تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

پرتره‌ای از قاتل و مقتول

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 1 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

سرگرمی شرم آور من اینه که گاهی دوست دارم دراماهای قدیمی رو بخونم و درموردشون حدس های خاله زنکی بزنم. یکی از قضیه های مورد علاقه‌ام ماجرای مرگ شارون تیت هست. 

شارون تیت زن مرحوم رومن پولانسکی، کارگردان معروفی هست که امروزه بیشتر بابت پرونده ی فساد جنسیش شناخته میشه و پیش نمیاد که قضیه ی قتل همسرش رو به گردنش بندازن و تقریبا همه ی مدارک نشون میده یه فرقه‌ که تا خرخره مواد میکشیدن و افکار عجیب و غریب داشتن، تصمیم گرفتن شارون تیت رو به قتل برسونن. 

گزارش این پرونده به طور کامل در اینترنت هست و میتونید بخونیدش. 

بنا به دلایلی فکر میکنم که رومن پولانسکی خودش این فرقه رو به طور غیر مستقیم اجیر کرد تا شارون رو بکشن. رابطه‌ی شارون و پولانسکی به هیچ عنوان یه ارتباط متعهدانه نبوده و هر دو در حال خیانت به همدیگه بودن. شبی که شارون به قتل رسید، یکی از دوست پسرای سابقش که حالا ظاهرا دوست معمولی بوده هم پیشش بود و هر دو به قتل رسیدن و قاتلا ازشون یه هنر تجسمی رمانتیک و دارک هم ساختن. 

رومن پولانسکی اون روزها در کشور دیگه ای بوده و مثلا داشته یه فیلم جدید رو فیلمبرداری میکرده. 

شارون تیت حامله بوده و ماه های آخرش رو سپری میکرده. رومن پولانسکی موافق بچه نبوده و ظاهرا حتی به شارون پیشنهاد انداختن بچه رو داده. 

سال ها بعد، یه بازیگر هالیوودی دیگه هم اعتراف میکنه که در زمان تاهل شارون، باهاش رابطه داشته. طنز تاریک ماجرا اینه که سه معشوق شارون یعنی پولانسکی، دوست پسر سابقش که یه عکاس بوده و اون بازیگر هالیوودی، چهره هایی با وجوه مشترک زیاد دارن. هر سه در زمان جوانی، مردهایی کم مو و ظریف و قد کوتاه تر از شارون هستن و ظرافت بینی و لب ها و چشم هاشون مثل همدیگه است. 

کی اهمیت میده من چی میگم؟ مگه نویسنده‌ی نیویورک تایمزم؟ فکر میکنم پولانسکی شارون رو کشت چون دوست نداشت بچه ای که به احتمال زیاد اصلا مال خودش نیست رو ببینه. اون به سبک خودش اعلام مالکیت کرده و انتقام گرفته و احتمالا اصلا هم براش مهم نیست که به خاطر فرار از آمریکا، دیگه نتونسته سر قبر شارون بره. 

 

خرید این نقاشی از بازارچه‌ی بادوم پفکی تند

 

در سال 2009 یک مقاله ی روانکاوی منتشر شد و سرنوشت تاریک دو شخصیت مشهور به اسم رومن پولانسکی و چارلز منسون رو مقایسه کرد. رومن پولانسکی به عنوان کارگردان سینما و متجاوز فراری شناخته میشه و چارلز منسون، رهبر فرقه و جنایتکار و قاتل هست.

این نویسنده عقیده داره که وجه مشترک هر دونفر اینه که در کودکی، آسیب های شدید روانی رو تجربه کردن. پولانسکی از هولوکاست جون سالم به در برد و مادرش در آشویتس کشته شد و خودش هم شانس آورد که تونست فرار کنه. 
منسون در خانواده ای آشفته و بدون پدر بزرگ شد و بارها به دست مادرش رها شد و در کودکی قربانی آزار جنسی و زندان شد. 
تراژدی های بعدی با پولانسکی شروع میشه که در سال 1969 همسر باردارش شارون تیت رو در قتل های فرقه ی منسون از دست داد و بعدها خودش به جرم تجاوز به دختر نوجوانی متهم شد و قبل از صدور حکم، به اروپا فرار کرد و تا امروز هم به آمریکا برنگشته. 
منسون تبدیل به رهبر فرقه شد و اعضاش اونو مثل مسیح میپرسیدن. دچار توهمات مذهبی، پارانویید و بزرگ منشی بود و قتل های بی رحمانه ای رو ترتیب داد. 
از نظر این نویسنده، پولانسکی ویژگی های نورتیک یا عصبی نشون داد ولی تونست با خلاقیت و هنر، بخشی از آسیب ها رو به شکلی سازنده تبدیل کنه ولی منسون ویژگی های سایکوتیک یا روانپریشانه و ضد اجتماعی داشت و نتونست با جامعه تطبیق پیدا کنه. 
نویسنده نتیجه میگیره که تفاوت اصلی در مرحله ی رشد روانی اونهاست. پولانسکی بیشتر درگیر مسائل ادیپی بوده درحالیکه منسون دچار اختلالات شدید در مرحله ی پیش ادیپی بوده. جمع بندی حرفاش اینه که مراقبت والدین و آموزش مناسب، عناصر کلیدی برای رشد روانی سالم و سازگاری اجتماعی هستن. 
با این وجود این سوال پیش میاد که نویسنده با چه اطمینانی میگه که پولانسکی تونسته آسیب ها و میلش به شرارت رو مدیریت کنه؟ مگه محتوای کاراش امن هستن و مورد تحلیل جزئی قرار گرفتن؟ اینکه یکنفر قادر به تولید اثر هنری هست، لزوما به این معنی نیست که به نوعی صلح و سازش رسیده و داره مطلقا کار مفیدی رو به جامعه ارائه میده. درواقع با هنر میشه قوی ترین تحریک های احساسی رو ایجاد کرد و مخاطب رو به سمت سمی ترین تصمیمات ممکن کشوند و دقیقا بابت همینه که محتوای کارهای هنری، لازمه که مورد نقد قرار بگیرن و درمورد تاثیری که میتونن روی جامعه بذارن، آگاه باشیم. 
درواقع کارهای پولانسکی پر از اضطراب، پارانویید، خشونت و بازی با مرز قربانی و متجاوز هستن و بعضی از منتقدها عقیده دارن که اون نه تنها ترومای خودش رو بازنمایی کرده بلکه گاهی اون رو به شکل ناراحت کننده ای بازسازی کرده و انگار تماشاگر رو مجبور میکنه در موقعیت های اخلاقی مبهم قرار بگیرن و با خشونت همدلی کنن. 
مثلا در مقاله ای تحلیل شده که پولانسکی در فیلم Death and the Maiden ساختاری خلق میکنه که بیننده رو در موقعیت تماشاگر بی طرف قرار میده اما درعین حال اونها رو درگیر بازبینی گذشته ای خشونت بار میکنه. این یعنی آثارش نه فقط بازنمایی ترومای شخصی هستن بلکه نوعی مواجهه ی اخلاقی با خشونت و قدرت هم به حساب میان.

 

 

کتاب Sharon Tate نوشته ی Andrew Yorke یک روایت شاعرانه و شخصی از زندگی شارون تیت هست که از زاویه ای بسیار خاص و احساسی نوشته شده. رمان از نگاه فرزند متولد نشده اش روایت میشه. 


این کتاب برخلاف بیوگرافی های کلاسیک، بیشتر یک اثر ادبی و تجربی هست و زندگی نامه ی صرف به حساب نمیاد. یورک با ترکیب تحقیق دقیق و تخیل شاعرانه، لحظات کلیدی زندگی شارون تیت رو بازسازی میکنه منجمله تولد، اولین تست های بازیگری، اقامت در خانه ی ژان هارلو، ازدواج با رومن پولانسکی و بارداری و مرگ تراژیکش.

تمام این روایت ها از نگاه فرزند متولد نشده ی شارون تیت گفته میشن. نثر کتاب، شاعرانه و تامل برانگیز هست و مرز بین واقعیت و خیال رو محو میکنه. یورک از شارون تیت نه به عنوان قربانی، بلکه به عنوان نماد زیبایی، میل و تراژدی انسانی یاد میکنه. 
این کتاب، بازخوردهای بسیار خاص و دوگانه دریافت کرد. روایت دید از نگاه فرزند متولد نشده ی شارون تیت، برای خیلی ها تجربه ی عاطفی، سوررئال و شاعرانه بوده. با این وجود، بعضی از خواننده ها احساس کردن که روایت، بیش از حد خیالی یا شاعرانه است و اطلاعات دقیق بیوگرافی رو کمرنگ کرده. برای خواننده هایی که به روایت های کلاسیک عادت دارن، این ساختار غیر خطی و تجربی ممکنه گیج کننده و یا پراکنده به نظر برسه. 
این کتاب در سال 2013 منتشر شده و استقبال محدودی داشته و بیشتر در دایره ی خواننده های خاص و علاقه مندان به روایت های شاعرانه شناخته شده. 
در ابتدای کتاب، راوی در قالب یک خلبان، در حال پرواز هست اما ذهنش در حال فرود اومدن در خاطراتش توصیف میشه. اون درمورد لس انجلس و آفتابش و نیویورک و نورهای شبانه اش و ایتالیا و جذابیت کلاسیکش صحبت میکنه. 
خلبان از بالا، بیمارستانی رو میبینه که خاطره ای از تولد بچه ای رو زنده میکنه. درون بیمارستان، روایت تولد یک نوزاد رو میخونیم. 
طول این کتاب حدود 80 صفحه است و حجم کمی داره. 
 

 

فیلم Once open the time in Hollywood ساخته ی کوئین تارانتینو، نوعی ادای احترام به دوره ی طلایی هالیوود به حساب میاد یا حداقل به این اسم شناخته شده. اتفاقات این فیلم در لس آنجلس سال 1969 اتفاق میوفته و سه شخصیت اصلی داره.

ریک دالتون با بازی لئوناردو دی کاپریو که بازیگر تلویزیون بود و در جریان این فیلم، دوره ی شهرتش داره رو به افول میره. 
کلیف بوث با بازی برد بیت که بدلکار و دوست صمیمی ریک به حساب میومد و همچنین شارون تیت با بازی مارگو رابی که بازیگر جوون و همسایه ی ریک بود و سرنوشت واقعیش در تاریخ، نقش مهمی در این فیلم داره. 
فیلم ترکیبی از شخصیت های خیالی و اتفاقات واقعی هست و ماجرای قتل خانواده ی منسون رو میشه در واقعیت هم مورد مطالعه قرار داد. تارانتینو با یه پیچ داستانی، تاریخ واقعی رو بازنویسی کرده و پایان متفاوتی ارائه میده که به عنوان نوعی انتقام سینمایی از خشونت واقعی، شناخته شده.

یکی از صحنه های جالب این فیلم، پای برهنه و کثیف مارگو رابی هست و قضیه اش اینه که شارون تیت واقعا زیاد پابرهنه بیرون میرفت. تارانتینو هم معروفه به اینکه علاقه ی زیادی به نمایش دادن پا داره و توی این فیلم هم پاهای مارگو رابی، واقعا در حالی نشون داده میشه که بابت راه رفتن در محیط فیلم برداری، کثیف شده. 
کوئین تارانتینو یکی از تاثیرگذارترین و خاص ترین کارگردان های تاریخ سینماست و سبک منحصر به فرد خودش رو داره. 


معمولا فیلم هاش به خاطر دیالوگ های طولانی شناخته شدن و بعضا تند و تیز و ترکیب شده با طنز سیاه یا مسائل فلسفی هستن. 
میشه خشونت اغراق شده رو توی بعضی از آثارش دید که با نوعی زیبایی شناسی خون آلود، عملا تبدیل به امضای این هنرمند شدن. 
روایت های غیرخطی، بخشی از سبک کاری تارانتینو به حساب میان و شاید در Pulp Fiction بشه بیشتر از هر جایی، روایت های غیر خطی پیچیده و بازی زمان رو دید. 
معمولا کارای این کارگردان، نوعی یادآوری آمیخته به احترام به عناصر سینمایی هستن و عمدتا به ژانرهای قدیمی مثل وسترن، فیلم های سامورایی و نوآر رو میشه در رزومه اش دید.

هرچند که دیالوگ های این کارگردان و نویسنده، پیچیده و طولانی هستن اما در عین حال، محبوبیت خاصی پیدا کردن و خیلیا سراغ حفظ کردن و اجراشون میرن. شخصیت هایی که بهشون میپردازه هم شانس ارتباط گرفتن زیادی با مخاطب دارن چون عموما سراغ شخصیت های خاکستری میره و از فیلمنامه استفاده میکنه تا شخصیتشون رو بشکافه و انتزاعی ترین حالات درونی رو تبدیل به کلمات قابل بیان کنه. 
تارانتینو تا امروز تونسته چندین جایزه ی اسکار، گلدن گلوب و نخل طلای کن رو به دست بیاره و فیلم هاش بیش از 1.9 میلیارد دلار فروش جهانی داشتن. 
این کارگردان، تقریبا همه ی فیلمنامه هاش رو خودش نوشته و این یکی از دلایل اصلی خاص بودنش هست و بابت این موضوع، دوبار جایزه ی اسکار بهترین فیلمنامه رو به دست آورده. در مصاحبه هاش هم گفته که فیلمنامه هاشو با دست مینویسه و از کیبورد استفاده نمیکنه و معمولا هیچ طرح کلی ای نداره بلکه شخصیت ها خودشون مسیر داستان رو تعیین میکنن و دیالوگ هاش، مثل یه رمان نوشته میشن و پر از جزئیات، ریتم و شخصیت پردازی عمیق هستن. 
با دست نوشتن یا تایپ کردن، درنظرم معنای متفاوتی نداره و بعضا تایپ کردن رو خیلی بهینه تر میدونم اما اعتمادی که یک نویسنده به خلاقیت ذهنی خودش داره و لذتی که از در لحظه نوشتن میبره، همواره قابل تحسینه. 
تارانتینو خودش گفته که نوشتن با دست، براش یه جور رابطه ی زنده با داستان ایجاد میکنه و مثل اینه که داره با شخصیت هاش حرف میزنه و جمله ی معروفی داره که میگه: نمیتونم شعر رو با کامپیوتر بنویسم. 


نویسنده ی محبوب و منبع الهام تارانتینو، نویسنده ای به اسم والتر هیل هست و این کارگردان، به خودش بابت اینکه فیلمنامه های بزرگ، اپرایی و پر از جزئیات مینویسه، مشخصا افتخار میکنه و اینو تبدیل به بخشی از وجهه و امضای خودش کرده. 
اما برگردیم به فیلمی که موضوع این مقاله است.

شارون تیت یه بازیگر آمریکایی بود که در سال 1969 به دست اعضای فرقه ی منسون به طرز فجیعی کشته شد و این درحالی بود که داشت ماه آخر بارداری خودش رو طی میکرد. 
هرچند که پابرهنه بیرون رفتنش هم به نوعی شبیه بعضی رفتارهای فرقه ای هست اما هیچ مدرکی وجود نداره که نشون بده این بازیگر، به فرقه ی خاصی وابستگی داشته. صرفا اینطور گفته میشه که شارون تیت از کفش پوشیدن متنفر بود و حتی یه روش خلاقانه برای دور زدن قانون کفش الزامی در رستوران ها داشت و میومد با استفاده از کش های تزئینی و مهره دار، دور مچ پاهاش رو میبست تا شبیه صندل بشه ولی درواقع پا برهنه بود. 
این رفتارش نه فرقه ای و نه نمایشی شناخته شده بلکه بخشی از سبک زندگی آزادش میدونن که در دهه ی 60، محبوبیت داشت. شارون تیت صرفا به عنوان قربانی فرقه ی منسون شناخته شده. در شب 8 اوت، اعضای فرقه ی منسون به خانه ی شارون حمله میکنن و اون و 4نفر دیگه رو به طرز فجیعی میکشن. 
جالبه که بدونید شارون همسر رومن پولانسکی معروف و پرحاشیه است و شوهرش در اون زمان، به اروپا رفته بود و داشت فیلم جدیدی میساخت که این هم تراژدی این قتل رو پررنگ تر میکنه. 
فرقه ی منسون به رهبری چارلز منسون، این قتل ها رو به دلایل پیچیده ای انجام داد و اونچه که درموردشون گفته میشه برمیگرده به میل به انتقام جویی از صنعت موسیقی، درست کردن ترس و تلاش برای شروع یک جنگ نژادی که خودش اسمش رو گذاشته بود Helter Skelter.


این قتل در سال 1969 افتاد و کمتر از یک دهه بعد، یعنی در سال 1977، رومن پولانسکی به جرم رابطه ی جنسی غیر قانونی با یک دختر 12 ساله به اسم سامانتا گایمر در لس آنجلس اعتراف کرد و بعد از آمریکا فرار کرد و تا امروز به اونجا برنگشته. 
اتهامات اولیه شامل موارد سنگینی بودن منجمله تجاوز با استفاده از مواد مخدر، اعمال جنسی انحرافی، رابطه ی جنسی با فرد زیر 14 سال و دادن مواد مخدر به کودک که البته با توافق فضایی، صرفا اتهام رابطه ی جنسی غیر قانونی با فرد زیر سن قانونی اثبات شد و رومن پولانسکی به این موضوع اعتراف کرد و بقیه ی اتهامات هم حذف شدن.

هیچ مدرک یا اتهام رسمی ای وجود نداره که شارون تیت خودش قربانی تجاوز یا آزار جنسی از طرف پولانسکی بوده باشه اما گزارش هایی از دوستانش هست که نشون میده رابطه شون پیچیده و کنترل گرانه بوده. مثلا پولانسکی به شارون میگفته چطور لباس بپوشه و چه آرایشی انجام بده و گفته شده که شارون رو مجبور به رابطه ی جنسی سه نفره کرده و نفر سوم رابطه هم زن هایی بودن که خوده رومن انتخاب میکرده.

جمع بندی بخش اول
بعد از باردار شدن شارون، پولانسکی از خوابیدن باهاش خودداری کرده و ازش خواسته که سقط جنین کنه. با این وجود، خود شارون هیچ وقت به طور عمومی یا قانونی، پولانسکی رو متهم نکرده و در زمان قتل، به عنوان فردی شناخته شده که عمیقا عاشق بوده و منتظر تولد بچه شون. 
ولی بعد از قتل شارون، بعضی رسانه ها به خاطر فیلم Rosemary's Baby که درباره ی شیطان پرستی بود، شروع کردن به شایعه سازی که پولانسکی ممکنه در قتل نقش داشته باشه یا با فرقه های شیطانی در ارتباط باشه. این شایعات بعدها کاملا رد شد و قاتل های واقعی، یعنی فرقه ی منسون، دستگیر و محکوم شدن.