آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

 

این محتوا، بیشتر به معرفی رستگاری در شاوشنک اختصاص داره و داستان این فیلمو اسپویل نمیکنه.


حتی اگر تلاش کنید که بدون هیچ پیش زمینه‌ی خاصی به سراغ دیدن یه فیلم برید و بعد از دیدنش، یه قضاوت خالصانه داشته باشید، رستگاری در شاوشنک، ممکنه با یه خودنمایی درشت، خودشو توی ذهنتون معرفی کنه. دلیلش برمیگرده به اینکه شاوشنک برای یه دوره‌ی پرثبات و طولانی، جزو کارای برگزیده‌ی سایتی مثل Imdb  هست و در صدر قرار گرفته.

با همچین پیش زمینه‌ای، نقد کردن بی‌طرفانه‌ی یه فیلم، میتونه کار سختی باشه و با خودت بگی شاید یه چیزی توی این فیلم بوده که من ندیدم ها؟ خیلیا عقیده دارن که شاوشنک لزوما بهترین نیست و میشه فیلمای دیگه‌ای رو مثال زد که خوش ساخت‌تر بودن و داستان بهتر و تاثیرگذار‌تری داشتن.

دنیای فیلم و سریال، دنیای شلوغ و پر‌ترافیکیه. هر سال، یه عالمه فیلم جدید ساخته میشه که برای دیدن همه‌شون باید وقت زیادی گذاشت و پیگیر بود. حالا بماند که قبل وارد شدن هر کدوم از ما به دنیای فیلم و سریال، چقدر کارای مختلفی منتشر شده. سینما و سریال، یه صنعت قدرتمند رو پشت سر خودش داره که به طور کلی، بهش میشه گفت کاسبی از رسانه. مزیت فیلم و سریالا اینه که با عنصر هنر، آمیختگی شدیدی دارن و بخصوص سینما، بستر خوبی برای آزمون و خطا و تولید محتواهای زود هضمیه که ایده‌ی نو و پر ریسکی رو پشت سر خودشون دارن. 
فیلم رستگاری در شاوشنک، به تاریخ ما در سال 1373 منتشر شده. یعنی اگر اون زمان به دنبال اومده باشید الان نزدیک 30 سالتون هست. همه‌ی بازیگرای این فیلم، الان برای خودشون ریش و پشمی سفید کردن.

خیلی از تماشاچیای این فیلم، ممکنه از دیدن امتیاز تعجب کنن چون می‌بینن که فضای این فیلم، چقدر با کارای امروزی متفاوته و نه جلوه‌های بصری داره و نه از عناصر فانتزی استفاده کرده، نه پسر و دخترای جذاب داره و نه اکسسوری و لباسا فشنه. 
فیلما لزوما با تعداد بیننده یا میزان فروش‌شون نیست که ماندگار میشن، مهم اینه که چقدر در طول زمان، در موردشون صحبت بشه و مورد نقد قرار بگیرن؛ چقدر بشه تحلیل‌شون کرد و بشه ازشون الهام گرفت. 
بسیاری از محبوبیت‌ها ممکنه تحت تاثیر سیستمای پروپاگاندا به وجود بیان یا توی زمانی منتشر شن که جامعه خواستار یه جور محتوای سفارشیه که بهشون برای نوعی حرکت، انگیزه و دلیل بده. ممکنه محتوای فیلم، طوری طراحی شده باشه که به برخی شعارهای ترند یا سیستمای فکری نوظهور دامن بزنه.

شاوشنک، تونسته توجه منتقدا رو به خودش جلب کنه. بیننده‌های عادی، با فیلما سرگرم میشن و از کنارشون میگذرن. اونا اقتصاد این صنعت رو رونق میدن اما هنر، برای ماندگار شدن، به چیزی بیشتر از یه بیننده‌ی منفعل یا پول، نیاز داره. هنر نیاز به افرادی داره که تحلیل و نقدش کنن. 
این فیلم، تحسین میشه چون یک ترکیب کم نقصه. یعنی شاید خیلی از چیزایی که کنار هم قرار داده، ساده و رایج باشن اما یه هارمونی زیبا دارن و فردی که با داستان همراه میشه رو به نتیجه‌گیری‌های قانع‌کننده و جالبی می‌رسونن. 
قبل از دیدن این فیلم، تازه داشتم با بازی مورگان فریمن آشنا میشدم. در واقع می‌دونستم که همچین فردی شهرت داره ولی چندان پیگیرش نبودم و به بازی‌هاش توجه نمی‌کردم. یکم قبل از دیدن شاوشنک، یه روز توی یه فیلم دیدمش. اونجا، مورگان فریمن یه نقش کوتاه داشت، شاید در حد سه سکانس. اون زمان حتی مطمئن نبودم که طرف مورگان فریمنه و بیننده‌ی پیگیر فیلم و سریال نبودم. فقط با خودم گفتم: «چقدر خوب بازی میکنه و کاریزما داره، نکنه این همون مورگان فریمن محبوبه؟»

تنها چیزی که راجب مورگان فریمن می‌دونستم اینه که سیاهپوسته و توی فرهنگ عمومی، از محبوبیت خوبی برخورداره. 
رستگاری در شاوشنک، اولین فیلمی بود که از مورگان فریمن دیدم که درونش نقش پررنگی داشت و حسابی بهم این فرصتو داد که هنرش رو ببینم. 
جذابیت بازی مورگان فریمن، در نظرم اینطوری بود که می‌دیدم چقدر جالب و مجذوب کننده است اما در عین حال، نمی‌تونستم به خوبی توضیح بدم که چی توی بازیشه که اینقدر جالبه. 
اون نمی‌تونه نقش دختر پسرای جذاب رو بازی کنه و چهره‌ی یه مرد معمولی رو داره، ولی حتی یه نقش کوتاه و معمولی رو طوری بازی میکنه که انگار به طور صد در صد، با نقشش یکی شده. 
مورگان فریمن، راوی داستان شاوشنکه و رفیق نقش اصلی به حساب میاد. 
***
این بخش پایانی ممکنه یکم اسپویل داشته باشه، ولی چیز بخصوصی نیست.

یه مشکلی که حین نقد و نظر دادن در مورد فیلمای شاخص وجود داره اینه که اونا مخاطبای متعصب زیادی دارن که همه رو ملزم می‌دونن تا از یه اثر، تعریف و تمجید کنن. این افراد عموما سخت‌گیری زیادی دارن و فقط دوست دارن که کارای بی نقص و خوبو ببینن و سینما براشون چیزی فراتر از این نیست. 


بله، سینما پتانسیلای بیشتری داره. اصلا هدفم برای رفتن به سراغ یکی از فیلمای شاخص، این نبود که ثابت کنم قابل تحسین هست یا ایرادی پیدا کنم و بزنم توی سرش. دوست داشتم که بدونم ناخودآگاه جمعی داره به چی فکر میکنه و چی توی این فیلما بوده که مردمو تحریک کرده تا بهشون امتیازای خوبی رو بدن. 
چه در مورد شاوشنک و چه در مورد بسیاری از آثار برتر سینما، میشه حس کرد که ناخودآگاه جمعی، کاراکترای ایده‌آل‌گرا رو می‌پسنده. ایده‌آل‌گرایی، لزوما به این معنی نیست که شما بهترین‌ها رو انتخاب کنید بلکه به این معنیه که برای رسیدن به اونچه که در سیستم‌های باور و ارزش رایج یا پذیرفته شده به دست خودتون، به عنوان ایده‌آل شناخته شده، حاضر می‌شید بهای زیادی رو پرداخت کنید.

ایده‌آل‌گراهای توی این فیلما تحسین میشن چون اغلبشون برنده‌ی ماجرا هم میشن؛ ولی با نگاهی به دنیای واقعی، می‌تونیم ببینیم که این الگوهای ایده‌آل‌گرایی، تا چه اندازه قادره که حس سرخوردگی و شکست رو ایجاد کنه. 
افراد زیادی به خاطر رسیدن به خواسته‌هاشون ریسکای بزرگی میکنن و دردای زیادی میکشن اما لزوما مثل کاراکتر اصلی شاوشنک، به رستگاری نمیرسن.

توجه داشته باشید که اغلب، همین معنای درون فیلمای شاخصه که باعث جلب توجه مخاطبا یا منتقدین شده. شما در صورتی می‌تونید بگید که یک فیلم پرمخاطب، حتما و قطعا یه فیلم خوب با پیام مثبته که جمعیتی که انتخابش کردن یه جمعیت پیشرو و پیروز باشن و جامعیت قدرتمندی رو درست کرده باشن. 
جوامع ما، جوامع همدلی نیستن و هرج و مرج درون دنیای ما، سند این مدعاست؛ به خاطر همین هم باید در مورد سلامت و صحت محتوای فیلمایی که در مورد خوب بودنشون اتفاق نظر بیشتری هست، کمی تردید کرد. 
حتی اگر قصد ندارید علنا در مورد احساس واقعی خودتون نسبت به فیلمای شاخص بنویسید، وقتی که توی ذهن خودتون این فیلما رو قضاوت میکنید، از گفتن نظر واقعی‌تون شرمنده نباشید چون شک کردن، شما رو از یکسره پرتاب شدن به سمت ایده‌ها و الگو‌های فکری ناسالم، در امان نگه می‌داره.
 

معرفی و بررسی فیلم ترسناک نفرین سیندلا| Cinderella's Curse 2025


نفرین سیندلا یه کار ترسناک به کارگردانی لوئیزا وارن هست و محصول انگلیس به حساب میاد. سیندلا که از ظلم نامادری و خواری ناتنیش خسته شده، مادر خوانده ی پری خودش رو از یه کتاب باستانی احضار میکنه تا انتقام بگیره.

این فیلم نسخه ی ترسناک و متفاوتی از داستان کلاسیک سیندرلا هست و ایندفعه جادو به جای کمک، به ابزاری برای انتقام گرفتن سیندرلا تبدیل میشه. 
داستان اصلی سیندرلا، ریشه ی بریتانیایی نداره و یه قصه ی عامیانه ی جهانیه که نسخه های مختلفی در فرهنگ های مختلف داره. 
قدیمی ترین نسخه ی شناخته شده ی این داستان مربوط به مصر باستان هست که در اونجا دختری یونانی به اسم رودوپیس با پادشاه مصر ازدواج میکنه. 
یه نسخه ی چینی از این داستان هم در حدود سال 860 میلادی ثبت شده که اونجا شخصیت اصلی به کمک یه سری استخوان جادویی به موفقیت میرسه. 
اولین نسخه ی ادبی اروپایی در سال 1634 در ایتالیا منتشر میشه و بعد ها شارل پرو در سال 1697 نسخه ی معروف فرانسوی رو مینویسه که در اینجا، عنصر کفش شیشه ای به داستان اضافه میشه. 
برادران گریم هم در سال 1812 نسخه ی آلمانی این داستان رو منتشر میکنن و تفاوت های ملموسی با نسخه ی فرانسوی پیدا میکنه. 
داستان امروزی سیندرلا، بیشتر به نسخه ی فرانسوی که به دست شارل پرو نوشته شده شباهت داره و عناصر معروفی مثل کفش شیشه ای، کالسکه ی جادویی و پری مهربون رو میشه درونش دید و دقیقا همون داستانیه که بعد ها در اقتباس معروف دیزنی، مورد استفاده قرار گرفت.
هشدار: ادامه ی مطلب میتونه بخش هایی از این فیلم رو لو بده.
در نفرین سیندرلا، هیچ پایان خوشی در کار نیست. سیندرلا موفق میشه تا به کمک جادو، انتقام خونینی بگیره اما این جادو، تبدیل به تراژدی های مهارنشدنی ای میشه که نه فقط نامادری و خواهراش بلکه خودشو هم درگیر میکنه. 
فیلم با پایان تلخی رو به رو میشه و سعی داره بگه که قدرت های تاریک، قراره عواقب داشته باشن و به هیچکس رحم نمیکنن. 
مادرخوانده ی پری سیندرلا توی این داستان، با انگیزه های مرموزی به تصویر کشیده میشه و لزوما شخصیت مهربونی نداره. توی یکی از صحنه ها، سیندرلا سعی میکنه تا از دست مادر خوانده ی پری خودش فرار کنه اما در نهایت، پری با لبخند سرد و تهدید کننده ای بهش نزدیک میشه و فیلم توی همین حالت، تموم میشه و عملا ما نمیفهمیم چی به سر سیندرلا میاد اما لزوما نمیمیره.

بعضی از فیلمای ترسناک، صرفا روی درست کردن حس ترس و تعلیق تمرکز میکنن و چندان دنبال منتقل کردن یه پیام یا نقد اجتماعی نیستن. این فیلم هم تا حد زیادی دنبال شوک درست کردنه و پیامی که درونش هست رو میشه توی خیلی از کارای ترسناک دیگه هم دید. 
این فیلم فروش چندان خوبی نداشته و امتیاز مخاطبا هم عموما پایینه. خیلی از منتقدا عقیده دارن که فیلم، بیش از حد خونین و بی هدفه و خشونتش بیشتر جنبه ی شوک آور داره تا اینکه منجر به یه روایت منسجم بشه. 
بعضیا هم عقیده داره که داستان فیلم، چندان قوی نیست و بیشتر شبیه یه نسخه ی ضعیف از فیلمای ترسناک کلاسیکه. 
توی این فیلم، خبری از پرنس چارمینگ و کفش شیشه ای نیست و تمرکزش بیشتر روی حس انتقام و وحشت هست.

جمع بندی
این اولین بار نیست که یه داستان ترسناک بریتانیایی سعی میکنه تصویری شبیه اونچه که توی کتابای مقدس هست رو از جادوی سیاه نشون بده بدون اینکه درک روشنی نسبت به تفاوت خیر و شر ارائه بده. درواقع توی این سناریوها میشه نوعی سادومازوخیسم نابهنجار رو مشاهده کرد که نه تنها تاثیرشون خنثی نیست بلکه میتونه نوعی تاثیر روانی منفی ایجاد کنه. 
معمولا اینطور فیلم ها در خدمت باورهای سنتی کلیسایی هستن و نمیشه انتظار داشت که در سینمای جریان اصلی، به محبوبیت چندانی برسن. 

معرفی و بررسی فیلم Werewolves 2021

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی فیلم Werewolves 2021| گرگینه های درون

گرگینه های درون، یک کمدی ترسناک به کارگردانی جاش روبن هست که براساس یک بازی واقعیت مجازی ساخته شده. بودجه ی تولیدش حدود 6 میلیون دلار بوده و فروش کلیش 99 هزاردلار و به خاطر فروش کمی که داشت، بعد از سه هفته از سینما به پخش آنلاین منتقل شد.

با وجود فروش پایین، این فیلم به خاطر فضای کمدی، شخصیت های عجیب و ترکیب ژانر ترسناک با کمدی، بعضا تونسته توجه بعضی افراد خاص پسند رو جلب کنه. 
لازم به ذکره که این فیلم صرفا توی تعداد کمی سینما اکران شد و خیلی زود هم وارد پلتفرم های دیجیتال شد که توی همچین مدلی، مخاطبا ترجیح میدن فیلم رو توی خونه ببینن. همچنین فیلم براساس یک بازی نه چندان محبوب ساخته شده و مخاطب پیشفرض چندانی نداشت. 
ترکیب ژانر کمدی و ترسناک، خاص و همواره ریسکیه که معمولا اصلا جواب نمیده و چنانچه تبلیغات خوبی هم براش انجام نشه، شانس زیادی برای جذب مخاطب نداره. 
بعضی از منتقدا مستقیما به این موضوع اشاره کردن که گاها در حین تماشای فیلم، این تردید به وجود میاد که با یه پارودی طرفیم یا کمدی. این موضوعو هم باید درنظر گرفت که بازیگرهای فیلم، جزو چهره های پرطرفدار یا ستاره های گیشه نبودن و همین باعث میشه که فیلم در رقابت با کارهای پرهزینه، دیده نشه.

با تمام این توصیفات، فیلم گرگینه های درون تونست از منتقدا نمره های خوبی بگیره و بعضا حتی به عنوان یکی از بهترین اقتباس های سینمایی از بازی های ویدیویی شناخته شد. 
پارودی در نقد فیلم و ادبیات، بار معنایی خاص تری داره و درمورد این فیلم، به سوتفاهم هایی که در ترکیب دو ژانر ترسناک و طنز صورت میگیره اشاره داره. 
در حالت عادی و خارج از این فیلم، پارودی عموما درموقعیت هایی به کار میره که شاهد نوعی بازآفرینی طنز از یک ژانر هستیم که میتونه نوعی اغراق و شوخی رو درون خودش داشته باشه و مخاطبا رو سرگرم کنه اما در این فیلم، با کلیشه های ژانر ترسناک و معمایی بازی میشه. شخصیت هایی هستن که بیش از حد مشکوک یا عجیبن و یا بعضا دیالوگ هایی رو میشه دید که بیش از حد جدی یا احمقانه هستن. 


ممکنه رفتار شخصیت ها یا فضای داستان به جای احساس ترس، باعث خنده بشن چون شبیه نسخه ی اغراق شده ی فیلم های گرگینه ای کلاسیک هست. 
فیلم به نوعی داره خود ژانر رو نقد یا مسخره میکنه ولی این اتفاق، به صورت کامل یا بعضا عمدی صورت نمیگیره چون مشخصا سعی داره داستان خودش رو جدی بگیره. 
پارودی با طنز صرف فرق داره چون طنز ممکنه فقط برای خنده باشه ولی پارودی معمولا تقلید هدفمند از یک سبک خاصه که نوعی نگاه انتقادی هم درون خودش داره.

در شهر کوچکی به اسم بیورفیلد، اختلافاتی درمورد ساخت خط لوله ی گاز وجود داره. همزمان با ورود یک محیط بان جدید به اسم فین ویلر، شهر دچار طوفان میشه و اهال مجبور میشن در یک مهمان خانه ی محلی پناه بگیرن. 
در ادامه مشخص میشه که چیزی خطرناک در بینشون وجود داره و ممکنه با یک گرگینه ی واقعی طرف باشن. با بالا گرفتن ترس و پارانویا، ساکنین شهر شروع میکنن به اتهام زنی به همدیگه. 
فین و پستچی پرانرژی شهر، سعی میکنن آرامش رو حفظ کنن و راز این موجود مرموز رو کشف کنن. 
این داستان، ممکنه شما رو به سرعت یاد بازی مافیای معروف بندازه. فضای فیلم گرگینه های درون، مثل بازی مافیا، نوعی آزمایش اجتماعی به حساب میاد و فضای فیلم، پر از سوءظن، ترس و خیانت های پنهان هست. 
این الگو، توصیف میکنه که در موقعیت هایی که خطر درونی باشه و هویت ها پنهان بشن، آدم ها چطور رفتار میکنن و عقلانیت، تا کجا حفظ میشه. 
این فیلم، از بازی مافیا الهام گرفته شده و صرفا محدود به بازی ویدیویی مذکور نیست و مکانیزم های اجتماعی بازی مافیا رو به سادگی میشه درونش دید. 
این الگو، حس کارآگاه بودن رو فعال میکنه و آدم ها دوست دارن رازها رو کشف کنن. این نوع سناریو، فضایی رو خلق میکنه که در جریانش، اعتمادها شکسته میشه ولی صرفا در قالب سرگرمی که نوعی اضطراب شبیه سازی شده داره و عملا خطر واقعی خاصی، مصرف کننده رو تهدید نمیکنه. 


در بازی هایی مثل مافیا، بازیکن ها میتونن نقش هایی رو بازی کنن که در زندگی واقعی ممکن نیست مثل دروغ گفتن ماهرانه و فریب دادن دیگران که در حالت عادی ممکنه با اخلاقیاتی که رعایت میکنن همخوانی نداشته باشه. 
در این نوع سناریوها، بین افرادی حس تعلق ایجاد میکنه که ممکنه ناخواسته یا به صورت رندوم در کنار همدیگه قرار گرفته باشن که خواسته ی خیلیا میتونه باشه. 
فیلم گرگینه های درون، با وجود استقبال نسبی منتقدها، نقدهای منفی قابل توجهی هم دریافت کرده که بیشتر ساختار روایت و شخصیت پردازی رو زیر سوال میبرن. 
بعضیا عقیده دارن که این فیلم، از همون عناصر تکراری فیلم های گرگینه ای استفاده میکنه مثل فضای برفی، شخصیت های منزوی و اتهام زنی های بی پایه که باعث شده بعضی از مخاطبا حس کنن گرگینه های درون، نشخوار کارهای قدیمی در این ژانر هست و در عین حال، دلیل محکمی برای برگشت به این موضوع نداشته. 
فیلم در تلاش برای ترکیب طنز و وحشت، گاهی دچار نوسان میشه. لحظه هایی بیش از حد شوخ طبعانه است و لحظه هایی تلاش میکنه جدی باشه که باعث سردرگمی مخاطب میشه. این عدم انسجام باعث میشه بعضی از تماشاگرها نتونن با فضای فیلم ارتباط بگیرن. 
با اینکه شخصیت ها عجیب و جالب هستن اما عمق روایی یا تحول خاصی ندارن و بعضی ها گفتن که فیلم بیشتر به تیپ های رفتاری متکی هست تا شخصیت های واقعی و همین باعث شده که درام فیلم، ضعیف تر بشه. 
با وجود داشتن فضای معمایی، بعضی از تماشاگرها، پایان فیلم رو قابل حدس و فاقد پیچیدگی ارزیابی کردن و انتظارشون از یه فیلم در ژانر رازآلود، بیشتر از این حرفا بوده. 
فیلمنامه نویس گرگینه های درون، فردی به اسم میشنا وولف هست که نویسنده ی باسابقه ای در نوشتن کارهای طنز و اجتماعی به حساب میاد و میشه حس کرد که در این فیلم هم سعی کرده ترکیبی از کمدی، ترس و نقد اجتماعی رو در قالب یک داستان معمایی پیاده کنه. جالب اینه که فیلم براساس بازی ویدویی ساخته شده اما وولف با اضافه کردن شخصیت های عجیب و دیالوگ های تراش خورده، تونسته فضای باورپذیرتری رو به داستان بده. جالبه که فامیلیش هم وولفه و به فیلمنامه نویس باسابقه به حساب میاد که درگیر همچین پروژه ی کم شانسی شده. 
در سال 2018، این فیلمنامه نویس یک دیدار عمومی با شرکت سازنده ی این بازی داشته و بهش پیشنهاد شده که در فلوشیپ نویسندگی شرکت کنه و از بین چندین عنوان بازی، یکی رو برای اقتباس انتخاب کنه. خودش گفته که بازی گرگینه های درون براش جذاب بود چون حس میکرد میتونه به کمکش، داستانی درباره ی عدالت، تعصب و گسست اجتماعی بنویسه که در همپوشانی با دغدغه های اجتماعیش بودن. 
فیلم مذکور، برای این نویسنده صرفا یک اقتباس ساده نیست بلکه فرصتی برای بیان تم های اجتماعی در قالب ژانر سرگرم کننده بود. 
وولف خودش گفته که بازی گرگینه های درون، براش مثل یک آزمایش روانی جمعی بود که آدم ها در جریانش، تصمیم های غیرمنطقی میگیرن چون تا حد زیادی تحت تاثیر تعصب یا خشم هستن و منطقشون مختلف شده. 
درسته که این فیلم از نظر فروش به موفقیت خاصی نرسید اما ازنظر منتقدان، یکی از بهترین اقتباس های سینمایی از بازی های ویدیویی شناخته شده و در سایت راتن تومیتوز هم امتیاز خوبی گرفته پس شاید بشه گفت به لحاظ هنری، با یه کار موفق طرفیم ولی قربانی مدل پخش محدود و نبود تبلیغات گسترده شده.

جمع بندی
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه پایان داستان رو لو بده. 
در پایان این فیلم، مشخص میشه که سیسیلی مور، پست چی خوش برخورد و شوخ طبع، گرگینه ی واقعی هست و با نقشه ی حساب شده ای جای پست چی قبلی یعنی دیو شرمن رو میگیره و ارتباط مردم با دنیای بیرون رو قطع میکنه و دلیل همه ی این ترس ها و پارانویاهای جمعی میشه. کاری که انجام میده عملا نوعی مهندسی اجتماعی هست و باعث میشه که اهالی شهر، به جون هم بیوفتن. 
سیسیلی در عین اینکه یه گرگینه است، باعث ایجاد آشوب میشه و بیشتر قتل ها به دست خود مردم اتفاق میوفته که نشون میده ترس و بی اعتمادی، میتونن مهم ترین عامل به خطر افتادن بقا بشن. 
فین به عنوان محیط بان، در صحنه ی پایانی فیلم، با سیسیلی رو به رو میشه و بعد از مبارزه، زنده میمونه.
 

 

فیلم The Palace 2023 از کارگردان جنجالی، رومن پولانسکی فیلمی لهستانی و فرانسوی هست که در جشنواره ی ونیز 2023 نمایش داده شد و واکنش های شدیدی از منتقدها و رسانه ها دریافت کرد. 
این فیلم در ژانر کمدی سیاه و درام ساخته شده و فضا در هتل لوکس The Palace در منطقه ی اسکی سوئیس، در آستانه ی سال نوی 2000 یا هزاره ی جدید میگذره. 
فیلمبرداری این اثر بر عهده ی همکار قدیمی پولانسکی در پیانیست، پاوئو ادلمن بوده. 
در 24 ساعت باقی مونده به نیمه شب 31 دسامبر 1999، در یک هتل 5 ستاره در سوئیس، شاهد طیف متنوعی از مهمان ها هستیم. افراد پولدار، هنرمندان، سیاستمداران و خدمه، هرکدوم با بحران های شخصی، ترس های مربوط به پایان دنیا و رفتارهای پوچ درگیر هستن. 
فیلم با لحنی کنایی، ثروت، بی اخلاقی و پوچی طبقه ی مرفه در آستانه ی تغییر هزاره رو به تصویر میکشه. 
فیلم در ونیز با تشویق سرد و نمرات بسیار پایین رو به رو شد و امتیاز 0درصد رو در راتن تومیتوز، در روز اول به دست آورد. خیلی ها این فیلم رو شکست هنری پولانسکی میدونن و عقیده دارن اثری به شدت بی روح، کهنه و فاقد عمق هست. 
پولانسکی به خاطر اتهامات قدیمی آزار جنسی و فرار از آمریکا در سال 1978 و اتهامات جدیدتر در اروپا، شخصیتی به شدت مناقشه برانگیز هست. 
نمایش فیلم در ونیز، با اعتراض فعالان زن و درخواست برای تحریک پولانسکی همراه بود. فیلم متهم شد که حرف جدیدی نداره و فقط کلیشه های طبقاتی و طنزهای پیش پا افتاده رو تکرار میکنه. بعضی ها گفتن پولانسکی خودش رو در هتلی مجلل حبس کرده و از واقعیت جهان خارج دور افتاده. 
این فیلم هرگز اکران گسترده ی سینمایی پیدا نکرد ولی این موضوع بیشتر به خاطر جنجال های اخلاقی درمورد پولانسکی و بازخوردهای منفی ضعیف بود. 
فیلم The Palace بیشتر به عنوان نماد پایان یک دوران برای پولانسکی دیده میشه، کارگردانی که زمانی نابغه ی سینما به حساب می اومد و با کارهایی مثل شهر بی خدا، پیانیست و ساکن سایه شناخته میشد اما حالا با اتهامات اخلاقی و افول هنری رو به رو شده. 
فیلم نه تنها نتونست منتقدها رو قانع کنه بلکه یکبار دیگه، بحث های قدیمی درباره ی جدایی هنر از هنرمند متناقض رو درست کرد. 
ترس های هزاره ای، به مجموعه ای از نگرانی ها و پیش بینی های فاجعه بار و اضطراب جمعی در دهه ی 1990 اشاره داره و این موضوع، در اواخر سال 1999 خیلی بیشتر شد. 
در اون زمان، خیلی از کامپیوترها و سیستم های نرم افزاری قدیمی، سال رو فقط با دو رقم آخر ذخیره میکردن مثلا سال 1998 رو مینوشتن 98. 
نگرانی این بود که با تغییر سال به 2000، کامپیوترها اون رو به معنای سال 1900 تفسیر کنن که میتونست باعث خرابی گسترده در سیستم های بانکی، حمل و نقل، انرژی، ارتباطات و پزشکی بشه. 
این اضطراب، فقط جنبه ی فنی نداشت و جنبه ی نمادین و روانشناختی هم پیدا کرد. بعضی از گروه های مذهبی یا فرقه ها، تغییر هزاره رو نشونه ی وقوع آخرالزمان میدونستن، مثلا صحبت هایی درمورد پیشگویی های نوسترآداموس وجود داشت. ترس از برخورد سیارک، جنگ هسته ای یا ظهور ضد مسیح، در این دوره خیلی رواج داشت. 
مردم فکر میکردن سیستم های جهانی مثل برق، آب و غذا از کار بیوفتن و هرج و مرج اجتماعی درست بشه. هزاره ی جدید به عنوان مرزی نمادین بین قدیم و جدید، باعث میشد که بعضی ها احساس کنن تمدن بشری در حال ورود به مرحله ای ناشناخته اشت. در این دوره، به خاطر گسترش اینترنت و جهانی سازی، آینده به نظر غیر قابل پیش بینی تر بود. 
بازتاب این نگرانی ها رو میشه در فرهنگ عامه ی دهه ی 90 هم دید. فیلم هایی مثل آخرالزمان در سال 1999، ماتریکس 1999، نبردهای صلیبی 1999 و سریال بافیلو 66، این ترس ها رو بازتاب میدادن. 
موسیقی های راک و متال با مضامین آخرالزمانی هم در این دوره رواج پیدا کرد. 
باگ تاریخ یا Y2K با هزینه های قابل توجهی برای به روز رسانی نرم افزارها، تا حد زیادی حل شد و فاجعه ی خاصی رخ نداد اما ترس های هزاره ای، به عنوان نمونه ی بارزی از اضطراب جمعی در عصر تکنولوژی، در تاریخ ثبت شد. 
پولانسکی از این ترس ها به عنوان استعاره ای برای ترس های اگزیستانسیل شخصیت های ثروتمند استفاده میکنه، یعنی افرادی که در هتل لوکس پناه گرفتن اما از تغییر، مرگ و از دست دادن امتیازهای خودشون میترسن. 
این داستان هرچند نقدهای منفی زیادی دریافت کرده اما ایده ی اولیه و فضاسازیش جالبی داره. اما شاید یکی از مشکلات فیلم اینه که خیلی از جوک ها شبیه کمدی های اروپایی دهه ی 70 هستن و امروز دیگه تازگی ندارن. هیچ کاراکتر عمیق یا همدلی پذیری وجود نداره. 
اگر به کمدی سیاه آبستره، فضای بسته ی هتلی پر از آدم های عجیب و طنز تلخ درباره ی ثروت و پوچی علاقه دارید، این فیلم میتونه تجربه ی جالبی باشه. 
پولانسکی بعد از فرار از امریکا، مدت زیادی در سوئیس و فرانسه بوده و منطقه ای که این فیلم درونش روایت میشه، هتل های لوکس آلپ سوئیس، دقیقا همون محیطی هست که پولانسکی در دهه های اخیر، درونش محصور بوده. پولانسکی سال ها به خاطر ترس از استرداد به آمریکا، در هتل ها یا ویلاهای تحت محافظت زندگی کرده و این فیلم میتونه بازتابی از زندگی خودش باشه. 
اون با حلقه ی افراد ثروتمند اروپایی ارتباط داشته و فیلم شاید کاریکاتوری از همون آدم هایی باشه که در مهمونی ها دیده. 
این فیلم با وجود موج گسترده ی نقد منفی، بازخوردهای مثبت محدود و عمدتا متمرکز بر چند جنبه ی خاص دریافت کرد. این موارد عمدتا از سمت منتقدهای مستقل یا طرفدارهای سینمای کلاسیک اروپایی مطرح شدن. فیلمبرداری ادلمن، بابت نشون دادن فضای طلایی، یخ زده و پرزرق و برق هتل تحسین شده. این فیلمبردار با لنز وینتیج و نورپردازی تئاتری، اتمسفر جالبی درست کرده. 
خیلی ها توافق داشتن که تنها دلیل تماشای فیلم، تصاویر زیباش هست. 
بعضی از منتقدهای قدیمی تر استقبال کردن از اینکه پولانسکی بالاخره یک فیلم بد ساخته، یعنی جسارت داشته کاری کنه که ممکنه شکست بخوره و لزوما سراغ تکرار فرمول های گذشته نرفته. 
در بین جریان چپ اروپا، فیلم به خاطر طنز تلخش علیه بی اخلاقی ثروتمندها تحسین شد. ولی فیلم هیچ جایزه ی معتبری دریافت نکرد و حتی در جشنواره ی ونیز 2023 هم در رقابت اصلی نبود و در بخش غیر رقابتی نمایش داده شد. با این وجود، بعضی از انجمن های سینمای مستقل اروپا از این فیلم به عنوان اثری شجاعانه که صنعت سینما جرات نشون دادنش رو نداره اسم بردن. 
پولانسکی در آستانه ی نمایش فیلم در جشنواره ی ونیز 2023 مصاحبه های محدود و کنترل شده ای انجام داد یعنی این مصاحبه ها بیشتر با رسانه های اروپایی که نسبت بهش رویکرد ملایم تری دارن انجام شده. 
پولانسکی گفت: "این فیلم یک کمدی سیاه درباره ی آدم هایی هست که فکر میکنن دنیا در حال تموم شدنه، درحالیکه فقط زندگی خودشون پوچه."
"من همیشه عاشق کمدی های آبستره بودم، مثل فیلم های بونوئل یا ژان رنوار در سبک کمدی."
"هتل ها مکان های عجیبی هستن، مردم در اونجا نقش بازی میکنن، ثروت رو به رخ میکشن اما در تنهایی خودشون میمیرن."
"من سالها در هتل زندگی کردم.. میدونم اونجا چی میگذره."
وقتی از واکنش های تند منتقدها پرسیده شد، پولانسکی با طعنه گفت: "من برای راضی کردن منتقدها فیلم نمیسازم. اونها امروز دنبال پیام های اخلاقی هستن اما کمدی باید بی اخلاق باشه تا کار کنه."
پولانسکی همچنین در جواب به انتقاد درمورد کهنه بودن فیلم گفت: "سینمای امروز از ریتم سریع و دیالوگ های هوشمندانه اشباع شده. من میخواستم فیلمی بسازم که کند، عجیب و کمی خسته کننده باشه، مثل خود زندگی در هتل."
پولانسکی کاملا از بحث های اخلاقی درمورد زندگی خودش دوری کرد و گفت: "فیلم درباره ی شخصیت های داستانه، نه درباره ی من. لطفا به جای زندگی من، روی صحنه ی سینما تمرکز کنید." (باشه حتما.)
پولانسکی هیچ مصاحبه ای با رسانه های انگلیسی زبان اصلی مثل هالیوود ریپورتر یا ورایتی انجام نداده و دلیلش کاملا روشنه. 
پولانسکی عمدا فیلم رو به عنوان یه کار کوچک و شخصی معرفی کرد و شاید میخواست با این کار، انتظارها رو کم کنه. 
پولانسکی همچنین در آخرین مصاحبه اش گفت: "سینما امروز زیادی جدی شده. گاهی باید فیلمی ساخت که فقط مسخره، عجیب و کمی تلخ باشه، مثل یک شام پرزرق و برق که همه چیز در اون مزه اش رو از دست داده."

جمع بندی
صحبت پولانسکی درمورد اینکه کمدی باید بی اخلاق باشه تا جواب بده هم جالبه. به نظر میرسه عمدا سعی کرده داستانی از همون محدوده ی بسته ای که درونش زندگی میکنه بسازه تا برای ساخت فیلم، زیاد به زحمت نیوفته. از کارگردان سالخورده ای که در عصر ووکیسم زندگی میکنه قابل انتظاره. 
البته دلیل انتخاب چنین داستانی، میتونه به سبک زندگی پولانسکی در دهه های اخیر هم برگرده.