دنیای حیوانات از جمله کارای خوش ساختی هست که لزوما نتونسته به لحاظ داستانی، توقعات بیننده ی بالقوه اش رو برآورده کنه. فیلم جوری شروع میشه که فکر میکنید با یه اکشن جالب و جنون آمیز طرفید اما در ادامه، قراره با یه مسابقه ی کارت بازی نه چندان مهیج رو به رو بشید.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

این فیلم زیاد بازخورد نداشته و چندان هم در سطح جهانی دیده نشده. تا الان صرفا 5هزار مشارکت کننده در سایت IMDb به دست آورده که در مجموع بهش امتیاز 6.4 دادن که حتی میشه گفت بالاتر از حد انتظاره و امتیاز بقیه ی سایتای فیلم هم تقریبا در همین حده. 
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه بخش هایی از داستان فیلم رو لو بده. 
جلوه های ویژه و بازی شخصیت اصلی واقعا خوبه و درام جالبی هم براش دست و پا شده اما هرچقدر هم سعی کرده فضای کارت بازی رو جالب و مهیج جلوه بده و ذهن بیننده رو در مورد ریاضیات به چالش بکشه، بازهم راضی کننده نیست و ممکنه مدام منتظر باشی که یه اکشن جالب اتفاق بیوفته.

چهره ی شخصیت اصلی داستان، با نقشش خیلی مطابقت داره و لزوما یه تصویر لوس و آسیب پذیر از پسری که ادعای جنون داره رو نشون نمیده. اون تراژدی هایی پشت سر گذاشته که نوعی حس شهودی رو درونش راه انداخته و کمک میکنه که تقریبا بتونه در سطح بالاتری نسبت به بقیه ی آدم ها، خوب رو از بد تشخیص بده اما نحوه ی ورودش به چالش و ضرر دیدن از اعتماد، کمی ناگهانی رخ میده و میشه گفت که دچار یه اشتباه سطحی نگرانه میشه. انگار که نویسنده صرفا دوست داشته شخصیت اصلی این داستان رو درگیر ماجرای کارت بازی کنه و نشون بده چی میشه اگه همچین آدم خوبی وارد یه دنیای خودخواهانه و غیر انسانی بشه، چطور میتونه همه چیز رو تحت تاثیر قرار بده. 
در واقع پسر اصلی این داستان یه جوکره که حتی اگر بعضا از راه های غیر اخلاقی به بیان احساساتش بپردازه، باز هم تابع اخلاقیات هست و سعی میکنه که به شکل انسانی و منصفانه ای زندگی کنه. 


مشکلاتی که شخصیت اصلی این داستان تجربه میکنه، اول از همه به خاطر اعتماد و محبت هست، یعنی به شکل بیمارگونه ای تصمیم میگیره که به آدمایی اعتماد کنه که لزوما اعتبار خوبی ندارن و می تونن اونو به دردسر بندازن اما سناریو سعی میکنه که این ویژگی شخصیت اصلی رو تحسین کنه. چنانچه این مرد جوان چینی، مهارت های خاصی رو به لطف پدر ریاضی دانش به دست نیاورده بود، نمی تونست بقای خودش رو حفظ کنه و این چالش پتانسیل داشت که اونو به کام مرگ ببره. 
دومین اشتباه شخصیت اصلی اینه که زندگی خودشو به دست شانس میسپاره و از این بابت، حاضره روی دارایی های مهم زندگیش، قمار کنه. هرچند که در پایان، نوعی حس قدردانی به سراغش میاد اما لزوما به این نتیجه گیری ختم نمیشه که قمار و تکیه به شانس رو نفی کنه. اون همچنان الگوهای نه چندان جالبی رو برای عشق ورزیدن دنبال میکنه و به خودی خود میتونه باعث بشه که تصویری از قربانی بودن و همواره در کمبود زندگی کردن، از یه فرد درستکار شکل بگیره. 
سپردن زندگی به شانس یا اعتماد کورکورانه به دیگران، نمی تونه تصویری از عشق یا خوش قلبی باشه. چیزی که زندگی این مرد جوون رو توی کمبود و مشکل نگه میداره، میتونه نشات گرفته از همین اعتماد بیجا و قمارکردنش روی چیزایی باشه که ریسکشون بیش از حده. چرا ما باید به آدمایی اعتماد کنیم که میتونن ما رو وارد یه بازی کشنده کنن یا به مقصد نامعلومی ببرن؟ این بازی میتونست اصلا وجود خارجی نداشته باشه و تمام افرادی که بهش تن دادن رو بدون هیچ چالش بخصوصی، بکشه و اعضای بدنشون رو خرید و فروش کنه.

جمع بندی
بیشتر این حس به آدم دست میده که نویسنده دوست داشته یه چالش سرگرم کننده ایجاد کنه و هر جور شده، شخصیت اصلی رو توی این چالش قرار بده. این کار میتونست خیلی راحت تر از این حرفا انجام بشه مثلا این تیم ثروتمند، اقدام به آدم ربایی کنه و آدما رو به صورت رندوم، از گوشه و کنار جامعه جمع کنه و مجبورشون کنه که برای حفظ جونشون هم که شده، وارد یه رقابت پرریسک بشن. این نوع انتخاب، علاوه بر حفظ منطق داستانی میتونست جذابیت بیشتری بهش ببخشه و یه چالش روانشناختی هیجان انگیزتر رو ایجاد کنه. 
همچنین به سختی میشه تصور کرد که همچین آدمای پولدار و قدرتمندی، این همه آدم رو جمع میکنن و کلی خرج میکنن که به یه جای ناشناخته ببرنشون تا صرفا سنگ کاغذ قیچی رو به شکل کسالت باری انجام بدن. حتی اگر سناریو نویس، به ریاضیات علاقه داشته باشه، میتونست این علاقه رو تحت یه داستان با چالش های جالب تر، تحریر کنه.