برچسب (مهارت⁦‌های روانی)

پست‌های مرتبط با برچسب (مهارت⁦‌های روانی)

 

اعتماد به نفس، مثل ثروت روان هست و مثل ثروت در دنیای واقعی، میتونه شکل‌های کاذبی به خودش بگیره. اعتماد به نفس کاذب، مثل پول بدون پشتوانه یا طلای تقلبیه که ممکنه در ظاهر، فریب دهنده ظاهر بشه اما در زمان مناسب، ممکنه نه تنها به صاحبش کمکی نکنه بلکه اونو به دردسر بندازه.

در زندگی واقعی، به کرار و به شکل های مختلفی میشه با اعتماد به نفس کاذب رو به رو شد. تشخیصش گاها سخته اما وقتی که به ماهیتش پی ببرید، همزمان میشه درک کرد که این ثروت روانی تقلبی، در کجا ممکنه به صاحبش ضربه بزنه یا قربانیش کنه.

اعتماد به نفس کاذب میتونه توسط رفتارهای گروه زده مثل عضویت در یک فرقه یا گروه دوستی یا نوعی حمایت خانوادگی نابهنجار تقویت بشه و فرد به محض خروج از گروه، متوجه تقلبی بودن اعتماد به نفسش بشه یا بعضا بدون فهمیدن این موضوع، قربانی ثروت تقلبیش بشه.

اعتماد به نفس لزوما یک پدیده‌ی ذهنی و پنهان نیست بلکه شاید بشه گفت یه حس شدیدا وابسته به زندگی اجتماعی آدمه و تصویری که فرد در جامعه میسازه، میتونه روی سطح اعتماد به نفسش تاثیر زیادی بذاره.

درک مفهوم اعتماد به نفس کاذب و تاثیرش در زندگی، در درجه ی اول به آدم کمک میکنه تا به انواع کاذب و نابهنجار این حس، دلخوش نکنه و زندگیشو روی به دست آوردن انواعی از اعتماد به نفس کاذب هدر نده. اما درک این مهارت روانی، همچنین به درک نقاط ضعف دیگران و مرزهای آسیب پذیریشون کمک میکنه.

 

زمانی رو تجسم کنید که در یک رابطه‌ی عاطفی هستید و نیاز دارید تا درمورد وفاداری طرف مقابل، به حدی از یقین برسید تا بتونید آرامش داشته باشید. در حالت عادی ممکنه ویژگی‌های مثبت و امیدبخشی وجود داشته باشه اما به خودی خود برای رسیدن شما به یقین کافی نباشن.

اتفاق یا اتفاق‌هایی که سبب میشه به این یقین برسید و حد کافی اطمینان رو تجربه کنید، توصیف کننده‌ی مهارت روانی لمس و باور هست. بحث اینه که ما خیلی اوقات نمیدونیم چه نوع تجربه، حرف یا اتفاقی، میتونه یقین رو در ما ایجاد کنه و این سردرگمی باعث میشه در حالت تردید باقی بمونیم. خودآگاهی درمورد اونچه که نیاز به تجربه اش دارید، نشونه‌ی تسلط شما به مهارت روانی لمس و باور هست.

داستان توماس شکاک یا توماس مردد، ماجرایی نمادین و جالب هست که ازش میشه برای توصیف و درک بیشتر این مهارت روانی استفاده کرد.

خلاصه‌اش اینه که توماس از اطرافیان عیسی مسیح بود و برای اینکه باور کنه مسیح واقعا زخمی شده، لازم داشت زخم مسیح رو لمس کنه. این داستان به کرار موضوع نقاشی قرار گرفته و از معروف ترین تابلوش، ده ها کپی وجود داره اما میشه گفت هیچکدوم از این نقاشی ها، به توماس حق ندادن که به مسیح شک کنه و اون رو عموما شبیه انسانی زمخت و خودخواه نشون دادن که دستشو توی زخم مسیح برده.

توماس قصد داشت با لمس کردن زخم مسیح، به این باور برسه که اون واقعا زنده است و یه موجود واقعیه، گویا که زخم و رنج، شکل واقعی انسان بودنه و توماس رو به این یقین میرسونه که مسیح زنده است.

مهارت روانی مورد بحث میتونه جلوی سرسپردگی بیمارگونه و بدبینی افراطی رو بگیره.