از همون فصل اول سریال پسرها هم مشخص بود که داریم یه تصویر تقریبا صریح از جدال بین دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات آمریکا می‌بینیم اما این موضوع در فصل سوم، غلظت بیشتری پیدا میکنه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

این مطلب زمانی داره نوشته میشه که حزب جمهوری‌خواه، تونسته انتخابات ریاست جمهوری رو در دنیای واقعی برنده بشه و این تصادف، منو یاد سوالی می‌ندازه که گاها ذهنمو به خودش مشغول می‌کرد. اینکه چرا اینقدر طعنه‌های سیاسی و کمدی ساختن با هر‌چیزی در آمریکا رواج داره؟ در‌حالی که افراد قدرتمند چنین جامعه‌ای به راحتی می‌تونن با افرادی که سعی دارن اونا رو تبدیل به سوژه‌ی خنده کنن در بیوفتن.

فکر می‌کنم چیزی مثل عقاید لیبرالا و ایده‌آل‌های حزب دموکرات، بهترین محصولی هست که چنین جامعه‌ای می‌تونه به دنیا عرضه کنه و از طریقش سود ببره. یعنی آرمان‌های جمهوری‌خواها، بیشتر یه ایده‌ی بومی و محلیه که قطعا اگر سعی کنن اونو توی فیلم و سریالاشون عرضه کنن، هم افراد غیر بومی حاضر در آمریکا و هم بسیاری از افرادی که دارن توی نقاط مختلف دنیا، به زندگی آمریکایی نگاه می‌کنن و آرزوی مهاجرت به چنین جامعه‌ای دارن رو رنجیده خاطر میکنه. 

هرچند که سناریوی این سریال به‌شکل خیلی سطحی‌نگرانه‌ای به موضوع جدال بین خیر‌و‌شر پرداخته و رفته‌رفته تبدیل به یه کار شدیدا مارکتی شده ولی جهت‌گیری کلیش تبدیل به موضوعی شده که می‌تونه طرفدارای زیادی نه‌تنها در امریکا بلکه در کشورای دیگه هم به‌دست بیاره. 
جمهوری‌خواها توی این سریال، افراد شدیدا افراطی و جنون‌زده‌ای توصیف میشن که در خفا، کارای مخوفی انجام میدن و در‌مقابل کارهای شرورانه‌شون پاسخگویی خاصی ندارن. اونا شدیدا نژاد‌پرست و گروه‌زده هستن و چشم ندارن که ببینن کسی غیر از یه آمریکایی اصیل بتونه از نعمت‌های زندگی بهره ببره.

در‌مورد فردی مثل هوملندر، اون شفقت خاصی حتی درمورد خوده آمریکایی‌ها هم نداره و می‌تونه برای منافع خودخواهانه‌اش، حتی آمریکایی‌ها رو هم قربانی کنه.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان فصل 3 رو لو بده.

هرچه بیشتر با جهان درون این سریال آشنا می‌شیم، با طیف بیشتری از ابرقهرمانا یا بهتره بگیم افراد سوپر‌پاور برخورد می‌کنیم. کلمه‌ی “ابرقهرمان” اشاره به نیت فرد هم داره در‌حالی که شما به‌سختی می‌تونید شخصیت‌های سوپرپاوری رو توی این داستان پیدا کنید که درک روشنی نسبت به خیر‌و‌شر داشته باشن و آگاهانه، تصمیم گرفته باشن که به جامعه خدمت کنن. 


تعداد افراد سوپرپاور خیلی زیاده و هرچه بیشتر هم می‌گذره، کمتر میشه اونا رو اقلیت تجسم کرد. با این‌وجود، فرهنگی که این گروه در‌حال ازدیاد شکل میدن، سر‌و‌سامان درست و حسابی‌ای نداره و نمیشه حس کرد که در‌حین کسب قدرت، اخلاقیات استفاده از قدرت رو یاد گرفته باشن. چیزی که باعث میشه خطر بیشتری برای جامعه داشته باشن هم اینه که عملا غیر قابل رقابت هستن وگرنه به‌لحاظ فکری، دقیقا دنباله‌رو همون ایده‌های سمی رایج درون جامعه هستن. فرهنگ آمریکایی، یه فرهنگ شدیدا رقابت‌طلبه و آدما سعی می‌کنن هویت خودشون رو در طی کردن مسیرهایی درست کنن که اونا رو به‌لحاظ مهارت یا سطح علمی، از بقیه متمایز می‌کنه. چندان هم اهمیت نداره که این قدرت‌ها از چه طریقی به‌دست بیان یا فرد، در مسیر رسیدن به خواسته‌اش، چقدر به‌صورت ریاکارانه، به دیگران آسیب زده باشه.

اما توصیفی که این سریال درمورد سطحی‌نگری آدما داره رو نمیشه چندان درست درنظر گرفت. چه در فصل سوم و چه در فصلای قبلی، شما به‌کرار می‌بینید که شخصیتا سعی می‌کنن از قدرت شبکه‌های اجتماعی استفاده کنن تا فرهنگ عمومی رو تحت‌تاثیر قرار بدن و آدما رو تحریک کنن تا به سمت انجام کار خاصی برن. 
عملا ابرقهرمانا تبدیل به نوعی سلبریتی مثل خواننده‌ها و بازیگرا میشن و از سرشناسی خودشون برای کنترل فرهنگ جامعه یا نظر دادن درمورد مسائل سیاسی استفاده می‌کنن. 
اتفاقی که توی این سریال میوفته اینه که این سلبریتیا شانس موفقیت زیادی هم دارن و حداقل به‌صورت کوتاه مدت می‌تونن موج خاصی رو ایجاد کنن اما طی انتخابات اخیر آمریکا به‌راحتی متوجه شدیم که سلبریتیا نمی‌تونن اونقدرا هم تاثیرگذار باشن.

طیف زیادی از سلبریتیای دنیای واقعی سعی کردن از حزب دموکرات حمایت کنن اما در نهایت، نتونستن حزب دلخواه خودشون رو به قدرت برسونن. طعنه‌هایی که در این سریال نسبت به فرهنگ عمومی انداخته میشه، آدما رو خیلی دست‌کم می‌گیره و فکر می‌کنن که میشه با رفتارا و حرفای سطحی‌نگرانه، مردمو تحریک به انجام کار خاصی کرد. در‌حالی‌که اگر خیلیا برای یه حرف جالب، دست و سوت بزنن، باز هم دلیل نمیشه که تحت تاثیر چنین هیجانی، دست به انجام کاری بزنن که برای عملی کردنش چندان دلیل منطقی دریافت نکردن. 


این سریال، همچنین بارها به مساله‌ی کسب درآمد از هر چیزی و الگوهای ویروسی سرمایه‌داری اشاره میکنه اما دقیقا از همین الگوها برای جذاب‌تر جلوه دادن سریال و رسوندنش به فصلای بعدی استفاده میکنه. خشونت شدید، مسائل جنسی و از ریخت افتادن گره‌های داستانی و دیالوگ‌ها، موضوعیه که ما به‌کرار توی سریالای چند فصلی یا مجموعه فیلما شاهدش بودیم و اینجا هم دقیقا در‌حال اتفاق افتادنه. 
یعنی اینطور به‌نظر میرسه که سناریو‌نویس، صرفا از جدال بین دموکراتا و جمهوری‌خواها الهام گرفته و حرفای رایج دموکراتا رو تکرار کرده وگرنه هیچ دغدغه، نگاه انتقادی یا رویکرد پیشرویی رو ضمیمه‌ی داستانش نکرده. میشه گفت چالش اصلیش، ساخت یه کار ابرقهرمانی هیجان‌انگیز بوده حتی اگر این هیجان، از طریقی نابهنجار و افراطی یا با آهنگ از ریخت افتاده‌ای محقق بشه.

جمع‌بندی
بوچر با این نگاه به سراغ افراد سوپرپاور رفت که اونا رو کاملا منفی و مستحق مرگ در‌نظر گرفت. اون حتی بعد از آشنایی با پسر همسر سابقش هم به‌سختی تونست با این قضیه کنار بیاد که افراد سوپرپاور هم نوعی انسان هستن. در ابتدا بوچر نوعی شخصیت قربانی یا مثبت به‌نظر میرسید اما در فصل سوم، میشه بیش‌از‌پیش حس کرد که اون از خوده انسانیت ناامیده و مشکلش با ابرقهرمانا هم اینه که اونا صاحب قدرتی شدن که لایقش نیستن و از اونجایی که آدما ناامید کننده‌ان، از این جماعت سوپرپاور هم نمیشه انتظار داشت که از قدرت‌شون درست استفاده کنن. 
نوع علاقه‌ای که به همسرش داره هم میشه علاقه‌ی بیمارگونه‌ای درنظر گرفت که لزوما به خوش‌قلبی همسرش ربط نداره بلکه بیشتر بهش بهانه‌ای میده تا خشونت درون خودش رو با بی‌پروایی کمتری بروز بده. غیر قابل انکاره که بوچر یه شخصیت شدیدا خشونت‌طلبه و از این موضوع لذت میبره و چیزی مثل ابرقهرمانا، اونو در موقعیت رقابتی شدیدا نابرابری قرار میده که میدونه به‌تنهایی، شانس زیادی برای برد نداره. همراهی کاسب‌کارانه‌اش با بقیه هم صرفا از این موضوع نشات می‌گیره که میخواد رقیب‌های بالقوه رو نابود کنه وگرنه کمترین همدلی ممکن رو میشه درون شخصیت بوچر دید.