آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

 

اخیرا یعنی در ژانویه‌ی 2025، مصاحبه‌ای از د ویکند منتشر شد و در خلال این مصاحبه، سراغ سریال The Idol هم رفتن. د ویکند عملا پذیرفته که این سریال، یه شکست به حساب میاد و ظاهرا از جمله هنرمندایی هست که اقبال عمومی رو مهم ترین معیار شکست یا پیروزی یک پروژه ی هنری درنظر میگیره که چیز غیرمعمولی هم نیست.

انتقاداتی که به آیدل نسبت داده شد، توی وب فارسی هم بسیار تکرار شدن و شاید بیش از پیش، به محتوای جنسی کار که به بقیه ی محتوای سریال میچربه حمله کرده باشه. این در حالیه که منزجرکننده ترین چیزی که این سریال برای مخاطب بالقوه ی هالیوود داره، نه محتوای جنسی هست و نه تلاش یه هنرمند برای خودنمایی. هر دوی این موارد، به کرار در هالیوود قابل مشاهده هستن. تراژدی ای که آیدل رو تبدیل به یه اثر منفور کرد، بخش انتقادی داستانش هست که ما اخیرا درمورد قسمت دوم فیلم سینمایی جوکر هم تجربه اش کردیم. 
شاید برای افرادی که نگاه بیطرفی به هالیوود دارن یا بهش منتقد هستن، چنین داستان هایی بتونه جالب توجه باشه اما برای یه فرد علاقه مند به این صنعت و محصولاتش، چنین داستان هایی نقش اشتها کور کن رو دارن و نوعی حس عذاب وجدان یا بیهودگی رو درونشون ایجاد میکنن. این حس رو بهشون میدن که دارن یه صنعت فاسد و تاریک رو دنبال میکنن یا مثل اینه که نشستی و داری از یه بازی لذت میبری و والدینت بهت طعنه میزنن که جای این کارا برو درساتو بخون. 
انتقادای مستقیم و غیر مستقیم زیادی هم درون این سریال وجود داره و چنانچه این انتقادات رو مطرح نمیکرد، شاید بشه گفت که به هیچ عنوان اینقدر مورد نفرت قرار نمیگرفت و حداقل بازخوردای متوسطی دریافت میکرد.

د ویکند معمولا به خاطر فضای سینمایی و ایده های خاصش شناخته میشه و محبوبیت خودشو تا حد زیادی مدیون همین ایده های خلاقانه اش هست و کاملا مشهوده که در سریال آیدل هم سعی کرده تا یه ایده ی جدید که در همپوشانی با ذهنیت واقعیش نسبت به هالیوود هست رو به تصویر بکشه. چیزی که در جریان مصاحبه اش میگه همینه و تاکید میکنه که ما دقیقا میدونستیم که میخوایم چیکار کنیم و قرار بوده که یه چیز تاریک باشه. 
مسائل جنسی ای که توی این سریال مطرح شدن هم لزوما نقش تحریک کننده ندارن و مکملی برای همون فضای تاریکی هستن که درونش پر از احساسات سرکوب شده است. د ویکند خودش رو نقش محوری کرده و چه در داخل سریال و چه بیرون از اون، تبدیل شد به فردی که قراره تمام هیت ها رو دریافت کنه و به خاطر ایده ی چنین داستانی، زیر سوال بره. 
فضایی که توی این سریال به تصویر کشیده میشه، اتفاقا میشه گفت که خیلی واقعیه و درهمپوشانی با حواشی و تراژدی هایی هست که گاها از هالیوود به بیرون درز میکنه. مسائلی که هوادارا هرگز ازشون درس نمیگیرن و دوباره کورکورانه، شروع میکنن به هواداری از افرادی که مشخص نیست دقیقا چطور به چنین شهرت و قدرتی رسیدن و استعدادشون، لزوما برای رسیدن به چنین قدرتی کافی نیست. 
 

 

در زمان تحریر این مطلب یعنی حوالی 22 آوریل، اخباری درمورد طرح تشویقی دولت بریتانیا برای صنعت فیلمسازی منتشر شده. این طرح پیش از این اجرا شده ولی منتقدا قراره خیلی بیشتر از اینها واکنش نشون بدن چون هر چه بیشتر بگذره، قراره بیشتر هم تاثیر چنین تصمیمی رو دید.

با توجه به اینکه ما از کشور و فرهنگ و قوانینی که مرتبط با این خبر هستن فاصله ی زیادی داریم، بخشی از این مطلب به توضیح اتمسفری که این طرح درونش شکل گرفته اختصاص داره و چیزی که لازمه بدونید اینه که قرار نیست صرفا خبر و نقدهای مذکور تکرار بشه. هدفم از نوشتن این مطلب، ارائه ی تحلیل و بازخورد خودم به یک زبان ساده است. 
طبق طرح بریتانیا، استدیو های فیلم سازی میتونن تا 25.5% از هزینه های تولید فیلم در بریتانیا رو بازپرداخت کنن به شرطی که حداقل 10% از کل هزینه ها در بریتانیا صرف بشه. فیلم Jurassic World: Dominion به عنوان یکی از گروه ترین فیلم های تاریخ، تونست از این طرح چیزی حدود 89.1 میلیون پوند به دست بیاره. 
این طرح از سال 2007 در حال اجرا شدنه و هدفش جذب سرمایه گذاری در صنعت فیلم بریتانیاست. داده های موسسه ی فیلم بریتانیا هم نشون میده که هر 1 پوند بازپرداخت به استودیو ها، 8.30 پوند ارزش افزوده ی ناخالص برای اقتصاد بریتانیا درست کرده. همچنین به خودی خود، این طرح باعث شده تا فرصت های شغلی زیادی در بخش های مختلف مثل امنیت، حمل و نقل و خدمات ایجاد بشه.

حرف منتقدا اینه که بریتانیا به خاطر امکانات و استعداد های قویش، اصلا نیازی به همچین مشوق هایی نداره و می تونه بدون هزینه های دولتی، هنوز هم استودیوها رو جذب کنه. به قولا میگن که ما داریم مالیات میدیم که شما به فیلمسازای آمریکایی جایزه بدید؟ 
بازپرداخت یا مشوق مالی، حالتی هست که مثلا دولت بریتانیا بخشی از هزینه هایی که استودیوهای فیلم سازی توی کشورش صرف میکنن رو از طریق کمک مالی یا تخفیف مالیاتی جبران میکنه. این کار باعث میشه تا صنعت فیلم سازی داخلی تقویت بشه و سرمایه گذاری های بیشتری به سمت بریتانیا جذب بشه. 
این بریتانیا بریتانیا که میگن هم عملا شامل 4 تا کشور انگلستان، اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی میشه که ممکنه اونا رو بارها با یه فضای خاکستری یا پالت رنگ خنثی در آثار سینمایی یا سریالا دیده باشید. در حالت عادی، ممکنه وقتی اسم بریتانیا میاد، بعضا صرفا یاد انگلیس بیوفتن اما وقتی صحبت از منافع بریتانیاست، با محدوده ی بزرگتری طرف هستیم. 
شرط 10 درصد، یعنی اینکه پروژه ی فیلم سازی باید ثابت کنه که 10 درصد از کل هزینه ای که صرف ساخت فیلم کرده، توی محدوده ی بریتانیا پخش و پلا شده و میتونه صرف فرعی ترین مخارج فیلم مثل حمل و نقل و استخدام نیروهای محلی برای انجام کارای پشت صحنه هم بشه. هدف از این شرط اینه که پروژه ی فیلم، واقعا بتونه کمک ملموسی به اقتصاد بریتانیا کنه. وقتی که یک شغل محلی ایجاد میشه، خود به خود شانس تداوم و گسترش پیدا کردن داره و افراد ماهری رو پرورش میده که خریدار دارن. 
اینکه منتقدا فکر میکنن همچین طرحی رقت انگیزه، به این موضوع برمیگرده که عقیده دارن ارزشش رو نداره که پول مالیات دهنده ها بخواد صرف همچین بازپرداخت ها و طرح های تشویقی درشتی بشه. مخصوصا الان که مدت تقریبا زیادی از اجرای این طرح گذشته و دنیا با لوکیشن ها و امکانات خوب بریتانیا برای فیلمسازی آشنا شده. 
به شخصه نه چرخه ی اقتصادی مذکور رو از نزدیک دیدم و نه می تونم درک کنم که این حساب و کتاب ها دقیقا به سود مالی میرسه یا ضرر. صرفا میشه حس کرد که نوعی امید به تغییر قطب فیلمسازی، پشت این طرح وجود داره چون تداومش به خودی خود، منطقی به نظر نمیرسه. اگر فیلمسازا واقعا جذب بریتانیا نشن یا قدرت بریتانیا در فیلمسازی افزایش پیدا نکنه، تا آخر باید یه بخش قابل توجهی از مالیات، صرف تشویق کردن استودیو ها بشه. اینجاست که رقابت فرهنگی و هنری، خودنمایی میکنه.

ایده آل پشت این طرح، همچین چیزی به نظر میرسه؛ اینکه بریتانیا بتونه در فیلم سازی از هالیوود جلو بزنه و بریتانیا هم تبدیل بشه به محل زندگی بعدی بسیاری از ستاره ها و افرادی که قصد دارن چهره ی سرشناس بین المللی بشن. 
درمورد این تحلیل مطمئن نیستم و صرفا سعی میکنم به کمک مطالبی که تا امروز دیدم، تکه هایی از این پازل رو تکمیل کنم. 
هالیوود در طول تاریخ، از سینمای بریتانیا قدرتمندتر بوده و سود بیشتری هم به دست آورده. بریتانیا شکل جدیدی از رقابت رو ایجاد کرده که در خلالش، سعی داره از هالیوود جلو بزنه و منابع تولید ثروت هالیوود رو به منطقه ی خودش بیاره. این چیزی بیشتر از حمایت از هنر یا اهمیت دادن به سینماست و نوعی رقابت سیاسی هم به شمار میاد. 
در این مورد مطمئن نیستم اما سینمای بریتانیا، خیلی بومی عمل کرده و اغلب فیلمایی که تا امروز ازشون دیدم، با فرهنگی سنتیش، زیاد ترکیب شده و جذابیت فرهنگ آمریکایی رو ندارن. هرچند که یه سری ایدئولوژی های مدرن، برای فروش بیشتر محصولات کشورای مختلف، داره به کار گرفته میشه اما آمریکایی بودن، هنوز هم چاشنی خاص و وسوسه کننده ی هنرهای نمایشیه. 
فکر میکنم که فرهنگ آمریکایی، حتی محبوب تر از جریان لیبرالیسم یا ایده های فمنیستی و ضد نژادپرستی هست که توی چارتا خودنمایی میکنن. مگر اینکه بریتانیا بخواد تبلیغ فرهنگ امریکایی رو کنه تا بتونه تبدیل به جایگزین هالیوود بشه وگرنه بعید میدونم بتونه فرهنگشو به اندازه ی آمریکا، دوست داشتنی جلوه بده. 
فرهنگ، شاید بشه گفت که مهم ترین امضای یک ملته و این رقابت، منو بیش از پیش یاد جنگ استقلال آمریکا میندازه. در حالیکه بریتانیا سعی داشت صراحتا وابستگی اقتصادی بیشتری بین خودش و مستعمره ها وجود داشته باشه، فرهنگ آمریکایی، خودش به عنوان بهترین مامن افراد مهاجر معرفی کرد و در حال حاضر، صدها فرهنگ مختلف رو حتی شده به صورت فرمالیته، در قلمرو خودش جا داده.
وقتی یه فیلم آمریکایی رو میبینی، کاملا میشه حس کرد که اونجا جائیه که تو میتونی تقریبا هر شخصیتی که دلت میخواد رو از خودت نشون بدی و اصلا قابل مقایسه با فرهنگ تقریبا خشک و مالیخولیایی کارای بریتانیایی نیست.

فکر نمیکنم فرهنگ بریتانیا به خاطر تبدیل شدنش به هالیوود بعدی تغییر کنه اما ایده هایی مثل حمایت مالی از فیلمسازا، تلاش قابل انتظاری از بریتانیا به شمار میاد و شاید اونو تبدیل به هالیوود بعدی نکنه اما ممکنه واقعا سود اقتصادیشو افزایش بده. 
اگر صرفا تعداد تولیدات و میزان سرمایه گذاری در صنعت سینما رو در نظر بگیرید، الان چین و هند و کشور عجیبی مثل نیجریه، تولیدات سینمایی خیلی زیادی دارن اما لزوما نمیشه گفت که تونستن همون محبوبیت هالیوود رو در سطح بین المللی به دست بیارن. 
نالیوود به عنوان صنعت فیلم سازی نیجریه، دومین کشور به لحاظ تعداد فیلم های ساخته شده در سال هست. این کشور در هر سال حدود 2500 فیلم تولید میکنه و به لحاظ عددی، از هالیوود جلو افتاده اما شما امسال چند تا فیلم نیجریه ای دیدید؟ نه که حتی دیده باشید، پوستر چندتا کارشون یهویی جلوی چشمتون ظاهر شده؟ 
حتی اعداد و ارقام مربوط به فروش هم لزوما تصویری از تبدیل سینمای یک کشور به قطب فیلمسازی در دنیا نیست. اگر سود و درآمد حاصل از فروش فیلم ها رو معیار قرر بدیم، چین دومین بازار بزرگ سینمایی دنیا به حساب میاد. اما حتی بهترین فیلم های چینی هم هنوز حرف زیادی برای گفتن ندارن و به رغم اینکه مشخصه حتی سعی میکنن منتقدا رو به صورت فرمالیته بخرن و کاراشون رو تبلیغ کنن، اما بازهم شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با فرهنگای دیگه ندارن. 
وقتی بحث تولید انبوه و محبوبیت فیلم وسط باشه، قطعا یاد هند هم میوفتید اما حتی هند هم نمی تونه مدعی بشه که قادر به ارتباط گرفتن با طیف زیادی از فرهنگ های دنیاست و شما خیلی بعیده که با دیدن کاراشون اشتیاق زندگی توی اتمسفر هند رو پیدا نمیکنید. یعنی اصلا حس نمیکنید که اونجا جای شما باشه و لزوما در مقابل پذیرش آدمایی با فرهنگ و سبک زندگی های متفاوت، پذیرا نیست. چیزی که همیشه بهش افتخار میکنن اینه که ما تونستیم هزار تا دیدن مختلف رو زیر یه پرچم نگه داریم اما همون هم به نظر میرسه ناشی از عدم تواناییشون در کنترل جمعیت و حمایت از شهرونداست و نه لزوما آزادی ای که تونستن ایجاد کنن. 
بسیاری از اعداد و ارقام هم نشون میدن که میزان فروش سینمای هند، بعد از هالیوود و چین قرار میگیره. گرچه با توجه به چیزی که از چین کمونیستی انتظار میره و کیفیت فیلماشون، بیشتر این حس بهم دست میده که آدما رو زورکی به سمت سینما میکشونن یا اعداد و ارقامشون لزوما واقعی نیست. 
نمونه ی دیگه ای از فرهنگ بسته، نیجریه هست که پیش از این هم به تعداد فیلمای تولیدی زیادش اشاره شد. سینمای نیجریه یا نالیوود، به لحاظ سود تجاری، در رتبه ی به مراتب پایین تری از قطب های برتر فیلم سازی قرار میگیره هرچند که تعداد فیلمای تولیدیش، قابل رقابت با هنده. 
نیجریه در غرب آفریقا قرار گرفته و پرجمعیت ترین کشور این قاره به حساب میاد ولی حتی با وجود اینکه زبان اصلیشون انگلیسی هست هم لزوما اتمسفر فیلماشون شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با مردم دنیا نداره. 
نژاد غالب در نیجریه سیاهپوسته و نه تنها کشور مهاجر پذیری نیست بلکه بیشتر به عنوان کشوری شناخته میشه که مردمش اونجا رو ترک میکنن. فیلمایی که پر از افراد سیاهپوسته و بومیه و فرهنگ بسته ای دارن، نمی تونن محبوبیت بین المللی پیدا کنن و به بیننده این حس رو بدن که به فرهنگ بومی مذکور، حس تعلق دارن. 
شاید در حوزه ی آفریقا، نیجریه بتونه به موفقیت به نسبت بیشتری برسه اما همچین فرهنگی، خیلی بعید به نظر میرسه که بتونه محبوبیت چندانی در سطح بین المللی به دست بیاره.

جمع بندی
در این مورد مطمئن نیستم و صرفا با توجه به اطلاعاتی که از اینترنت میشه پیدا کرد، میشه دید که بریتانیا از نظر سودتجاری، در رتبه ی پایین تری نسبت به هالیوود، چین و هند قرار داره و کم پیش میاد که کارای محبوبی مثل هری پاتر یا جیمز باند رو به دنیا عرضه کنه. 
خیلی از کارای محبوب بریتانیایی، همین الانش هم تولیدات مشترکی با هالیوود شناخته میشن و به لطف خودنمایی فرهنگ آمریکایی هست که دوست داشتنی جلوه میکنن وگرنه اتمسفر بریتانیایی، لزوما سلیقه ی خیلیا نیست. 
حتی چین هم که ظاهرا در رتبه ی بالاتری نسبت به بریتانیا قرار داره، بیشتر فروشش رو مدیون کشور خودش هست و با توجه به جمعیت خیلی زیاد و سیستم حاکمش، حتی لزوما نمیشه یه موفقیت فرهنگی محسوبش کرد.

 

طراحی تحسین برانگیز شخصیت‌های شرور| نقد و بررسی فصل دوم جوجوتسو کایزن

طی مطالب قبلی که از این وبلاگ منتشر شد، فصل دوم انیمه‌ی جوجوتسو کایزن تا قسمت 7 مورد بررسی قرار گرفت. محتوای هرکدوم از این مقاله‌ها مستقل هست و نیازی نیست که حتما به صورت دنباله‌ای مطالعه بشن.

این فصل نه تنها درمورد پیچیدگی شخصیت های شرور بلکه درمورد انتخاب های دشواری که شخصیت های مثبت در مسیر خودشون باهاش مواجه میشن هم صحبت کرده. 
ترکیب پیام این انیمه با سنت های عرفان شرقی، بهش اتمسفر متفاوت تری نسبت به داستان های رایج درمورد ابرانسان ها بخشیده و شناریو گاهی با توجیه معامله با تاریکی و ارائه ی این مفهوم به عنوان راه حلی اجتناب ناپذیر برای کسب قدرت، پیام هایی رو منتقل میکنه که شاید از نظر اخلاقی، چندان مثبت نباشن. 
در قسمت هشتم، ساتورو گوجو وارد ایستگاه شلوغ مترو میشه با نفرین های جوگو، هانامی و چوسو در مسیر ریل قرار برخورد میکنه. لعنتی گوجو و جوگو؟ 
در همین حین هم یوجی همراه با می می و برادر کوچکترش اوی اویی به ایستگاه دیگه ای میرن تا پرده ای رو که مانع دید شده مدیریت کنن. این گروه یه سری انسان تغییر شکل یافته رو پیدا میکنن که سند حضور ماهیتو هست. یوجی با نفرین ملح که از پرده محافظت میکنه، مبارزه میکنه و بعد از تموم شدن مبارزه، پرده از بین میره اما ماهیتو و تمام غیر نظامیا، از قبل اون محیط رو ترک کردن.

جوگو با توصیه های گتو از غیرنظامیا برای منحرف کردن و محدود کردن قدرت کامل گوجو استفاده میکنه. 
جوگو از جمله شخصیت های منفی این انیمه، یه روح نفرین شده ی درجه ی ویژه است که ظاهرش شبیه یک کوه آتشفشانه که تصویری از قدرت های مرتبط با شعله و آتشش هست. جوگو عقیده داره که نفرین ها شکل واقعی انسان ها هستن و باید وارث زمین بشن. 
برخلاف ظاهر ساده لوحانه ی جوگو، هانامی شخصیت پیچیده ای داره و از جمله ارواح نفرین شده ی درجه ی ویژه است که به عنوان نماینده ای از طبیعت و محیط زیست شناخته میشه. ظاهر هانامی ترکیبی از عناصر طبیعی مثل شاخه ها و گیاهاست که تصویری از ارتباط هانامی با زمین و طبیعته. هانامی باور داره که انسان ها تهدیدی برای طبیعت هستن و به همین دلیل، هدفش نابودی بشریت و برگردوندن تعادل به دنیاست. 


هانامی از انرژی نفرین شده ای تشکیل شده که به خاطر ترس انسان ها از بلایای طبیعی به وجود اومده. این انرژی بهش اجازه میده تا قدرت های مرتبط با طبیعت رو فعال کنه. 
توی قسمت بعد، ساتورو گوجو با استفاده از تکنیک لیمیتلس، هانامی محبوب قلبها رو میکشه که پایان عادلانه ای برای همچین موجود قدرتمندی نیست. 
اینجاست که ماهیتو هزار انسان تغییر شکل یافته رو توی ایستگاه مترو آزاد میکنه که در ادامه، هرج و مرج و قتل عام رو به دنبال داره. گوجوی دل نازک تحت فشار قرار میگیره و تکنیک گسترش قلمرو خودش رو صرفا به مدت 0.2 ثانیه فعال میکنه. دلیل این کارش اینه که قرار گرفتن آدما در معرض این تکنیک میتونه به روانشون آسیب بزنه.

وقتی که همه بی حرکت میشن، تمام انسان های تغییر شکل یافته رو میکشه و غیر نظامیای باقی مونده رو نجات میده. حالا گوجو حسابی خسته شده و گتو به هدفش رسیده. اون از فرصت استفاده میکنه و گوجو رو توی جعبه ی قلمرو زندان گیر میندازه. توی این فاصله، گتو ظاهر میشه و برای اولین بار، خودش رو به گوجو نشون میده. دیدن بهترین دوست مرده اش بعد از این همه مدت، گوجو رو شوکه میکنه و منحرف شدن ذهنش با خاطرات گتو، فرصت لازم برای به دام افتادنش در قلمرو زندان رو فراهم میکنه. 
اینجاست که گوجو متوجه میشه گتو در واقع تسخیر شده و سر گتو باز میشه و یه مغز و دهن، خودنمایی میکنن. این مغز با استفاده از تکنیک نفرین خاصش، مغز آدمای مختلف رو تصاحب میکنه و میتونه به قدرت های دستکاری نفرین میزبانش هم دسترسی پیدا کنه و حالا هم داره از بدن مرده ی گتو استفاده میکنه. 
گتوی قلابی، از این قلمرو زندان استفاده میکنه تا گوجو رو برای همیشه مهم و موم کنه. وقتی گوجو وارد این قلمرو بشه، عملا از دنیای خارج جدا میشه و هیچ راهی برای فرار وجود نداره مگه اینکه شرایط خاصی ایجاد بشه. مهم و موم شدن گوجو یکی از نقاط عطف داستانه چون حضورش به عنوان یکی از قدرتمندترین نیروها متوقف میشه. 
اینجا تازه نقش جدی یوجی ایتادوری شروع میشه. کسی که قرار بود نقش اصلی داستان باشه اما توی خیلی از قسمت ها اصلا حضور نداره. بعضیا عقیده دارن که این انیمه، داستانک های پراکنده ی افراطی داره و داستان اصلی، بین این داستانک ها گم میشه و محوریت اصلی یعنی جستجوی یوجی برای پیدا کردن نوعی مرگ معنادار، کمرنگ میشه. 
فلش بک ها خیلی زیاد هستن. این کار برای معرفی شخصیت ها و پیشبرد داستان مورد استفاده قرار میگیره اما گاهی باعث میشه که ریتم داستان کند بشه و مخاطب احساس کنه که اطلاعات بیش از حدی ارائه میشه. 
درواقع یکی از انگیزه های اصلی یوجی ایتادوری در انیمه ی جوجوتسو، پیدا کردن مرگ معناداره. بعد از اتفاقاتی که باعث شد انگشت سوکونا رو بخوره و در ادامه، ورودش به دنیای جادوگری، یوجی تصمیم میگیره که زندگیش رو وقف هدف بزرگتری کنه یعنی مبارزه با نفرین ها و نجات جون آدم های بیگناه.

قسمت 9، با تمرکز روی مبارزه ی بین ساتورو گوجو و گروهی از ارواح نفرین شده شروع میشه. گوجو در حالی به سرعت پیش میره و دشمنا رو شکست میده که نقشه ای برای به دام انداختنش طراحی شده. گتو قصد داره تا گوجو رو در Prison Realm گیر بنداره. این شیء نفرین شده میتونه هر چیزی رو در محدوده ی خودش مهر و موم کنه. گوجو در نهایت، گرفتار این زندان میشه که نقطه عطف مهمی در داستان به حساب میاد و پیامدهای جدی ای برای شخصیت های دیگه و مبارزات بعدی داره. 
گوجو عملا به عنوان شاه کلید همه ی مشکلات محدود میشه تا قدرت بقیه رو ببینیم. این شخصیت با قدرت های بسیار خارق العاده اش، تقریبا همه ی مشکلات رو به تنهایی حل میکنه و این ممکنه به مخاطب، حس کسالت بده اما از اینجا به بعد، تراژدی ای که بقیه ی شخصیت ها در معرضش قرار میگیرن جدی تر میشه. 
در قسمت 10، یوجی ایتادوری از طریق پیام مکامارو متوجه مهر و موم شدن گوجو میشه و تلاش میکنه تا بقیه رو از این وضعیت مطلع کنه. گروه نانامی هم تصمیم میگیره برای مقابله با دشمنایی که پرده ی شیبویا رو پایین آوردن، وارد عمل بشه. در همین حین، یوجی و مگومی ماموریت دارن تا پرده رو در نزدیکی ایستگاه بردارن. 
شخصیت های شرور منجمله ماهیتو و جوجو، آزادانه در شیبویا دنبال اهدافشون هستن و هرج و مرج و کشتار قابل توجهی رو درست کردن. 
در این فصل، مشخص میشه که بدن گتو به دست یک روح نفرین شده به اسم کنجاکو تسخیر شده. کنجاکو از بدن گتو برای اجرای نقشه های خودش استفاده میکنه و رونمایی از هویتش، تقریبا تمام گناهای گتو رو میشوره. 
گتو سوگورو خودش نخواسته که تسخیر بشه. در واقع بعد از مرگ گتو در Jujutsu Kaisen 0 بدنش به دست کنجاکو، یک روح نفرین شده ی باستانی تسخیر میشه. 
گتو با اینکه تسخیر شده اما هنوز شخصیت اصلیش هم گاها خودنمایی میکنه. این لحظات میتونن به عنوان بازتابی از خاطرات یا تاثیرات باقی مونده از گتو در بدنش هم تعبیر بشن. این وضعیت باعث میشه که مخاطب حس کنه گتو هنوز به طور کامل از بین نرفته. 
گتو در پایان جوجوتسو کایزن 0 بعد از شکست در مبارزه با یوتا اوکوتسو به دست نزدیک ترین دوستش یعنی ساتورو گوجو کشته میشه.

ماهیت کنجاکو، مهمان کالبد گتو
کنجاکو از انرژی نفرین شده تشکیل شده. به عنوان یه جادوگر باستانی، با استفاده از تکنیک های نفرین شده ی خاص خودش، مغزش رو به بدن های مختلف، منتقل میکنه. این تکنیک بهش اجازه میده تا به انرژی نفرین شده و تکنیک های ذاتی بدن میزبان، دسترسی پیدا کنه.
کنجاکو به خاطر اطلاعات زیاد و تجربه ی هزارساله اش، توانایی های استراتژیک و قدرت های جادویی قابل توجهی داره. اون در ابتدا یک انسان بوده و به کمک جادوی سیاه، قدرت هایی رو به دست آورده که میتونه بدن میزبان خودش رو کنترل کنه و به انرژی نفرین شده و تکنیک های ذاتیش، دسترسی پیدا کنه. 
اهداف و جهان بینی این شخصیت، حول ایجاد تغییرات اساسی در دنیای انسان ها و جادوگرا میچرخه. اون عقیده داره که دنیای فعلی، نیاز به تغییر داره و برای رسیدن به این هدف، از روش های افراطی و خطرناک، استفاده میکنه. 
کنجاکو دنبال ترکیب دنیای انسان ها و ارواح نفرین شده است تا یک تکامل جدید درست کنه. باور داره که این تغییر، آدم ها رو به سطحی بالاتر از وضعیت فعلیشون میرسونه حتی اگر این فرآیند، باعث بشه که خیلی از آدم ها نابود بشن. 
بعضی از همکارای کنجاکو هم در ابتدا انسان بودن اما در ادامه به ارواح نفرین شده یا موجودات دیگه ای تبدیل شدن. شخصیت هایی مثل ماهیتو، از ابتدا انسان نبودن و به عنوان ارواح نفرین شده به دنیا اومدن. کنجاکو به عنوان یک جادوگر باستانی، با استفاده از تکینک های خاص خودش هم آدم ها و هم ارواح نفرین شده ی متعددی رو تحت سلطه داره. 
در آرک حادثه ی شیبویا، مشخص میشه که گتو سوگورو دیگه خودش نیست و بدنش به دست کنجاکو تسخیر شده. این افشاگری، زمانی اتفاق میوفته که کنجاکو مغز خودش رو آشکار میکنه و نشون میده که کنترل بدن گتو رو به دست گرفته. 
به این ترتیب، گناهای گتو شسته میشه و مخاطب، حس بدی بهش پیدا نمیکنه. این افشاگری، به نوعی به مخاطب اجازه میده تا به جای تنفر، با گتو همدلی کنه و این جنبه ی تراژیک رو در نظر بگیره که گتو بعد از مرگ، قربانی شده. با این وجود، هنوز ممکنه درباره ی کارای گذشته ی خود گتو، قبل از تسخیر، قضاوت هایی به وجود بیاد.

جمع بندی
گتو شبیه یه شخصیت منفعله که قربانی انتقاد نکردن و بی تفاوتی نسبت به سیاست های مدرسه ی جوجوتسو میشه. اون نماد یه فرد ایدئالیسته که تحت تاثیر شکاف های سیستمی و سیاست های مدرسه ی جوجوتسو، از مسیر اصلی خودش منحرف میشه. بی توجهی به مشکلات بنیادی ای که توی سیستم وجود داره، مثل برخورد سطحی با تفاوت ها یا غفلت از نیازهای روحی و روانی افراد، نقش جدی در تغییر شخصیت گتو داشته. 
این شخصیت در ابتدا با هدف حمایت از انسان ها و مبارزه با نیروهای نفرین شده وارد مسیر جادوگری شد ولی تجربه های تلخ و بی تفاوتی اطرافیانش نسبت به دغدغه های اخلاقی و فلسفی، باعث شد تا نگاهش تغییر کنه. این مسیر تا حدی شبیه به فروپاشی یک آرمان گراست که به جای تلاش برای اصلاح، به واکنشی شدید تبدیل میشه. 

شرورهای جذاب در هالیوود

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

 

چند وقت پیش مصاحبه ای از ونس گیلیگان، مغز متفکر پشت سریال برکینگ بد منتشر شد و گفت که هالیوود داره شرورها رو بیش از حد جذاب نشون میده و این تصویر ممکنه اخلاق عمومی رو منحرف کنه.

و این درحالیه که همین نقد رو دقیقا میشه به محصولاتی که خود این شخص درست میکنه نسبت داد. سریال برکینگ بد، داستان والتر وایت رو به عنوان یک معلم شیمی درمانده نشون میداد که به خاطر بیماری و فشار مالی، وارد دنیای تولید مت‌آمفتامین میشه ولی در عین حال، کم کم تبدیل میشه به یک ضد قهرمان کاریزماتیک که مخاطب ها هم باهاش همذات پنداری میکنن؛ درحالیکه آدم میکشت یا باعث میشد که زندگی خیلیا نابود بشه. 
منتقدها هم گفتن که این سریال، با وجود پیچیدگی های اخلاقی، گاهی باعث میشه مخاطب ناخودآگاه به سمت تحسین شخصیت های خلافکار کشیده بشه. 
گرچه اینکه مسیر یک فرد شرور، زیبا نشون داده بشه به خودی خود یک داستان غیر منطقی نیست. شاید بشه گفت نه تنها آدمای شرور میدونن که ممکنه دیر یا زود سقوط کنن بلکه حتی شکست میتونه بخشی از تراژدی زندگی یک فرد سالم هم باشه. معلومه که آدما بابت جذابیت یک مسیر هست که ممکنه انتخابش کنن، مخصوصا وقتی زندگی عادی و به ظاهر سالمشون، به نتیجه نرسیده یا کسل کننده شده. 
مشکل هالیوود هم شاید اینه که نمی تونه روایت های سالم و جذاب رو پیدا کنه یا بسازه چون اصلا جوامع ما تصویری از رشد و کسب تجربه ی سالم و واقعی نداره و به طور میانگین و جمعی، در حال تجربه ی نوعی سقوط اخلاقی هستیم. ما هیچ روایتی از انسان های اخلاقمدار و مسئولیت پذیر نداریم که تونسته باشن در چنین دنیایی رشد کنن و صرفا داستان آدمای شرور رو داریم که بعضی هاشون زندگی هیجان انگیزی دارن. 
هالیوود به جای ساختن روایت های سالم جذاب، رفته سراغ ضدقهرمان هایی که هیجان دارن، چون جامعه فقط هیجان رو میفهمه و وقتی اخلاق، جذابیتش رو از دست بده، میشه انتظار داشت که شرارت تبدیل به سرگرمی بشه. 
جوامع ما شاید نسبت به گذشته، به لحاظ اخلاقی، عقبگرد بیشتری نکرده باشن اما شاید بشه گفت هیچ پیشرفتی هم نکردن. ما آدما بی تفاوتیم و سطح همدلی خیلی پایینی داریم و این وسط، صرفا یه عده آدم شرور هستن که با خلاقیت خودشون، داستان جالب و شنیدنی ای برای زندگیشون میسازن.

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Through a Nuclear Lens که درباره ی سینما با تجربه ی هسته ای در فرانسه و ژاپن نوشته شده و درمورد نحوه ی بازنمایی اتفاق هایی مثل فاجعه ی فوکوشیما و بمباران هیروشیما در سینما صحبت میکنه.

کتاب در سال 2024 منتشر شده و در حوزه ی مطالعات فیلم، مطالعات فرانسه و ژاپن و محیط زیست قرار میگیره. 
ازجمله فیلمهایی که در اینجا بررسی میشه فیلم Hiroshima mon Amour 1959 ساخته ی آلن رنه است که به عنوان یک نقطه ی شروع در چرخه ی فراملی سینمای هنری به حساب میاد. 
بعد از دهه ی 1950 به بعد، فیلمسازهای فرانسوی برای فهم غیر قابل اعتماد بودن فعالیت هسته ای در کشور خودشون به ژاپن نگاه کردن. سنت زیبایی شناسانه ی ژاپونیسم در فرانسه، در اینجا به سمت دغدغه های فناورانه و زیست محیطی بازتعریف میشه. 
این کتاب فروش محدودی داشته چون یک اثر دانشگاهی تخصصی به حساب میاد اما در محافل آکادمیک بازخوردهای مثبت گرفته. منتقدها این کتاب رو دقیق، خوش ساخت و ارزشمند برای درک سینمای هسته ای دونستن. 
شکافت هسته ای نه فقط ماده، بلکه زمان و تاریخ رو هم شکافت، یعنی فاجعه ی هسته ای یک گسست تاریخی درست کرد. هنر و رسانه ی عامه پسند می تونن تناقض های عصر خودشون رو آشکار کنن چون مستقیم با احساسات و حواس مخاطب ارتباط میگیرن و میتونن جهان موجود رو کنار بذارن و تصویری متفاوت بسازن.

فیلم Tokyo Fiancee 2015 اقتباسی از رمان آملی نوتوم هست که در جریان زلزله، سونامی و فاجعه ی هسته ای فوکوشیما متوقف شد و بعد از این اتفاق واقعی، به عنوان بخشی از روایت فیلم وارد شد. یعنی شاهد این بودیم که یک فاجعه ی واقعی، مسیر یک اثر هنری رو تغییر داد و به نوعی مداخله ی تاریخی در داستان درست کرد. 
در اقتباس سینمایی این رمان، خروج شخصیت زن از ژاپن به دلایل شخصی بود اما در فیلم به خاطر فاجعه ی هسته ای فوکوشیما تبدیل به نوعی خروج اجباری شد. همونطور که بعد از حادثه ی یازده سپتامبر، هیچ فیلمی درباره ی نیویورک نمی تونست اون واقعه رو نادیده بگیره، بعد از زلزله، سونامی و فوکوشیما هم بازنمایی ژاپن در سینما نمی تونه این اتفاقات رو نادیده بگیره. 
شکافت هسته ای فقط قواعد جنگ و سیاست رو تغییر نداد بلکه فضای فرهنگی و زندگی روزمره رو هم عوض کرد. از اولین انفجارهای هسته ای یعنی تریتی، هیروشیما و ناگازاکی، تا موج فیلم های علمی تخیلی، هیولایی، ملودرام و نوآر، سینما همیشه رسانه ی اصلی برای تصویر کردن تغییرات فرهنگی و عاطفی ناشی از انرژی هسته ای بوده. 
برخلاف هالیوود که بیشتر روی هیولاها و قارچ های اتمی تمرکز داشت، سینمای فرانسه و ژاپن و همکاری های مشترکشون، به تجربه ی روزمره از فاجعه ی هسته ای پرداختن و تاثیرات مداوم و نامرئی روی زمان و فضا رو بررسی کردن. 
اصطلاح سینمای هسته ای روزمره یعنی فیلم هایی که به جای نمایش جلوه های ویژه ی انفجار، روی حضور دائمی و سایه ی تخریب هسته ای در زندگی روزمره تمرکز دارن. 
فرانسه و ژاپن هردو قدرت های بزرگ سینمایی و هسته ای به حساب میان. فرانسه با چهارمین زرادخانه ی هسته ای جهان و بالاترین وابستگی به انرژی هسته ای، و ژاپن تا پیش از فاجعه ی فوکوشیما در رتبه ی دومه. این دو کشور نمونه ای از اضطراب فرهنگی درمورد انرژی هسته ای خارج از دوگانه ی جنگ سرد آمریکا و شوروی هستن. 
رابطه ی فرانسه و ژاپن نسبتا افقیه ولی کاملا هماهنگ نیست. در غرب، بیشتر روی ژاپونیسم تمرکز شده یعنی تاثیر هنر ژاپنی روی فرهنگ فرانسه از قرن نوزدهم. از مطالعات جدید سعی کردن جنبه های کمتر دیده شده، ازجمله نقش زن ها و سهم ژاپن در این تبادل رو برجسته تر کنن.

این تبادل فرهنگی از جذابیت های زیبایی شناسانه ی قرن نوزدهم به سمت دغدغه های هسته ای و زیست محیطی تغییر کرده. فیلم Hiroshima mon amour 1959 به عنوان اولین همکاری سینمایی بلند فرانسه و ژاپن و یک نمونه ی تازه از سینمای هسته ای هست. این فیلم چرخه ای فراملی از روایت های سینمایی درباره ی پیامدهای اتمی رو شروع کرد. نگرانی های هسته ای، نگاه فرانسه به ژاپن رو شکل داد و در ادامه باعث واکنش و جواب فیلمسازهای ژاپنی به این نگاه و همچنین شکل گرفتن همکاری های مشترک شد. تبادل فرهنگی فرانسه و ژاپن در زمینه ی هسته ای متقابله و لزوما جریانی از طرف غرب به شرق نیست. 
فوکوشیما به عنوان فاجعه ی سه گانه، یعنی زلزله، سونامی و بحران هسته ای، یادآور هیروشیما هست چون هر دو اسم به نمادهای جهانی فاجعه تبدیل شدن. تبعیض علیه بازمانده ها و مبارزه برای به رسمیت شناخته شدن دربرابر نهادهایی که تمایل به پنهانکاری یا سانسور داشتن هم در هر دو مورد اتفاق افتاد. 
با این وجود، هیروشیما نتیجه ی بمباران دشمن بود درحالیکه فوکوشیما ترکیبی از فاجعه ی طبیعی و شکست های تکنوسیاسی بود. 
در ژاپن، برای تمایز بین مکان و رویداد، فاجعه ی هسته ای فوکوشیما اغلب با کاتاکانا نوشته میشه نه کانجی. کانجی یا حروف چینی برای بیشتر کلمه های ژاپنی استفاده میشه و کاتاکانا، معمولا برای کلمه های خارجی یا وام گرفته استفاده میشه. این تغییر نوشتاری، تصویری از فاصله گذاری فرهنگی نسبت به تجربه ی فاجعه است. 
سوا نوبوهیرو، کارگردان ژاپنی متولد هیروشیما، از نگاه فرهنگی نسبت به فیلم Hiroshima mon amour الهام گرفت و فیلم خودش H Story رو به عنوان بازسازی این اثر ساخت. 
اصطلاح "از هیروشیما تا فوکوشیما" به عنوان استعاره ای برای کل عصر هسته ای استفاده میشه. این عصر معمولا با انفجار شروع میشه مثل آزمایش تریتی 1945 یا بمباران هیروشیما. اگر مرزهای وسیع تر رو درنظر بگیریم، میشه اتفاقاتی مثل کشف اشعه ی ایکس توسط رونتگن 1895 و کشف رادیواکتیویته توسط بکرل 1986 هم شامل این دوره میشن. 
اما تا سال 1984 بود که عصر هسته ای به موضوع تفکر فرهنگی و انتقادی تبدیل شد. در کنفرانسی در دانشگاه کورنل، حوزه ای به اسم نقد هسته ای شکل گرفت و هدفش مرور متن های انتقادی و کلاسیک برای آشکار کردن ترس های هسته ای ناخودآگاه و نشون دادن اینکه بحث های هسته ای تحت تاثیر فرضیات ادبی و انتقادی شکل گرفتن که اغلب نادیده گرفته میشن. این نقد فقط به نوشتار آخرالزمانی محدود نبود و به گفتمان های متنوع فرهنگی و اجتماعی هم رسید.

جمع بندی
ژاک دریدا تنها فیلسوف فرانسوی حاضر در نشست نقد هسته ای بود. (که البته ژاک دریدا فرانسوی نیست، دراصل اهل الجزایره) در این زمان، مقاله ای با عنوان No Apocalypse, Not Now در مجله ی Diacritics ازش منتشر شد. 
دریدا میگفت که مسئله ی هسته ای، مسئله ی کل بشریت و علوم انسانیه. (اغراق)
پیشنهاد داد که روی شتاب عصر هسته ای، باید یک کندی انتقادی درست بشه. (منطق جواد خیابانی)
برای دریدا، جنگ هسته ای بیشتر یک اختراع متنی یا فابل هست، یعنی چیزی که در متن و تصور ساخته میشه و همین تصور، واقعیت عصر هسته ای رو برمی انگیزه. 
در ادامه هم نویسنده از استدلال های نه چندان منطقی دریدا استفاده میکنه. مثلا مفهوم توقف یا تعلیق در زمان. این مفهوم، برای نویسنده ی کتاب مدلی میشه برای توضیح حال هسته ای روزمره که بی نهایت، ناممکن و گریزناپذیر به نظر میرسه.