نقد و بررسی فصل اول سریال For all Mankind| برای تمام بشریت

سریال برای تمام بشریت، یه کار درام و علمی هست که به‌خاطر تغییراتی که در تاریخ واقعی ایجاد کرده، در دسته‌ی کارای تاریخ جایگزین و علمی تخیلی قرار گرفته وگرنه به‌لحاظ محتوا، تفاوت خاصی با دنیای واقعی نداره.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

اگه به کارایی درمورد فضانوردی و سفر به سیارات دیگه و همچنین اتمسفر امریکای اواسط قرن بیستم علاقه دارید، این سریال تونسته یه وضعیت بسیار باورپذیر رو خلق کنه و جزئیات زیادی منجمله زندگی شخصی طیف زیادی از فضانوردا و خونواده‌شون رو در‌نظر گرفته. شخصیتای کلیدی داستان زیاد هستن و نویسنده سعی کرده تا روزمره‌ی همه‌شون و چالشایی که دارن رو در‌خطوط داستانی متعددی پیگیری کنه.
این سریال به‌کرار به‌سراغ ایدئولوژی‌های مدرن میره و مشخصا افکارش با دموکراتا در همپوشانی بالایی به‌سر میبره. 
این مطلب به بررسی محتوای فصل 1 اختصاص داره اما تا امروز، سه فصل از این سریال، منتشر شده. 
برای تمام بشریت یه ریتم خیلی آروم داره و این یه واقعیته که به سختی خودمو وادار کردم که تماشاش کنم چون کنجکاو بودم که بدونم چرا اینقدر محبوبیت پیدا کرده یا اینکه واقعا چرا ساخته شده و اینقدر بهش خطوط داستانی مختلف و شخصیتای مختلف اضافه کردن. 
این سریال به طور مستقیم به دوران جنگ سرد اشاره داره و رقابت فضایی بین ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی رو به عنوان یکی از محورهای اصلی داستان به تصویر میکشه. این رقابت در سریال، به جای تموم شدن با فرود آمریکایی ها روی ماه، ادامه پیدا میکنه و عملا تبدیل به یه مسابقه ی تموم نشدنی برای تسلط بر فضا میشه.

اینکه دوره ی جنگ سرد، پر از اتفاقات ضد انسانی و فریکی بوده میتونه درست باشه اما نحوه ی روایت لیبرالا از این دوره توی کارای سینمایی و سریالا، تا حد زیادی جانبدارانه به نظر میرسه. یعنی از تراژدی های این دوران استفاده میکنن تا بگن وضعیت فعلی، مدیون اینه که لیبرالیسم آمریکایی قدرت گرفت و فرهنگ عمومی رو تغییر داد.
در حالیکه جنگ سرد، نشات گرفته از رقابت آمریکا با روسیه است و لزوما قدرت گرفتن لیبرالیسم، دلیل منطقی ای بر پایان این دوره نیست. 
پایان جنگ سرد، یه فرآیند پیچیده و چند وجهی بود که به عوامل مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مرتبط میشد. این دوره به طور رسمی با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 تموم شد. اما دلیل اصلی پایان جنگ سرد، وابسته به تغییرات گسترده ای در ساختار قدرت جهانی و سیاست های داخلی شوروی بود.

جنبش های دموکراتیک در اروپای شرقی، صرفا یکی از دلایل ضعیف شدن کمونیسم بودن که این جنبش ها کشورایی مثل لهستان، مجارستان و چکسلواکی رو شامل میشد. اما چنانچه حس خطر، دوباره هم تشدید بشه، میشه انتظار داشت که نه تنها آرمان های لیبرالی بلکه خیلی از آزادی هایی که درون جامعه ی آمریکایی وجود داره لگدمال بشه. 
مسائل اقتصادی و نگرانی های روزمره، اغلب تاثیر زیادی روی انتخاب های مردم دارن. این موضوع میتونه باعث بشه که افراد، به پیامدهای بلند مدت ایدئولوژیک یا اجتماعی تصمیمات شون توجه کمتری داشته باشن. 


بحثی که اینجا مطرحه اینه که لیبرالیسم آمریکایی، چرا اینقدر از جنگ سرد، به نفع توجیه خودش استفاده میکنه؟ غیر از اینه که به جای بررسی انتقادات منفی ای که نسبت بهش وجود داره، متفق القول هستن تا در انتخاب بین بد و بدتر، خودشون رو گزینه ی بد جلوه بدن و بگن هر چیزی که هستیم، به مراتب بهتر از سنت گراها به حساب میایم؟

جمع بندی
استفاده از جنگ سرد به عنوان یک ابزار توجیهی، به لیبرالیسم این امکان رو میده که خودش رو به عنوان نیرویی برای پیشرفت، آزادی و مدرنیته معرفی کنه در حالیکه سنت گرایی یا ایدئولوژی های دیگه رو به عنوان مانعی برای این ارزش ها نشون بده. این روایت، به طور خاص در آثار سینمایی و مستند ها دیده میشه، جایی که لیبرالیسم اغلب به عنوان ناجی، در مقابل تهدید های خارجی یا داخلی، به تصویر کشیده میشه.

این رویکرد میتونه باعث بشه که انتقادات واقعی نسبت به لیبرالیسم، مثل تاثیرات اقتصادی یا اجتماعیش، کمتر مورد توجه قرار بگیره. در نتیجه به جای بررسی عمیق تر ریشه های مشکلات، این روایت ها بیشتر به سمت ساده سازی و تقابل خوب و بد حرکت میکنن. 
این نوع روایت، شاید به خاطر نیاز به پذیرش عمومی و محبوبیت باشه، چون مردم معمولا ترجیح میدن داستان هایی رو ببینن که با دیدگاه های موجودشون همخوانی داره و کمتر به چالش کشیده بشن.