دیوید الیسون، مدیر عامل اسکای دنس و فرزند لری الیسون، نامه ای بلند به سهام داران شرکت برادران وارنر نوشته و توضیح داده چرا ادغام یا خرید توسط پارامونت اسکای دنس، بهترین گزینه است و بهتره از نت فلیکس صرف نظر بشه. اون از سهامدارها خواسته سهام خودشون رو امروز واگذار کنن یعنی با نوشتن نامه ی انتقال اعلام کنن که سهامشون رو برای فروش به پارامونت آماده کردن. واکنش ها به نامه و پیشنهاد خصمانه ی دیوید الیسون برای خرید برادران وارنر توسط پارامونت، ترکیبی از شگفتی، نگرانی و تحلیل های جدی بوده. بعضی از سهامدارها اون رو فرصتی برای فروش بهتر دیدن درحالیکه تحلیلگرها نسبت به ریسک های ضدانحصاری و فشارهای سیاسی هشدار دادن. بسیاری از سهامدارها از افزایش ارزش سهام خوشحال شدن و رقابت بین نتفلیکس و پارامونت باعث شد ارزش سهام تقریبا دوبرابر بشه. بعضی از سهامدارها جذب پیشنهاد نقدی و سریع پارامونت شدن چون مسیر تکمیل معامله رو مطمئن تر میدونستن. تحلیل ها نشون میدن پیشنهاد پارامونت یعنی 108 میلیارد دلار، از نظر ارزش، بالاتر از پیشنهاد نتفلیکس یعنی 82 میلیارد دلار هست اما ریسک های ضدانحصاری و نظارت قانونی جدی داره. بعضی از کارشناس ها عقیده دارن ادغام کامل WBD با پارامونت میتونه رقابت رو افزایش بده اما تمرکز بیش از حد قدرت رسانه ای هم نگرانی برانگیز هست. دیوید زاسلاو، مدیرعامل WBD از این رقابت سود برده و ثروتش افزایش پیدا کرده، حتی اگر درنهایت معامله به نفع نتفلیکس تموم بشه. رسانه ها این اقدام رو آخرین تلاش خصمانه ی پارامونت برای جلوگیری از سلطه ی نتفلیکس توصیف کردن. گزارش ها نشون میدن سرمایه گذارهای خارجی و حتی چهره های سیاسی مثل جرد کوشنر و صندوق سرمایه گذاری عمومی عربستان، در پشت پیشنهاد پارامونت حضور دارن که حساسیت های سیاسی و نظارتی رو بیشتر کرده. سهامدارها سود بردن اما آینده ی معامله هنوز مشخص نیست. نتفلیکس فعلا جلوتر هست چون توافق اولیه برای خرید دارایی های فیلم و تلویزیون WBD رو امضا کرده. پارامونت با پیشنهاد نقدی و کامل میخواد همه ی دارایی های برادران وارنر از جمله CNN و TNT Sport رو بخره که مسیر پیچیده تری داره. واکنش ها نشون میده که اقدام الیسون بازار رو داغ کرده و ارزش سهام WBD رو بالا برده، اما در سطح تحلیلگرها و نهادهای نظارتی نگرانی های جدی درباره ی تمرکز قدرت و ریسک های ضدانحصاری وجود داره. وقتی در خبرهای اقتصادی یا رسانه ای از کلمه ی خصمانه استفاده میشه منظور یک خرید خصمانه است که جنبه ی رقابتی داره. در حالت عادی، وقتی یک شرکت میخواد شرکت دیگه ای رو بخره، با مدیرها و هیئت مدیره ی اون مذاکره میکنه و توافق دوستانه درست میشه اما در خرید خصمانه، خریدار مستقیما سراغ سهامدارها میره و ازشون میخواد سهامشون رو بفروشن، حتی اگر مدیرهای شرکت مخالف باشن. این کار معمولا با ارسال نامه، پیشنهاد نقدی یا کمپین عمومی انجام میشه تا فشار روی هیئت مدیره زیاد بشه. در خبر دیوید الیسون این کلمه زیاد مورد توجه قرار گرفته چون به جای مذاکره ی پشت پرده با مدیران برادران وارنر، یک نامه ی عمومی به سهامدارها فرستاده و ازشون خواسته سهامشون رو امروز واگذار کنن. این یعنی سعی میکنه مدیرها رو دور بزنه و مستقیما حمایت سهامدارها رو جلب کنه. همچین رویکردی در ادبیات اقتصادی به عنوان خصمانه شناخته میشه چون برخلاف مسیر دوستانه و توافقی هست. خصمانه در این خبر به معنی تلاش مستقیم و فشارآور برای خرید یک شرکت بدون رضایت مدیریتش هست و این اصطلاح بار حقوقی و اقتصادی داره نه اینکه الزاما به معنی دشمنی شخصی باشه.
فیلم های پیشتاز در گلدن گلوب 2026 شامل نبردی پس از دیگری اثر پل توماس اندرسون با 9 نامزدی از جمله بهترین فیلم، کارگردان و فیلمنامه است. در درجه ی بعد، فیلم Sentimental Value هست که 8 نامزدی به دست آورده. فیلم Sinner با 7 نامزدی، Hamnet با 6 نامزدی و فرانکشتاین و ویکید 2 هرکدوم با 5 نامزدی در ردیف های بعدی قرار گرفتن. در عکس های این مطلب میتونید لیست کامل این فیلم ها رو مشاهده کنید. فهرست نامزدهای گلدن گلوب با انتقادهایی درباره ی نادیده گرفتن بعضی بازیگران و فیلم های شاخص، بی توجهی به کارهای غیر انگلیسی زبان پرفروش و حتی اشتباهات در اعلام نام ها رو به رو شد. فیلم Sinners با 7 نامزدی در شاخه های اصلی قرار داشت اما بازیگران برجسته اش در بخش های بازیگری نادیده گرفته شد. این موضوع به عنوان ادامه ی مشکل تاریخی گلدن گلوب در کم توجهی به بازیگران سیاه پوست مطرح شد. جنیفر لوپز برای فیلم Kiss of the Spider Woman و سیدنی سوئینی برای فیلم کریستی نامزد نشدن درحالیکه انتظار میرفت حضور داشته باشن. دنیل دی لوئیس و رجینا هال هم با وجود تحسین منتقدان از فهرست حذف شدن. فیلم پرطرفدار ویکید 2 هم با وجود 5 نامزدی، از بخش فیلم موزیکال و کمدی کنار گذاشته شد. بی توجهی به کارهای بین المللی پرفروش مثل انیمیشن چینی نژا 2 که بیش از 2 میلیارد دلار فروش جهانی داشت، هیچ نامزدی ای دریافت نکرد و این حذف باعث بحث درباره ی نحوه ی ارزیابی آثار غیر هالیوودی شد. کارهای محبوب مثل Wake Up Dead Man: A Knives Out Mystery با وجود محبوبیت بالا، هیچ نامزدی ای نگرفتن. در بخش تلویزیون، کاترین لانسا که برای سریال The Pitt جایزه ی امی گرفته بود، در فهرست گلدن گلوب حضور نداشت. این انتقادا همیشه هست و کاملا قابل پیش بینیه. با این وجود، انگار دنیا هیچ وقت نمیفهمه که چنین رقابت هایی لزوما کمکی به بهبود دنیای هنر نمیکنن. درواقع جوایزی مثل گلدن گلوب یا اسکار، بیشتر از اینکه معیار واقعی کیفیت هنری باشن، به یک نمایش رسانه ای و صنعتی تبدیل شدن. ذات هنر بر تجربه و معناست، نه درست کردن برنده و بازنده ولی این جوایز، هنر رو در قالب رقابت قرار میدن. کمپین های تبلیغاتی و لابی گری استودیوها نقش بزرگی در انتخاب ها دارن، چیزی که فاصله ی زیادی با خود هنر داره. مردم و رسانه ها بیشتر به تعداد نامزدها و بردها توجه میکنن تا خود اثر، و این باعث میشه ارزش هنری واقعی گم بشه. این رقابت ها لزوما به رشد یا بهبود هنر کمک نمیکنن و بیشتر به تثبیت قدرت و برندینگ در صنعت سرگرمی خدمت میکنن.
اواسط اوت 2024، خبری منتشر شد درمورد اینکه واکین فینیکس، از یه پروژه جدا شده و حسابی کارگردانو عصبانی کرده و این درحالی بوده که خوده فینیکس، نقش مهمی توی پیشبرد پروژه داشته.
این خبر، باعث بازخوردای زیادی شده چرا که واکین فینیکس تقریبا از بعد انتشار جوکر 2019 تا امسال که قراره “جنون مشترک” منتشر بشه، (این مطلب قبل از انتشار جنون مشترک تحریر شده) حسابی زیر ذرهبینه و نسل جدیدی از طرفدارای خودشو پیدا کرده.
حتی اگر ریدلی اسکات رو نشناسید ممکنه حداقل یکی از فیلمهاش رو تا امروز دیده باشید. این کارگردان اخیرا مصاحبه ای انجام داده و در خلالش گفته: فیلمهای امروزی همه شون آشغالن و صرفا فیلم های خودم رو میبینم چون واقعا خوبن و هیچوقت قدیمی نمیشن.
اون این حرفا رو در مصاحبه با موسسه ی فیلم بریتانیا گفته و شاید برای افراد علاقه مند به سینما که به سختی ممکنه در بازه های زمانی کوتاه یک کار خوب ببینن، چندان هم ناخوش آیند نباشه ولی بحث اینه که کارهای ریدلی اسکات هرگز متفاوت از جریان اصلی سینما نبودن و فیلم های جدیدش هم اتمسفر متفاوتی نسبت به کارهایی که آشغال خطاب میکنه ندارن. مصاحبه گر موسسه ی فیلم بریتانیا که با ریدلی اسکات صحبت میکرد، واکنشش ترکیبی از خنده، تعجب و احترام بود و وقتی اسکات گفت که بیشتر فیلم های امروزی آشغال هستن و خودش فیلم های خودش رو تماشا میکنه، جمعیت هم با خنده و تشویق، واکنش نشون دادن. مصاحبه گر سعی نکرد حرفش رو اصلاح کنه یا باهاش مخالفتی نشون بده بلکه بیشتر با شوخ طبعی و احترام، فضا رو حفظ کرد. به نظر میرسه که همه میدونستن اسکات داره با اعتماد به نفس و کمی اغراق، نظر شخصی خودش رو میگه و چون سابقه ی کاریش بسیار دندونگیره، این حرف ها بیشتر به عنوان بخشی از شخصیت صریح و بی پرده اش پذیرفته شده. شاید شناخته شده ترین اثر کارنامه ی اسکات، فیلم گلادیاتور باشه اما اون چندتا کار شاخص دیگه هم داره مثل Alien 1979 که مقدمه ی یکی از مهم ترین فرنچایزهای علمی تخیلی شد. فیلم Blade Runner 1982 که در سبک کلاسیک نئونوآر سایبرپانک بود. فیلم Thelma & Louise 1991، بعدش گلادیاتور معروف، امریکن گنگستر، House of Gucci 2021 و این اواخر هم فیلم ناپلئون که حتی با حضور واکین فینیکس افسانه ای نتونست چندان مخاطب و منتقدین رو به وجد بیاره. درواقع اینکه ریدلی اسکات به فیلمهای امروزی گفته آشغال، چیز ناخوش آیندی نیست؛ موضوع اینه که اون خودش هم داره چیزی شبیه به همین چیزایی که آشغال خطاب میکنه تولید میکنه اما در این توهم هست که کاراش متفاوت هستن. وقتی کاری مثل ناپلئون رو دیدم با خودم گفتم حیف وقت و انرژی واکین فینیکس که صرفش شد. اتفاقا خیلی فیلما هستن که سطحشون از کارای اسکات بالاتره و کاش حداقل یه کارگردان مستقل و صاحب سبک این حرف رو میزد. ریدلی اسکات شاید کارهای پرفروشی توی رزومه اش داشته باشه ولی در موقعیتی هم نیست که بگه فیلمای امروزی آشغالن چون عملا خودش هم در حال ساختن آشغاله. ناپلئون به حدی ناامید کننده بود که خود واکین فینیکس هم میخواست از پروژه اش جدا بشه ولی منصرف شد. و واقعا ای کاش این کارو میکرد.
در زمان تحریر این مطلب یعنی حوالی 22 آوریل، اخباری درمورد طرح تشویقی دولت بریتانیا برای صنعت فیلمسازی منتشر شده. این طرح پیش از این اجرا شده ولی منتقدا قراره خیلی بیشتر از اینها واکنش نشون بدن چون هر چه بیشتر بگذره، قراره بیشتر هم تاثیر چنین تصمیمی رو دید.
با توجه به اینکه ما از کشور و فرهنگ و قوانینی که مرتبط با این خبر هستن فاصله ی زیادی داریم، بخشی از این مطلب به توضیح اتمسفری که این طرح درونش شکل گرفته اختصاص داره و چیزی که لازمه بدونید اینه که قرار نیست صرفا خبر و نقدهای مذکور تکرار بشه. هدفم از نوشتن این مطلب، ارائه ی تحلیل و بازخورد خودم به یک زبان ساده است. طبق طرح بریتانیا، استدیو های فیلم سازی میتونن تا 25.5% از هزینه های تولید فیلم در بریتانیا رو بازپرداخت کنن به شرطی که حداقل 10% از کل هزینه ها در بریتانیا صرف بشه. فیلم Jurassic World: Dominion به عنوان یکی از گروه ترین فیلم های تاریخ، تونست از این طرح چیزی حدود 89.1 میلیون پوند به دست بیاره. این طرح از سال 2007 در حال اجرا شدنه و هدفش جذب سرمایه گذاری در صنعت فیلم بریتانیاست. داده های موسسه ی فیلم بریتانیا هم نشون میده که هر 1 پوند بازپرداخت به استودیو ها، 8.30 پوند ارزش افزوده ی ناخالص برای اقتصاد بریتانیا درست کرده. همچنین به خودی خود، این طرح باعث شده تا فرصت های شغلی زیادی در بخش های مختلف مثل امنیت، حمل و نقل و خدمات ایجاد بشه.
حرف منتقدا اینه که بریتانیا به خاطر امکانات و استعداد های قویش، اصلا نیازی به همچین مشوق هایی نداره و می تونه بدون هزینه های دولتی، هنوز هم استودیوها رو جذب کنه. به قولا میگن که ما داریم مالیات میدیم که شما به فیلمسازای آمریکایی جایزه بدید؟ بازپرداخت یا مشوق مالی، حالتی هست که مثلا دولت بریتانیا بخشی از هزینه هایی که استودیوهای فیلم سازی توی کشورش صرف میکنن رو از طریق کمک مالی یا تخفیف مالیاتی جبران میکنه. این کار باعث میشه تا صنعت فیلم سازی داخلی تقویت بشه و سرمایه گذاری های بیشتری به سمت بریتانیا جذب بشه. این بریتانیا بریتانیا که میگن هم عملا شامل 4 تا کشور انگلستان، اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی میشه که ممکنه اونا رو بارها با یه فضای خاکستری یا پالت رنگ خنثی در آثار سینمایی یا سریالا دیده باشید. در حالت عادی، ممکنه وقتی اسم بریتانیا میاد، بعضا صرفا یاد انگلیس بیوفتن اما وقتی صحبت از منافع بریتانیاست، با محدوده ی بزرگتری طرف هستیم. شرط 10 درصد، یعنی اینکه پروژه ی فیلم سازی باید ثابت کنه که 10 درصد از کل هزینه ای که صرف ساخت فیلم کرده، توی محدوده ی بریتانیا پخش و پلا شده و میتونه صرف فرعی ترین مخارج فیلم مثل حمل و نقل و استخدام نیروهای محلی برای انجام کارای پشت صحنه هم بشه. هدف از این شرط اینه که پروژه ی فیلم، واقعا بتونه کمک ملموسی به اقتصاد بریتانیا کنه. وقتی که یک شغل محلی ایجاد میشه، خود به خود شانس تداوم و گسترش پیدا کردن داره و افراد ماهری رو پرورش میده که خریدار دارن. اینکه منتقدا فکر میکنن همچین طرحی رقت انگیزه، به این موضوع برمیگرده که عقیده دارن ارزشش رو نداره که پول مالیات دهنده ها بخواد صرف همچین بازپرداخت ها و طرح های تشویقی درشتی بشه. مخصوصا الان که مدت تقریبا زیادی از اجرای این طرح گذشته و دنیا با لوکیشن ها و امکانات خوب بریتانیا برای فیلمسازی آشنا شده. به شخصه نه چرخه ی اقتصادی مذکور رو از نزدیک دیدم و نه می تونم درک کنم که این حساب و کتاب ها دقیقا به سود مالی میرسه یا ضرر. صرفا میشه حس کرد که نوعی امید به تغییر قطب فیلمسازی، پشت این طرح وجود داره چون تداومش به خودی خود، منطقی به نظر نمیرسه. اگر فیلمسازا واقعا جذب بریتانیا نشن یا قدرت بریتانیا در فیلمسازی افزایش پیدا نکنه، تا آخر باید یه بخش قابل توجهی از مالیات، صرف تشویق کردن استودیو ها بشه. اینجاست که رقابت فرهنگی و هنری، خودنمایی میکنه.
ایده آل پشت این طرح، همچین چیزی به نظر میرسه؛ اینکه بریتانیا بتونه در فیلم سازی از هالیوود جلو بزنه و بریتانیا هم تبدیل بشه به محل زندگی بعدی بسیاری از ستاره ها و افرادی که قصد دارن چهره ی سرشناس بین المللی بشن. درمورد این تحلیل مطمئن نیستم و صرفا سعی میکنم به کمک مطالبی که تا امروز دیدم، تکه هایی از این پازل رو تکمیل کنم. هالیوود در طول تاریخ، از سینمای بریتانیا قدرتمندتر بوده و سود بیشتری هم به دست آورده. بریتانیا شکل جدیدی از رقابت رو ایجاد کرده که در خلالش، سعی داره از هالیوود جلو بزنه و منابع تولید ثروت هالیوود رو به منطقه ی خودش بیاره. این چیزی بیشتر از حمایت از هنر یا اهمیت دادن به سینماست و نوعی رقابت سیاسی هم به شمار میاد. در این مورد مطمئن نیستم اما سینمای بریتانیا، خیلی بومی عمل کرده و اغلب فیلمایی که تا امروز ازشون دیدم، با فرهنگی سنتیش، زیاد ترکیب شده و جذابیت فرهنگ آمریکایی رو ندارن. هرچند که یه سری ایدئولوژی های مدرن، برای فروش بیشتر محصولات کشورای مختلف، داره به کار گرفته میشه اما آمریکایی بودن، هنوز هم چاشنی خاص و وسوسه کننده ی هنرهای نمایشیه. فکر میکنم که فرهنگ آمریکایی، حتی محبوب تر از جریان لیبرالیسم یا ایده های فمنیستی و ضد نژادپرستی هست که توی چارتا خودنمایی میکنن. مگر اینکه بریتانیا بخواد تبلیغ فرهنگ امریکایی رو کنه تا بتونه تبدیل به جایگزین هالیوود بشه وگرنه بعید میدونم بتونه فرهنگشو به اندازه ی آمریکا، دوست داشتنی جلوه بده. فرهنگ، شاید بشه گفت که مهم ترین امضای یک ملته و این رقابت، منو بیش از پیش یاد جنگ استقلال آمریکا میندازه. در حالیکه بریتانیا سعی داشت صراحتا وابستگی اقتصادی بیشتری بین خودش و مستعمره ها وجود داشته باشه، فرهنگ آمریکایی، خودش به عنوان بهترین مامن افراد مهاجر معرفی کرد و در حال حاضر، صدها فرهنگ مختلف رو حتی شده به صورت فرمالیته، در قلمرو خودش جا داده. وقتی یه فیلم آمریکایی رو میبینی، کاملا میشه حس کرد که اونجا جائیه که تو میتونی تقریبا هر شخصیتی که دلت میخواد رو از خودت نشون بدی و اصلا قابل مقایسه با فرهنگ تقریبا خشک و مالیخولیایی کارای بریتانیایی نیست.
فکر نمیکنم فرهنگ بریتانیا به خاطر تبدیل شدنش به هالیوود بعدی تغییر کنه اما ایده هایی مثل حمایت مالی از فیلمسازا، تلاش قابل انتظاری از بریتانیا به شمار میاد و شاید اونو تبدیل به هالیوود بعدی نکنه اما ممکنه واقعا سود اقتصادیشو افزایش بده. اگر صرفا تعداد تولیدات و میزان سرمایه گذاری در صنعت سینما رو در نظر بگیرید، الان چین و هند و کشور عجیبی مثل نیجریه، تولیدات سینمایی خیلی زیادی دارن اما لزوما نمیشه گفت که تونستن همون محبوبیت هالیوود رو در سطح بین المللی به دست بیارن. نالیوود به عنوان صنعت فیلم سازی نیجریه، دومین کشور به لحاظ تعداد فیلم های ساخته شده در سال هست. این کشور در هر سال حدود 2500 فیلم تولید میکنه و به لحاظ عددی، از هالیوود جلو افتاده اما شما امسال چند تا فیلم نیجریه ای دیدید؟ نه که حتی دیده باشید، پوستر چندتا کارشون یهویی جلوی چشمتون ظاهر شده؟ حتی اعداد و ارقام مربوط به فروش هم لزوما تصویری از تبدیل سینمای یک کشور به قطب فیلمسازی در دنیا نیست. اگر سود و درآمد حاصل از فروش فیلم ها رو معیار قرر بدیم، چین دومین بازار بزرگ سینمایی دنیا به حساب میاد. اما حتی بهترین فیلم های چینی هم هنوز حرف زیادی برای گفتن ندارن و به رغم اینکه مشخصه حتی سعی میکنن منتقدا رو به صورت فرمالیته بخرن و کاراشون رو تبلیغ کنن، اما بازهم شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با فرهنگای دیگه ندارن. وقتی بحث تولید انبوه و محبوبیت فیلم وسط باشه، قطعا یاد هند هم میوفتید اما حتی هند هم نمی تونه مدعی بشه که قادر به ارتباط گرفتن با طیف زیادی از فرهنگ های دنیاست و شما خیلی بعیده که با دیدن کاراشون اشتیاق زندگی توی اتمسفر هند رو پیدا نمیکنید. یعنی اصلا حس نمیکنید که اونجا جای شما باشه و لزوما در مقابل پذیرش آدمایی با فرهنگ و سبک زندگی های متفاوت، پذیرا نیست. چیزی که همیشه بهش افتخار میکنن اینه که ما تونستیم هزار تا دیدن مختلف رو زیر یه پرچم نگه داریم اما همون هم به نظر میرسه ناشی از عدم تواناییشون در کنترل جمعیت و حمایت از شهرونداست و نه لزوما آزادی ای که تونستن ایجاد کنن. بسیاری از اعداد و ارقام هم نشون میدن که میزان فروش سینمای هند، بعد از هالیوود و چین قرار میگیره. گرچه با توجه به چیزی که از چین کمونیستی انتظار میره و کیفیت فیلماشون، بیشتر این حس بهم دست میده که آدما رو زورکی به سمت سینما میکشونن یا اعداد و ارقامشون لزوما واقعی نیست. نمونه ی دیگه ای از فرهنگ بسته، نیجریه هست که پیش از این هم به تعداد فیلمای تولیدی زیادش اشاره شد. سینمای نیجریه یا نالیوود، به لحاظ سود تجاری، در رتبه ی به مراتب پایین تری از قطب های برتر فیلم سازی قرار میگیره هرچند که تعداد فیلمای تولیدیش، قابل رقابت با هنده. نیجریه در غرب آفریقا قرار گرفته و پرجمعیت ترین کشور این قاره به حساب میاد ولی حتی با وجود اینکه زبان اصلیشون انگلیسی هست هم لزوما اتمسفر فیلماشون شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با مردم دنیا نداره. نژاد غالب در نیجریه سیاهپوسته و نه تنها کشور مهاجر پذیری نیست بلکه بیشتر به عنوان کشوری شناخته میشه که مردمش اونجا رو ترک میکنن. فیلمایی که پر از افراد سیاهپوسته و بومیه و فرهنگ بسته ای دارن، نمی تونن محبوبیت بین المللی پیدا کنن و به بیننده این حس رو بدن که به فرهنگ بومی مذکور، حس تعلق دارن. شاید در حوزه ی آفریقا، نیجریه بتونه به موفقیت به نسبت بیشتری برسه اما همچین فرهنگی، خیلی بعید به نظر میرسه که بتونه محبوبیت چندانی در سطح بین المللی به دست بیاره.
جمع بندی در این مورد مطمئن نیستم و صرفا با توجه به اطلاعاتی که از اینترنت میشه پیدا کرد، میشه دید که بریتانیا از نظر سودتجاری، در رتبه ی پایین تری نسبت به هالیوود، چین و هند قرار داره و کم پیش میاد که کارای محبوبی مثل هری پاتر یا جیمز باند رو به دنیا عرضه کنه. خیلی از کارای محبوب بریتانیایی، همین الانش هم تولیدات مشترکی با هالیوود شناخته میشن و به لطف خودنمایی فرهنگ آمریکایی هست که دوست داشتنی جلوه میکنن وگرنه اتمسفر بریتانیایی، لزوما سلیقه ی خیلیا نیست. حتی چین هم که ظاهرا در رتبه ی بالاتری نسبت به بریتانیا قرار داره، بیشتر فروشش رو مدیون کشور خودش هست و با توجه به جمعیت خیلی زیاد و سیستم حاکمش، حتی لزوما نمیشه یه موفقیت فرهنگی محسوبش کرد.