آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

نقد و بررسی فصل اول سریال Perfect Marriage Revenge| انتقام ازدواج کامل

چیزی که باعث شد سراغ دیدن این سریال برم، امتیاز خوبش از سایت IMDb بود ولی حالا می‌تونم حدس بزنم که امتیاز خوبی که با پشتوانه‌ی هزار تا رای باشه یعنی چی و چرا قرار نیست که لزوما قرار نیست که با دیدن سریال، غافلگیر شم.


این سریال، کاریه که توجهمو به خودش جلب کرد و از دیدنش لذت بردم اما توی این مطلب، به نقاط ضعفش هم پرداخته شده؛ چراکه مطلب معرفی، برای افرادی نوشته میشه که هنوز تصمیم قطعی، برای شروع یه سریال نگرفتن و دنبال یه کار خوب میگردن؛ پس صادقانه‌اش اینه که یه روایت کامل از تجربه‌ام ارائه بدم و صرفا از نقاط قوت سریال و اون چیزاییش که جالب بوده حرف نزنم. 
انتقام ازدواج، سریال محصول کره‌ی جنوبی هست و خودتون بهتر از من می‌دونید که کارای شرقی هنوز زیاد محصولات بازار پسندی به حساب نمیان. بیننده‌های خاص خودشون رو دارن و دیر به دیر پیش میاد که یه اثر جالبو عرضه کنن و توی فرهنگا و کشورای مختلف بتونه بیننده پیدا کنه. 
این سریال هم مشخصا برای افراد علاقه‌مند به دراماهای شرقی جالبه وگرنه نه به لحاظ بازیگری و نه دیالوگ‌پردازی، چیز تحسین برانگیزی برای ارائه نداره.

چیزی که توی همون قسمت اول زد توی ذوقم، استفاده از عکس چاپ شده روی بوم به جای یه نقاشی بود. بازیگر هم یه قلمو گرفته بود دستش و وانمود میکرد که این تابلوی نقاشی هایپررئالو خودش کشیده. بعد میاد با ناشی گری، قلمو رو روی عکس پسره میکشه و رنگ، روی عکس چاپ شده، سنگینی میکنه. یعنی حتی محض رضای خدا نیومدن یکم رنگ چاپ شده رو برجسته کنن که حس کنی واقعا یه نقاشیه. 
اما در حق درامای سریال، نامردی نمیکنم. اگه به داستانای رمانتیک علاقه دارید، ازدواج انتقام عالی، تصاویر بسیار زیبایی رو خلق کرده. از همون قسمت اول، نقطه عطف زندگی نقش اول ماجرا، اتفاق میوفته. اون توی زمان سفر میکنه و برمیگرده به روز ازدواجش.

اون دختر ساده و خوش‌قلبی بوده اما از اونجایی که نامردی‌های بقیه تمومی نداره و انواع سواستفاده‌ها رو ازش به عمل آوردن، تصمیم میگیره تا توی زندگی جدیدش، آدم انتقام‌جویی بشه. اما به سختی میشه به کاراش گفت انتقام جویی. 
این دختر، به عشق و محبت، علاقه‌ی زیادی داره و نحوه‌ی تموم شدن زندگی اولش، بهش تلنگر میزنه که برای به دست آوردن یه تجربه‌ی عاشقانه، به رفتار طرف مقابلش هم نگاه کنه و زندگیشو صرف آدمایی نکنه که قدرشو نمیدونن. وگرنه رویه‌اش در برخورد با جامعه تغییری نمیکنه و همچنان، یه فرد بهنجار، باقی می‌مونه.

یه عاشقانه‌ی خوب، باید بتونه جاذبه و کشش بین دو شخص رو به شکلی خوش‌آیند و باورپذیر، به نمایش بذاره. توی این سریال، ارتباط رمانتیک بین دختر و پسر، خیلی سریع صورت میگیره که از برخی جهات، ممکنه افراطی به نظر برسه؛ اما توی جامعه‌ی کره‌ای که آدما خیلی ظاهر‌بین و خودخواه هستن، تلاش این دو نفر برای همدلی با همدیگه، خوش‌آیند و تحسین‌برانگیزه.

چند تا موضوع هست که توی داستانای کره‌ای خیلی رایجه و توی این سریال هم به چشم میخورن؛ منجمله به سرپرستی گرفته شدن بچه‌ها به دست خونواده‌های پولدار و تبدیل شدنشون به میراث‌دار خونواده و مشارکتشون در توسعه‌ی تجارت خونوادگی؛ جاج شدن به خاطر چهره و رفتار؛ خاله زنک بودن آدما و وررفتن‌شون با رسانه‌های زرد، برای ایجاد خبرای فیک و مسائل خصوصی آدما و همچنین تفاوت سطح مالی آدمایی که در مقابل همدیگه قرار میگیرن و معاشرتای رقت‌انگیزی که بینشون شکل میگیره.

شخصیتا خیلی زندگی فردگرایانه‌ای دارن و آگاهانه یا ناآگاهانه، رفتارای غیر اخلاقی زیادی برای حفظ و بهبود جایگاه خودشون توی جامعه انجام میدن.
رویایی بودن چنین داستان‌های عاشقانه‌ای هم از همینجا نشات می‌گیره. اونا نبرد آشکاری برای غلبه بر فشارای روانی اجتماعی ندارن و فقط می‌دونیم که اونا رو رد کردن و زیبا و تانخورده، به روزهای خوب زندگیشون رسیدن. 
مبارزه کردن با این فشارای روانی، در صورتی که وجود داشته باشن، از آدما فرد محافظ‌کار‌تر و شکاک‌تری میسازه در حالی که توی چیزی مثل این سریال، ما با همچین شخصیتایی طرف نیستیم و پسر و دختر داستان، خیلی زود اعتماد کردن و با هم ارتباط گرفتن.

بدبینی و شکاکیت، بعد از تحمل خیانت و دروغ، یه واکنش معقول و قابل انتظاره. کیه که صحنه‌های عاشقانه و پیوند رمانتیک موفق رو دوست نداشته باشه؟

جمع‌بندی
انتقام ازدواج عالی، یه داستان عاشقانه‌ی زیبا اما فانتزیه و شاید این موضوع، برای بعضیا جالب نباشه و نتونه حس همزادپنداری رو ایجاد کنه اما اگه فقط دوست دارید یه عاشقانه‌ی کره‌ای و اکلیلی رو ببینید، این سریال می‌تونه شانس زیادی برای جلب کردن توجهتون داشته باشه.

 

سریال همیشه در فیلادلفیا آفتابی است، یک کمدی تلخ و پرطرفدار امریکایی به حساب میاد که اولین قسمتش در سال 2005 منتشر شد و هنوز هم ادامه داره. این سریال برخلاف کمدی های جریال اصلی، یه سبک خاص داره و ممکنه برای هر کسی خوشایند نباشه.

داستان درباره ی پنج تا دوست هست که خودخواه، بداخلاق و کودن هستن و بار کوچیکی به اسم Paddy's Pub رو اداره میکنن. 
شخصیت ها مدام درگیر نقشه های احمقانه، دروغ، خیانت و رقابت های بچه گانه هستن و هیچ کدوم به لحاظ شخصیتی رشد نمیکنن و از اشتباهات خودشون درس نمیگیرن که همین رفتارها، بخش کمدی تلخ سریال رو شکل میده. 
توی این سریال، به کرار میشه شوخی هایی با موضوع نژادپرستی، جنسیت، فقر و اعتیاد رو دید و شخصیت های ضد قهرمانی رو میبینیم که بدترین تصمیم های ممکن رو میگیرن. نوعی نقد غیر مستقیم به فرهنگ آمریکایی رو میشه در این سریال دید که مخصوصا طبقه ی متوسط و فقیر رو هدف قرار میده. 
سریال فیلادلفیا، شخصیت هایی رو به تصویر میکشه که صداقت بی رحمانه ای دارن و سعی میکنه مسائلی رو به تصویر بکشه که خیلی از سریال ها سعی دارن ازش فرار کنن. همچین کمدی ای، مخاطب رو مجبور میکنه که در عین خندیدن، هم زمان از خودش بپرسه که چرا دارم به همچین چیزی میخندم.

توی قسمت اول این سریال، دن، مک و چارلی، توی بار خودشون مشغول کار هستن که متوجه میشن کسب و کارشون خیلی کساده. یه دوست قدیمی به اسم ترلس که سیاه پوسته، پیشنهاد میده بار رو به عنوان یه فضای اجتماعی متنوع تر معرفی کنن. 
این پیشنهاد باعث میشه گروه وارد موقعیت هایی بشن که با موضوعات نژادپرستی، تبعیض و سوتفاهم های فرهنگی درگیر میشه. توی همین حین، دی، خواهر دن، سعی میکنه وارد دنیای بازیگری بشه و با یه مرد سیاه پوست قرار میذاره که خودش تبدیل به منبع شوخی های نژادی جدید میشه. 
این قسمت با یه سری سوتفاهم و رفتارهای ناپخته تموم میشه و نشون میده که شخصیت ها هیچ درسی نگرفتن و این دقیقا همین الگوی کلیدی و ثابتی هست که سریال بر اساسش شکل گرفته و معروف شده. 
سریال سعی میکنه تا با موضوعات حساس اجتماعی شوخی کنه ولی نه برای آموزش یا اصلاح، بلکه برای نشون دادن خودخواهی، نادونی و سطحی نگری شخصیت های کلیدی داستان. 
محبوبیت سریال فیلادلفیا، یه جور حالت دو قطبی داره یعنی یه سری از منتقدا، خیلی باهاش حال کردن و تحسینش میکنن ولی خیلیا هم مطلقا میزنن توی سرش و بهش علاقه ای نشون نمیدن. تا امروز، امتیاز 8.8 رو از سایت IMDb به دست آورده که امتیاز خیلی خوبی به حساب میاد و در راتن تومیتوز، صرفا بابت قسمت های اول، 97 درصد پسندیده شده. چیزی که درمورد محتوای این سریال، عموما نکوهش میشه، شوخی های تند و حاشیه سازش هست وگرنه به عنوان یه کار خوش ساخت، شناخته شده.

در حال حاضر، این سریال وارد فصل بیستمش شده و میشه ازش به عنوان یکی از طولانی ترین سریال های کمدی لایو اکشن در تاریخ تلویزیون آمریکا یاد کرد. 
فیلادلفیا، فارغ از نقدهای منفی ای که بالاتر بهشون اشاره شد، بابت همینکه هیچ رشد شخصیتی ای اتفاق نمی افته هم نقد شده که لزوما نقد منطقی ای به حساب نمیاد چون در دنیای واقعی هم خیلیا رشد شخصیتی خاصی رو تجربه نمیکنن یا از اشتباهات خودشون درس نمیگیرن و اصلا اونچه که توی خیلی از سناریوهای سینمایی و سریال ها به عنوان رشد نشون داده میشه، میتونن جانبدارانه و غلط باشن. سناریوها موظف نیستن که صرفا داستان افرادی رو روایت کنن که رشد میکنن.
با این وجود، بعضیا عقیده دارن که این رشد نکردن شخصیت ها، رفته رفته داستان رو کسل کننده میکنه که نقد بی ربطی هم نیست.

جمع بندی
برای بعضی ها، فضای سریال، بیش از حد منفی و تلخه و این موضوع ازینجا نشات میگیره که عملا هیچ شخصیت مثبتی وجود نداره و هیچ چیز درست نمیشه و هیچ کس مسئولیت پذیر نیست. این باعث میشه حس بی معنایی یا پوچی، به مخاطب منتقل بشه. 
شوخی های سریال، بعضا خیلی خاص و تند هستن و برای مخاطب هایی که به طنز های ملایم تر عادت دارن، ممکنه آزاردهنده باشه و به همین دلیل، این سریال همیشه یه گروه مخاطب خاص داشته و تبدیل به یه کار عامه پسند نشده. 

معرفی و بررسی سریال House of the Dragon| خاندان اژدها

بازی تاج و تخت به چنان محبوبیتی رسید که منتقدا شروع کردن به قسمت به قسمت نقد کردنش و هنوزم که هنوزه درموردش صحبت میشه. یه پروژه‌ی عظیم که ژانرای مختلفی رو پوشش میداد، هزینه‌ی زیادی براش صورت گرفت و تونست طرفدارای زیادی از طیفای مختلف رو جلب کنه. کاملا انتظار میرفت که تلاش بشه تا استفاده‌ی تجاری بیشتری از این ایده صورت بگیره و خاندان اژدها، یکی از این تلاش‌هاست.

 

این فرنچایز به بسیاری از ویژگی‌های خاص گیم آو ترونز وفاداره و می‌تونه حس‌و‌حال اون سریال رو زنده کنه. یه درام خوب با مایه‌ی فانتزی متعادل و استانداردهای آمریکایی که اتفاقات حدود دو قرن قبل از سریال بازی تاج و تخت رو روایت میکنه. 
اگر دنبال اتمسفری مشابه سریال محبوب گیم آو ترونز هستید، این سریال چند فصلی هم بهتون پیشنهاد میشه. حتی میشه گفت که از برخی جهات، منجمله بازی‌ها و جلوه‌های ویژه، تونسته ضعف‌های فصلای ابتدایی بازی تاج و تخت رو پشت‌سر بذاره و دیالوگ‌های تراش‌خورده‌تری رو استفاده کردن. 
در زمان تحریر این مطلب، دو فصل از سریال خاندان اژدها منتشر شده و همچنین سازنده‌ها، وعده‌ی فصل 3 و 4 رو هم دادن.

این مطلب قصد نداره داستان سریال رو لو بده و می‌تونه مناسب افرادی باشه که به‌تازگی شروع به دیدن خاندان اژدها کردن یا هنوز درمورد شروع کردن این داستان، مطمئن نیستن. 
الگوهایی که خاندان اژدها برای گسترش داستان خودش استفاده کرده، همپوشانی زیادی با همون الگوهای داستانی گیم آو ترونز داره؛ با این تفاوت که تعداد کمابیش کمتر شخصیت‌های کلیدی در این سریال، کمک می‌کنه تا مرور راحت‌تری روی هدف و اتمسفر اصلی داستان داشته باشیم. 
شخصیت‌های متنوع گیم آو ترونز باعث میشد که بیننده‌ها هر‌کدوم بنا‌به سلیقه و ذهنیتی که دارن، چیز به‌ظاهر منحصربه‌فردی رو پیدا کنن و مورد تحسین قرار بدن در‌حالی که وقتی انگیزه و اهداف شخصیت‌ها رو مرور می‌کردیم، در نهایت به یه ارتعاش مشابه می‌رسیدیم. 
داستان، یک هویت داره که تاثیر‌پذیرفته از ذهنیت خالقش هست. درست مثل یک انسان، میشه درون یک داستان هم ویژگی‌های روانی انسان‌ها رو کاوش و بررسی کرد.

در داستان خاندان اژدها، ما دو شخصیت کلیدی داریم. رینیرا و آلیسنت که توی پوستر هم خودنمایی می‌کنن. رینیرا از اونجایی جلب‌توجه می‌کنه که نوعی نگاه انتقادی داره و سعی می‌کنه که با عرف جامعه سازگار نشه اما در نهایت، همون ویژگی‌هایی رو بروز میده که ما سابقا در شخصیت دنریس گیم آو ترونز دیدیم. رینیرا به چیزی میچسبه که همیشه سعی داشته قربانیش کنه، میدونه مایه‌ی دردسره و قراره تراژدی‌های بیشتری رو براش رقم بزنه. 
شما نمی تونید همچین شخصی رو به چشم فردی معصوم و مظلوم نگاه کنید چون همیشه می‌دونید یک زمانی فرصت اینو داشته که بازی سلطنت رو رها کنه و در گوشه‌ی دیگه‌ای از دنیا، زندگی عاشقانه‌ای رو از نو شروع کنه. 
دقیقا اینکه چه انگیزه‌ای پشت تصمیم رینیرا برای موندن و مبارزه کردن برای تاج و تخت هست رو میشه نقطه‌عطف به‌حساب آورد و کشف کردنش، علاوه‌بر بررسی دیالوگ‌ها و رفتارها، نیازمند یه جور نگاه غیر مستقیم به سناریو هم هست. 
اتفاقی که به‌طور مداوم و در پایان تمام خطوط داستانی این سریال میوفته، قربانی شدنه. یعنی فارغ از اینکه شخصیت مورد بحث، چه جایگاه اجتماعی یا چه قدرت‌ها و مزیت‌هایی داره، اون قراره که به‌نحوی قربانی بخشی از انتخاب‌های خودش بشه. انگار که این قربانی شدن، جزو جدایی‌ناپذیر زندگی، نشون داده میشه و در ترکیب با دیالوگ‌های شخصیت‌های کلیدی که گاها درمورد زندگی و جهانبینی‌شون حرف می‌زنن، بیشتر این حس رو منتقل می‌کنه که انسان، راه در‌رویی از تبدیل شدن زندگیش به یک تراژدی نداره.

با‌اینکه تمام این شخصیت‌ها قابل نقدن و اگر رویکرد جانبدارانه‌ی سریال نبود، میشد واضح‌تر دید که دقیقا دارن قربانی چجور حماقت یا تصمیم خودخواهانه‌ای میشن. هیچ تصویری از سلامت روانی و تعادل رو نمیشه توی این سناریو دید و حتی شخصیت‌های به‌ظاهر مثبت یا افرادی که سعی می‌کنن صادقانه خدمت کنن هم به‌طور غیر مستقیم، رفتارهای خودخواهانه و گروه‌زده‌ای رو از خودشون نشون میدن. 
هرچند که اتمسفر این فیلم داره توی یه دنیای تخیلی اتفاق میوفته اما با‌توجه به قدرت و تاثیر این محتوای تجاری، میشه انتظار داشت که تاثیر عمومی قابل‌توجهی داشته باشه. شاید هنرمندا قدرت اینو نداشته باشن که یه سیاست‌مدار بخصوص رو به قدرت برسونن اما همواره قدرت قابل ملاحظه‌ای برای دستکاری وضعیت روانی و نگاه آدما به زندگی دارن که این چیزی فراتر از جناح‌بندی سیاسیه. 
سناریویی که همه‌ی شخصیت‌هاش شرور هستن و هیشکی سعی نمی‌کنه تا حتی یه‌مقدار، نقش مثبت و مفید خودش رو بازی کنه، چیزی جز به‌تصویر کشیدن سقوط نیست. یعنی در‌جریان چنین سناریویی، عملا هیچ پیشرفت خاصی صورت نمی‌گیره و شما فقط با آدمایی که درگیر نابهنجاری هستن سرگرم می‌شید. اگر جذابیت‌های جنسی و اکشن و جذابیت‌های ظاهری این کار رو ازش بگیرید، سناریوی اون رو میشه خیلی کلیشه‌ای و معمولی در‌نظر گرفت.

شاید کمترین تاثیر چنین داستان‌هایی اینه که باعث میشه انسان از خودش ناامید بشه و به‌راحتی، جامعه رو به‌عنوان یه ساختار پوچ و اصلاح‌ناپذیر نگاه کنه. رسیدن به همچین نگاهی، توجیهی میشه برای خودخواهانه زندگی کردن. یعنی شما به جامعه نگاه می‌کنید و می‌گید که آدما ترکیبی از خوبی و بدی هستن و خوبی در کنار بدی هست که معنا پیدا میکنه؛ هیچ آدمی خوب نیست و تاریکی‌های درون خودش رو داره و نمی‌تونه از این وجه تاریک خودش جدا بشه. چه دلیلی داره که بابت همچین موجودات رقت‌انگیز و ناامید‌کننده‌ای سعی کنم فرد سر‌به‌راهی باشم یا خیر جمعی رو دنبال کنم؟ خواسته‌های خودم مهم‌تره و ترجیح میدم که خودخواهانه زندگی کنم. شما هم بهتر از من می‌دونید که اگه آدما اینطوری بخوان به جامعه نگاه کنن، چه اتفاقی میوفته. 
چیزی که در سناریوی خاندان اژدها و سریال گیم آو ترونز به شکل افراطی نادیده گرفته میشه، پتانسیل انسان‌ها برای ایجاد یه تغییر مثبت و همچنین رشد کردنه. یعنی انگار که نویسنده از ناامید‌کننده جلوه دادن جامعه و آدمای دخیل در سرنوشت دنیا لذت می‌بره و شما توی این جهان‌سازی، فردی رو نمی‌بینید که هنوز عقلش درست کار کنه، کار فکری درست و حسابی انجام بده و وقتی از آدما حرف میزنه، حس اینکه جلوی یه گله گوسفند قرار گرفته رو نداشته باشه.

حتی عاشق شدن شخصیت‌های درون این سناریو به‌جای اینکه ازشون افراد مسئولیت‌پذیر‌تر و پرمحبت‌تری بسازه، تبدیل‌شون میکنه به افراد احمق‌تر و خودخواه‌تری که برای معشوق خودشون، حاضرن هر بلایی رو سر بقیه بیارن. 
قبول دارم که ما با یه سناریوی گسترده و تحسین‌برانگیز طرفیم که احتمالا منبع الهام ساخت سریال‌های دیگه‌ای هم خواهد شد اما کافیه از این دنیای فانتزی فاصله بگیرید و نگاهی بی‌طرف به اتمسفر غالب ‌بر این دنیا بندازید. چرا یکی تصمیم می‌گیره که همچین دنیایی رو خلق کنه؟ چرا همچین سناریویی اینقدر محبوب میشه؟ پشت این محصول تجاری سرگرم‌کننده، میشه نابهنجاری‌های زیادی رو دید که می‌تونن اتفاقا به بیننده سرایت کنن و روی جهان‌بینیش تاثیر منفی بذارن.

جمع‌بندی
منظور از این نقد‌های منفی هم این نیست که بهتره این محصول رو تماشا نکرد. یه نگاه انتقادی، میتونه کمک کنه که از خودمون درمقابل تاثیرات روانی منفی یه محتوا مراقبت کنیم. اما یه تعصبی بین بیننده‌ها وجود داره که وقتی یه اثر، تبدیل به یه سریال یا فیلم بسیار محبوب میشه، خیلی از منتقدا سعی میکنن محافظ‌کار باشن و سراغ بررسی نقاط منفی اثر نرن. 

معرفی و بررسی سریال گریسلدا

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·


ما مواد مخدر رو به عنوان یه پدیده‌ی خانمان برانداز و افرادی که در سطح وسیع، مورد معامله قرارش میدن رو موجودات عجیب و ترسناکی میدونیم؛ اما داستان گریسلدا، به سختی ممکنه توی بیننده این حسو درست کنه که این زن، چیزی جدا از جامعه و اتمسفری هست که ما داریم درونش زندگی میکنیم. اون هم مثل خوده ما یا آدمایی که هر روز می‌بینیم، احساساتی داره و به بچه‌هاش اهمیت میده و ممکنه حتی خودخواهی و دغل بازیاش از خیلی از آدمایی که هر روز می‌بینیم کمتر هم باشه؛ اما نکته‌اش اینه که توی زمان و مکان‌های مناسبی قرار میگیره و البته تصمیمات هوشمندانه‌ای رو اتخاذ میکنه.


گریسلدا، برای بقای خودش تلاش میکنه؛ توی جامعه‌ای که احتمالا کمتر کسی حواسش به افرادی مثل اون هست. توی جامعه‌ای که آدما به خودشون اجازه میدن تا از زن‌های فقیر، برای کسب درآمد استفاده کنن یا توی محیطای عمومی، به حساب اینکه مایه‌دار هستی، می‌تونی به راحتی مواد مخدر بفروشی و کسی هم بهت نگه که بالا چشمت ابروئه. گریسلدا توی همچین اتمسفری زندگی میکنه و برداشتش از زندگی اینه که اگه نکشی، کشته میشی؛ زیر پا میوفتی، حقیر میشی و همه‌ی موفقیتایی که به دست آوردی و زحمتایی که کشیدی، خودخواهانه، به پای یکی دیگه نوشته میشه. 
رتبه‌ی سریال گریسلدا به میزان قابل توجهی رسیده و از جمله سریالای سال 2024 هست که تونسته امتیاز خوبی رو از سایت IMDb بگیره. امتیاز 8 برای یه سریال، یعنی اینکه حتی اگر محتوای خوبی نداشته باشه هم می‌تونه بیننده رو سرگرم کنه و گره‌های داستانیش به حدی هست که وقتی یه اپیزود تموم شد، مشتاق باشی که قسمتای بعدیو هم ببینی.

سازنده‌های این سریال میگن که سعی داشتن یه برشی از زندگی گریسلدا رو در قالب یه اثر داستانی، به نمایش بذارن. هدفشون لزوما خلق یه مستند بی‌عیب و نقص نبوده و مدعی هم نیستن که تصویر گریسلدا رو بر اساس شواهدی که ازش باقی مونده بازسازی کردن؛ ولی غیر قابل انکاره که در مورد بازتولید بعضی مفاهیم، اونا هم مدعیش هستن و هم میشه در جریان فیلم، به شعارزده بودن بعضی از پیام‌ها پی برد.
فیلم برای خودنمایی ایدئولوژی فمنیسم ساخته شده و خوده سازنده هم بهش اعتراف کرده؛ ولی به چه قیمتی؟ یعنی اینکه اگه شما اراده کنید، با تلاش و مبارزه می‌تونید یه زن شرور هم باشید و به اندازه‌ی مردا، دست به کارای خودخواهانه بزنید. مثالشون هم یه فردی مثل گریسلدا هست.

توی این فیلم، تصویر بیش از حد معصوم و بی‌گناهی رو از گریسلدا به تصویر کشیدن. اون یه مادر همدل و یه مادرخونده‌ی صادق به نظر میرسه و بیننده می‌تونه به راحتی به شخصیت این زن، علاقه پیدا کنه. جوری که ممکنه گاها فراموش کنی که طرف، کلی دستور قتل داده یا شخصا افراد زیادی رو به قتل رسونده.
این چیزی فراتر از فداکاری یه زن برای نجات زندگی بچه‌هاش هست. خیلی بعیده که گریسلدا این همه جنایت رو صرفا برای بچه‌هاش انجام داده باشه. اون بیشتر تصویر یه فرد شدیدا ضد‌اجتماع و سایکو هست که داره انتقام‌جویی میکنه. این انتقام جویی، لزوما متوجه مردا نیست. اون از همه انتقام میگیره، فارغ از هر جنسیتی.

توی این سریال، گریسلدا خیلی روی زن بودنش مانور میده و کارگردان هم این قضیه رو پررنگ کرده. انگار که گریسلدا داره به خاطر زن بودن خودش میجنگه تا بتونه تبدیل به یه شخصیت مهم و کاریزماتیک بشه و صدای خودشو به گوش بقیه برسونه. ولی یادتون نره که توی این فیلم، فقط گریسلدا نیست که با مانع و مشکلاتی در مسیر تبدیل شدنش به یه گانگستر، رو به رو هست. نه فقط توی جمع گانگسترا بلکه توی جامعه هم، همدلی آدما خیلی ضعیفه و شخصیت‌های خودخواه مختلفی رو میشه دید. اصلا بحث مرد و زن بودن نیست و گریسلدا صرفا راه و رسم خودخواهانه زندگی کردن رو بلده.

با احساسات اطرافیانش بازی میکنه و از افرادی که تشنه‌ی ثروت و قدرت هستن و کینه‌ی سنگینی از قربانی کننده‌های خودشون به دل دارن، بهترین بهره رو میبره. زن‌ها رو از فا+.حشه خونه جمع میکنه و به قبیله‌ی خودش میاره و مردایی که بهش علاقه‌مند میشن رو برای انواع کارا اجیر میکنه. از یه طرف، هیچ حقارتی نیست که حاضر به تحمل کردنش نشه تا بتونه اهداف خودشو پیش ببره. چرا یه نفر باید اینقدر خودشو به آب و آتیش بزنه و وارد مسیری بشه که میدونه هر لحظه امکان گیر افتادنش هست؟ خلاف روی خلاف بیاره و اینقدر با زندگی بقیه بازی کنه تا محصولی رو وارد یه جامعه کنه که می‌دونه کاربرد خوبی نداره و می‌تونه خیلی‌ها رو بدبخت کنه؟ 


گریسلدا این کارا رو می‌کنه چون شخصیت شروری داره. اصلا ربطی به این نداره که می‌خواد خودشو به عنوان یه زن، ثابت کنه. تنها چیزی که اونو به جلو می‌کشونه همینه که یه شخص انتقام‌جو و ضد‌اجتماع هست و هیچ ابایی از انجام هیچ کار غیر اخلاقی‌ای نداره.

اما سازنده‌های این سریال، از عمد اومدن و یه شخصیت دوستانه و جذاب رو از گریسلدا ساختن و اتفاقا هم توی کاسبی خودشون موفق بودن. این محتوا، به راحتی می‌تونه با وجه آسیب‌دیده و ضد‌اجتماع هر بیننده‌ای ارتباط بگیره و گانگستر بازی رو جذاب و سرگرم کننده جلوه بده. هر آدمی که تبدیل به یه شخصیت خودخواه و سو استفاده‌گر میشه، خودشو یه جوری در ابتدا توجیه میکنه تا بتونه وجدان خودش و اطرافیانش رو راضی کنه، اما هر چه که بیشتر میگذره، انجام دادن کارای غیر‌انسانی هم راحت‌تر میشه.


نظر بنده رو می‌خواید، این سریالو خواستید ببینید هم ببینید و ازش لذت هم ببرید؛ ولی این کارگردانا و هنرمندا و حرفای قشنگ‌شون رو به راحتی باور نکنید. 

معرفی و بررسی سریال مانی هیست

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی سریال مانی هیست| Money heist

مانی هیست رو خیلی بعد از زمان انتشارش تماشا کردم، با اینکه بارها اسم و تعریفش رو می‌شنیدم. گرچه نقدای منفی مختلفی هم در موردش وجود داره و برام جالبه که چرا موضوع نقد و بررسی آثار نمایشی، هیچ وقت برای مردم جا نمیوفته و از بیشتر ماها افرادی رو میسازه که علاقه دارن برای طرف مقابل خودشون کری بخونن و انواع روشای تحقیر رو پیاده کنن.

مانی هیست یه سریاله که به کرار دیده شده و خیلیا هم خوششون اومده. این مطلب هم قصد اسپویل داستان سریالو نداره و بیشتر برای افرادی نوشته شده که دوست دارن یه سریال جدیدو شروع کنن و راجب اینکه مانی هیست ارزش دیدن داره یا نه، دچار شک و تردید هستن. 


من مانی هیست رو بعد از سریال جدید برلین دیدم. برلین بعد از مانی هیست ساخته شده و سراغ گذشته‌ی یکی از شخصیتای کلیدی مانی هیست رفته. شخصیت برلین توی سریال برلین، جالب و خوش‌تراش هست اما به لحاظ محتوایی و داستانی، تفاوتای قابل ملاحظه‌ای با سریال مانی هیست اصلی داره. همین موضوع هم توی ذوق خیلی از طرفدارای مانی هیست زد و حسابی از سریال برلین، انتقاد کردن.

ازونجایی که بنده قبل از دیدن مانی هیست اصلی سراغ سریال برلین رفتم، دچار این مقایسه‌ی اجتناب ناپذیر نشدم و اتفاقا از سریال برلین خوشم اومد و تونستم تا قسمت آخرشو ببینم. 
بعدشم با کنجکاوی رفتم سراغ مانی هیست اصلی تا ببینم این سریال که اتفاقا جزو سریالای برتر IMDb هست چه فضایی داره.

وقتی شما از هالیوود خارج بشید و روی فیلم و سریالای یه کشور خاص، تمرکز کنید، یکی از چیزایی که ممکنه خیلی جلب توجه کنه، بازیگرای تکراریشون هست، و اگه قبل دیدن مانی هیست، فیلم و سریالای اسپانیایی زیاد دیده باشید، خیل عظیمی از این بازیگرا رو قراره دوباره هم در سریال مانی هیست ببینید. این موضوع، کاملا طبیعیه و برمیگرده به تعداد گویشورا و بازیگرایی که توی یه کشور حضور دارن.

مانی هیست، صرفا یه سناریوی دیگه در مورد دزدی حرفه‌ای نیست بلکه نگاه انتقادی جالبی نسبت به باورای رایج در مورد قضاوت آدما و مفهوم خیر و شر داره و با این فیلتر، فرهنگ جامعه و سیستم اقتصادی رو نقد میکنه. 
شخصیت‌های مختلفی توی این سریال حضور دارن که جهانبینی متفاوتی رو یدک میکشن و نقش پررنگی در تکمیل سناریو دارن. قرار گرفتن در لحظات حساس سرقت و اضطراب ناشی از اون، شخصیت‌ها رو به لحاظ احساسی به چالش میکشه و وادارشون میکنه که باورایی که براشون واقعی تر و ریشه‌ای‌تر هستن رو بروز بدن.

جمع‌بندی
یه پارامتر مهم در جریان خلق شخصیت، اینه که نویسنده تعیین کنه که هر شخصیت، قراره به چه سوالاتی جواب بده و از این طریق، بیننده رو وادار به قضاوت کنه. شخصیتای مانی هیست، به سوالات فلسفی مهمی که ذهن هر آدمی ممکنه درگیرش بشه جواب میدن؛ اونا راجب عقاید و افکار فردی و جمعی خودشون دیالوگ‌پردازی میکنن و این جهان بینی‌ها، واقعا جالب هستن. شاید بشه به راحتی، سناریوی دزدی و نقطه ضعفاشو زیر سوال برد و غیر منطقی جلوه‌اش داد اما شخصیت‌پردازی‌ها واقعا تحسین برانگیزن و همینو میشه یکی از دلایل محبوبیت این سریال دونست.