زمانی رو تجسم کنید که در یک رابطه‌ی عاطفی هستید و نیاز دارید تا درمورد وفاداری طرف مقابل، به حدی از یقین برسید تا بتونید آرامش داشته باشید. در حالت عادی ممکنه ویژگی‌های مثبت و امیدبخشی وجود داشته باشه اما به خودی خود برای رسیدن شما به یقین کافی نباشن.

اتفاق یا اتفاق‌هایی که سبب میشه به این یقین برسید و حد کافی اطمینان رو تجربه کنید، توصیف کننده‌ی مهارت روانی لمس و باور هست. بحث اینه که ما خیلی اوقات نمیدونیم چه نوع تجربه، حرف یا اتفاقی، میتونه یقین رو در ما ایجاد کنه و این سردرگمی باعث میشه در حالت تردید باقی بمونیم. خودآگاهی درمورد اونچه که نیاز به تجربه اش دارید، نشونه‌ی تسلط شما به مهارت روانی لمس و باور هست.

داستان توماس شکاک یا توماس مردد، ماجرایی نمادین و جالب هست که ازش میشه برای توصیف و درک بیشتر این مهارت روانی استفاده کرد.

خلاصه‌اش اینه که توماس از اطرافیان عیسی مسیح بود و برای اینکه باور کنه مسیح واقعا زخمی شده، لازم داشت زخم مسیح رو لمس کنه. این داستان به کرار موضوع نقاشی قرار گرفته و از معروف ترین تابلوش، ده ها کپی وجود داره اما میشه گفت هیچکدوم از این نقاشی ها، به توماس حق ندادن که به مسیح شک کنه و اون رو عموما شبیه انسانی زمخت و خودخواه نشون دادن که دستشو توی زخم مسیح برده.

توماس قصد داشت با لمس کردن زخم مسیح، به این باور برسه که اون واقعا زنده است و یه موجود واقعیه، گویا که زخم و رنج، شکل واقعی انسان بودنه و توماس رو به این یقین میرسونه که مسیح زنده است.

مهارت روانی مورد بحث میتونه جلوی سرسپردگی بیمارگونه و بدبینی افراطی رو بگیره.