نقد و بررسی سریال برلین| Berlin

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 17 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·


۸۴ درصد پسند از مخاطبای گوگل و امتیاز ۷ از ۱۰ از سایتIMDb یعنی اینکه با یه کار دیدنی رو به رو هستیم.
برلین واقعا امتیاز خوبی گرفته ولی اگه نگاهی به بازخوردا بندازید، متوجه میشید که افراد زیادی، این کارو با خانه‌ی کاغذی یا مانی هیست مقایسه کردن و میگن که نسبت به خانه‌ی کاغذی، چیز خوبی از کار در نیومده.


برلین، راجع‌به گذشته‌ی این کاراکتر بخصوصه و رفتارای غیر حرفه‌ای و ناشیانه، طبیعی‌ترین و منطقی‌ترین چیزیه که میشه از این شخصیت، انتظار داشت. 
علاقه‌ای ندارم که به سبک دعواهای دبیرستانی، با کسی بحث کنم که فلان سریال خوبه یا بد. فیلم و سریالا جدا از وجه هنریشون، یه پدیده‌ی جامعه شناختی هستن. توی اعداد و ارقام و کامنتا، نحوه‌ی اندیشه و نیاز جامعه رو میشه درک کرد.

این سریال، داره جریان یه سرقت پردردسر رو نشون میده؛ با وجود تمام جزئیاتی هم که داره، حتی یه بیننده‌ی آماتور هم می‌تونه بفهمه که چقدر نقاط کور و باگ داره و منطق داستانو زیر سوال ببره. 
با این وجود، این شور و هیجانی که در به تصویر کشیدن یه داستان که مرتبط با دزدی و مسائل رمانتیکه، و اصرار مخاطب روی اینکه کاش هیجان و لذت یه دزدی حرفه‌ای رو با مهارت بیشتری به تصویر میکشید، حدسا و احساسات و افکار مختلفی رو درونم زنده میکنه.

این درست مثل یه خوابه که میخوای تفسیرش کنی؛ چون این سوال پیش میاد که چیزی مثل ماجرای سرقت، چه احساسی رو توی آدمایی زنده میکنه که خیلی‌هاشون ممکنه هیچ وقت سمت کار خلاف نرن و اتفاقا خیلی هم موجه باشن.

چیزایی که برلین و گروهش به سرقت میبرن، جزو مواردی هستن که اکثر افراد جامعه، هیچ ارتباط مستقیمی باهاشون ندارن. مزایده‌هایی که برای دست به دست کردن همچین اشیایی صورت میگیره، برای ما، فقط اخباری توی تلویزیون و پستای فضای مجازی هستن. هنوزم خیلیا از خودشون میپرسن که این مزایده‌ها واقعا چه معنایی دارن و چرا بعضی وقتا پول کلانی پای خرید یه شیء میره که میشه یا قیمت خیلی کمتری، یکی مثلشو داشت؟

ثروت بعضی از افراد ثروتمند، درست مثل بخش خصوصی زندگی و رازهاشون، عجیب و غریب و پیچیده است. هر چه که دارایی بیشتر باشه، مراقبت ازش هم سخت‌تر میشه. این موضوعیه که برای خیلی از ما‌ها که ثروتای کلان نداشتیم، موضوع چالش برانگیزی نیست و ذهنمون چندان درگیرش نشده؛ ولی تصویری که توی این سریال، در مورد چالشای مراقبت از یه ثروت کلان نشون داده میشه، قابل تصوره.

برلین و گروهش هرچند دارن کار خلافی انجام میدن ولی باز هم نمیشه گفت که چندان، شخصیتای منفی و شروری هستن، و اتفاقا هر کدوم به شکلی، رفتارای همدلانه رو از خودشون نشون میدن. اونا با دزدی خودشون، اونچه که به اسم سرمایه‌داری میشناسیم رو به بازی میگیرن و بهش طعنه میزنن.

جمع‌بندی
فکر میکنم دلیل محبوبیت فیلم و سریالا و حتی مستندای خوش‌ساخت در مورد دزدی‌های اینچنینی، از این بابته که ناخودآگاه، به بیننده‌ی خودش یادآور میشه که همیشه، ثروت و میراث خوب نیست که برنده میشه و مهارتای دیگه‌ای هم هستن که می‌تونن دست بالارو داشته باشن.

اینطوری میشه درک کرد که چرا نقاط کور و اتفاقات غیر منطقی، ممکنه توی ذوق بعضی از بیننده‌ها بزنه؛ چون نمیذاره که بیننده، همچین احساسات خوبی رو به دست بیاره و صرفا حس میکنه که داره به بازی گرفته میشه تا بیننده‌های یه سریال، افزایش پیدا کنه، یا مثلا فقط یه چیزی ساختن که سرگرمش کنه.

برلین، خوش ساخته و خوده بازیگر برلین، فکر میکنم که کاریزماتیک‌تر از بقیه‌ی شخصیتا ظاهر شده.
 

 

ارتش تک نفره، هرچند زیررده ای از ژانر اکشن به حساب میاد اما به نوبه ی خودش تونسته محبوبیت خیلی زیادی به دست بیاره و معمولا همیشه حداقل یه فیلم توی لیست محبوبترین کارا هست که ارتش تک نفره رو بشه به عنوان یکی از ژانرای اصلیش حساب کرد.

از جمله فیلم های شناخته شده در این ژانر میشه به سری فیلم های Rambo، جان ویک و مدمکس اشاره کرد گرچه ابرقهرمانا شاید افراطی ترین شکل ارتش های تک نفره باشن که هرچند از عنصر تخیل استفاده کردن اما بازهم لزوما نمیتونن منطق داستانی خوبی بسازن. 
هرچند که در این سایت، مطالب نقد و بررسی همچین فیلمایی به کرار به نقد منفی منجر شده اما به راحتی نمیشه گفت که ژانر ارتش تک نفره، مطلقا یه ژانر منفیه و فیلمایی که بر این اساس ساخته میشن، همگی کارای مارکتی و سرگرم کننده هستن. ژانر ها شبیه ابزار یا سیستمی از الگوریتم های داستان نویسی عمل میکنن و نویسنده میتونه بسته به اهداف و انگیزه هایی که به کار میگیره، این ابزارها رو برای خلق یک داستان به طور میانگین مثبت یا منفی، استفاده کنه. بماند که این روزا اصلا پیام غالب بر داستان و میزان مفید بودنش دیگه اهمیت خاصی نداره و همینکه بتونید فیلمی با فروش بالا تولید کنید، عملتون توجیه و تحسین شده است.

ژانر ارتش تک نفره، چه احساسی رو برای ما زنده میکنه؟
هرچند که جامعه به عنوان یه مجموعه ی در هم تنیده شده معرفی میشه و کوچکترین مسائل زندگی ما گاها به شکل عجیبی با وضعیت جامعه در ارتباطه و ازش تاثیر میگیره اما ممکنه توی برهه هایی از زندگی یا حتی به صورت دائم، خودمون رو در مبارزاتی ببینیم که انرژی زیادی ازمون میگیرن. گاها مجبور میشیم مسئولیت هایی رو قبول کنیم که از حد نرمال بیشترن و وقتی داستانمون رو برای بقیه تعریف میکنیم، اونا به راحتی باور نکنن که همچین اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتیم و هنوزم زنده و سالم هستیم. 
ولی آیا مبارزه کردن، همواره تحسین برانگیزه؟ یعنی بابت هر هدفی، استخون خورد کردن میتونه سبب رسیدن به یک نتیجه ی خوب بشه؟ آیا همه ی مبارزات زندگی، تونستن از ما آدم بهتر و خوش خلق تری بسازن؟ 


گاهی وقتا از یه برهه میگذریم و پشیمون میشیم از اینکه بابت چیزای بی ارزشی جنگیدیم و عمر خودمون رو هدر دادیم. این نشون میده انگیزه و هدفی که دنبال میکنیم، میتونه نقش تعیین کننده ای در بررسی میزان ارزشمند بودن یک مبارزه داشته باشه. 
چیزی که درمورد بسیاری از تولیدات مرتبط با این ژانر زیر سوال میره، در واقع هدف و انگیزه ای هست که شخصیت اصلی دنبال میکنه. اینقدر تولیدات این ژانر زیاد شده که الگوهای تکراری، به راحتی خودنمایی میکنن و نقد کردنشون، خیلی راحت تر شده. بسیاری از الگوهای نابهنجارشون به موضوعاتی بدیهی تبدیل شدن.

این ژانر میتونه به مخاطب اجازه بده که خودش رو در نقش قهرمانی تصور کنه که توانایی مقابله با هر چالشی رو داره. این احساس قدرت میتونه به تقویت اعتماد به نفس کمک کنه اما این تحریک، بسته به نوع ارائه ی سناریو میتونه بهنجار یا نابهنجار باشه. 
داستان های این ژانر، معمولا پر از هیجان و اکشن هستن و به مخاطب فرصتی میدن تا از مشکلات روزمره و واقعیت های زندگی فرار کنه که این موضوع هم به خودی خود نه خوبه و نه بد.


شخصیت های همچین ژانری، عمدتا با اراده و شجاعت خودشون بر مشکلات غلبه میکنن که می تونه الهام بخش باشه و مخاطب رو به تلاش برای غلبه بر مشکلات و چالش های زندگیش دعوت کنه. 
صحنه های اکشن و مبارزات شدید، باعث تحریک احساسات هیجان انگیز و حس افزایش آدرنالین در مخاطب میشن که به خودی خود تجربه ی لذت بخش و سرگرم کننده ایه. 
مبارزه ای که قهرمانای این داستان با ظلم و بی عدالتی دارن، برای مخاطبی که در دنیای واقعی، کار چندانی ازش برنمیاد و از وضعیت دنیا رنجیده است میتونه حس تامین عدالت رو موقتا ایجاد کنه.

تاثیر روانی ژانر ارتش تک نفره
این تاثیرات منفی، لزوما درمورد همه ی فیلم هایی که با این ژانر ساخته میشن صدق نمیکنه. از ژانر ارتش تک نفره میشه برای توصیف بسیاری از مبارزات انتزاعی استفاده کرد که در حالت عادی، نمیشه اونا رو دید یا تاثیرشون رو درک کرد. 
این ژانر میتونه باعث بشه که آدما نسبت به خودشون و توانایی ای که در مواجهه با مشکلات دارن، به توقعات افراطی دچار بشن. این اتفاق، مخصوصا زمانی میوفته که به لحاظ روانی، با شخصیت کلیدی یک داستان، به همزادپنداری برسید و فردی که توی یک داستان تخیلی ظاهر شده رو تبدیل به الگوی صبر و تحمل خودتون کنید.

حتی اگر مبارزه ای که در دنیای واقعی دنبال میکنیم، یه مبارزه ی صرفا روانی و انتزاعی باشه، آستانه ی تحمل ما نمی تونه وارد یک فضای تخیلی بشه. وقتی از خودمون توقع زیادی داشته باشیم، ممکنه به شکل افراطی، مسئولیت های جدیدی رو قبول کنیم یا انتخاب های پرریسکی رو در پیش بگیریم و همین کافیه که مستعد تجربه ی آسیب روانی بشیم. 
همچین فیلم هایی، عمدتا خشونت رو به عنوان تنها راه حل مشکلات نشون مدن که می تونه نگرش های منفی، نسبت به حل تعارضات در زندگی واقعی رو ایجاد کنه. 
مخاطب ممکنه احساس کنه که باید توی زندگی خودش هم مثل شخصیت های همچین داستانایی، به تنهایی و بدون کمک بقیه، مشکلاتش رو حل کنه. این موضوع میتونه در ادامه باعث استرس افراطی و انزوا بشه. 
ارتش تک نفره، بسته به نحوه ی ارائه ی روایت میتونه سبب کاهش همدلی بشه. وقتی سناریو فقط روی قدرت فردی تکیه داره و همکاری و حمایت جمعی رو نادیده میگیره، میشه انتظار داشت که ارزش گذاری روی کار تیمی و همدلی، تا حد زیادی کاهش پیدا کنه.
چیزی که نباید فراموش کرد اینه که بسیاری از این فیلم ها، محدودیت سنی خاصی ندارن و نوجوونا هم میتونن مصرف کننده ی بالقوه اش باشن. مخاطب جوون تر ممکنه همچین تصاویری رو جدی بگیره و باور کنه که خشونت یا رفتارهای غیر منطقی میتونه فرد رو تبدیل به یک قهرمان کنه.

جمع بندی
ما گاهی مجبور میشیم ارتش تک نفره ای برای حل کردن مشکلات زندگی خودمون بشیم و فیلم هایی در این ژانر، شاید به همین دلیل هست که شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با فرهنگ عمومی داشتن. هرچقدر هم بگیم که این مدل فیلما مارکتی و عامه پسند هستن، باز هم نمیشه منکر شد که انسان های زیادی این کارا رو پسندیدن و یک دلیلی وجود داشته که بین این همه ژانر، تقاضا برای تولید چنین محصولاتی بیشتره. 
مگه در ژانر فانتزی یا تخیلی نمیشه فیلمای مارکتی و پاپکورنی بیشتری ساخت؟ گاهی یک نگاه غیر مستقیم لازمه که بشه فرهنگ عمومی رو درک کرد و معنی پشت تصمیمات و الگوهای رفتاریشون رو فهمید. 
 

 

 

انیمیشن سریال ماجراجویی های من با سوپرمن، اولین بار در سال 2023 منتشر شد و ایده ی داستانش متعهد به همون سوپرمنی هست که میشناسیم با این تفاوت که جزئیات رو با توجه به زندگی مدرن، تاحدی به روز رسانی کرده و در سناریوی خودش، خلاقیت به خرج داده.



در اینجا معشوق سوپرمن، بیشتر شبیه یه دورگه به نظر میرسه و موهای کوتاهی داره و صمیمی ترین دوست سوپرمن هم یه سیاهپوسته که با استانداردهای فرمالیته ی صنعت سرگرمی لیبرال در همپوشانیه. 
کلارک کنت در کنار لوییس لین و جیمی اولسن، وارد ماجراجویی های هیجان انگیزی میشن و بعضیا عقیده دارن که این داستان، رویکرد جدیدی نسبت به شخصیت سوپرمن داره و جنبه های انسانی تری از شخصیتش رو به تصویر میکشه. در طول داستان، کلارک با چالش های هویتی و تهدیدهای جدید رو به رو میشه و در عین حال، سعی میکنه تا هویت خودش رو مخفی نگه داره. 
نمیدونم کسی غیر از منم از اینکه چرا هویت سوپرمن لو نمیره تعجب کرده یا نه. چون در حالت عادی، فقط یه عینک میزنه و وقتی میره تو نقش سوپرمن، نه صداش تغییر میکنه، نه چهره اش، و صورتشو هم نمیپوشونه. 
توی داستان های کمیک، معمولا این قضیه توجیه میشه. کلارک معمولا به عنوان یه خبرنگار خجالتی و کمی دست و پا چلفتی معرفی میشه و اونو تا حد بیشتری در تضاد با سوپرمن بااعتماد به نفس و مقتدر قرار میده.

به لحاظ روانشناختی هم مردم انتظار ندارن که یه خبرنگار ساده، همون قهرمان قدرتمند باشه و ذهنشون به طور ناخودآگاه، مشکوک نمیشه. اما توی بعضی از نسخه ها، کلارک کنت کمی خمیده راه میره (توی این انیمیشن هم از این ایده استفاده شده).
در بعضی از کمیک ها، سوپرمن از قدرت های کریپتونی خودش برای تغییر فرکانس صداش یا حتی تاثیرگذاشتن روی ادراک بقیه استفاده میکنه که معمولا این ایده، توی نسخه های نمایشی که اتفاقا سوال برانگیزتر میتونن باشن، مورد استفاده ی چندانی قرار نمیگیره. 
بعضیا این بخش از داستان رو به تعلیق ناباوری نسبت میدن یعنی منطقش رو لازمه به این وسیله پذیرفت چون اگه همه فورا متوجه قضیه بشن، بخش زیادی از جذابیت داستان از بین میره. 
تعلیق ناباوری در مطالعات ادبی و سینمایی اشاره داره به قبول کردن ارادی عناصر غیرواقعی در داستات. وقی یک فیلم یا کتاب، عناصر غیر منطقی یا خارق العاده داره، مخاطب به طور آگاهانه تصمیم میگیره که اونو باور کنه تا بتونه از تجربه ی داستانی لذت ببره.
این مفهوم اولین بار به دست سمیوئل تیلور کولریج در سال 1817 مورد استفاده قرار گرفت و بعد ها در سینما و ادبیات، دست به دست شد. 


توی داستان های دیگه، نمونه هاش رو به کرار میشه دید اما لزوما ممکنه به اندازه ی قضیه ی هویت سوپرمن، توی ذوق نزنن. مثلا سفر در زمان در فیلم ها بدون تناقض های علمی به نمایش در میاد یا شخصیت های فانتزی بدون توضیح علمی، قدرت های خارق العاده دارن. 
تعلیق ناباوری به مخاطب اجازه میده تا منطق دنیای واقعی رو کنار بذاره و در دنیای داستان، غرق بشه.

اما وقتی به صورت افراطی به کار گرفته بشه، میتونه باعث ایجاد توهم یا از بین رفتن منطق داستانی بشه. درواقع توی بعضی از داستان ها، جهان داستانی به حدی قواعد نامشخصی پیدا کرده که مخاطب دیگه نمیتونه اتفاقات رو به کمک منطق درون داستان تحلیل کنه.

اما برگردیم به داستان سریال
هدف سوپرمن، محافظت از مردم و برقراری عدالت توصیف شده و در اینجا هم تلاش میکنه تا مردم رو از خطرهای مختلف نجات بده. 
کریپتون در دنیای دی سی، سیاره ی مادری سوپرمنه و در اینجا هم به سناریوی سابق دامن زده میشه. جامعه ی کریپتون براساس طبقات اجتماعی و کنترل شدید بر تولد و سرنوشت شهرونداش شکل گرفته بود و به خاطر بی توجهی به هشدارهای علمی درباره ی ناپایداری هسته ی سیاره، از بین رفت. 
سوپرمن با وجود محبوبیت، انتقادات منفی خاصی رو جذب کرده که در عین جالب بودن این انتقادات، لزوما درطول زمان، جهت تغییر داستان و بهبودش، چندان مدنظر قرار نگرفتن. 
خیلیا عقیده دارن که سوپرمن، بیش از حد کامل و بدون ضعف های انسانیه که باعث میشه شخصیتش کمتر قابل درک و همزادپنداری باشه. بعضیا عقیده دارن که سوپرمن، به حدی قدرت داره که باعث کاهش تنش در داستان میشه چون همیشه راهی برای رسیدن به هدفش داره که این موضوع، در این داستان، بعضا تعدیل شده. 


اما انتقادی که به شخصه بیشتر از همه دوستش دارم اینه که بعضیا عقیده دارن که سوپرمن توی بعضی از داستان ها به عنوان ابزاری برای بازتولید ایدئولوژی های خاص مثل سرمایه داری متاخر استفاده شده که باعث میشه شخصیتش کمتر مستقل و نمادین باشه. 
سرمایه داری متاخر به مرحله ی جدیدی از سرمایه داری اشاره داره که تحت تاثیر تکنولوژی، جهانی شدن بازار و تغییر در جریان تولید و مصرف، الگوهای نابهنجار سیستم سرمایه داری هم تکامل پیدا کرده و به شکل پیچیده تری، از جامعه سواستفاده میکنه.

در این دوره، تمرکز خاصی روی اقتصاد دیجیتال وجود داره و اطلاعات و دانش به عنوان اجزای اصلی اقتصاد شناخته میشن. بازارها بین المللی و وابسته به همدیگه شدن و قدرت اقتصادی از دولت ها به شرکت های بزرگ منتقل میشه. تبلیغات و رسانه ها، رفتار مصرف کننده ها رو به شدت تغییر میدن و عملا نوعی تغییر در الگوهای مصرف رو شاهد هستیم. 
انتقاد منفی ای که نسبت به این تغییرات وجود داره از این بابته که بعضیا عقیده دارن همچین روندی باعث افزایش نابرابری اقتصادی و وابستگی شدید جامعه به سیستم های مالی جهانی میشه. 
اما ارتباط سوپرمن با سرمایه داری متاخر، بیشتر در نحوه ی بازتولید ایدئولوژی هایی دیده میشه که به کرار توی کارای ابرقهرمانی مشابه هم میشه دید. 
توی خیلی از داستان ها، سوپرمن به تنهایی مسئول نجات دنیاست که با ایده ی سرمایه داری متاخر درمورد قدرت فردی و موفقیت شخصی در ارتباطه.

جمع بندی
بعضیا عقیده دارن که سوپرمن توی بعضی از داستان ها به عنوان ابزاری برای تثبیت وضعیت فعلی دنیا و جلوگیری از تغییرات رادیکال نمایش داده میشه. در دنیای سرمایه داری متاخر، سوپرمن نه فقط یه شخصیت داستانی بلکه تبدیل به نوعی برند تجاری شده و نقش رسانه در شکل دادن به تصویر این شخصیت، بارها مورد نقد قرار گرفته. 
با این وجود، سوپرمن هنوز بیش از پیش در حال ارتباط گرفتن با بچه ها و نوجووناست و تبدیل همچین نقدهایی به ادبیاتی که برای قشر تاثیرپذیر از این سناریو قابل فهم باشه، نیاز به ایده های بیشتری داره و توی مطالب دیگه ای به سراغش خواهیم رفت. 


ناامنی همیشه از یه منشا همیشه هویدا و شناخته‌شده نشات نمیگیره و سوژه‌ی اصلی می‌تونه توی سایه‌ها به بقای خودش ادامه بده. بسیاری از این پدیده‌ها لزوما ملموس و به‌راحتی قابل مطالعه نیستن ولی وقتی به سراغ دنیای هنر میریم، این توانایی رو داریم که از هر عنصر دنیای فانتزی، برای به تصویر کشیدن افکار و احساسات بشر استفاده کنیم. 
مونارک: میراث هیولاها، یه سریال آمریکایی هست که عمدتا توی اتمسفر کشور ژاپن در حال اتفاق افتادنه. شخصیتایی از ملیتای مختلف، در تلاشن تا راز یه پدیده‌ی غیر این جهانی رو بررسی کنن و از این طریق، تراژدی‌های زندگی خودشون رو سر و سامون بدن. این تلاش، خود به خود اونا رو در ارتباط با یه مساله‌ی عالمگیر قرار میده.

مونارک توی سال 2023 منتشر شده و تا الان تونسته امتیاز 7 از 10 رو توی سایت IMDb به دست بیاره و 87 درصد رضایت مخاطبای گوگل رو داشته. اگر به کارای اکشن و تخیلی هیجان‌انگیز علاقه دارید، این سریال، شانسشو داره که بخشی از سرگرمی مورد علاقه‌ی شما رو فراهم کنه.

هیولاها هرچند که در دنیای واقعی وجود ندارن اما تجربه‌ی مواجهه‌ی با همچین پدیده‌هایی برامون قابل پیش بینیه؛ چرا‌که اضطراب و چالش‌های قابل پیش‌بینی درون این اتفاق، برای ما غریبه نیست و در مواجهه با بحران‌هایی که جنبه‌ی لزوما فیزیکی واضحی ندارن، تجربه‌اش میکنیم. به طور مثال، بحرانای اقتصادی بدن فیزیکی خاصی نداره و در نگاه اول، ممکنه فقط یه سری عدد و رقم و نمودار باشن اما رفته رفته، خودنمایی میکنن و روی کیفیت زندگی ما تاثیر میذارن و می‌دونیم که وجودشون می‌تونه شانس بقای ما رو کاهش بده.

بحرانای بزرگ، بعضا به شکل زیرکانه‌ای پنهان میشن و وظیفه‌ی کشف و درک کردنشون به عهده‌ی خوده ما آدمایی هست که ازشون می‌ترسیم و وجودشون رو حس می‌کنیم. 
چیزی که به راحتی میشه در مورد شخصیت‌های کلیدی این سریال متوجه شد اینه که اونا قصد دارن با چیزی که می‌دونن تاریکه مبارزه کنن و در این مورد، اغلب به طور ناخواسته درگیر ماجرا میشن و هنوز به الزامات کارشون آشنایی ندارن. همین هم باعث بهبود ژانر درام سریال میشه. 


این مبارزه فقط در مقابل هیولاها نیست و شخصیت‌ها مجبورن دروغای زیادی رو در مورد جامعه‌ی انسانی خودشون تشخیص بدن و ازشون به شکل زیرکانه‌ای فرار کنن. سیستم سعی داره تا حقایقی رو در مورد موجودات وحشی و غولپیکر طبیعت پنهان کنه و این در حالیه که محدوده‌ی درون شهر‌ها پر شده از اخطار‌هایی که به ظاهر سعی داره از آدما در مقابل حمله‌ی احتمالی هیولاها مراقبت کنه.

این سیستم پروپاگاندایی، به راحتی قابل درک نیست چون شخصیت‌ها در ابتدا نمی‌دونن که چه اتفاقاتی از گذشته‌های دور، مثل یه سایه، توی جامعه و طبیعت سیاره در حال حرکته. 
هرچند که هیولاها موجودات وحشتناک و هیجان‌انگیز این سریال به حساب میان اما چالش یک کار گروهی و دشمنای بالقوه‌ی انسانی، گره‌های داستانی به مراتب جالب‌تری رو ایجاد کرده.

در واقع احساسات بزرگترین هیولاها هم از پیچیدگی خاصی برخوردار نیست و با ضریب خطای بسیار پاییی میشه حرکات بعدیشون رو پیش‌بینی کرد اما این به هیچ‌ عنوان در مورد انسانا صدق نمیکنه. این چیزی هست که در مورد سریال مونارک بهش علاقه دارم؛ چرا که صرفا روی هیولاها تمرکز نکرده و یه سری ابرقهرمان یا انسان نابغه رو به سراغشون نفرستاده بلکه آدما رو در مورد انجام کار گروهی و نحوه‌ی همکاری‌شون به چالش کشیده.

جمع‌بندی
کارای تخیلی‌ای مثل مونارک، لزوما پدیده‌های تخیلی سرگرم‌کننده نیستن و با یک داستان‌پردازی خوب و معنادار که پیچیدگی‌های شخصیت انسان رو به تصویر میکشه می‌تونن تبدیل به داستان‌های نمادین جالبی جهت به تصویر کشیدن ترس‌ها، دروغا و پیچیدگی‌های زندگی جمعی انسان بشن. 
 

معرفی و بررسی انیمیشن سریالی Invincible| شکست‌ناپذیر
انیمیشن Invincible جزو سریالای برگزیده‌ی سایت IMDb و مخصوص بزرگسالان هست که بر اساس یه کمیک به همین اسم ساخته شده. این کار تا الان تونسته امتیاز 8.7 رو از سایت IMDb به دست بیاره و سناریوی بسیار خوبی برای بررسی دنیای ابرقهرمانی و اهمیتی هست که توی فرهنگ آمریکایی داره.

بعضیا ترجیح میدن که دنیای ابرقهرمانا رو صرفا یه سری ایده‌آل‌پردازی کودکانه در نظر بگیرن یا تئوری‌های تاریکی رو پشت سرشون متصور بشن که بعضا متافیزیکی و غیر این جهانیه؛ اما دنیای ابرقهرمانای آمریکایی می‌تونه تشبیه خیلی ساده‌ای باشه از ایدئولوژی‌های رایج که جوامع ما رو شکل میدن. چه بسا که هیچی مثل داستانای ابرقهرمانی، ایدئولوژی‌های جدیدی مثل فمنیسم رو پوشش نداده و هر شخصیت، به واسطه‌ی قدرت و تاثیر اجتماعی خودش می‌تونه رویکردی که نسبت به زندگی داره رو به تموم جامعه تسری بده.

اونا نماد هیچ شخص خاصی نیستن بلکه نماد سبک خاصی از اندیشیدن و طراحی جامعه هستن. یه جامعه‌ی مدرن، با جادو کردن ذهن مردم یا زور، ساخته نمیشه؛ بلکه یه سری ایدئولوژی خوش‌تراش لازمه که بتونه جمعیت زیادی از مردم رو در هماهنگی با هم، به سمت جلو بکشونه. 
توی انیمیشن شکست‌ناپذیر، شخصیت اصلی و خونواده‌اش، خیلی آمریکایی هستن و اینو در ظاهرشون هم میشه دید. خودشونو افراد جهان وطنی می‌دونن اما اتفاقا خیلی هم شبیه ملی گراها عمل میکنن و هیچی براشون خونه‌ی خودشون نمیشه و برای حکومت خودشون کلی حرفای اکلیلی میزنن و زیر سایه‌اش ناجی ملت‌ها و کشورای دیگه هم میشن. یعنی اینکه آره، ما آمریکاییم و می‌تونیم از شما ملتا و کشورای دیگه هم مراقبت کنیم، این کارو میکنیم چون قدرت زیادی داریم و شما هم چاره‌ای ندارید جز اینکه به ما تکیه کنید؟ اصلا نیازی نیست ما رو انتخاب کنید، کافیه مشکلی پیش بیاد تا ما خودمونو برسونیم و زورکی هم که شده کمک کنیم؛ چون جون مردم، برای ما اهمیت داره.

هیچ چیز مثل کارای ابر قهرمانی برای سرگرم کردن فرهنگ عمومی و دادن حس حق به جانب بودن به افرادی که ایدئولوژی‌های مدرن رو دنبال میکنن جوابگو نیست. ساختن اینطور کارا ساده است، اغلب هیچ بازی خاص و تحسین برانگیزی ندارن و صرفا روی شیوه‌ی مبارزه و هیجانی که تحت تاثیر پیروزی‌های پی‌در‌پی و خوش شانسی پیش میاد تکیه دارن. یک شخصیت، به نمایندگی از یه ایدئولوژی پیروز میشه چون باید پیروز بشه و تقدیر اون شخصیت و ایدئولوژی، توی آسمون‌ها نوشته شده.

نبرد خیر و شر در انیمیشن شکست ناپذیر
تصویری که این انیمیشن در مورد رویارویی خیر و شر داره، ممکنه در ابتدا خیلی ساده و سطحی‌نگرانه به‌نظر برسه اما رفته رفته، گره‌های داستانی جالبی شروع به ظاهر شدن میکنن. هر چند که در واقعیت، ابرقهرمانی وجود نداره که با مبارزات خودش و فداکاریش برای نجات مردم سیاره، نفسارو توی سینه حبس کنه و مردمو پای تلویزیون نگه داره، اما ما میدونیم که چه افرادی و چه ساز و کارهایی، می‌تونن با تصمیماتی که براشون کوچیک به حساب میاد، روی زندگی طیف زیادی از آدما تاثیر بذارن.

پدر شخصیت اصلی این داستان، تصویری از افکار و آدمایی هست که همیشه بلدن چطور برای ما نقش آدمای خوب رو بازی کنن و خواسته یا ناخواسته، جوامع خودمون رو وابسته و مدیون‌شون میدونیم اما هیچ کدوم‌مون لزوما قضاوت درستی در مورد اهداف و انگیزه‌های واقعی‌شون نداریم و حتی بعد از اینکه مرتکب خیانت میشن هم در بهت و حیرت باقی میمونیم. انگیزه‌های این افراد می‌تونه از داشته‌هایی نشات بگیره که ما آدم‌های معمولی حتی توی خواب‌مون هم نمی‌بینیم. گذر از سطح خاصی از قدرت و ثروت، به این افراد اجازه‌ی بازگشت نمیده و دیگه حق خودشون نمی‌دونن که چیز کمتری رو تحمل کنن و به علاوه، به علت نامشروع بودن داشته‌هایی که به دست آوردن، اونقدری همدلی ندارن که به دیگران هم کمک کنن تا به اندازه‌ی خودشون رشد رو تجربه کنن.

ما این بهت رو بار‌ها در طول تاریخ و در مواجهه با انواعی از ایدئولوژی و شخصیت‌های تاریخی تجربه کردیم؛ با این وجود، هنوز هم راز‌های زیادی در مورد درونیات انسان‌ها وجود داره که ندونستن‌شون باعث میشه تا دوباره و دوباره در شناخت خوب از بد، دچار مشکل بشیم. این اتفاقی هست که در دنیای شکست‌ناپذیر، در حال اتفاق افتادنه و کاراکتر شکست‌ناپذیر، نه تنها بار حمایت فیزیکی از انسان‌ها رو به دوش میکشه بلکه ادامه‌ی مسیرش، وابسته به درک مفهوم خیر و شر و پیچیدگی ذهن انسان‌هاست.

جمع‌بندی
شاید ما در دنیای واقعی، پدری مثل پدر شکست‌ناپذیر نداشته باشیم اما بارها به صادقانه نبودن و ناکارآمد بودن ایدئولوژی‌هایی که بهمون به ارث رسیده پی‌بردیم و متوجه شدیم که جامعه‌ای که از اجداد خودمون به ارث بردیم، سرشار از دروغ، ریاکاری و الگوهای فکری و رفتاری ناسالمه. شاید ما قدرت و توانایی‌های شخصیت شکست‌ناپذیر رو نداشته باشیم اما حس ناچاری و بیچارگی‌ای که در مقابل پیچیدگی حیله‌ی درون این ایدئولوژی‌های کهنه داریم، تنه به تنه‌ی چالشی میزنه که شخصیت اصلی این داستان، باهاش رو به رو هست.