نقد و بررسی سریال Fool Me Once| یکبار فریبم میدهی
یکبار فریبم میدهی یه سریال انگلیسی معمایی، جنایی و درام هست که توی هشت قسمت منتشر شده و ظاهرا دیگه قرار نیست که برای فصل دوم تمدید شه. این سریال از اون کارایی هست که به‌راحتی میشه تو جمع خونواده تماشا کرد و محتوای حساسیت برانگیز خاصی نداره.


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

کارای انگلیسی و بخصوص داستانایی که توی دوره‌ی معاصرش در حال اتفاق افتادنه، معمولا اتمسفر خاص خودشون رو دارن که می‌تونه شامل تمرکز زیاد دوربین روی اتمسفرهای جذاب و منظره‌های طبیعی و ریتم کند فیلمنامه باشه. این سریال، اوایل 2024 منتشر شده و امتیازش رفته‌رفته کاهش پیدا کرده. در حال حاضر، امتیاز این مینی سریال در سایت IMDb 6.8 از 10 و از راتن تومیتو هم 60 درصد پسند به دست آورده. واکنش مخاطبا به مراتب بهتر از منتقدا بوده و میشه دید که مخاطبای گوگل، 83 درصد پسندیدنش. 
آیا داستانای معمایی و بعضا گیج‌کننده که خیلی کند پیش میرن و ممکنه بعضا آب‌بندی داشته باشن رو دوست دارید؟ در این صورت، سریال یکبار فریبم میدهی هم شانس اینو داره که توجه شما رو به خودش جلب کنه.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان سریالو لو بده.

چیزی که در پایان، خیلی ناامید کننده است اینه که مایا طبیعت خودش به عنوان یک فرد علاقه‌مند به جنگ و کشتار رو زیر سوال نمیبره و صرفا عجله‌اش برای کشتن چند فرد غیر نظامی رو به عنوان یه بار سنگین، روی دوش خودش احساس میکنه. 
حد و حدود اخلاقیاتی که توی این سریال ترسیم میشه خیلی فرمالیته و شبیه به انتقادات روزنامه‌های لیبرالی هست. همیشه یا پای گرمایش جهانی وسطه، یا یکی مرتکب جنایت جنگی شده یا شرکتای داروسازی تقلب کردن یا یکی با ثروت خونوادگیش داره فساد میکنه. بقیه‌ی آدما هم خوبن و صرفا قربانی فساد یه عده فرد قدرتمند شدن. 
مایا هرچند بابت کشتن افراد غیر نظامی به‌شدت سرزنش میشه و به دردسر میوفته اما شخصیت مثبت این داستان باقی میمونه و به‌هیچ‌عنوان نمیشه به این سریال گفت یه اثر ضد جنگ. مایا عملا برای جنگی فرستاده شده که اون سر دنیاست و خودش هم هیچ حس وطن‌پرستی یا باور خیرخواهانه‌ی جمعی خاصی نداره. جنگیدن براش یک شغله، یک منبع درآمده و هیشکی هم بهش در این مورد طعنه‌ای نمیزنه. 
بخش ابتدایی سریال، شبیه یه آیین یا مراسم فرقه‌ای هست که معماش تا قسمت آخر سریال، حل نمیشه. ما یه شروع نسبتا جالب رو تجربه کردیم ولی در ادامه، واقعا خبری از فرقه و این داستانا نبود بلکه انگیزه‌های بسیار تینیجری و بچه گانه‌ای وسط بوده و پیامداش روی زندگی همه تاثیر گذاشته. 


وقتی از مایا میپرسن که چرا زدی شوهرتو کشتی و چجوری خودتو راضی کردی که پدر بچه‌ات اینطوری بمیره؟ با خونسردی میگه که من زندگیمو با یه آدم قاتل تقسیم نکردم. 
نکته‌ی طنزش اینه که این حرفو زنی میزنه که کارش جنگ و کشتار بوده و سر سوزنی بابت کشتن افراد نظامی، اونم توی خاک یه کشور دیگه، خودشو مقصر یا جنایت‌کار نمیدونه. 
اون باور داره که سیستم کشورش یه سیستم ناعادلانه است که آدمای ثروتمند می‌تونن با پولشون از هر دردسری فرار کنن و لازمه خودش وارد عمل بشه تا بتونه عدالت رو در مورد قتل خواهرش اجرا کنه. دوباره نکته‌ی طنزش اینه که چرا زنی که حتی از زمان ازدواجش با یه فرد ثروتمند، متوجه سیستم بسیار طبقاتی جامعه شده، تصمیم گرفته تا به‌نفع سیاست همچین کشوری بره جنگ و روی جون خودش قمار کنه؟ غیر از اینه که مایا هم مثل شوهرش، یه شخصیت خودخواه داره و صرفا منافع خونوادگی رو دنبال میکنه و هیچ باوری به جامعیت و رشد همسانش نداره؟ 
این ایرادی هست که تا حالا چندین بار توی کارای ساخت کشور انگلیس دیدم و به‌نظرم توی فرهنگای کاتولیکی هم رایجه. خانواده، به همه چیز اولویت داره و مثل یک کلیساست، و در صورت لزوم، فرد می‌تونه کل دنیا رو برای رشد و بقای خونواده‌اش فدا کنه. اگر شخص، کل دنیا رو هم از بدبختی نجات بده ولی خونواده‌اش وضعیت خوبی نداشته باشن، به شدت می‌تونه دچار بی‌آبرویی بشه و شخصیتش زیر سوال بره. 
امثال مایا هیچ نگاه انتقادی‌ای نسبت به جامعه ندارن و به این فکر نمیکنن که اگه همه بخوان صرفا به فکر خونواده‌ی خودشون باشن و نقش جمعی خودشون رو نادیده بگیرن، نتیجه‌اش میشه همین سیستم عدالت پر از ضعف و سوراخی که خلافکارا می‌تونن بعضا به‌راحتی ازش فرار کنن.

خواهر مایا، فردیه که حضور غیر مستقیمی توی سریال داره و داستان از جایی شروع میشه که کلیر به قتل رسیده. پیچش داستانی، اینقدر خوب هست که تا مدت‌ها نمیشه حدس چندانی در مورد دلیل ارتباط قتل کلیر با مرگ جو زد. اما در‌نهایت مشخص میشه که کلیر کمابیش سعی داشته یه حرکتی به نفع جامعه انجام بده و برای این کار هم به‌سراغ یه فرد همفکر خودش یعنی کوری رفته. 
حالا اینکه کوری و کلیر چجور عملکردی داشتن و آیا قهرمانای این داستان به حساب میان، جای بحث داره. وقتی طرف شما یه فرد ثروتمنده که میتونه به کمک قدرت و نفوذش از قانون فرار کنه و وجهه‌ی خوب خودشو حفظ کنه، کاری مثل افشاگری، چه اندازه میتونه توی مهار همچین افرادی موثر واقع بشه؟ 
افشاگری یه روش بسیار صلح‌طلبانه است چرا‌که فرد مخالف، حمله‌ی خشونت‌آمیزی به خلافکارا انجام نمیده بلکه با تحریک افکار عمومی، سعی میکنه جامعه رو برای افراد خلافکار تنگ کنه. ولی لزوما هر نوع افشاگری‌ای رو نمیشه روش سالمی دونست و این مهمه که این افشاگرا، واقعا قصد دارن ذهن مردمو چجور مهندسی کنن و به انجام چه‌کاری تحریک کنن؟ 
کوری، فردیه که به میشل، بابت حضورش در جنگ هم میشه گفت که کمابیش منتقده و لزوما حادثه‌ای که برای افراد غیر نظامی ایجاد کرده رو جرم تلقی نمیکنه. چیزی که در مورد کوری تحسین نمیکنم، قضاوتی هست که در‌نهایت، در‌مورد مایا انجام میده. اون مایا رو بابت اینکه خودشو توی موقعیتی قرار داد که به احتمال خیلی زیاد آسیب میدید یا قربانی میشد تحسین کرد و میگفت اینطوری تونست اون حس گناهی که بابت کارای گذشته‌اش داشته رو از روی دوش خودش برداره. 
یعنی کوری اینطور آدمیه که وقتی یکیو گناهکار و خودخواه میدونه، باید حتما یه کار مازوخیستی و پرریسکی انجام بدی و قهرمان بازی دربیاری تا بتونه نگاه بدی که نسبت بهت داره رو کنار بذاره. این منو یاد فرهنگایی میندازه که وقتی یه فرد قدرتمندشون حس عدم صلاحیت داره، برای حفظ آبرو و وجهه‌ی عمومیش، دست به خودکشی میزنه. 
جامعه‌ای که امثال خونواده‌ی بورکت ازشون سو‌استفاده و تغذیه میکنن، تشکیل شده از افرادی مثل مایا و سامی هست که دارن به نفع قدرت گرفتن و ثبات سیستم‌شون تلاش میکنن. تا زمانی که همچین افرادی، در مقابل ایراداتی که توی سیستم خودشون میبینن بی‌تفاوت باشن و صرفا برای کسب سود، بی‌وقفه برای همچین سیستمایی کار کنن، هر خونواده‌ی بورکتی هم که کسب و کارش منحل بشه، چند تا کسب و کار مشابه میتونن مثل قارچ رشد کنن. دلیلش هم برمیگرده به اینکه قربانی‌های بالقوه‌ی زیادی وجود دارن که مثل مایا و سامی در حال خدمت کردن هستن اما تا به دردسر و تراژدی خاصی دچار نشن، هیچ حرکت خاصی علیه ایرادات سیستم‌شون انجام نمیدن. 
یه چیزی که در‌مورد تحسین‌کنندگان و نقدای مثبتی که به همچین کارایی داده میشه در نظرم فریکی هست همینه که اتفاقا میان و این جور داستانا رو بابت طعنه‌هایی که به سیستم عدالت و یا طبقه‌ی ثروتمند جامعه میزنن تحسین میکنن و این حس بهشون دست میده که ما به‌عنوان یه بورژوا، داریم محصولات انتقادی خوبی رو درست میکنیم که می‌تونه الهام‌بخش واقع بشه. 
این الگوهای انتقادی، اصطلاحا خیلی چیپ و ناکارآمد هستن و هیچ تاریخ مصرفی ندارن که حالا بخواد ازش گذشته باشه. خیلی فساد‌ها هست که در موردشون افشاگری شده، خیلی سازمانا و فرقه‌های فاسد وجود دارن که تمام جامعه از حضورشون آگاهن اما صرفا افشاگری و آگاه بودن در مورد حضور همچین چیزایی قرار نیست که به بهبود و رشد جامعه کمک کنه.

طبقه‌ی متوسط و ضعیف جامعه شاید مصرف کننده‌ی مستقیم افکار فرقه‌ها و سازمان‌های فاسد نباشن اما راه‌های غیر مستقیم واضح و پنهان زیادی رو میشه پیدا کرد که نشون میده خوده ما چطور داریم به همچین سیستمایی سود می‌رسونیم. ما می‌دونیم که فرصت‌هایی پیش میاد تا از شراکت توی چرخه‌های اقتصادی فاسد منصرف بشیم اما برای سود شخصی خودمون، این مسیر‌ها رو دنبال میکنیم.

جمع‌بندی
خیلی وقتا اصلا نیازی نیست که حتی انتقادی رو مطرح کرد یا خودمونو قربانی کنیم، بلکه صرفا کافیه کاری رو به‌نفع ساز‌و‌کارای فاسد انجام ندیم. نیروی کار، در قدرت گرفتن سیستمای اقتصادی فاسد، نقش بسیار زیادی داره و ما هر‌کدوم به نوبه‌ی خودمون یک نیروی کار هستیم. بحث اینه که آیا در مورد نحوه‌ی مصرف این نیرو، نسبت به خودمون و افکارمون دیدگاه انتقادی داریم؟ آیا حاضریم تصمیمات خودخواهانه‌مون رو کنار بذاریم تا بتونیم نوعی رشد جمعی رو تجربه کنیم؟