جسدی در آتش یا Burning Body سریال جنایی اسپانیایی بر پایهی یه داستان واقعیه که همزمان با یه مستند در مورد اعترافات رزا، شخصیت اصلی این داستان منتشر شد. چیزی که برام جالبه اینه که خیلیا به سختی تونستن با این سریال ارتباط بگیرن و انگیزهی واقعی شخصیتها رو درک کنن؛ به جز این موضوع، واقعا مشکل خاصی در ساخت این سریال وجود نداره و داستان سرگرم کنندهای به حساب میاد.
حتی با وجود شیوع خیانت و بیوفایی و سواستفاده توی جوامعمون، خیانت زناشویی هنوز هم کار منزجرکنندهای تلقی میشه. در مورد پروندهی رزا، این موضوع با نوعی رفتارای بیمارگونه و خشونت آمیز ترکیب شده و عملا بیننده رو بهت زده میکنه. با این وجود، ناگفتههای زیادی در مورد رزا وجود داره که دونستنشون ممکنه بتونه این بهتزدگی رو کمتر کنه. اول اینکه فراموش نکنید این سریال، برای جذابتر شدن، یه سری از واقعیتها رو تغییر داده و تغییرات احتمالی رو میشه هم از مقایسهاش با مستند فهمید و هم با رفتارای متناقضی که در طول سریال اتفاق میوفته فهمید. اگر فقط بخوایم روی رزا یا البرت تمرکز کنیم، نقطه ضعف مشترک افرادی که ازش آسیب دیدن یا الگوهای رفتاری سمی اطرافیانش نادیده گرفته میشه. یه حقیقتی که راجب رزا وجود داره اینه که مدام توسط اطرافیانش دست کم گرفته میشه. شوهر اولش این قضاوت رو بخصوص در زمانی که قصد داشتن با هم جزو نیروی پلیس بشن نشون داد و بهش گفت که تو یه آدم معمولی هستی و نمیتونی درجه ی بالایی به دست بیاری.
اما رزا زودتر از شوهرش تونست عضو نیروی پلیس بشه و مشخصا لیاقت بیشتری برای این شغل رو توی آزمونا نشون داده. این موضوع در مورد نحوهی آشنایی رزا و شوهر اولش هم صدق میکنه. نگاه خاوی به رزا، نگاه یه فرد قدرتمند به موجود ضعیفی هست که میخواد جلب توجه کنه، اغواگر باشه یا پول خوبی به جیب بزنه و مشخصا در ابتدا و حتی زمانی که برای اولین بار به خیانتش پیبرد، هنوز همین قضاوت رو داشت. یعنی خاوی فکر نکرد که رزا این کارا رو میکنه چون موجود شرور و سوءاستفاده گریه؛ در نظر خاوی، انگار که رزا فقط داره عرف عمومی رو دنبال میکنه و اگر خیانت هم کرده صرفا بابت اینه که مثل خیلیهای دیگه وسوسه شده و دوست داشته تجربهی جالبی داشته باشه.
در ادامه، پدرو هم دچار همین قضاوتا میشه. بماند که پدرو خودشم با خیانت به همسرش وارد رابطه با رزا شده و بیمسئولیتیای که در قبال خونوادهاش نشون داده رو نمیشه نادیده گرفت. با این تفاوت که پدرو شخصیت شکاکتری داشت و چندان رزا رو دستکم نگرفت؛ اما باز هم جانب احتیاط رو رعایت نکرد و خیلی سریع، احساسات خودشو تسلیم کرد. اما رفتار آلبرت در مقابل رزا، خیلی پیچیدهتر هست و میشه حدس زد که توی این مورد، دستکاریهای زیادی در داستان پیش اومده. آلبرت از قبل ازدواج و بچهدار شدن رزا با شوهر اولش اونو میشناخت و شیفتهاش شده بود اما غیر منطقی به نظر میاد که همچین آدمی، تا سالها با این وضعیت کنار اومده و رابطهشو مخفی نگه داشته و کشش رزا به آلبرت، با وجود خیانتکار بودن و قصاوت قلبی که داره منطقی نیست.
میشه حدس زد که هر دو شباهت زیادی به شخصیتی دارن که در ابتدای آشناییشون و در قبال آدمای توی کوچه و خیابون از خودشون نشون میدادن. ما در ابتدا میبینیم که آلبرت و رزا، از مامور قانون بودنشون سوءاستفاده میکنن تا بقیه رو بیخودی بترسونن، بهشون توهین کنن و قلدر بودن خودشون رو نشون بدن. احتمالا در واقعیت، رابطهی اونا هرگز معنی رمانتیک خاصی نداشته و بیشتر همکاری دو تا موجود کاسبکار و شرور برای پیاده کردن رفتارای سادیستی بوده.
رزا احتمالا اصلا احساس خاصی نسبت به خاوی یا پدرو یا آلبرت نداشته و این روابط رو برای کسب ثروت، قدرت و سرگرم شدن انجام داده. اون از اینکه میدیده بقیه چقدر سطحینگرانه قضاوتش میکنن و اونو موجود ضعیف، آسیبپذیر و صرفا سکسیای میدونن نهایت استفاده رو برده و اتفاقا زیادم بدشانسی نیاورده؛ صرفا توی یکی از این ماجراجوییها نتونسته لاپوشونی خوبی داشته باشه و گیر افتاده.
چرا این پرونده قربانی واقعی نداره؟ به عنوان یه جمعبندی، بهتره توضیح بدم که چرا دیدن همچین سریالی، برخلاف بسیاری از بینندهها اصلا منزجرم نکرد و نتونستم مثل بقیه، از رزا نفرت چندانی پیدا کنم؟ فارغ از جنسیت، افراد درگیر این پرونده، یکی از یکی خودخواهتر و ریاکارتر هستن و اگه جنایت بدتری در حق همدیگه انجام ندادن، مشخصا از ترس و بیعرضگیشون نشات میگیره. این مدل تراژدیها، کمترین چیزی هست که حد لیاقت یه جامعهی خودخواه و بدون همدلی رو نشون میده. اتفاقا اینکه رزا اینقدر بقیه رو با کارای شرورانهاش غافلگیر کرد، در نظرم باعث افزایش جذابیت این تراژدی و رسیدن کاراکترای خودخواه این سریال، به چیزی که حقشو داشتن شد.
کنجی کاوای، یه موسیقیدان و آهنگساز اهل ژاپنه و برخی از پروژه هایی که درونشون مشارکت داشته، کمابیش در وب فارسی هم به خوبی دیده شدن؛ منجمله شبح درون پوسته 1 و 2 که نقطه عطف کاراش به حساب میاد. از بقیهی کارای نسبتا شناخته شدهاش در وب فارسی میشه به انیمهی سینمایی MAQUIA اشاره کرد که در سال 2018 منتشر شد و اتمسفر یک اثر حماسی و درام تقریبا غم انگیز رو داشت.
اگر به صفحهی این هنرمند در سایتهای مرجع موسیقی مراجعه کنید، محبوب ترین کاراش شامل تقریبا همهی ترک های موسیقی متن شبح درون پوسته 1 هست. در شبح درون پوسته 1، از یه موسیقی با کلام ژاپنی که حال و هوای سنتی داره استفاده شده که به خودی خود، جذابیت موسیقی متن این انیمه رو چند برابر کرده وگرنه اگر به بقیه ی آلبوم ها نگاهی بندازید، اغلب ترک ها معمولا اتمسفرسازی خاصی ندارن و قرار نیست که غافلگیرتون کنن.
هرچند که این گزارش داره نسبتا دیر و چند ماه بعد از رخ دادنش منتشر میشه اما به عنوان یه خبر دست اول، خیلی راحت میشد به لیست این نامزدها دست پیدا کرد. بماند که امسال حواشی زیادی درمورد نفر اول این لیست یعنی جوکر 2 وجود داشت و نظرات ضد و نقیضی رو به سمت خودش جذب کرد.
فکر میکنم تا وقتی یکی از فیلم های مورد علاقه ی آدما توی این لیست نره، حساسیت خاصی نسبت به جایزه ی تمشک طلایی و عرف هالیوود پیدا نمیکنن. این جایزه، یه ارتباط تنگاتنگی با اسکار داره و اگه از جمله افرادی هستید که نسبت به اسکار انتقاد جدی دارید، زیر سوال بردن تمشک طلایی، هیچ کاری نداره. فیلم جوکر2 با هفت تا نامزدی در تمشک طلایی پیشتاز بود و خیلی با چیزی که از جوکر1 به عنوان یه فیلم تحسین شده انتظار میرفت، فاصله داشت. این فیلم توی بخش هایی مثل بدترین فیلم و بدترین بازیگری نامزد شد. واکین فینیکس و لیدی گاگا، هردوشون بابت بازی توی این فیلم به عنوان بدترین بازیگر، نامزد تمشک طلایی شدن. از جمله نامزدهای دیگه ی تمشک طلایی میشه به فیلم ماداب وب و مگالوپولیس اشاره کرد و فیلم Reagan با بازی دنیس کواید در نقش رئیس جمهور سابق آمریکا. مگالوپولیس واقعا اونقدرا هم بد نبود و مادام وب هم کار معمولی ای به حساب میومد و صرفا برای افراد طرفدار ژانر قهرمانی، تو ذوق زننده جلوه کرد.
تمشک طلایی خیلی وقیحه و روی بازیگرا و فیلمایی که ضعیف تلقی شدن تمرکز میکنه. بعضیا عقیده دارن که این جایزه نوعی طنز و نقد سرگرم کننده است اما بعضی از بازیگرا و کارگردانا، اونو توهین آمیز و غیرمنصفانه میدونن که حرفشون بیراه هم نیست. در سال 2022، برگزارکننده ها مجبور شدن نامزدی یک بچه رو لغو کنن چون با واکنش های شدیدی رو به رو شد و این کارو چیزی معادل کودک آزاری میدونستن. ولی بعضی از بازیگرا مثل هالی بری و ساندرا بولاک، جایزه شون رو با شوخ طبعی قبول کردن و حتی شخصا برای دریافتش حضور پیدا کردن. گاهی هم پیش اومده که نامزدهای تمشک طلایی، بعدها تبدیل به آثار محبوبی شدن مثل Showgirls یا Hudson Hawk مراسم جوایز تمشک طلایی به صورت یک رویداد برگزار میشه اما معمولا بازیگرا و کارگردانای برنده توی این رویداد شرکت نمیکنن.
این مراسم، یه روز قبل از جوایز اسکار برگزار میشه تا توجه رسانه ها رو جلب کنه و برخلاف اسکار، خیلی ساده و کمدی و توی سالن کوچکی برگزار میشه.
از بسیاری جهات میشه تمشک طلایی رو در راستای اهداف اسکار دونست و اون نقدها و هیتی که توی اسکار نمیشه ارائه کرد، توی تمشک طلایی بروز پیدا میکنه. واکین فینیکس به عنوان فردی که امسال توی تمشک طلایی اسمش اومده، از معدود بازیگرایی هست که گاها نقدای تند و تیزی نسبت به همچین ساز و کارهایی که سعی دارن سینما رو جهت دهی کنن داشته هرچند که به نظرم هیچ وقت این انتقادات رو چندان پیگیری نکرده یا لزوما همیشه نتونسته نقد خودش رو با ادبیات خوبی بیان کنه. در اکتبر 2012، خواکین فینیکس در مصاحبه ای جوایز اسکار رو مزخرف خطاب کرد و گفت که این جوایز بیشتر یک نمایش بی ارزش هستن تا یک معیار واقعی برای سنجش هنر. ولی مدتی بعد، در مصاحبه ی دیگه ای حرفش رو پس گرفت و عذرخواهی کرد و توضیح داد که اسکار برای خیلی از فیلم سازا شرایط خوبی رو فراهم میکنه و تاثیر زیادی روی صنعت سینما داره. بعدها خواکین فینیکس در فروردین 1403 یعنی آوریل 2024، به همراه بیش از 500 عضو آکادمی علوم و هنرهای سینما، نامه ی سرگشاده ای امضا کرد که عدم حمایت اسکار از یک فیلمساز فلسطینی رو محکوم میکرد. در جریان این نامه، فینیکس و بقیه، سکوت آکادمی دربرابر بازداشت و ضرب و شتم این فیلمساز رو مورد انتقاد قرار دادن که عملا تاثیر خاصی هم نداشت.
در سال 2020، فینیکس در زمان دریافت جایزه ی بهترین بازیگر مرد برای فیلم جوکر در مراسم بفتا، به نبود تنوع نژادی در نامزدهای جایزه اعتراض کرد و گفت که صنعت سینما باید تغییر کنه و فرصت های برابر، برای همه فراهم بشه. نامه ای که بالاتر درموردش صحبت شد، به دست بیش از 150 چهره ی یهودی سینما امضا شد و از موضع ضد اسرائیلی گلیزر حمایت کردن ولی در مقابل هم بیش از 1000 چهره ی یهودی صنعت سینما، نامه ی سرگشاده ای امضا کردن و حرفای این فرد رو محکوم کردن و نادرست و گمراه کننده دونستنش. واکین فینیکس از طرف مادرش تبار یهودی روسی و مجارستانی داره ولی به طور رسمی، هیچ وقت خودش رو یه فرد یهودی معرفی نکرده و بیشتر سراغ فعالیت های حقوق بشری و حمایت از حیوانات رفته.
جمع بندی شاید بهترین نقدی که فینیکس تا امروز مطرح کرد و البته بعدا هم پسش گرفت، همون انتقاد تندی بود که نسبت به اسکار مطرح کرد. فینیکس حرفش این بود که فرآیند رقابت برای جوایز سینمایی، هنرمندا رو به سمت جاه طلبی های سطحی میکشونه و تمرکز رو از کیفیت واقعی هنر دور میکنه. همچنین گفت که علاقه ای به همچین رقابتایی نداره و ترجیح میده که روی کارش تمرکز کنه. بعدها هم خودش برای گرفتن جایزه ی اسکار جوکر1 حاضر شد و دوباره به همون ساز و کاری دامن زد که میدونست ممکنه یه روز تحقیرش کنه.
سریال الیت، از یک ایده ی تینیجری تا تبدیل شدن به یک اثر آیکانیک
سریال الیت، در ابتدا بسیار مورد طعنه قرار گرفت و انتظار میرفت که سرنوشتش مثل خیلی از کارای اروتیکی بشه که بارها منتشر شدن و صرفا توسط یک طیف خاص، مورد استقبال قرار گرفتن اما الیت به رغم کیفیت فیلمنامه و داستان نه چندان غنیش، تونست حداقل در فصل های ابتدایی، محبوبیت زیادی به دست بیاره.
اسپانیایی ها تا حالا چندین بار ثابت کردن که در مطالعه ی اتمسفر بازار و طراحی ایده های عامه پسند، میتونن بسیار زیرکانه عمل کنن. این مطلب در زمانی نوشته میشه که نتایج مطالعه ی جدیدی درمورد میزان علاقه ی نسل جدید مردم آمریکا نسبت به محتوای اروتیک فیلم و سریال منتشر شده. این آمار معمولا به صورت جانبدارانه پوشش داده میشه و این درحالیه که هنوز بخش زیادی از نسل Z کاملا علاقه مند به محتوای اروتیک هستن یا حداقل مشکلی باهاش ندارن. اگر به درصدهای این مطالعه دقت کنید، همگی حوالی 50 درصد هستن، یعنی هنوز نیمی از جامعه ی آماری، با محتوای اروتیک مشکلی ندارن. وقتی 59.7 درصد ترجیح میدن روابط دوستانه ببینن، یعنی هنوز 40.3 درصد مشکلی با روابط عاشقانه یا اروتیک ندارن. وقتی 48.4درصد از صحنه های جنسی خسته شدن، یعنی 51.6 درصد هنوز یا مشکلی ندارن یا حتی استقبال میکنن. این یعنی جامعه ی آماری به دو بخش تقریبا مساوی تقسیم میشه. یکی بخشی که دنبال روایت های انسانی تر و غیر جنسیه و بخشی که هنوز با محتوای اروتیک، ارتباط برقرار میکنه. محتوایی که سریال الیت ازش استفاده کرد، حتی اگر الان دیگه محبوبیت خاصی نداشته باشه، در زمان خودش تونست به موفقیت خوبی برسه و تاثیر اجتماعی این پدیده، موضوعی هست که میتونه سوالات زیادی رو ایجاد کنه. چی درون این داستان به ظاهر ساده، بسیار ناشیانه و سطحی نگرانه وجود داره که به چشم نمیاد و برای درکش لازمه به طور غیر مستقیم به سناریو نگاه کرد؟ آیا این سریال صرفا با تکیه به محبوبیت افکار لیبرالیستی تونست به همچین محبوبیتی برسه یا صحبت از نوعی نیاز روانی هست که توسط یک سناریوی خیالپردازانه برطرف میشه؟ انتقادات جدی به طبقه ی ثروتمند، مفهوم کنترل، میل شدید به انواع آزادی و روابط جنسی خارج از چارچوب های سنتی، وام گرفتن از ایدئولوژی های مدرن، آیا اینها چیزی هستن که سریال الیت رو جذاب جلوه میدن؟ فکر میکنم که همگی بخشی از دلیل محبوبیت هستن اما توصیف کننده ی تمام عوامل اصلی نیست.
ما در عین احساس آزادی، علاقه داریم که به یک گروه یا مفهوم خاص، احساس تعلق داشته باشیم و این موضوعیه که در این سریال، تا حد زیادی جواب داده میشه. یعنی همیشه افرادی هستن که برای افزایش امنیت، جمع کردن گندکاری ها و خسارت هایی که به وجود میاد، حاضرن تلاش کنن و قوانین جامعه، در بسیاری از مواقع از شخصیت ها مراقبت میکنه. با این وجود، بچه ها به ایجاد هرج و مرج و خرابکاری ادامه میدن و هر چه بیشتر جلو میریم، سطح بی مسئولیتی، پنهان کاری و کارهای جنون آمیزشون بیشتر هم میشه. انگار که توی یک دور باطل از رفتارهای خارج از چارچوب و منطق میوفتیم که صرفا طبقه ی خاصی از جامعه میتونن بهاش رو پرداخت کنن. این سریال، به رغم نقد طبقه ی ثروتمند و رفاه موروثی، دقیقا از خود مزیت ثروت بدون مشقت، برای گسترش داستان و افزایش هیجان استفاده میکنن. درواقع با وجود اینکه توی این سریال، به کرار به نقد طبقه ی ثروتمند و اشرافی پرداخته میشه اما درنهایت، نمیتونه دست از رویافروشی برداره و حسرت زندگی در یک خانواده ی اشرافی یا ثروتمند رو ایجاد میکنه چون همین شخصیت های بی مسئولیت و ثروتمند هستن که میتونن اشتباهات مرگ آسایی انجام بدن و از زیر بار عواقب کاری که انجام دادن فرار کنن. قهرمان های این داستان، به خودی خود کار چندان تحسین برانگیزی انجام نمیدن، اونها صرفا در محیطی هستن که بیش از حد بی مسئولیت و نابهنجاره و برای همین، کوچکترین ابزار احساسات خالصانه یا فداکاری، میتونه مورد تحسین قرار بگیره. بسیاری از کارهای بد و دروغ ها هم به راحتی فراموش میشه چون نمیتونه به فردی که ثروت زیادی داره، آسیب خاصی بزنه. قهرمان سازی در این سریال، الگوی بسیار بدوی ای داره و فارغ از اتمسفر این سریال، نه تنها یک عمل قهرمانانه به حساب نمیاد بلکه حاصل ناپختگی و بی فکری جلوه میکنه. قهرمان جلوه کردن در همچین مدرسه ای، خیلی ساده به نظر میرسه و این به نوبه ی خودش میتونه برای مخاطبی که سطح همدلی پایینی داره، جالب جلوه کنه. برای قهرمان بودن، نیاز به رفتن راه دوری نیست، فقط لازمه توی یه مدرسه با آدم های بی مسئولیت بود.
الیت بیشتر شبیه نوعی سرنخه. یه سرنخ که از تاریکی اومد و افرادی که به این نوع محتوا یک نگاه تحقیر آمیز داشتن رو سرزنش کرد. درواقع شاید همین نسل زد هست که اتمسفر آینده ی سینما و تلویزیون رو تعیین میکنه. این محتوای درخواستی نیست که تغییر میکنه، شاید اینطور به نظر بیاد که حالا لیبرال ها در حال حکمفرمایی بر معنا و مفهوم سینما و تلویزیون هستن اما به لحاظ اخلاقی، به سختی میشه گفت که سلیقه ها تغییر کرده. سریال الیت هم به لحاظ اخلاقی تغییر نکرده بلکه الگوی زندگی ایده آل نسل جدید رو تثبیت کرده و همین هم این سریال رو تبدیل به یک اثر آیکانیک کرده. تغییر ایدئولوژی حاکم بر سینما و تلویزیون به معنی تغییر اخلاقیات نیست. به راحتی نمیشه گفت که سطح اخلاقیات جامعه نسبت به گذشته، بهتر یا بدتر شده. ایدئولوژی ها عموما صرفا بر روی کاغذ، رویای بهبود اخلاقیات رو میفروشن اما اخلاقیات جامعه، بیش از اینکه یک مبحث ایدئولوژیک یا سیاسی باشه، یک مبحث روانشناختی هست. الیت، در خدمت ایدئولوژی هست نه بهبود یا افول بخشیدن به اخلاقیات جامعه. در این سریال، نقدهای اخلاقی بعضا منطقی ای انجام میشه اما اتمسفر غالب، لزوما به سمت ایده های بهینه تر نمیره. اخلاقیات، میتونن تصویری از مهارت های روانی باشن و یکی از پدیده های ملموس در این سریال، عدم بهبود مهارت های روانی شخصیت هاست. اونها همیشه اشتباه میکنن و خروجشون از سریال، معمولا زمانی اتفاق میوفته که کسل کننده شدن و دیگه نمیتونن به جذابیت داستان کمک کنن. ورود شخصیت های جدید هم جهت جذابیت بخشیدن به داستان اتفاق میوفته و لزوما کمکی به رشد شخصیت های قدیمی و به سرانجام رسیدن داستان هاشون نمیکنن.
سریال الیت بیشتر از اینکه بستری برای رشد اخلاقی شخصیت ها باشه، به تثبیت یک اتمسفر خاص کمک میکنه. اتمسفری که در اون، اشتباهات تکرار میشن، اما هدف، یاد گرفتن نیست بلکه به بازتولید هیجان کمک میکنه. این یعنی اخلاقیات نه به عنوان مسیر رشد، بلکه به عنوان ابزار دراماتیک مصرف میشن. شخصیت ها در الیت، بیشتر حکم موتیف های نمایشی رو دارن و لزوما یک سوژه ی روانی نیستن. زمانی که نتونن به جذابیت داستان کمک کنن حذف میشن و عملا کارکرد نمایشی خودشون رو از دست میدن. این نشونه ای از غیاب روانشناسی در روایت هست.
سریال الیت، محتواش لزوما مناسب زیر 18 سال نیست اما اتفاقا درمورد افراد زیر سن قانونیه و بیشتر هم افراد زیر سن قانونی جذبش میشن. دواقع نمونه ای از تناقضی هست که به کرار میشه در محتوای سرگرم کننده دید. داستان درمورد نوجوون هاست ولی محتواش پر از خشونت، روابط جنسی، مواد مخدر و درام های پیچیده ی اجتماعیه. در زمان تحریر این مطلب، فصل هشتم این سریال هم منتشر شده و فصل آخر هم مثل همیشه پر از قتل، رسوایی و افشاگری های جنجالی بود. الیت مسیر تحول عجیب و نمادینی رو طی کرد. از یک درام نوجوانانه ی اسپانیایی به یک کار جهانی با تاثیر فرهنگی تبدیل شد؛ در ادامه، این سریال، مرزهای ژانر رو شکست و به آینه ی فرهنگی برای نسل بحران زده تبدیل شد. فضای سریال، تا حد زیادی الهام گرفته از کارهای آمریکایی مثل Riverdale و Gossip Girl هست اما لحن به مراتب اروپایی تری داره و شخصیت هایی با تنوع قومی، جنسی و طبقاتی رو مورد استفاده قرار داده. بحران در این سریال، به مثابه جذابیت به کار گرفته شده. نوجوان هایی که درگیر قتل، خیانت و مواد مخدر هستن اما هنوز جذاب و پرزرق و برقن. مخاطب نوجوان، با وجود هشدارهای سنی، جذب همین بحران ها میشه و الیت، تبدیل به فضای تخلیه ی روانی برای نسلی شده که خودش هم درگیر بحران های مشابه هست. شخصیت های اصلی اغلب زیر 18 سال هستن اما سریال پر از صحنه های جنسی صریح و اغواگره و منتقدا عقیده دارن این باعث عادی سازی روابط جنسی پرخطر در سنین پایین میشه و مرز بین بلوغ و بزرگسالی رو مخدوش میکنه. عادی سازی خشونت و بی اخلاقی به کرار اتفاق می افته. قتل، خیانت و سواستفاده از قدرت به طور مکرر نشون داده میشه، بدون اینکه پیامدهای واقعی یا اخلاقی خاصی داشته باشه. شخصیت ها اغلب بدون پشیمونی یا مجازات، از کارهایی که انجام دادن فرار میکنن که باعث ضعیف شدن حس مسئولیت پذیری در روایت میشه. توی این سریال، روابط پرخطر، سواستفاده های عاطفی و مثلث های عشقی پیچیده، اغلب به عنوان هیجان انگیز یا رمانتیک نمایش داده میشن و این باعث شده بعضی از منتقدا بگن که سریال، روابط سمی رو زیبا جلوه میده و الگوی غلطی برای نوجوونا میسازه. برخلاف سریال هایی مثل Skins یا یوفوریا که سعی میکنن بحران ها رو با عمق روانشناختی تری بررسی کنن، الیت بیشتر به جذابیت ظاهری و درست کردن شوک و هیجان تکیه میکنه و خیلیا عقیده دارن که سریال از بحران ها برای سرگرمی استفاده میکنه. جالبه که الیت، بیشتر زیر سایه ی برندهای لیبرالیستی موجه بودن خودشو حفظ میکنه، مثل حمایت از همجنس گراها و فمینیسم و آزادی مدنی یا افکار ضد اشرافیت ولی زیر پوست این وجهه، از هر روش اخلاقی و غیر اخلاقی ای برای تجاری کردن سریال استفاده میشه.
جمع بندی مدرسه ی لاس انسیناس نماد اشرافیته و سریال ظاهرا نقدش میکنه اما درعمل، زیبایی شناسی اشرافی، لباس های لوکس، مهمونی های مجلل و روابط قدرت محور، همون چیزی هست که برای جذب مخاطب به کار میره و نقد اشرافیت، تبدیل میشه به فانتزی اشرافیت برای طبقه ی متوسط که مخاطب بالقوه ی این سریال هستن. شاید بشه گفت که الیت نماینده ی لیبرالیسم تصویری یا لیبرالیسم مصرفی هست و آزادی، تنوع و نقد اجتماعی رو به عناصر تزئینی برای فروش تبدیل میکنه و بیشتر از اینکه پیام آور تحول باشه، آینه ی بحران های نسل تماشاگری هست که بین میل به آزادی و میل به اغوا، گرفتار شدن.
این مطلب در روزهایی نوشته میشه که فیلمی به اسم The Penguin Lessons به تازگی منتشر شده و قرار نیست که داستان فیلم رو لو بده؛ صرفا بازخوردی نسبت به تبلیغات و تحسین هایی هست که این فیلم دریافت کرده.
این فیلم با پس زمینه ای از سیاست پر از آشوب آرژانتین دهه ی 1970 سعی کرده تا مفاهیمی درمورد اهمیت زندگی و بی تفاوت نبودن نسبت به وضعیت جامعه رو دنبال کنه. داستان درمورد مردی به اسم تام با بازی استیو کوگان هست که به لحاظ احساسی، از جامعه جدا شده و در حال تجربه ی یه ناامیدی عمیقه. شهر در وضعیت آشفته ایه و مخالفای سیاسی، شدیدا در حال سرکوب شدن هستن و گاها خبر میاد که فلانی ناپدید شده و خبری ازش نیست. اما تام سعی میکنه بی تفاوت باقی بمونه. همون طور که انتظار میره، حضور یه پنگوئن قراره تام رو تحت تاثیر قرار بده و این پنگوئن در حالی پیدا میشه که آغشته به مواد نفتی شده و نیاز به مراقبت داره. معلم میاد و این پنگوئن رو به سرپرستی میگیره و اسمشو میذاره خوان سالوادور. تام بی تفاوت، نه تنها نسبت به پنگوئن احساسات پویایی رو تجربه میکنه بلکه متوجه میشه حتی وضعیت سیاسی، روی زندگی این پنگوئن هم تاثیر داره و کم کم درگیر وضع غالب بر جامعه میشه.
ظاهر این سناریو، خیلی روشن و الهام بخش به نظر میرسه. یه انسان ناامید، تحت تاثیر شور زندگی یک موجود زنده قرار میگیره و دست به تلاش میزنه. این داستان بر اساس یه ماجرای واقعی ساخته شده و برگرفته از کتاب خاطرات تام میشل با عنوان The Penguin Lessons: What I Learned from a Remarkable Bird روایت شده. برای اینکه جمع بندی این مطلب، بی ربط به نظر نرسه، لازمه توضیحاتی درمورد تاریخ آرژانتین در دهه ی 70 و اتفاقاتی که منجر به این دوره شد رو مرور کنیم.
در آرژانتین دهه ی 1970 چه اتفاقی افتاد؟ دهه ی 1970 در آرژانتین، یکی از تاریک ترین و پر آشوب ترین دوره های تاریخ این کشور به حساب میاد. این دوره با بحران های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی همراه بود و در نهایت منجر به یک کودتای نظامی در سال 1976 و آغاز دوره ای به اسم جنگ کثیف شد. در سال 1976، ارتش به رهبری شخصی به اسم ژنرال خورخه رافائل ویدلا، قدرت رو به دست گرفت و دیکتاتوری نظامی رو برقرار کرد. این رژیم نظامی، کارزاری بی رحمانه علیه مخالفان سیاسی، به ویژه گروه های چپ گرا شروع کرد. توی این دوره، هزاران شهروند به طور غیر قانونی بازداشت، شکنجه و اعدام شدن و خیلی از آدما به اصطلاح "ناپدید" شدن، یعنی به دست نیروهای امنیتی دزدیده شدن و هرگز دیگه خبری ازشون نشد. این دوره از تاریخ آرژانتین به خاطر نقض حقوق بشر، به شدت مورد انتقاد قرار گرفته و جنبش مادران میدان مایو، از جمله کلمات کلیدی هست که شما رو به اتفاقات مهم این دوره وصل میکنه.
چیزی که باعث وقوع همچین تحولاتی شد، شامل مواردی میشه که ممکنه توی کتابای تاریخ و در دوره ی افول هر مدل قدرتی دیده باشید و گزاره هاش کاملا تکراری هستن. بی ثباتی سیاسی و اختلافات ایدئولوژیک، بحران اقتصادی، نفوذ ایدئولوژی های جهانی و در نهایت یک کودتای نظامی، دست به دست هم دادن تا یک برهه ی زمانی فشرده و تاریک، تا ابد تبدیل به بخشی از تاریخ آرژانتین بشه. این وضعیت در سال 1983 و با بازگشت دموکراسی به پایان رسید و همون الگویی که در تحسین دوره ی جدید کره ی جنوبی، توی فیلمای تاریخ معاصرشون میشه دید، درمورد نسل جدید آرژانتین هم وجود داره. دموکراسی، همواره مورد تحسین دنیا قرار میگیره و آرزوی بسیاری از کشورهایی هست که دلیل عدم رشد و پیشرفت خودشون رو نداشتن چنین سیستم هایی میدونن.
آرژانتین در یک جنگ شکست خورد، دچار بحران اقتصادی شدید شد، اعتراضات مردمی شروع شد و در نهایت، انتخابات دموکراتیک، مهر پایانی بود بر دوره ی حکومت نظامی. قضاوت من اینه که جریان راست گرا و محافظ کار، هرگز بدون حمایت فرهنگ و عرف عمومی به قدرت نمیرسه و با توجه به این اوصاف، راست گراهای افراطی آرژانتین، قدرت و قدمت زیادی داشتن و در این مورد، نمیشه فرهنگ عمومی رو قربانی قلمداد کرد. صرفا در برهه ای، چون دیدن که سودی از راست گراها بهشون نمیرسه و رفاه زندگیشون رو تامین نمیکنه، ایدئولوژی غالب بر جامعه رو تغییر دادن. شاید بگید که قبل از دوره ی جنگ کثیف، همچنان نوعی دموکراسی بر آرژانتین حاکمیت داشته اما دموکرات و محافظ کار، بیشتر به نظر میرسه که اسامی فرمالیته ای بودن و صرفا نارضایتی اقتصادی کافی بوده که مردم حاضر بشن به یه حاکمیت دموکرات پشت کنن. این گروه محافظ کاری هم که تونستن حدود یک دهه، قدرت رو به دست بگیرن، بقولا از زیر بوته رشد نکردن و این قدرت نمایی نابهنجارشون، مشخصا وابسته به یک پشتوانه ی قوی جمعی بوده. حکومت محافظ کار، یه سنگ جادویی نیست که از آسمون بیاد و ارتعاشات قدرتمندش، مردم یک جامعه رو درگیر کنه. این فیلم هم به نظر میرسه که چشم انداز آرژانتین برای رسیدن به دموکراسی رو مرور و تحسین میکنه و پنگوئن، به شور و شوق زیستن ملتی تشبیه شده که قربانی ظالمین انگشت شمار جامعه شدن. این سناریوی محبوب دموکراتا، مجددا در قالب یه فیلم سانتی مانتال، خودنمایی کرده. تغییر ایدئولوژی غالب بر جامعه و شروع جنگ کثیف، احتمالا به خاطر کاهش سود و رفاع ناشی از این جریان بوده نه لزوما یه تحول اخلاقی یا فلسفی. این نوع نگاه به تاریخ، ممکنه برای بعضی از مخاطبا جالب باشه اما می تونه به نوعی ساده سازی بیش از حد مسائل پیچیده ی اجتماعی و سیاسی منجر بشه و به هیچ عنوان فکر نمیکنم همچین سناریوهایی بتونن تاثیر مثبتی داشته باشن. تاثیر خنثی و بی طرفانه ای هم ندارن و لزوما مخاطبو هم به سمت قضاوت و کنجکاوی به خرج دادن تحریک نمیکنن. به این مدل فیلما میگم فیلم اینستاگرامی؛ از این بابت که با تحریک احساسات مخاطب و تحت فشار گذاشتنش برای رسیدن به واکنش سریع و همدلانه، نوعی سواستفاده ی تجاری انجام میدن. انتقاد زیاد به دموکراتا و چپ گرا ها، گاهی باعث شده که بعضیا فکر کنن منم یکی از اونایی هستم که سعی داره مجیز محافظ کارا رو بگه ولی انتقاد به یک جناح، اصلا به این معنی نیست که با قطب مخالفش رفاقت داری. شاید لیبرالیسمی که امروزه در صنعت سرگرمی خودنمایی میکنه، به نسبت سنت گرایی سابق، انسان دوستانه تر و سالم تر به نظر برسه اما به هیچ عنوان به معنی بی نقص بودنش نیست و انتقاد کردن بهش رو رویه ی بهینه تری نسبت به انتقاد کردن به ایدئولوژی هایی میدونم که بارها آزمایش شدن و همه میدونن سرانجام همراه شدن باهاشون چیه. لیبرالیسم به شکل مدرنش، هنوز در حال تکامل و تاثیرگذاریه و نقد میتونه به اصلاح و بهبودش کمک کنه. این فیلم پنگوئن هم به نظر میرسه که یه نگاه احساسی به تحولات دهه ی 70 آرژانتین داره اما لزوما نگاه منطقی ای به جامعه نداره و احتمالا دوباره قراره چند تا سیاست مدار رو محکوم کنه و بگه به نام انسانیت!
جمع بندی شاید چون سینما یه سرگرمی مردمیه و شما اگر کاری کنید که آدما به عرف و فرهنگ فعلیشون بدبین بشن، قراره حسابی تحقیر و مسخره بشید و تبدیل شید به گاو پیشونی سفید سینما. همچین رویکردی هرچند ممکنه برای حفظ محبوبیت و فروش گیشه موثر باشه اما می تونه محدود شدن سینما در سطح سرگرمی و دور شدن از نقش واقعیش به عنوان یه ابزار فرهنگی و اجتماعیش رو به دنبال داشته باشه.