فیلم مهاجران 2021، در ژانر علمی تخیلی و درام ساخته شده و داستان خانواده ای رو روایت میکنه که در سیاره ای دورافتاده زندگی میکنن و با تهدیدهای مرموزی رو به رو میشن. این اثر، حال و هوای آخرالزمانی داره و فضای منزویانه ای رو به تصویر میکشه و صوفیا بوتلا، نقش مادر خانواده ای مهاجر در مریخ رو بازی میکنه.

به شخصه هروقت صوفیا بوتلا رو روی پوستر یک فیلم میبینم، 99درصد مطمئن میشم یه کار مارکتی و زرده. 
کلمه ی Settler در زبان انگلیسی، به معنی مهاجران، ساکنان تازه وارد یا آبادگران هست که به سرزمین جدیدی میرن تا اونجا زندگی کنن و هدفشون ساختن جامعه ای نو یا بهره برداری از منابعش هست. 
این خانواده در یک پایگاه کوچک، مرغداری و گلخانه ی خودشون رو دارن و خودکفا هستن اما آرامش شون به هم میریزه. پدر و مادر خونواده به اسم رضا و ایلسا، چیزی از گذشته میدونن ولی به دخترشون رمی نمیگن. رمی هم فقط 9 سالش هست. 
این فیلم، نوعی تلاش برای زنده کردن فضای مینیمال در فضاست و شبیه نوعی نمایش تک لوکیشن شده که دیالوگ هاش ضعیف و تنش هاش، کمابیش تصنعی جلوه میکنن. 
فروش این فیلم، چندان موفق نبود و بیشتر در جشنواره ها و پلتفرم های محدود پخش شد و نتونست در گیشه یا بازار جهانی چندان جلب توجه کنه. 
اطلاعات دقیقی از فروش جهانی منتشر نشده ولی طبق روند فیلم های مستقل با بودجه ی پایین، احتمالا فروشش کمتر از 1 میلیون دلار بوده. نقدها بیشتر از متوسط بودن، و خیلی ها گفتن که فیلم بیشتر به ظاهر و ایده تکیه کرده و روایت و عمق خاصی نداره. 
به شخصه از کارهای مستقل خیلی خوشم میاد اما این فیلم، خیلی از ویژگی های یک اثر کاملا مستقل رو نداره و صرفا میشه گفت که فروش کمی رو تجربه کرده. از پوستر تا سبک نورپردازی و طراحی صحنه و حتی انتخاب بازیگر، کاملا الگوهای رایج تر فیلم های جریان اصلی رو میشه دید اما شاید صرفا اینقدر کلیشه ای بوده که حتی مخاطبای جریان اصلی هم نتونستن ازش لذت ببرن. 
این فیلم محصول مشترک بریتانیا و آفریقای جنوبی به حساب میاد و زیر نظر هالیوود یا استودیوهای بزرگ ساخته نشده. همچنین اولین فیلم بلند کارگردانش هست که عملا چهره ی تثبیت شده ای در صنعت نیست. بودجه ی فیلم هم پایین بوده و اکران محدودی داشته. 
از نظر ساختار، فیلم بیشتر به تنش های روانی تکیه کرده و چندان به اکشن یا جلوه های ویژه نپرداخته اما تنش های روانیو هم لزوما چندان خلاقانه به تصویر نکشیده. میشه گفت به لحاظ بازاریابی و ظاهر، خیلی شبیه فیلم های تجاریه و نوعی استقلال شیک داره که بیشتر به فروش متکی هست و تجربه ی هنری خاصی رو نمیشه پشتش دید.

برداشتم از این ترکیب اینه که یه کارگردان تازه کار، سعی کرده فیلمی با استانداردهای مارکتی بسازه ولی داستان پردازی و نحوه ی ارائه اش لزوما نتونسته جلب توجه کنه که این ناکامی رایجی بین افرادی هست که سعی دارن کارای مارکتی تولید کنن. 
معمولا کارای مارکتی پرفروش، چندتا ویژگی دیگه هم دارن. اولا سعی میکنن از چهره های محبوبتر و رسانه ای تر استفاده کنن و کلی حاشیه و مسخره بازی، قبل از انتشار و بعد از انتشار فیلم دارن. 
سناریوهاشون هم هرچند عمدتا آبکیه ولی معمولا مخاطبا رو هیجان زده میکنه ولی این فیلم، محیط های انزوا آمیز رو به تصویر میکشه و لحظه ی اکشن خاصی هم نداره. البته شاید هم سعی کرده و نتونسته احساسات انسانی رو به خوبی مجسم کنه اما از همچین تیمی، همچین انتظاری نمیره. 
صوفیا بوتلا چهره ایه که بیشتر به درد پوستر میخوره تا تیتر خبر چون نه اونقدر محبوبه که حاشیه بسازه و نه اونقدر بازیگره که بار احساسی فیلم رو بکشه. یه جور چهره ی تزئینی هست که برای معرفی ژانر مفیده.
فیلمایی موفق به فروش خوب میشن که معمولا یک لحظه ی انفجار یا پیچش داستانی یا دیالوگ خاص دارن اما این فیلم، نه تنها همچین لحظه ای نداره بلکه عمدا ازش فرار میکنه و این فرار، بدون جایگزین احساسی یا فلسفی، حس کسالت فیلم رو افزایش میده. 
انزوا وقتی اتمسفر رو جالب میکنه که یا استعاره ای باشه یا به تدریج، رمزگشایی بشه ولی این فیلم صرفا نشون میده که شخصیت ها تنها هستن و تنهایی، به تجربه ی مخاطب تبدیل نمیشه.

هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده. 
یکروز سه مهاجم با لباس خاکی حمله میکنن. رضا با موفقیت دفعشون میکنه و برای اطمینان از مرگشون بیرون میره اما هیچوقت برنمیگرده. 
درادامه، مردی به اسم جری وارد خانه میشه و ادعا میکنه که این خونه متعلق به خانواده ی خودش بوده و رضا و ایلسا قاتلان والدینش هستن. ایلسا هم ادعا میکنه که مادر جری، قبل از ورودشون مرده بوده. 
جری به ایلسا و رمی سی روز فرصت میده تا خودش رو ثابت کنه. ایلسا ظاهرا نرم میشه ولی در پایان ماه سعی میکنه جری رو بکشه اما متوجه میشه که خشاب خالیه. جری در درگیری، ایلسا رو میکشه. 
رمی حالا تنها با جری، به شدت منزوی و ساکته. تنها همراهش یک ربات قدیمی به اسم استیوه که کشف میکنه مزرعه شون توی یک حباب محافظتیه که هوای قابل تنفس رو نگه میداره و یعنی مهاجم ها از بیرون این حباب اومدن. 
سالها میگذره. رمی نوجوان شده. جری میخواد باهاش بچه دار بشه، ولی رمی مخالفت میکنه. وقتی سعی میکنه فرار کنه، جری اونو میبنده و قصد تجاوز داره. اما استیو، با دریل، گردنش رو سوراخ میکنه. رمی خودش رو آزاد میکنه و جری رو میکشه. 
رمی حالا تنها، تصمیم میگیره پایگاه رو ترک کنه. استیو میمونه تا از مزرعه مراقبت کنه. رمی به سمت ناشناخته ها میره و هدفش پیدا کردن معنی زندگی و کشف دنیا هست.

جری در این داستان، موندگار شد چون ترکیبی از ادعا، تهدید و خلا اخلاقی رو با محیطی منزوی و بی قانون پیوند زد و هیچکس نبود که جلوی این پیوند رو بگیره. 
جری ادعا میکنه که پایگاه، متعلق به خانواده ی خودش بوده و رضا و ایلسا اون رو تصاحب کردن. این ادعا، حتی اگر مشکوک باشه، در فضای بی قانون مریخ، تبدیل میشه به مشروعیت نسبی. چون هیچ نهاد یا قانون مرکزی ای وجود نداره و همین باعث میشه که ادعا، تبدیل به قدرت بشه. 
رضا کشته میشه، ایلسا تنها میمونه و رمی فقط یک بچه است. جری با تهدید و کنترل روانی، خودش رو تثبیت میکنه و حتی وقتی السا سعی میکنه بهش شلیک کنه، خشاب از قبل خالی شده که نشونه ای از برنامه ریزی های قبلی جری هست. 
جری به ایلسا و رمی سی روز وقت میده تا خودش رو ثابت کنه که این زمان دادن، ظاهرا منطقی هست اما درواقع یک تاکتیکه برای جا انداختن خودش در روان و فضای خونه ای که بهش تجاوز کرده. انزوا باعث میشه که حضورش به تدریج عادی بشه.

استیو به شکل خنده داری در این داستان، شخصیتی مشابه مرام و مسلک کلیسای کاتولیک داره. مخصوصا دفاع بی چون و چراش از بنیان خانواده و بچه ای که مورد تهدید هست. درواقع اون یه موجود قابل برنامه ریزی هست که صرفا وقتی سرپیچی میکنه که پای خانواده و بچه وسط باشه. 
این فیلم نوعی بازی روانی برای تثبیت جایگاه خانواده در ذهن یک جامعه ی کاتولیکی داره. هرچند خانواده محوی و اولویت قرار دادن فرزندان، از مشخصه های ایدئولوژی هایی مثل سوسیالیسم هم میتونه باشه. 
این که خانواده در کلیسای کاتولیک به عنوان واحدی مقدس و تثبیت شده مطرح میشه، ریشه دار و هدفمند بوده و صرفا برای حفظ اخلاق نیست چون این فرهنگ، پر از داستان هایی هست که فرد ممکنه به خاطر خانواده اش، حتی تبدیل به یک شخصیت شدیدا ضد اجتماع بشه و به حقوق بقیه تجاوز کنه. این نوع تقدیس، بیشتر شبیه راهی برای کنترل اجتماعی طبقه ی متوسط هست. خانواده به عنوان یک کلیسای کوچک تعریف میشه و ایمان، اطاعت و نقش های جنسیتی بازتولید میشن. 
این ساختار، بخصوص در قرون وسطی و دوره ی مدرن اولیه، ابزاری برای نظم بخشی به طبقه ی متوسط شهری بود، نه لزوما اشراف یا فقرا بلکه فقط طبقه ی متوسط. 
در لیبرالیسم کلاسیک، خانواده بیشتر به عنوان واحد خصوصی و انتخابی دیده میشه نه یک نهاد مقدس یا اجباری؛ در سوسیالیسم، البته صرفا در بعضی نسخه ها، خانواده به عنوان واحدی برای مراقبت و بازتولید نیروی کار اهمیت داره، ولی نه لزوما با تقدس مذهبی. در نسخه های افراطی تر، حتی تلاش برای جایگزینی خانواده با نهادهای جمعی هم اتفاق میوفته. 
در ایدئولوژی سیاسی فاشیسم، خانواده به عنوان واحدی برای تولید شهروندان مطیع و ناسیونالیست، با نقش های جنسیتی سختگیرانه است و در نئولیبرالیسم معاصر، خانواده تبدیل میشه به واحد مصرف، بازاریابی و سرمایه گذاری عاطفی و جنبه ی اخلاقی و مذهبی، تا حد زیادی از بین میره.

جمع بندی
چیزی که در این فیلم میشه دید، بیشتر در تقاطع کلیسای کاتولیک با بورژوای اروپای قرن نوزدهم هست و روز خوب شخصیت ها، زمانی بوده که نهاد خانواده، قوانین خودشو میساخته، به بقاش ادامه میداده و کسی ازش نمیپرسیده که چرا و چطور داره از منابعی که در اختیارش هست استفاده میکنه.