آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

 

کتاب Filming the God: Religion and Indian Cinema نشون میده که رابطه ی بین سنت و مدرنیته در هند، نه یه اتفاق عجیب بلکه بخشی از زندگی روزمره است. این کتاب بیشتر روی سینمای بالیوود و فیلم های مذهبی هند تمرکز داره ولی بقیه ی سینماهای هند رو هم بررسی میکنه. سینمای هند چند دسته بندی مختلف داره و بالیوود، معروف ترین بخشش به حساب میاد. بزرگ‌ترین صنعت سینمای هند بالیووده که فیلم های هندی زبان تولید میکنه و به موسیقی، رقص و داستان های دراماتیکش شهرت داره.

تالیوود، سینمای تلگو در ایالت آندرا پرادش و تلانگانا فعالیت داره و فیلم های اکشن و درام احساسی زیادی تولید میکنه. به علاوه سینمای مالایالام، کالیوود و سینمای موازی، سینمای بنگالی، مراتی و کانادایی رو داریم که هر کدوم اتمسفر مختص خودشون رو دارن. معمولا کارای مذهبی و اسطوره ای، زیرمجموعه ی خاص خودشون رو دارن و رفته رفته تبدیل به یه صنعت مستقل شده. 
در این کتاب، فیلم های اسزوره ای که داستان های هندو رو مرور میکنن و همچنین فیلم های مذهبی دوره ی ملی گرایی و فیلم هایی که فرهنگ اسلامی هند رو به تصویر میکشن، مورد بررسی قرار گرفتن. 
کتاب بررسی میکنه که چطور سینما، جوامع مذهبی هند و باورهاشون رو به تصویر کشیده و بعضا سراغ مصاحبه های منتشر شده با بازیگرا، کارگردانا و نویسنده ها هم رفته. 
وقتی صحبت از سینمای مذهبی باشه، هند سریعا سراغ داداساهب فالکه میره و اونو به عنوان پدر سینمای هند معرفی میکنه. اولین فیلم کاملا هندی به دست فالکه ساخته شده. فیلم Raja Harischandra در سال 1913 ساخته شده و مقدمه ای بر ژانر اسطوره ای مذهبی در سینمای هند به حساب میاد. 
نویسنده ی کتاب تاکید میکنه که سینما بیشتر از رمان یا مطبوعات، تونسته هویت ملی هند رو شکل بده چون به طور گسترده در سراسر کشور، مورد استقبال قرار گرفته. 
سینمای هند از عناصر آشنا و سنتی همراه با مولفه های مدرن استفاده میکنه تا تصویری از هویت هند رو ارائه بده که اصطلاحا با عنوان نئوتردیشالیسم ازش یاد میشه.

این کتاب، سینمای هند رو نه فقط به عنوان یه صنعت بلکه به عنوان نیروی شکل دهنده به فرهنگ عامه و ارزش های روزمره ی مردم بررسی میکنه. 
فیلم راجا هریشچندرا به عنوان اولین فیلم بلند سینمای هند، داستان یک پادشاه رو روایت میکنه که برای حفظ راستی و وفاداری، همه چیزشو فدا کرد. راجا پادشاهی عادل به حساب میومد که درگیر آزمایش های سختی میشه و اونو مجبور میکنه تا قلمرو، خانواده و حتی فرزندش رو قربانی کنه تا به عهدش وفادار بمونه. اون در مقابل وسوسه ها و سختی های زندگی مقاومت میکنه اما در نهایت، خدایان از فداکاری هاش راضی میشن و شکوه و عظمتش بهش برمیگرده. این فیلم براساس داستانی از حماسه های رامایانا و ماهابهاراتا ساخته شده و یکی از اولین نمونه های سینمای اسطوره ای هند به حساب میاد. 
دلیل اینکه در توصیف این فیلم از کلمه ی انجیل محور استفاده میشه اینه که فالکه با دیدن یک فیلم انجیل محور، به فکر ساخت اولین فیلم هندی افتاد اما داستان فیلمش کاملا از اسطوره های هندی گرفته شده. 


این داستان بر اصل دهرمه تاکید داره یعنی وظیفه ی اخلاقی و معنوی فرد در زندگی، که یکی از اصول بنیادین آیین هندو به حساب میاد. شخصیت اصلی، برای حفظ حقیقت و وفاداری، همه چیزش رو فدا میکنه که این مفهوم در آیین هندو، ارزش خیلی زیادی داره. 
دهرمه به عنوان نیرویی در نظر گرفته میشه که جهان رو در هماهنگی نگه میداره و شامل یه سری قوانین اخلاقی، وظایف فردی و اجتماعی و تعهدات معنوی میشه. در آیین هندو، دهرمه میتونه تعادل رو در دنیا برقرار کنه. 
دهرمه مستقیما با مفهوم کارما مرتبطه و اگر فرد، وظایف خودش رو به درستی انجام بده، کارمای مثبت به دست میاره. 
شخصیت اصلی یعنی راجا هریشچندرا، برای حفظ حقیقت و وفاداری، همه چیزش رو فدا میکنه. پادشاهیش رو واگذار میکنه، مجبور میشه همسر و فرزندش رو ترک کنه؛ به بردگی کشیده میشه و زندگی سختی رو تجربه میکنه اما همچنان سعی میکنه به اصول اخلاقی پایبند بمونه و در نهایت، خدایان ازش راضی میشن و بهش پاداش میدن. 
این بیشتر شبیه نوعی حرکت مازوخیستی بی فایده است که توسط چند خدای نابهنجار طراحی شده.

این نوع سینما، لزوما نمیتونه الهامبخش واقع بشه بلکه بازتولید کننده ی اتمسفری هست که به خودی خود، پتانسیل خلق تراژدی داره اما هنرمند، به تراژدی تقدیس شده ی جمعی احترام میذاره تا بخشی از جریان باشه. 
انگار هنرمند نه برای خلق، بلکه برای تکرار آیینی وارد میدون میشه که سینما ابزار تحول نیست بلکه آینه ی تثبیته و نقش پرسشگر نداره و هدفش صرفا تایید کردن هست.

جمع بندی
سینمای مذهبی هند، بیشتر از اینکه بخواد مخاطب رو به تامل با تحول دعوت کنه، در خدمت بازتولید یک نظم کیهانی قرار میگیره، نظمی که درجریانش رنج، مقدس جلوه میکنه. این سینما الهامبخش نیست چون الهام، به نوعی شکستن فرم نیاز داره و صرفا احترام گذاشتن بهشون قرار نیست لرزش مثبتی در ذهن مخاطب ایجاد کنه. 
وقتی هنرمند، به جای نقد یا بازآفرینی، صرفا در خدمت بازتولید قرار میگیره، تراژدی از یک تجربه ی انسانی به یک آیین تکرار شونده تبدیل میشه و تقدیس میتونه به نوعی تحجر نزدیک بشه. 
شاید بشه گفت که این نوع سینما، بیشتر به تئاتر آیینی شباهت داره تا به هنر مدرن و مخاطب، برای تایید باورهای خودش به سمت همچین محتوایی میره. 

فرقه‌گرایی و رمانتیزه کردن شرارت| نقد و بررسی انیمه‌ی سگ‌های ولگرد بانگو

در زمان تحریر این مطلب، پنج فصل انیمه‌ی سگ‌های ولگرد منتشر شده. فصل اول در سال 2016، فصل دوم توی همون سال، فصل سوم در سال 2019 و فصل چهارن در زمستان 2023 منتشر شد. تابستان 2023 هم فصل پنجم پخش شد که در کنارش یه سری کار سینمایی و اسپین آف هم داشتیم.

فصل های مختلف انیمه‌ی سگ های ولگرد، امتیازهای متفاوتی دریافت کردن و دازای سان، از همون ابتدا به عنوان شخصیت محبوبتری شناخته میشه و یه فصل هم روی دازای تمرکز میکنه. آتسوشی حتی طی فصل های بعدی هم لزوما شخصیت اصلی نیست و خیلی از طرفدارا، این انیمه رو با دازای سان میشناسن. 
فصل سوم و چهارم، با توجه به امتیازاتی که میشه دید، از محبوبیت بیشتری برخوردارن و حتی زورکی هم که شده، پیچش های داستانی زیادی ایجاد کردن. 
فصل اول، به نسبت از امتیاز کمتری برخورداره و بیشتر به عنوان یه معرفی عمل میکنه. داستان ها معمولا منطق منسجم تری دارن و خبری از اتفاقات چندان عجیب و غریب نیست.

اینجا از فصل یک شروع میکنیم و سراغ جزئیات داستان خواهیم رفت. اگر هنوز این انیمه رو شروع نکردید یا دوست ندارید که محتواش اسپویل بشه میتونید از مطلب معرفی و بررسی استفاده کنید. 
قسمت اول فصل اول انیمه ی سگ های ولگرد بانگو با معرفی شخصیت اصلی، آتسوشی ناکاجیما شروع میشه. آتسوشی از یتیم خونه اخراج میشه و بدون غذا و سرپناه، توی خیابونای یوکوهانا میچرخه. 
درحالیکه داره از گرسنگی میمیره، با دازای اوسامو رو به رو میشه که سعی داره خودکشی کنه و نجاتش میده. دازای و همکارش کونیکیدا به آتسوشی توضیح میدن که آژانسشون تو کار حل کردن پرونده های ماورائی هست و الانم دنبال ببر مرموزی هستن که در سطح شهر دیده شده. 


درنهایت، مشخص میشه که آتسوشی خوده اون ببر سرگردون هست و توانایی تبدیل شدن به همچین موجودی رو داره و عملا آتسوشی از فرش به عرش میرسه. 
در ابتدای انیمه ی سگ های ولگرد، آژانس کارآگاهی مسلح به عنوان گروهی معرفی میشه که در حل پرونده های پیچیده و ماورائی تخصص داره. انگیزه ی اصلی این آژانس، محافظت از شهر یوکوهاما و مردمش در برابر تهدیدات غیر طبیعی و خطرناکه. اعضای آژانس، هرکدوم با توانایی های خارق العاده و گذشته های پیچیده، تلاش میکنن تا عدالت رو برقرار کنن و از آسیب های احتمالی جلوگیری بشه. این آژانس در عین حال، محیطی هست برای شخصیت هایی که توی جامعه، جایگاه خاصی ندارن یا با چالش های شخصی رو به رو شدن. 
ساختار قدرتهای ماورایی در این سریال، کمابیش شبیه تاثیر تروما هست. معمولا هرچه ترومای یک شخصیت، پیچیده تر باشه، قدرت ماورائیش هم ممکنه عجیب تر بشه.

برای مثال توانایی دازای اوسامو که میتونه قدرت های بقیه رو خنثی کنه، شاید نشونه ی روحیه ی نیهیلیستی و میل به نابودی خودش باشه. 
آتسوشی درحالی وارد آژانس میشه که عملا انتخاب دیگه ای هم نداره. شخصیت های این داستان، عموما نه تو فاز خاندان و خونواده هستن و نه بچه ای دارن و با وجود کارگروهی و پروژه های سنگینی که انجام میدن، معمولا محرک های فردگرایانه ای دارن که البته این موضوع، به خودی خود چیز بدی نیست.
چیزی که این سناریو رو غیر واقعی جلوه میده اینه که ما در دنیای واقعی، خیلی بعیده که بتونیم به همچین حدی از فردگرایی برسیم و همواره یه سری تعلقات ناخواسته در اطراف ما وجود دارن. 


آدما به طور طبیعی توی شبکه ی پیچیده ای از روابط و تعلقات اجتماعی، خانوادگی، فرهنگی و حتی اقتصادی زندگی میکنن. این تعلقات، چه ناخواسته و چه انتخاب شده، بخشی جدا نشدنی از هویت ما هستن و گاهی چالش برانگیزترین بخش زندگی به حساب میان. 
این داستان، تا یکجایی تونست خیلی خوب، این الگو رو تبدیل به یه داستان اکشن و سرگرم کننده کنه اما هر چه سعی کرد دامنه ی مبارزات آژانس رو افزایش بده، دست و پای این شخصیت های نابغه، خیلی بسته تر به نظر رسید و از برهه ای به بعد، به سختی میشه گفت که تونست منطق داستانی رو حفظ کنه.

این موضوع یکی از نقاط ضعف معمول در سریال ها و انیمه های مشابه هست. وقتی یه داستان اکشن و سرگرم کننده تلاش میکنه دامنه ی خودش رو گسترش بده و دشمنایی با چالش های بزرگتر رو به تصویر بکشه، گاهی ممکنه توی دام تناقضات منطقی و کاهش باورپذیری شخصیت ها بیوفته. این موضوع در سگ های ولگرد بانگو هم به وضوح دیده میشه. 
در ابتدا، ساختار داستان محدوده و شخصیت ها در فضایی مشخص تعریف شدن که این تمرکز، هم به توسعه ی منسجم شخصیت ها کمک میکنه و هم در جریان خلق هیجان و جذابیت، تاثیر داره. وقتی داستان سعی میکنه دامنه ی مبارزات و تعارضات رو فراتر از این چهارچوب ببره، معمولا چالش های بیشتری در زمینه ی حفظ منطق داستان به وجود میاد. 
این گسترش دامنه ممکنه باعث بشه شخصیت هایی که در ابتدا نابغه یا خیلی قوی به نظر میرسیدن، به شکلی غیر دقیق و حتی محدودشده، بازنمایی بشن. 


گروه های درون این داستان و بخصوص آژانس کارآگاهی، بیشتر روی الگوهای شکل گیری فرقه های عرفانی سودجو حرکت میکنه، بخصوص وقتی که پارانویا و آسیب های روانی یک فرد، اونو ناگزیر به پناه بردن به یک فرقه با اهداف و انگیزه های مرموز میکنه. 
این افراد، درنهایت به آژانس پناه میارن، شاید نه به خاطر انتخاب آگاهانه بلکه بیشتر به خاطر فقدان گزینه های بهتر و حس ناامیدی یا به امید رهایی از رنج.
شیوه‌ی طراحی این گروه ها، با تاکید بر رمز و راز، اهداف مرموز، و وابستگی شدید اعضا به ساختار و قوانین داخلی، شباهت های بسیاری با الگوهای شکل گیری فرقه ها داره. به طور خاص، آسیب های روانی شخصیت ها اغلب به عنوان محرکی برای پذیرفتن این وابستگی ها و پذیرش نقش خودشون در این سیستم استفاده میشه.

تمرکز روی فردگرایی شخصیت ها که گاهی اونها رو جدا از تعلقات اجتماعی و خونوادگی نشون میده، به نوبه ی خودش میتونه این تصویر فرقه گونه رو تقویت کنه. این رویکرد شاید برای خلق هیجان و اکشن مناسب به نظر برسه اما وقتی به جنبه های انسانی و اجتماعی داستان نگاه کنیم، ممکنه تصویری نابهنجار و حتی مخرب رو ارائه بده. 
قسمت سوم فصل اول انیمه، با معرفی شخصیت های جدید ادامه پیدا میکنه. آتسوشی به طور رسمی به آژانس کارآگاهی مسلح ملحق میشه و اولین ماموریت خودشو شروع میکنه. توی این قسمت، آتسوشی با آکوتاگاوا، یکی از اعضای مافیا رو به رو میشه. آکوتاگاوا توانایی های خارق العاده ای داره و دنبال شکار آتسوشی هست. 
مبارزه ی شدیدی بین آتسوشی و آکوتاگاوا اتفاق میوفته که در جریانش آتسوشی مجبور میشه از توانایی های ببریش استفاده کنه. دازای اوسامو با مهارت خاصش به آتسوشی کمک میکنه تا از این مبارزه جون سالم به در ببره و در نهایت، آتسوشی متوجه میشه که مافیا به طور جدی دنبالش هستن و زندگیش توی خطر افتاده. 


نحوه ی معرفی شخصیت های شرور در این داستان، بخصوص شخصیت آکوتاگاوا، رمانتیزه شده و بیشتر از اینکه حس کنی یه شخصیت قاتل داره خودنمایی میکنه، ممکنه تحت تاثیر خونسردی، مهارت و قاطعیت شخصیت شرور قرار بگیری و کشتن چند تا آدم که چندان هم خوش برخورد نیستن، چندان درنظرتون شرورانه جلوه نکنه. 
این اتفاق توی داستان های امروزی زیادی اتفاق میوفته. این نحوره ی پردازش به جای تمرکز روی ظلم یا جنایتی که یک فرد مرتکب میشه، بیشتر به ویژگی هایی مثل خونسردی، مهارت و قاطعیت شخصیت شرور میپردازه و ممکنه مخاطب، به جای حس نفرت، نوعی کشش و علاقه رو تجربه کنه. 
در مورد آکوتاگاوا، این جذابیت بصری و رفتاری، از جمله توانایی خارق العاده، ظاهر بخصوص و خونسردی متمایزش، به شکلی طراحی شده که نه تنها مخاطب رو جذب میکنه بلکه میتونه باعث بشه که بعضی از کارای شرارت آمیزش، کمتر شرورانه به نظر برسن بخصوص وقتی قربانیاش، آدمای چندان دوست داشتنی ای نباشن.

جمع بندی
این رمانتیزه کردن شخصیت های شرور، هرچند ممکنه به جذابیت داستان کمک کنه اما خطراتی هم داره. ممکنه مخاطب، بخصوص نوجوونا، در برابر همچین شخصیت هایی به نوعی همزادپنداری برسن و جنبه های منفی کاراشون رو کمتر مورد توجه قرار بدن و مخاطب رو به نوعی در درک اخلاقیات پیچیده، ناکام میذاره. 
اصطلاح شیطان در جزئیات است، در اینجا خیلی صدق میکنه و مرور داستان چند لایه و پیچیده ی سگ های ولگرد، به مراتب میتونه منجر به پیدا کردن الگوهای نابهنجار اما مهمی بشه که دونستنش بی فایده نیست. 

 

فرانسیس فورد کاپولا بعد از شکست سنگین فیلم مگالوپولیس، مجبور شد جزیره ی شخصیش در پلیز و بخشی از کلکسیون ساعت های لوکس خودش رو بفروشه. اون بیشتر از 120 میلیون دلار از دارایی های شخصیش رو صرف ساخت این پروزه کرد اما فیلم فقط حدود 14.4 میلیون دلار فروش جهانی داشت.

کاپولا حدود 120 میلیون دلار از دارایی شخصی خودش منجمله تاکستان های شراب رو صرف ساخت فیلم کرد. در ادامه، 7 ساعت لوکس از کلکسیون شخصی خودش رو برای تامین مالی و اصطلاحا سر پا نگه داشتن کشتی به حراج گذاشت، ازجمله یک ساعت سفارشی به ارزش 1 میلیون دلار. 
این کارگردان در مارس 2025 به طور رسمی اعلام کرد که از نظر مالی ورشکسته شده ولی همچنان به پروژه اش افتخار میکنه. 
فیلم مگالوپولیس فیلمی علمی تخیلی با بازی آدام درایور هست که کاپولا از دهه ی 1980 در حال توسعه اش بود. داستان درمورد معماری هست که رویای بازسازی شهری آرمان گرا رو داره ولی با وجود جاه طلبی هنری، فیلم نتونست مخاطب گسترده ای جذب کنه و نقدهای ضد و نقیضی دریافت کرد. 
کاپولا با مگالوپولیس، بیشتر سعی داشت همون افکار گذشته رو تکرار کنه. مرد تنها و غمگینی که بار مسئولیت های درشتی روی دوشش هست ولی دیگران درکش نمیکنن. فقط میخواست به پدرخوانده ی مدرن بسازه. 
درواقع این تراژدی نیست، این نتیجه ی لجاجت و خودشیفتگی هست. این سقوط، سقوط یک قهرمان نیست بلکه از جنس انکار و نادیده گرفتن بازخوردهایی هست که همیشه نسبت به محتوای آثارش وجود داشت. 
مگالوپولیس همون اسطوره ی تکراری مردی بود که همه چیز رو میفهمه ولی دیگران نمیفهمنش. یه پدرخوانده ی مدرن ولی بدون خانواده، بدون نقد و بدون میلی برای شنیدن دیگران. این مدل روایت، نه تنها دیگه خسته کننده است بلکه خطرناکه و خودش رو پشت رویا و هنر پنهان میکنه اما در عمل، هیچ کس جز خود خالقش رو نمیشه درون اثر دید. 
خودشیفتگی صرفا یک ویژگی شخصی نیست و یه ساختار روایی رو در کارهای کاپولا داره. ایده های تکراریش دیگه جواب نمیده، معنایی نداره و حتی دردناک هم نیست و صرفا خسته کننده جلوه میکنه. 
به نظر میرسه که کاپولا نه تنها هیچ وقت به نقدها گوش نداده بلکه اساسا مخالف نقده و تا لحظه ی آخر سعی داره اسطوره باقی بمونه حتی اگر به قیمت ورشکسته شدنش تموم بشه.

 

 

به گزارش هالیوود ریپورتر، دیزنی در سال 2025 از مرز 6 میلیارد دلار فروش جهانی عبور کرده؛ رقمی که از سال 2019 یعنی قبل از همه گیری کرونا، دیگه تکرار نشده بود و این پنجمین باری هست که دیزنی به همچین رکوردی میرسه.

فیلم های کلیدی سال، زوتوپیا 2، لیلو و استیچ، سه فیلم مارول و آواتار 3 هستن. 
دیزنی در سال 2025 دوباره به دوران پیش از کرونا برگشته و با ترکیب دنباله های انیمیشن محبوب، پروژه های مارول و موفقیت عظیم آواتار 3 تونسته رکورد فروش رو ثبت کنه. این دستاورد، جایگاه دیزنی رو به عنوان تنها استودیویی که چندین بار به این رقم رسیده تثبیت میکنه.

 

 

موبی دیک به عنوان یک رمان خاص و تحسین برانگیز شناخته میشه که هنوز هم محبوبیت خودشو حفظ کرده و تونسته در دوره هایی، مورد الهام سینما هم قرار بگیره.

اولین مواجهه ی من با این رمان در زمانی بود که دانش ناچیزی در زبان انگلیسی داشتم ولی ادبیاتش اینقدر تراش خورده به نظر میرسید که زیباییش تا مدت ها در ذهنم باقی موند. این تجربه ای نیست که در حین خوندن بقیه ی رمان های انگلیسی در اون زمان به دست آورده باشم. 


اما این سناریو، پشت ظاهر زیبای خودش، یک وضعیت ذهنی و روانی پیچیده رو به نمایش میذاره. ایهب، ناخدای کشتی پکواد میخواد از نهنگ سفید انتقام بگیره چون در سفر قبلیش، با همین نهنگ رو به رو شده و موبی دیک، پاش رو از بدنش جدا کرده. اون حالا با پای مصنوعی که از استخوان نهنگ درست شده راه میره و این زخم جسمی، تبدیل به یک زخم روحی و روانی عمیق شده. 
ایهب نهنگ سفید رو فقط یک حیوان نمیبینه و براش نماد شر، دشمنی کیهانی یا حتی نیرویی فراتر از انسانه. اون باور داره که باید با این نیروی عظیم بجنگه، حتی اگر به قیمت نابودی خودش و کشتیش باشه. موبی دیک برای ایهب، چیزی فراتر از یک نهنگ شده و یک تجسم از بی عدالتی و دشمنی جهان با انسان هست. 
در واقع ایهب با موبی دیک نمیجنگه چون فقط پاش رو از دست داده بلکه با چیزی میجنگه که فکر میکنه تجلی دشمنی جهان با خودش هست. همین وسواس باعث میشه کل داستان به یک تراژدی بزرگ تبدیل بشه.

داستان موبی دیک درمورد سفر یک کشتی شکار نهنگ به اسم پکواد هست که ناخداش، ایهب، با وسواس و جنون، سعی داره نهنگ سفید افسانه ای، موبی دیک رو پیدا کنه و ازش انتقام بگیره. 
داستان با جمله ی مشهور "Call Me Ishmael" شروع میشه. ایشماعیل یک ملوان سرگردان هست که برای پیدا کردن معنا و تجربه ی تازه به شکار نهنگ میره. 
ایشماعیل در نیوبدفورد با یک نیزه زن اهل جزایر جنوب اقیانوس آرام به اسم کوییکوگ آشنا میشه. دوستی این دونفر یکی از محورهای انسانی داستان هست. اونها به کشتی پکواد ملحق میشن و ناخدا، ایهب، مردی سختگیر و مرموز هست. ایهب در سفر قبلی، پای خودش رو در نبرد با موبی دیک از دست داده و حالا با پای مصنوعی از استخوان نهنگ راه میره. 
ایهب به جای تمرکز روی شکار نهنگ های معمولی برای روغن و تجارت، تنها هدفش شکار موبی دیک هست. اون نهنگ سفید رو نماد شرارت و دشمن شخصی خودش میبینه. کشتی به دور دنیا سفر میکنه، با کشتی های دیگه برخورد میکنه و بارها نهنگ های مختلف رو شکار میکنه اما ایهب همیشه از اونها فقط درباره ی موبی دیک میپرسه.

شخصیت هایی مثل فدالا به عنوان یک نیزه زن مرموز و حتی پیامبران دیوانه در کشتی های دیگه هشدار میدن که شکار موبی دیک به نابودی ختم میشه. در نهایت، پکواد با موبی دیک رو به رو میشه. نبردی سهمگین اتفاق می افته و نهنگ سفید، کشتی رو نابود میکنه. همه ی خدمه کشته میشن جز ایشماعیل که با شناور شدن روی تابوت کوییکوگ زنده میمونه و داستان رو روایت میکن. 
ایهب رو میشه به نوعی معتاد دید، اما نه به مواد یا چیز بیرونی بلکه به وسواس انتقام به شکلی بیمارگونه و تمام عیار، اعتیاد پیدا کرده. موبی دیک نه به خاطر خود ایهب بلکه به خاطر اینکه نویسنده تونسته جنون، وسواس و خودویرانگری انسان رو به شکل باشکوهی نشون بده مورد تحسین قرار گرفته. ایهب حداقل درظاهر، تحسین نمیشه چون کارش درست بوده بلکه تحسین میشه چون تبدیل شده به یک آینه ی بزرگ از چیزی که در وجود خیلی از انسان هاست یعنی میل به انتقام، وسواس و جنگیدن با چیزی که شاید هرگز قادر به شکست دادنش نباشیم. 
بخش بزرگی از بحث های فلسفی درمورد موبی دیک اینه که آیا ملویل داره جهان رو پوچ نشون میده یا داره وسواس و جنون انسان رو نقد میکنه؟ خیلی از خواننده ها فکر میکنن که این نگاه پوچ گرایانه در داستان وجود داره اما بعضی از منتقدها عقیده دارن که نویسنده قصدش این نبود که بگه جهان پوچه بلکه میخواست نشون بده وقتی انسان اصرار داره معنا رو فقط در یک موضوع خاص پیدا کنه، نتیجه اش نابودیه.

صحبت بنده اینه که در جریان این داستان، لزوما ایهب زیر سوال نمیره و پیچیدگی افکار و مسیرش، در خدمت بهت زده کردن و ناامید کردن انسانه. در این داستان، ایهب کمتر به عنوان یک شخصیت زیر سوال رفته یا نقد شده و نویسنده بیشتر اون رو با شکوه و عظمت تراژیک نشون میده. انگار که جنون و وسواس یک نیروی کیهانیه و همین باعث میشه خواننده بهت زده بشه و حس کنه جهان دربرابر انسان، بی رحم و بی معناست. 


نویسنده زبان و روایت رو طوری میسازه که ایهب مثل یک قهرمان تراژیک یونانی جلوه کنه نه مثل یک آدم معمولی با خطاهای ساده و روی عظمت وسواس، تمرکز داره. این داستان به جای نقد مستقیم، وسواس ایهب به عنوان یک نیروی بزرگ رو نشون میده و همین باعث میشه که خواننده بیشتر بهت زده بشه تا اینکه نگاه انتقادی پیدا کنه. 
رمان به جای اینکه به خواننده امید بده یا راهی برای مقاومت انسانی نشون بده، بیشتر حس ناامیدی و پوچی رو تقویت میکنه.

نویسنده ی رمان موبی دیک، هرمان ملویل، نویسنده ی آمریکایی قرن نوزدهم هست. ملویل چند سال به عنوان ملوان در کشتی های تجاری و شکار نهنگ کار کرد. همین تجربه ها الهام بخش اصلی موبی دیک شد. در زمان انتشار موبی دیک در سال 1851، کتاب شکست تجاری خورد و کمتر از 4000 نسخه فروخت. ملویل در زمان مرگش تقریبا فراموش شده بود. بعد از حدود 70 سال، منتقدها دوباره آثارش رو کشف کردن و موبی دیک رو به عنوان رمان بزرگ آمریکایی معرفی کردن. 
شاید دلیلش اینه که آمریکای جدید، عاشق حماسه های حیرت و پوچیه. بخش بزرگی از ادبیات آمریکا، مخصوصا در قرن بیستم روی چنین موضوعاتی بنا شده. آمریکا تازه داشت هویت فرهنگی خودش رو میساخت و نویسنده ها دنبال چیزی بودن که با اروپا فرق داشته باشه. جامعه ی آمریکا با مرز و ناشناخته های طبیعت بزرگ شد؛ جنگل ها، دشت ها، اقیانوس ها. این ناشناخته ها به طور طبیعی با حس پوچی و عظمت همراه بودن. برخلاف اروپا که سنت های قدیمی داشت، آمریکا میخواست نشون بده انسان مدرن دربرابر طبیعت و سرنوشت، چطور تنها و بی پناه میشه. نویسنده هایی مثل ملویل، هاوثورن، و بعدها فاکنر، پوچی و حیرت رو به عنوان بخشی از رمان بزرگ آمریکایی جا انداختن. 
برای خواننده ی مدرن، مواجهه با پوچی و عظمت، یکجور هیجان فکریه و انگار ادبیات میگه: ببین، جهان ساده نیست و پر از راز و بی معناییه.


از رمان موبی دیک فیلم های زیادی ساخته شده و معروف ترینشون نسخه ی 1956 به کارگردانی جان هیوستون با بازی گریگوری پک در نقش ایهب هست. 
فیلم The Sea Beast 1925 فیلم صامت با بازی جان بریمور، یک اقتباس آزاد از رمان به حساب میاد. فیلم Moby Dick 1930 بازسازی نسخه ی صامت با پایان متفاوت هست که ایهب موفق میشه تا نهنگ رو بکشه. 
سریال Moby Dick 1998 مینی سریال دو قسمتی با بازی پاتریک استوارت در نقش ایهب هست. در فیلم Moby Dick 2010 که یک اقتباس مدرن با حضور بری باستویک به حساب میاد، داستان به یک زیردریایی پیشرفته منتقل شده. 
در سال 2011 هم مینی سریال موبی دیک با بازی ویلیام هرت و اتان هاوک ساخته شده و به جز این موارد، نسخه های انیمیشنی و اقتباس های آزاد زیادی ساخته شدن. تقریبا هر اقتباس، برداشت متفاوتی از ایهب و نهنگ سفید ارائه دادن، بعضی ها پایان خوش اضافه کردن و بعضی روی جنون ایهب تاکید کردن. 
نسخه ی 1956 محبوب تر شد چون گریگوری پک بازی کاریزماتیکی ارائه داد و ایهب رو به یک چهره ی تراژیک و به یاد موندنی تبدیل کردن. کارگردانی جان هیوستون، فضای حماسی و پرتنش رمان رو به تصویر کشید و وفاداری نسبی به متن اصلی در کنار تغییرات سینمایی باعث شد هم مخاطبین عام و هم منتقدها جذب بشن. این فیلم در زمان خودش موفقیت تجاری خوبی به دست آوردن و بازخورد مثبتی از منتقدها گرفت و هنوز هم به عنوان نسخه ی کلاسیک شاخص موبی دیک شناخته میشه.

جمع بندی
ایهب صرفا نماد مدریه که پول و قدرت زندگی کردن جنونش رو داشته و با جنونش هم مرده. اون بدون جنسیت و ثروتش میتونست صرفا یک فرد سرخورده و وسواسی و تاریک جلوه کنه. درواقع ایهب رو میشه به عنوان نماد کسی دید که امتیازهای اجتماعی و اقتصادی بهش اجازه میده جنونش رو به یک پروژه ی عظیم تبدیل کنه. 
در جامعه ی اون زمان، اقتدار مردانه بهش امکان میداد وسواسش رو به فرمان تبدیل کنه. یک زن یا فرد بدون قدرت احتمالا در همون وسواس غرق میشد، بدون اینکه دیگران رو با خودش ببره. ایهب تونست کشتی، خدمه و منابع رو در خدمت وسواسش قرار بده.