یه عاشقانه‌ی دبیرستانی کره‌ای؛ فکر میکنم این خلاصه ترین توصیفی هست که میشه از ژانر و اتمسفر این فیلم ارائه داد. دوست دارید یه کار عاشقانه که فضای لطیف و کمابیش کمدی داره ببینید؟ دختر قرن بیستم میتونه انتخاب خوبی برای سرگرم شدن باشه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

اتفاقات این فیلم داره توی سایت 1999 اتفاق میوفته و با اینکه کارگردانش فیلم اولی هست اما میشه گفت از کیفیت خوبی برخورداره و تونسته امتیازای خوبی هم به دست بیاره. دختر قرن بیستم از مجموع 11هزار مشارکت کننده تونسته امتیاز 7.4 رو از سایت IMDb و 89 درصد پسند مخاطبای گوگل رو به‌دست بیاره که همگی اعداد خوبی هستن و به نظرم حتی کمی بیشتر از حد انتظارن.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

موضوعی که نه تنها توی این فیلم بلکه بسیاری از محصولات آسیای شرقی بخصوص کره ی جنوبی و ژاپن میشه مشاهده کرد، ضعف شدید شخصیت های کلیدی داستان در بیان عواطف و احساساتشون هست. یعنی گاهی گفتن یه حرف ساده می تونست از بسیاری از مشکلات جلوگیری کنه اما سناریونویس، عمدا این فقدان رو ایجاد میکنه تا بتونه یه درامای جدید رو خلق کنه. 


ما از یه شخصیت عاقل انتظار داریم که حداقل ترین مهارتهای روانی که هر آدمی ازش برخورداره رو نشون بده و برای یه شخصیت خوش قلب که فیلمنامه انتظار داره که محبوب قلب ها واقع بشه و در پایان مورد تحسین قرار بگیره، حتی انتظار میره که مهارت‌های روانی رو در سطحی بالاتر از اونچه که در جامعه میشه دید، از خودش نشون بده. اما شخصیت‌های کلیدی این داستان، در بسیاری از مواقع، نوعی عقیم بودن رو از خودشون نشون میدن و ساده‌ترین جملاتی که توصیف کننده‌ی افکار و احساسات‌شون هست رو به زبون نمیارن.

این خودسانسوری و سرکوب افراطی، میتونه باعث بشه که به سادگی احساس کنید با افراد سطحی نگری رو به رو هستید که درگیر چالش های پیش پا افتاده هستن و فیلمسازا هم صرفا سعی کردن که وقت بیننده رو بگیرن. 
شیمی بین شخصیت‌های کلیدی، تقریبا تا اواخر داستان، توی مراحل ابتدایی باقی میمونه و اونا حتی درمورد انگیزه های اولیه ای که اونا رو به هم نزدیک کرده هم اطلاعی به دست نمیارن. در پایان هم مشخص میشه که فوکوس دختر داستان، متوجه شخصیت اشتباهی شده و فداکاری ای که برای دوست صمیمیش انجام داده، بیشتر از اینکه باعث نزدیک شدن قلب‌ها بشه باعث شده که سوتفاهم های جدیدی به وجود بیاد که این اشتباه به وجود اومده هم چیزی بیشتر از یه اشتباه لپیه و شبیه یه گره داستانی بیش از حد دست ساخته است.

پاسخ به این سوال که اگر پسر مورد علاقه‌ی دوستت که تا الان تنها بوده و اصلا دوستت رو نمیشناسه، طی مدتی بهت علاقه مند شده باید چه سرنوشتی داشته باشه، کمی ساده تر از پیچیدگی ای هست که این فیلم سعی داره ایجاد کنه. مسئولیت پذیری ایجاب میکنه که شما به احساساتی که درون دیگران زنده میکنید و البته متقابل هم هست اهمیت بدید و اونا رو به حال خودشون رها نکنید. فردی که احساسات شدیدی پیدا کرده و البته آدم امنی هم به نظر میرسه، لایق این هست که حقیقت رو بدونه و درگیر بازی های تینیجری و رویاپردازی‌های دختری که اصلا جسارت نزدیک شدن به پسر مورد علاقه اش رو نداشته نشه. 
در پایان بندی داستان هم چند کلیشه‌ی شدیدا نخ نما وجود داره منجمله جدایی و به سرانجام نرسیدن رابطه‌ها بدون دلیل قانع کننده است که بیشتر از تراژدی، نشون دهنده‌ی بی تفاوتی شخصیت های درون داستان نسبت به احساسات همدیگه است. رابطه ای که هیچ نقطه‌ای در پایانش قرار نگرفته و بعد از چندین سال قراره یادآوری بشه و فیلمساز هم انتظار داره که بتونه اشک ما رو دربیاره اما بیشتر از این گریه، این حسو به آدم دست میده که چقدر این شخصیت‌ها نسبت به احساسات همدیگه بی مسئولیت هستن و عواطفشون چقدر سطحی نگرانه بوده که رابطه‌شون رو اینطوری بدون سرانجام و مبهم ول کردن و رفتن سراغ سرنوشت خودشون.

جمع‌بندی
یه داستان عاشقانه‌ی خوب، لزوما از اینجا نشات نمیگیره که شما لحظات کمدی یا پرشور و حرارتی رو در بازه‌های زمانی کوتاه خلق کنید بلکه در نهایت، لازمه به اصلی‌ترین سوالاتی که توی ذهن بیننده شکل می‌گیره هم جواب بده منجمله هدف و سرانجام رابطه است که لازمه قانع کننده باشه. ما براساس رفتاری که شخصیت‌های کلیدی نسبت به وضعیت رابطه نشون میدن، مهم‌ترین قضاوت‌ها رو در مورد سطح شخصیتشون انجام میدیم و در این مورد، به هیچ کدوم از شخصیت‌های کلیدی این داستان، حتی پسر جنتلمنی که توی کادرهای خاطره انگیز و نوستالژیک ظاهر میشه هم نمیشه امتیاز چندانی اعطا کرد.