معرفی و بررسی سریال Expats

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 18 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی سریال Expats| مهاجران سرخورده

سریال مهاجران یه اثر درام با بازی نیکول کیدمنه که اوایل 2024 منتشر شده. فضای سریال، بر پایه‌ی اتفاقات خونوادگی و با تکیه بر دیالوگ‌پردازی و به رخ کشیدن وضعیت روانی شخصیت‌ها پیش میره.

این مطلب، نهایتا تا قسمت 3 سریال رو تا حدی اسپویل میکنه که این اسپویل هم چیز بخصوصی نیست و برای افرادی آماده شده که هنوز تصمیم نگرفتن که این سریالو ببینن یا نه. در واقع قرار نیست که پایان داستان لو بره. 
نیکول کیدمن، یه مادر سرخورده است که داره یه دوره‌ی بحرانی رو میگذرونه. توی این سریال میشه یه ترکیب فرهنگی و نژادی عجیب رو مشاهده کرد. زن خونواده، مو بور و چشم رنگی و قد بلنده و داره توی هنگ کنگ و با شوهر خودش که اهل آسیای شرقیه روزگار میگذرونه. بچه‌های دورگه‌شون هم به لحاظ ظاهر، یه چیزایی از پدرشون و یه چیزایی از مادرشون به ارث بردن.

دوستش هیلاری و بسیاری از معاشراشون، اهل غرب هستن و به عنوان یه مهاجر، دارن توی هنگ کنگ زندگی میکنن. کاملا میشه حس کرد که این افراد دارن یه جور غربت رو تجربه میکنن و نمی‌تونن با فرهنگ هنگ کنگ ارتباط کاملی بگیرن. به طور مثال، تلاش آمریکایی همسر هیلاری، یعنی دیوید، برای صحبت با راننده‌ی تاکسی و شوخی کردن باهاش، اینقدر رقت‌انگیزه که توی همون سکانس، یه تصویر خلاصه از تفاوت فرهنگ یه آمریکایی با مردم هنگ کنگ رو نشون میده.

این افراد، خونواده‌های ثروتمندی به حساب میان و چرخ روزگار هم برای کلارک همسر مارگاریت، اینقدری خوب میچرخه که پشت سر هم پیشنهادای شغلی جالب دریافت کنه و مارگاریت رو مجبور کنه که توی هنگ کنگ بمونه تا بتونن بقیه‌ی پولا رو به جیب بزنن. با این وجود، افراد کلیدی این داستان، به شدت آدمای سرخورده‌ای هستن و انگار که توی این دنیا گم شدن. مهاجر بودن، به حس سرخوردگی‌شون دامن زده و می‌تونن حس کنن که این دنیا، پذیرنده نیست و بیشتر روابط، صرفا بر پایه‌ی تظاهر پیش میره. 
گاس، پسر کوچولوی مارگاریت، تا وقتی که هست، منشا سرخوشی و امید مادرشه ولی وقتی که ناپدید میشه، تلنگر محکمی به مارگاریت در مورد هویتش میزنه و اون میبینه که اگه نتونه نقشی که براش تعریف کردنو بازی کنه، اون هیچ ارزشی نداره و باید سرخوردگی و حقارت رو تحمل کنه. کسی برای احساساتش و رنجی که متحمل میشه ارزش قائل نیست و باید خودش به تنهایی، بار این مشکل رو به دوش بکشه. حس خوشبختی و شادیش، شبیه شکوه یه حباب موزیکال بوده که با ترکیدنش، زشتی دنیا و خشونت آدماش رو به رخش میکشه.

اونا در حال حاضر توی یه کشور کمونیستی هستن و در ابتدا، انگار چندان متوجه تضاد خودشون با جامعه نیستن. یعنی نمی‌دونن که سعادت و خوشبختی خودشون رو مدیون مشکلات اون جامعه هستن و به‌نحوی، خوشبختی خونواده رو به هنگ کنگ، صادر کردن. ولی وقتی مشکلات خونوادگی رخ میده و شخصیت‌ها، قلمرو امن خودشون رو از دست میدن، تازه متوجه میشن که زندگی توی جامعه‌ای که باهاش همدل نبودن و صرفا برای کاسبی به سراغش اومدن چه حسی داره. این آدما درسته که وصلت‌های خونی رو با نژادای مختلف ایجاد کردن و حتی برای توسعه‌ی کسب و کارشون دست به مهاجرت زدن و حتی توی کشور مقصد، معاشرت‌های جدیدی درست کردن؛ اما به عمق فرمالیته بودن ارتباطشون با جامعه پی‌نبردن. اونا فقط توهم اینو دارن که موجودات جهان وطنی هستن وگرنه خیلی از تصمیماتشون هیچ ربطی به سعادت جمعی نداره و صرفا توی محدوده‌ی خونواده‌ی کوچیک خودشون گیر افتادن.

همدلی و عشق، به این معنی نیست که فقط به احساسات اعضای خونواده‌ات اهمیت بدی و انتظار داشته باشی که به سعادت برسی. همدلی یعنی اینکه با تمام دنیای اطرافت در صلح باشی و به خاطر منافع قبیله یا خونواده‌ات، رفتار منصفانه‌ای که می‌تونی با جامعه داشته باشی رو کنار نذاری. ما نمی‌تونیم نابهنجاری جامعه رو بهونه‌ی خودخواهی و یا تبدیل شدنمون به افراد گروه‌زده و یا بدتر از اون، توجیهی برای تبدیل شدنمون به یه شخصیت جامعه ستیز قرار بدیم و بعد انتظار داشته باشیم که عشق، به نفع ما کار کنه.

مارگاریت توی دوره‌ای که هنوز گاس رو داره، حالات روانی و حرفای به شدت سطحی نگرانه‌ای رو بروز میده و مشخصا اصلا متوجه نیست که داره توی چه دنیا و جامعه‌ای زندگی میکنه؛ ولی درست بعد شروع مشکلات خونوادگی، میفهمه که هیچ چیز، جای خالی عشق و همدلی رو پر نمیکنه. این چیزی هست که در مورد سریال مهاجران تحسینش میکنم و به نظرم سرخوردگی و مالیخولیای زندگی توی یه جامعه‌ی ویروسی که آدماش عشق رو فراموش کردن رو به خوبی نشون میده. 
این مطلب، بیشتر برای معرفی این سریال آماده شده و بنا نیست که پایان داستان رو لو بده. بررسی محتوای اصلی و نحوه‌ی جمع بندی سریال رو میشه به مطلب دیگه‌ای موکول کرد.

جمع‌بندی
بازی اغلب افراد توی این سریال خوبه و خوده نیکول کیدمن، مثل یه ستاره میدرخشه. به تصویرکشیدن شهر هنگ کنگ از دید افراد آمریکایی، زاویه‌ی خیلی جالبی هست که لزوما توی خوده فیلمای چینی، نمیشه مشاهده کرد. 
چین، کنترل خیلی زیادی روی تولیدات هنری درون خاک خودش داره و به تصویری که از این حکومت کمونیستی به دنیا عرضه میشه، اهمیت زیادی میده. این سریال، شاید اشاره‌ی واضح و آشکاری به سیاست‌های این کشور نکنه اما سردی و بی‌تفاوتی‌ای که آدما مجبور شدن بهش خو بگیرن رو به خوبی نشون داده. 
 

معرفی و بررسی سریال Chief of War

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 18 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

درام تاریخی فرمانده ی جنگ یا سردار جنگ، از تاریخ 10 مرداد در حال انتشاره و در زمان تحریر این مطلب، 5 روز از پخش رسمیش میگذره. به لحاظ بازخورد، این سریال تا الان تونسته امتیاز خیلی خوب 8 رو از سایت IMDb بگیره که ممکنه در آینده تغییر کنه اما نقدهای منتقدین هم خیلی خوبه و بابت داستان پردازی و بازی جیسون موموآ تحسین شده.

اسم این سریال، اشاره داره به شخصیت اصلی سریال یعنی کایانا که جنگجوی هاوایی هست و تلاش میکنه تا اتحاد جزایر رو حفظ کنه و با استعمار غرب، بجنگه. 
کایانا یه جنگجوی اصیل اهل هاوایی در اواخر قرن 18 هست و بعد از سفر به خارج از جزایر، با دنیای استعمار و تهدیدات غرب آشنا میشه و به وطن برمیگرده تا توی جنگی برای اتحاد چهار پادشاهی هاوایی شرکت کنه اما در ادامه تصمیم میگیره علیه روند اتجاد به رهبری کامهامه‌ها شورش کنه.
سریال از نگاه بومی ها روایت میشه و به موضوعات مهمی مثل استعمار غرب، وفاداری و خیانت و نبرد بین سنت و مدرنیته اشاره داره. این سریال 9 قسمته و تا امروز، 2 قسمتش پخش شده. 
نقش اول سریال فرمانده ی جنگ رو سابقا ممکنه با نقش کال دروگو در بازی تاج و تخت شناخته باشید و در اونجا یک شخصیت خشن، کاریزماتیک و تقریبا پیچیده داشت اما در این سریال، یه شخصیت ترکیبی از غرور و وطن پرستی داره و لزوما سراغ نشون دادن قدرت های بدنی نمیره یعنی فرمانده ی جنگ، سعی کرده یه فرد که اهل فکر کردن و خرد هست رو به تصویر بکشه اما موموآ توی کارای آمریکایی، انگار تبدیل شده به چهره ی مرد مبارز و جسوری که میتونه خیلی از ایده آل های مرد مقتدر رو بازی کنه. اون عموما توی نقش هایی ظاهر میشه که حتی در صورت شرارت ورزیدن، محبوب میشن. 


کایانا یک اشراف زاده ی تبعیدی هست که بعد از سال ها زندگی در سرزمین های خارجی، به هاوایی برمیگرده و با چشم انداز متفاوت و تجربه ی مواجهه با فرهنگ های استعمارگر، دنبال بازی کردن نقشی در اتحاد جزایر هاوایی هست. توی قسمت اول، کایانا با واقعیت های تلخ نفوذ استعمار و شکاف های داخلی رو به رو میشه و انتخاب سختی رو پیش روی خودش میبینه. اون نمیدونه باید به سنت های خانوادگی وفادار بمونه یا برای آزادی و استقلال فرهنگی مبارزه کنه.

این تصمیم، نه فقط سرنوشت خودش بلکه آینده ی ملت هاوایی رو تحت تاثیر قرار میده و قسمت اول، بیشتر جنبه ی معرفی داره و با فضای سنگین و دراماتیک خودش، این امید رو ایجاد کرده که قراره با یه داستان پرتنش و نسبتا فلسفی طرف باشیم. 
این داستان براساس وقایع تاریخی واقعی درست شده و ماجرای سریال، درباره ی تلاش برای اتحاد پادشاهی های مختلف جزایر هاوایی در قرن 18 و 19 میلادی هست. شخصیت اصلی یعنی کایانا، برگرفته از چهره های واقعی تاریخ هاوایی هست که درگیر مبارزه های سیاسی و فرهنگی بودن. 
جیسون موموآ همون طور که گفته شد، تبدیل شده یه نماد مدرن از مرد مقتدر، بدوی و در عین حال محبوب که نقش هایی رو بازی میکنه که معمولا ترکیبی از خشونت، کاریزما و نوعی اخلاقیات خودساخته است که باعث میشن حتی وقتی ضدقهرمانانه رفتار میکنه هم جذاب و دوست داشتنی باقی بمونه. 
بدن عضلانی، موهای بلند و خالکوبی هاش یه تصویر بدوی و جنگجو رو تداعی میکنن و این ظاهر به نوعی بازگشت به مردانگی طبیعی و غریزی هست که در برابر مردانگی مدرن و شهری قرار میگیره. 
 دروگو در سریال گات، رهبر قبیله ای وحشی ولی با کدهای اخلاقی خاص بود و یا آکوامن، نیمه خدای دریایی با گذشته ای تاریک ولی قهرمانانه بود و کایانا هم جنگجوی بومی ای هست که علیه سلطه ی خارجی میجنگه. 
موموآ اغلب نقش هایی رو بازی میکنه که در مرز بین خشونت و عدالت قرار دارن و حتی وقتی شخصیتش اشتباه میکنه یا شرارت میورزه هم مخاطب حس میکنه که اون از یه منبع درونی درست کارانه داره عمل میکنه.

اون حالا نماینده ی نوعی مردانگی هست که با آسیب پذیری از یک گذشته ی دردناک و شورش علیه نظم موجود ترکیب شده و این باعث میشه که شخصیت هاش نه فقط به لحاظ فیزیکی بلکه به لحاظ روانی هم جذاب باشن. 
درواقع موموآ داره یک الگوی خاص از مردانگی رو در سینمای آمریکا تثبیت میکنه اما راستش این نقش هایی که انتخاب میکنه و تصویری که از مردانگی درست میکنه رو اصلا قبول ندارم و به نحوی با ظاهر خودش، انواعی از حماقت رو برای مردهایی مثل خودش، توجیه میکنه. 
ظاهر کاریزماتیک و بدن اغراق شده ی موموآ، باعث میشه مخاطب ناخودآگاه رفتارهای خشن یا غیرمنطقی رو بپذیره. این یه جور جذابیت سطحی هست که عملا عقلانیت و مسئولیت پذیری رو به حاشیه میبره. شخصیت هایی که بازی میکنه، اغلب تصمیم های احساسی و پرخطر میگیرن ولی چون این تصمیم ها با شور و قدرت بدنی همراهه، به جای نقد، تحسین میشن. این باعث میشه نوعی مردانگی غیرعقلانی و هیجانی به عنوان الگوی رفتاری جا بیوفته. 
موموآ به جای شکستن کلیشه ها، اون ها رو با ظاهر مدرن بازتولید میکنه. مردی که حرف نمیزنه، احساساتش رو سرکوب میکنه و فقط با خشونت یا شورش، ارتباط برقرار میکنه. این تصویر، مردهایی رو که دنبال عمق، گفت و گو و مسئولیت پذیری هستن رو به حاشیه میبره و وقتی همچین شخصیت هایی محبوب میشن، جامعه ناخودآگاه اون ها رو به عنوان الگو قبول میکنه و این میتونه باعث بشه رفتارهای سطحی، پرخاشگرانه یا غیر مسئولانه در مردان جوان، توجیه بشه. 
همچین آواتارهایی، این حسو درست میکنن که اگر به عنوان یک مرد یا زن، شبیه به اون چهره های محبوب و بخصوص جامعه بشی، در مقابل خیلی از اشتباهات، مصونیت پیدا میکنی و اصلا کسی قرار نیست تو رو بابت خیلی رفتارا، زیر سوال ببره. 
فرض کنید یه مرد لاغر و قد کوتاه میومد و نقش های موموآ رو بازی میکرد؛ اون بازیگر قطعا نمیتونست به اندازه ی موموآ، توجیه پذیر ظاهر بشه. نمونه های همچین اتفاقی رو در بین آواتارهای زنانه هم میشه به کرار دید. 
یعنی چهره ها و بدن ها در رسانه، نه فقط حامل نقش، بلکه حامل مشروعیت اخلاقی و اجتماعی میشن.

جمع بندی
وقتی ظاهر فرد با معیارهای جذابیت غالب همخوانی داره، مخاطب ناخودآگاه رفتارهاشو کمتر نقد میکنه و این باعث میشه که ظاهر، جایگزین مسئولیت پذیری و عقلانیت بشه. مردی که بدن عضلانی داره، حتی اگر رفتارهای پرخاشگرانه یا غیرمنطقی نشون بده، به عنوان مقتدر دیده میشه اما درمقابل، مردی با بدن لاغر یا قد کوتاه، با نشون دادن همون رفتارها ممکنه به عنوان یه فرد عصبی، ضعیف و یا نامتعادل شناخته بشه. 
زن هایی که با معیارهای زیبایی در همپوشانی هستن میتونن نقش هایی رو بازی کنن که در صورت بازی توسط زن هایی با ظاهر متفاوت، غیر قابل قبول یا نامناسب تلقی میشن. مثلا شخصیت های زن اغواگر، جسور یا حتی بی رحم، وقتی به دست بازیگرهایی مثل مارگو رابی یا آنجلینا جولی اجرا میشن، تحسین میشن ولی همون نقش ها، با بازیگر هایی که ظاهرشون خارج از چارچوب های زیبایی غالب باشه، ممکنه با واکنش های منفی رو به رو بشن. 
این الگو باعث میشن که افراد در زندگی واقعی هم احساس کنن برای پذیرفته شدن، باید شبیه این آواتارها بشن وگرنه رفتارهاشون، احساساتشون و حتی اشتباهاتشون بیشتر زیر ذره بین قرار میگیره و این یه نوع خشونت نمادینه که رسانه ها به طور ناخودآگاه، بازتولیدش میکنن. 
رسانه ها نه فقط داستان رو تعریف میکنن بلکه معیارهای مشروعیت رفتاری و اخلاقی رو هم تعیین میکنن و این معیارها به شدت وابسته به ظاهر و بدن بازیگر هستن. 
 

نقد و بررسی فیلم ارباب حلقه‌ها: یاران حلقه| Fellowship of the ring 2001

اولین قسمت مجموعه فیلم ارباب حلقه‌ها مربوط به سال ۲۰۰۱ هست. فیلما و سریالای مختلفی با شبیه‌سازی ظاهری دنیای کهن و افسانه‌هاش ساخته میشه؛ شبیه‌سازی موجودات خیالی، الف‌ها، هابیتا و کوتوله‌ها، اما چندتاشون هستن که مایه‌ی داستانی قدرتمندی مثل ارباب حلقه‌ها داشته باشن؟
درسته که ارباب حلقه‌ها یه داستان خیالی و توصیف کننده‌ی یه دنیای غیر صنعتیه ولی الگو‌های پیشبرد این داستان، قرابت زیادی با تجربه‌ی روانی ما از زندگی مدرن داره.


این نقد، می‌تونه کمابیش، محتوای این فیلمو لو بده.
این مطلب، همچنین نگاهی به رمان ارباب حلقه‌ها داره و یه سری مقایسه بین رمان اصلی و این فیلم، صورت گرفته. 
قسمت اول این مجموعه فیلم، بیشتر به چالشای روانی و حساسیتای تشخیص خوب از بد اختصاص داره. انتخاب‌هایی که در ابتدا خیلی ساده جلوه میکنن یا ممکنه در موقعیت‌های پر اضطراب ظاهر بشن؛ زمانی که آدما وقت کمی برای تصمیم‌گیری دارن اما هر تصمیم، می‌تونه مسیر سرنوشت‌شون رو به کلی تغییر بده. در این مواقع، تشخیص خوب از بد، نیاز به ذهن و روان آماده و هوشیاری داره که نه تنها در مقابل سرنوشت خودش بلکه در مقابل سرنوشت دیگران هم مسئولیت‌پذیر باشه. 
فرودو یه شخصیت همدله و اینو میشه از نحوه‌ی معاشرت و مداراش با مردم شایر، که مشخصا به لحاظ فرهنگی بسیار فقیر هستن، متوجه شد.

شاید خنده‌دار به نظر برسه ولی گاندولف واقعا یکجور مطالعه‌ی روانشناختی و جامعه‌شناختی نسبت به جامعه‌ی هابیتا داره. در جریان سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها هم چند باری به دریافتاش اشاره میکنه اما توی رمان ارباب حلقه‌ها، به وضوح، سراغ این موضوع میره و قبل از شروع ماجراجویی‌های فرودو، بهش میگه: «جامعه‌ی هابیتا یه جامعه‌ایه که مهجور مونده و زیاد مطالعه‌اش نکردن؛ ولی من به طور خاصی بهش علاقه نشون دادم و چیزی که می‌دونم اینه که بسته به نیاز و موقعیت، برخی از شما می‌تونید بیش از حد، منعطف و یا بیش از حد، سرسختی نشون بدید، برای همینم هست که تاثیرپذیری‌تون ممکنه از حلقه، خیلی متفاوت با گونه‌های دیگه باشه.»
حرف گاندولف کاملا درسته. تاثیر پذیریش از فرودو بیشتره و خیلی وقتا میشه دید که چقدر تلاش و فداکاری‌های فرودو و قدرت روانیش، یا حتی فداکاری و قدرت روانی بقیه‌ی هابیتا، شگفت زده‌اش میکنه.
توی فیلم ارباب حلقه‌ها، گاندولف به نوبه‌ی خودش دیالوگای ماندگار و جالبی داره اما این دیالوگ‌ها در رمان ارباب حلقه‌ها خیلی بیشتر از فیلمه. اسمیگل یکی از شخصیت‌های کلیدی و سرنوشت‌ساز ارباب حلقه‌هاست که در جریان فیلم، کمی دیر به سراغ شناخت بعد روانی شخصیتش و ویژگی‌هاش میره و در این مورد هم، به همه چیز اشاره نمیشه.

اسمیگل، شبیه به نیمه‌ی تاریک فرودو هست که شانس همراه شدن با افرادی مثل گاندولف رو نداشته. تاثیر مجاورت و همزیستی با حلقه، خیلی بیشتر از تصوره. این تاثیر، از درون شروع میشه و بعد از ایجاد هرج و مرج شدید در روان فرد، می‌تونه نمود ظاهری و رفتاری هم پیدا کنه. شما می‌تونید ببینید که حلقه چقدر زود، بعضی از صاحبای خودشو به کام مرگ کشوند یا ذهن‌شون رو فاسد کرد؛ ولی چند تا هابیت، اونو مدت زیادی حمل کردن. گالوم یا اسمیگل، سال‌ها و توی سایه‌ها از حلقه نگهداری کرد و زنده موند و حتی بعد از اینکه حلقه از چنگش در رفت، از تاریکی بیرون اومد و مسیر زیادی رو طی کرد تا بتونه دوباره حلقه رو به دست بیاره. 


این موضوعیه که توی فیلم هم بهش چندان اشاره نشده اما بعد از جدا شدن حلقه از گالوم، اون یه جور تغییر مثبت رو تجربه کرد و بسیاری از ضعف‌های خودشو نشون داد. این دوره‌ی زمانی، فارغ از وقتیه که گالوم با فرودو ملاقات میکنه و صرفا گاندولف هست که به شکل غیر مستقیم و یک سری گزارش و نشانه، متوجه‌شون میشه.

ما چندین بار در طول فیلم هم می‌بینیم که گالوم، بارقه‌هایی از انصاف و خوش قلبی رو نشون میده و ذاتش کاملا سیاه نشده. 
گاندلف، این نقاط نورانی رو میدید و اینو ارتباط میده با ذات برخی از هابیتا و قدرت روانی‌شون که بهشون اجازه میده در مقابل تاثیر منفی چیزی مثل حلقه، مقاومت زیادی داشته باشن. 
ما گزارش بیلبو و بعضی از رفتاراشو توی ارباب حلقه‌ها داریم که مشخصا مدت زیادیه حلقه رو حمل کرده و روی اونم تاثیر کمتری نسبت به بقیه‌ی نژادا گذاشته؛ روح بیلبو رو به نوبه‌ی خودش فاسد کرده اما باز هم مقاومت قابل ستایشی رو از خودش نشون داده.

فرودو هم در نهایت، تحت تاثیر تاریکی حلقه قرار می‌گیره اما اونقدری مقاومت میکنه و رفیقش فداکاری نشون میده تا بتونه حلقه رو داخل مواد مذاب بندازه و از دستش خلاص بشن. 


ارباب حلقه‌ها یه بیان سمبلیک بسیار جالب از ذات شر و نحوه‌ی درگیر شدن یک جامعه با این موضوع داره. نه یه نفر، ابر قهرمان میشه و یه جامعه‌ای که لیاقتشو نداره نجات میده و نه تاریکی رو دست کم گرفتن و به راحتی قراره از دستش خلاص بشن. تاریکی‌ای که درون فیلم ارباب حلقه‌ها به تصویر کشیده میشه، یه تصویر بسیار واقع‌نما و قابل قبول داره. 
خیلی از فیلما رو یه بار می‌بینی و چه خوشت بیاد و چه بدت بیاد، دیگه راغب نمیشی سراغ‌‌شون بری و یا راجب محتواشون فکر کنی ولی ارباب حلقه‌ها هنوزم ذهنمو درگیر خودش میکنه و هر بار که از نو میبینمش برام به شکل جدیدی الهام بخش میشه و حس میکنم چیزایی هست که از کنارشون ساده گذشتم.

حلقه، خیلی شبیه به مکاتب و الگوهای فکری تاریکی هست که همیشه چیزی شبیه بهشون وجود داشته اما بسته به اتفاقات تاریخی و تغییر اتمسفر یک جامعه، ممکنه مدتی خبری ازشون نشه و فراموش بشن؛ اونا هیچ وقت نابود نمیشن و همین که موقعیت خوبی فراهم بشه و حس کنن که می‌تونن تغییری ایجاد کنن، دوباره به دست فیلسوفا و متفکرا غربال میشن. جنگیدن با فرآیند قدرت گرفتن و تاثیرگذاری‌شون هم اصلا ساده نیست. 
خیلی‌ها فریبشو می‌خورن و یا روزی که ذات تاریک این الگوهای فکری ظاهر میشه، بهش تن میدن و هیچ ساز مخالفی نمی‌زنن. یه عده هم دوست دارن که با این وجه از تاریکی مبارزه کنن اما اونو دست کم می‌گیرن و قربانیش میشن. امثال فرودو، به نظرم اونایی هستن که تسلیم نمیشن اما در مبارزه هم عجله نمی‌کنن و از هم‌فکری و کمک بقیه استفاده میکنن، مسئولیت‌پذیری نشون میدن و شانس موفقیتشون زیاده. 
فرودو تصویری از لیاقته. اون مشخصا علاقه نداشت که چیز ترسناکی مثل حلقه رو حمل کنه و نگه داره و حتی به گاندولف، پیشنهاد میده که یه جوری حلقه رو نابود یا قایم کنن؛ اما نابود کردن حلقه به روشی دشوار و خاص، یک استعاره‌ی جالب از مبارزه‌ی دشواری که شرارت و تاریکی واقعی پیش روی ما می‌ذاره هست. 
افرادی مثل بیلبو یا بیشتر از اون، فرودو، مثال افرادی هستن که وجهه‌ی اجتماعی‌شون با مفاهیم ایدئولوژیکی گره می‌خوره و اگر بخوان نسبت به اونچه که قادر به دیدن و ادراکش هستن، بی‌تفاوتی و بی‌مسئولیتی نشون بدن، محکومن که فرو ریختن بنیان‌های جامعه‌شون رو ببینن. 
حوزه‌ی دید این افراد، به واسطه‌ی مطالعه و تحلیل فرهنگ عمومی، گسترش پیدا میکنه. ما به وضوح می‌بینیم که نحوه‌ی رفتار و زندگی فرودو و بیلبو با هم محلی‌هاشون متفاوته. اونا افراد پیشرویی به حساب میان و موجودات جهان وطنی هستن.


به عنوان یه جمع‌بندی
فرودو به ما میگه که موفقیت در مقابل تاریکی، وابسته به این نیست که قدرت‌های خاصی رو به ارث برده باشی و از ویژگی‌های ابرانسانی برخوردار باشی؛ بلکه بعضا لازمه تا قدرت روانی زیادی داشته باشی. تاریکی می‌تونه به شکل‌های مختلفی و توی موقعیت‌های پیچیده‌ای به سراغت بیاد؛ ولی اگه به لحاظ روانی به‌هم بریزی، حتی نمی‌دونی چطوری از بقای خودت مراقبت کنی؛ چه برسه که به کمک جامعه‌ات بری و کمک‌شون کنی. 
 

معرفی و بررسی سریال beacon 23

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 17 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی سریال beacon 23| روانشناسی در کهکشان

بیکن 23 یا فانوس 23، از اون سریالایی هست که در مواجهه‌ی اول، نتونست توجهمو جلب کنه؛ اما در ادامه، چند تا نقطه عطف رو درونش پیدا کردم که فعلا داره منو به دنبال خودش می‌کشونه و علاقه دارم که بقیه‌ی داستان رو بفهمم. 
امتیاز این سریال توی سایت Imdb نسبت به قبل، کمی بهبود پیدا کرده و به امتیاز 5.6 رسیده. با این وجود، باز هم نمیشه یه امتیاز قابل توجه در نظرش گرفت.

بذارید اول در مورد اینکه چه چیزایی توی ذوقم زد و باعث شد که زیاد راغب به شروع این سریال نشم بگم. برای شروع، چند سکانس رو به صورت تصادفی دیدم و به نظرم رسید که کارگردانی جالبی نداره. شخصیتا، بازی و دیالوگای فریکی و سطحی‌نگرانه داشتن و این حس بهم دست داد که هنر سازنده‌ها بیشتر این بوده که یه سری تجهیزات فضایی و جلوه‌های ویژه‌ی خاص رو درست کنن؛ که خب این مزیتا دلیل نمیشه که وقت زیادی رو صرف دیدن یه سریال کنم و به سرعت حوصله‌مو می‌تونه سر ببره.

ولی داستان بیکن 23، قلابای خوبی داره که آدمو در مورد اتفاقات پیش رو و انگیزه‌ای که افراد درون سریالو به همچین مرحله‌ای کشونده کنجکاو میکنه. پس اگر بیننده‌ای هستید که دنبال داستان جالبید، بیکن ممکنه براتون پیشنهاد خوبی باشه. بخصوص که یه وجه روانشناختی رو توی این سریال میشه دید. تکنولوژی و امکانات معرفی شده در این سریال، آینده‌نگرانه هستن اما یه جور آزمایش ذهنی خوب هم در مورد استفاده‌ی ما از هوش مصنوعی و تاثیری که می‌تونه و نمی‌تونه روی کیفیت زندگیمون داشته باشه، بازگو میکنه.

در دنیای بیکن، همه چیز از آینده صحبت میکنه، حتی لباسا و ساده‌ترین روشای بقاشون. اما یه سری مسائل انسانی هست که این تکنولوژی پیشرفته هم نتونسته کار زیادی براش انجام بده و خوده شخصیت‌ها هستن که باید مدیریت‌شون کنن. مسائلی که عدم مدیریت‌شون میتونه به تنش درون روابط انسانی، اضافه کنه و حتی بقاشون رو به خطر بندازه.

من از قسمت چهارم، کم کم به فضای سریال خو گرفتم و مشتاق شدم که داستانو ادامه بدم، چون حس کردم فضای داستان، از پیش زمینه‌ی غنی‌ای برخورداره و قراره شخصیت‌های متنوع با جهان بینی‌های متفاوتی معرفی بشن. 
تعامل انسان با هوش مصنوعی و قدرتای آینده نگرانه‌ای که می تونیم منتظرشون باشیم، توی این سریال، به خوبی به تصویر کشیده شدن. 
انسان‌هایی که در فضایی بسیار پیشرفته به دنبال معنا هستن و هنوز با بدوی‌ترین سوالات بشر در مورد چیستی خودش دست و پنجه نرم میکنن، سوژه‌ای هست که در صورت غربال داستانی زیرکانه، می‌تونه تبدیل به یه داستان بسیار سرگرم کننده در عین حال، الهام‌بخش بشه.

جمع‌بندی
همچنان چیزی که بیشتر از همه باهاش مشکل دارم شخصیتای اصلی این سریال هستن که از اشتراک ناشی‌گری هاشون با بقیه ی بازیگرا، میشه حدس زد که سریال داره قربانی یه کارگردانی ضعیف میشه؛ وگرنه داستانش از جنسیه که به نظرم ارزش دنبال کردن داره و میشه ازش الهامات زیادی گرفت. من بازی چند تا از نقشای فرعی رو بیشتر از این دو شخصیت اصلی دوست داشتم و به نظرم شخصیت پرداخته شده و جالب‌تری داشتن. 
 

 

این مطلب به معرفی و بررسی بخش‌های ابتدایی سریال چرخ زمان اختصاص داره و بیشتر قصد داره به این سوال جواب بده که آیا این سریال، ارزش دیدن داره؟ هیچ بخش خاصی از داستان، توی این مقاله اسپویل نمیشه.

این سریال، یه مدته که توی وب فارسی هم زیاد به چشم میخوره و چند باری کنجکاو شدم که نگاهی بهش بندازم؛ اما حقیقت اینه که حتی از توی پوسترش هم نکات تو ذوق زننده‌ای به چشم میخورد و همین باعث شد که زیاد برای شروع کردنش عجله نکنم. 
بخشایی از سریالو که به صورت پراکنده دیدم هم بیشتر به حدسیاتم دامن زد. برداشت اولیه‌م این بود که چرخ زمان، قرار نیست کارگردانی و جلوه‌های بصری جالبی داشته باشه اما چیزی که وادارم کرد این سریالو ادامه بدم، پتانسیل‌های خوده داستان هست.

چرخ زمان، یه داستان حماسی فانتزی داره؛ یه چیزی مثل ارباب حلقه‌ها. اتفاقا بعضی حرفا و شیوه‌های روایت داستان این سریال هم اتمسفر ارباب حلقه‌ها و باورایی که درونش وجود داشت رو زنده میکنه. 
وقتی که یه سریال یا فیلم، تجمع رندوم افراد سیاه پوست، چشم بادومی، سرخپوست و سفید پوست رو توی یه دهکده یا شهر کوچیک نشون میده، خود به خود این حسو بهم میده که این فیلم یا سریاله، قراره شعار زده باشه و دنیایی عاری از فازای نژاد‌پرستی رو نشون بده. این سریال هم همینطوره.

فضاهای فانتزی و شخصیت‌های افسانه‌ای با افکار عجیب و غریب، جذابیتی ندارن اگر که در برابر افرادی سطحی‌نگر و غیر کاریزماتیک ظاهر بشن. اینطور داستان پردازی‌ها زیادن اما افرادی که قراره در مقابل هرج و مرج دنیای فانتزی ظاهر بشن و لیاقت خودشون رو نشون بدن، لزوما همیشه کاریزمای کافی رو ندارن و نمی‌تونن کنجکاوی بیننده رو بیدار کنن.

معرفی شخصیت‌ها در قسمت اول سریال چرخ زمان، یک معرفی نسبتا خوب و کنجکاو کننده است. 
زنی با قدرت‌های ماورایی به یه دهکده میاد تا دنبال قهرمانای بالقوه‌ی گمشده بگرده. رزاماند پایک که نقش این فرد یعنی Moiraine  رو بازی میکنه، مشابه آواتار مورد علاقه‌ی فمنیست شعار زده است. وقتی توی یه اپیزود، یهو چند درگیری کاملا رندوم بین زن و مرد‌ها صورت میگیره و توی این درگیری‌ها هم با زن‌هایی قدرتمند و عجیب رو به رو هستیم که بر حسب اتفاق، خیلی‌هاشون به مردا غلبه میکنن یا جون یه عده رو نجات میدن، میشه کاملا مطمئن بود که این ساخته، برای افزایش مخاطبم که شده به همچین موضوعاتی چسبیده.

این زن قدرتمند میاد و چهار نفرو انتخاب میکنه. زنی به اسم اگوین و سه پسر به اسمای رند، پرین و مت. هر کدوم از این افراد، تصمیمات و اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتن که توی زندگی‌شون، مثل سایه روشن‌هایی که قضاوت کردن درموردشون هنوز دشواره، تجلی پیدا کردن. جنگ و اتفاقات پیاپی هم هنوز بهشون فرصت نداده تا بسیاری از این اتفاقات و تصمیمات رو بررسی کنن و شخصیت خودشون رو ارزیابی کنن. مثلا پرین در حین مبارزه با هیولاهایی که به دهکده حمله کردن، ناخواسته زن خودشو کشت. یا اگوین توی تردید و دو دلی رها کردن معشوقش بود تا بتونه حکیم دهکده بشه؛ در حالی که سال‌ها با معشوقش یعنی رند، روزگار گذروندن و قول و قرار داشتن. 


این افراد، مشخصا خودشون رو چندان هم لایق برگزیده شدن نمی‌دونن؛ اما وقتی که می‌بینن یه زن با قدرت‌های ماورایی به سراغ‌شون اومده و میگه وسایلتونو جمع کنید تا بریم و دنیا رو نجات بدیم، حرف خاصی برای گفتن ندارن و سرنوشت خودشون رو می‌پذیرن. 
***

وقتی اول اپیزود دوم فصل اول، به عنوان معرفی و اولین سکانس یه گروه تاریک، اونا رو با لباسای سفید بلند نشون میدن که از همه نژاد و رنگی هستن و لیدرشون یه فرد سیاه پوسته که یه خوراکی سادومازوخیستی میخوره و یه زنو که دستاش قطع شده رو زنده زنده توی آتش می‌سوزونه، من با خودم نمیگم که پسر عجب ظهور کاریزماتیک و مخوفیه. با خودم میگم: ببین چقدر فیک و متظاهرانه، یه سیاهپوست که حتی کاریزماتیک هم بازی نمیکنه و جالب دیالوگ نمیگه رو گذاشتن لیدر همچین گروهی و یه سری کار سادیستی رندوم رو کنار هم توی یه سکانس چیدن تا بیننده رو تحت تاثیر قرار بدن! در حالی که هیچ کدوم از این شخصیتا، جذابیت و کششی رو هنوز توی بیننده ایجاد نکردن و دیدن همچین صحنه‌هایی، لزوما آدمو راجب انگیزه‌های پنهانشون هم کنجکاو نمیکنه؛ بلکه بیشتر این حسو میده که سازنده‌های این سریال، ممکنه برای بازارپسند شدن و نریختن مخاطباشون، کارای حساب نشده‌ی زیادی انجام بدن.

جمع‌بندی
چرخ زمان، بیس داستانی خوبی داره و با همه‌ی نقاط ضعفش، می‌تونه یه سریال سرگرم کننده باشه. من وجه روانشناختی این سریال رو تحسین میکنم اما در مورد بقیه‌ی مسائلش، مطمئن نیستم که بتونه جاذب باشه و مدت زیادی، بیننده رو به دنبال خودش بکشونه.