصویر غیر این جهانی و متافیزیکی بخشیده.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

این انیمه جزو کارای برتر سایت IMDb هست و تا الان تونسته امتیاز 8.4 رو از این سایت و 96 درصد پسند مخاطبای گوگل رو به دست بیاره. شاید با خودتون فکر کنید که این یه انیمه‌ی جهانی خیلی محبوبه اما واقعیت این هست که انیمه‌ها هنوز هم پدیده‌های مهجوری نسبت به اقسام دیگه‌ی کارای سینمایی به‌حساب میان و بیشتر به لطف کامیونیتی خاص خودشون هست که یه انیمه، هرازگاهی معروف میشه و سر زبونا میوفته.


بعضیا عقیده دارن که این انیمه، بخش زیادی از محبوبیت خودشو مدیون اینه که تعویض بدن یه دختر و پسر و چالشایی که توی یه فضای کمدی تجربه میکنن رو به تصویر کشیده. این ایده‌ای هست که بعدش خیلی توی داستانا و کارای ژاپنی محبوب شد و بخصوص دستمایه‌ی خوبی برای افرادی شد که دوست داشتن یه کار کمدی نوجوون‌پسند رو ارائه بدن. 
بخش زیادی از این انیمه به همین جریان اختصاص داره و به همین دلیل هم گفته میشه که این انیمه چندان وقتشو به موضوع عشق و احساسات رمانتیک اختصاص نداده و بیشتر در مورد اتفاقات متافیزیکی و فانتزی هست؛ که روی کیفیت تجربه‌ی شخصیتا، تاثیر جدی میذاره.

الگویی که توی این انیمه می‌بینیم، به‌کرار توی کارای ژاپنی دیگه هم تکرار شده. افرادی که تلاش میکنن تا راز ماورائی بلایای طبیعی رو پیدا کنن و با مداخله توی ساز و کار هستی، جلوی وقوع اتفاق رو بگیرن. این نوعی سرخوردگی و تلاش ذهنی برای تغییر دادن سرنوشت رو میرسونه. یعنی فرد میبینه که ما انسان‌ها در واقعیت، هر کاری هم میکنیم در مقابل بعضی از اتفاقا عاجز هستیم و نمی‌تونیم دلیل‌شون رو درک کنیم، پس به سراغ تخیلات خودش میره و براشون به هر شکلی که دوست داره دلیل تراشی میکنه.

در این حالت، تفسیر فرد از بلای طبیعی، شبیه به نوعی تفسیر روانشناختی میشه. یعنی فرد به کمک نیازهای روانی و آسیب‌هایی که تجربه کرده، یه پدیده‌ی فیزیکی رو به یه اتفاق درونی تشبیه میکنه. 


توی داستان اسم تو، رسیدن معشوق‌ها به همدیگه، در گرو اینه که بتونن جلوی یه بلای طبیعی رو بگیرن. در اینجا، بلای طبیعی، تصویری از جبر و اتفاقاتی هست که انسان‌ها رو از همدیگه دور میکنه و اجازه نمیده که در کنار همدیگه، زندگی کنن. 
نحوه‌ی جدا شدن و ناکامی‌های عاطفی، بعضا می‌تونه خیلی پیچیده و مرموز و غیر قابل هضم باشه. در این حالت، فرد که از گفتن حس اصلیش عاجزه، شروع میکنه به تشبیه کردنش. در اینجا هم میشه حس کرد که تراژدی دوری و جدایی، جبر جغرافیایی یا مسائل مشابه، به یک بلای طبیعی تشبیه شده و فرد سعی میکنه تا در شبیه‌سازی ذهنی خودش، موانعی که سبب ناکامیش میشن رو از بین ببره.

 

شاید ما واقعا نتونیم بلاهای طبیعی و مرگ و میری که در نتیجه‌شون اتفاق میوفته رو تحت کنترل در بیاریم اما می‌تونیم حساسیت خودمون رو نسبت به انسان‌ها و نیازهایی که دارن افزایش بدیم و آگاهی بیشتری هم نسبت به نیازهای خودمون به دست بیاریم. در این حالت، می‌تونیم به نفع همدیگه و خودمون قدم برداریم و جلوی تراژدی‌های عاطفی رو بگیریم.

شخصیت‌های اصلی این داستان، در ابتدا توی دنیای خودشون هستن و درکی از روشای دیگه‌ی زندگی ندارن. یکی توی یه شهر به هم فشرده و شلوغ زندگی میکنه و در دوندگی برای رشد خودش هست و یکی توی یه روستای کوچیک و درگیر حس کسالتی که بهش غلبه کرده. 
اونها سبب آشنایی همدیگه با محیط زندگی و عادات همدیگه میشن. این آشنایی شاملا طلاعاتیه که مشخصا میشد با صحبت و معاشرت و گفت و گو هم منتقل کرد. همین هم کم کم سبب میشه تا به همدیگه علاقه‌مند بشن و به نیازهای همدیگه آشنایی پیدا کنن. زندگی روزمره‌ی دختر داستان، در نظر خودش ممکنه خیلی خالی و پوچ و کسل‌کننده باشه اما وقتی که پسر داستان میاد و این زندگی رو از نزدیک میبینه، متوجه میشه که این دختر چه ویژگی‌های خوبی داره و چطور تونسته با رفتارش، روی ذهن اطرافیانش تاثیر بذاره و چه نیاز‌هایی داره. این در مورد پسر ماجرا هم صدق میکنه.

زندگی روزمره و تجربیات شخصی‌مون، ممکنه در نظرمون خیلی بی‌معنی و تکراری یا حتی خجالت‌آور باشه؛ اما واقعیت اینه که صحبت یک سبک زندگی عجیب و مرفه نیست بلکه “انسان بودن” با این پرسش درگیره که ما چرا به یک شکل خاصی داریم زندگی میکنیم؟ چه رازی توی سبک زندگی و انتخاب‌های به ظاهر تکراری و ساده‌مون وجود داره؟ چه هدفی داریم و توی روابط انسانی خودمون به دنبال چی هستیم؟


جمع‌بندی
ما انسان‌ها کالای مصرفی نیستیم و برای محبوب واقع شدن، نیازی نیست که همگی به یک شکل ایده‌آل و مشابهی زندگی کنیم؛ بلکه ما انسان‌ها با نیازهای متفاوت و خاص خودمون می‌تونیم تعریف بشیم. نیازمند بودن، تصویری از کمبود یا ضعف نیست بلکه پیگیری سالم همین نیازها هست که می‌تونه باعث پیوند قلبی ما با بقیه‌ی انسان‌ها و رشد ذهنمون بشه. این موضوعی هست که توی انیمه‌ی “اسم تو” به‌خوبی بهش پرداخته شده.