حریم خصوصی و پاپاراتزی| مصاحبه‌ی جدید کیرا نایتلی

اخیرا یک مصاحبه ی جنجالی از کیرا نایتلی منتشر شده و در گفت و گو با تایمز لندن گفته که در سالهای ابتدایی شهرت، مجبور به تحمل رفتارهای ناخوش آیندی از طرف پاپاراتزی ها شده.

خلاصه ی حرف خانوم بازیگر اینه که در اوج شهرت و بعد از فیلم دزدان دریایی کارائیب، پاپاراتزی ها به طور مداوم تعقیبش میکردن. اغلب زمانی که با خانواده یا معشوقش به بیرون میرفت، بهش فحاشی میکردن با گفتن کلمه هایی مثل فاحشه و هرزه، تحریکشون میکردن تا واکنش احساسی یا خشونت از اطرافیانش بگیرن و بتونن شکایت کنن. 
بعضی هاشون حتی سعی میکردن تصادف ساختگی درست کنن که در دوره ای بسیار رایج بوده. این کار میتونست با درست کردن خرابکاری در جاده انجام بشه که نتیجه اش به دست آوردن عکس های شوکه کننده و خاصی بود که میتونستن به قیمت بالایی بفروشن. 
برای مقابله با این افراد، نایتلی تصمیم گرفت لباس های تکراری بپوشه و در صورت تعقیب، بی حرکت بایسته تا جذابیت عکس ها از بین بره. 
اون یک روز کامل، پنج ساعت بدون حرکت وایساد تا پاپاراتزی ها رو خسته کنه. 
در دوره ای، پاپاراتزی ها برای گرفتن عکس های خاص از بازیگرا، عمدا نوعی شرایط خطرناک رانندگی رو درست میکردن و هدفشون این بود که ماشین بازیگرها دچار حادثه بشه یا در لحظه ی ترس، شوک یا آسیب، ازشون عکس بگیرن و بعدش بتونن عکس ها رو به قیمت بالایی به نشریه ها بفروشن.

یعنی پاپاراتزی ها لزوما دنبال عکس نبودن بلکه حاضر بودن امنیت جسمی بازیگرها رو به خطر بندازن تا به عکس های فروش پذیر برسن. این مدل رفتارها هنوز هم از طرف پاپاراتزی ها وجود داره هرچند شکل و شدتشون نسبت به دهه ی 2000 تغییر کرده. 
کیرا نایتلی گفته که در دوره ی نوجوانیش، پاپاراتزی ها عملا بیرون خونه اش اردو میزدن و فحش میدادن یا رفتارهای دیگه ای که در بالا بهشون اشاره شد. همچنین گفته که: یک روز بیدار شدم و دیدم ده مرد، بیرون در خونه ان و پنج سال همونجا موندن.
این رفتارها باعث آسیب روانی شدید شد و خودش گفته: دیوونه شدم و فقط تونستم نادیده اش بگیرم. 
هنوز هم پاپاراتزی ها از روش های تحریک آمیز استفاده میکنن مثل داد زدن، تعقیب یا تلاش برای گرفتن عکس های خصوصی اما با رشد شبکه های اجتماعی، بعضی از این رفتارها به فضای دیجیتال منتقل شده و الان بیشتر شاهد نقض حریم خصوصی آنلاین، انتشار عکس های بدون اجازه یا شایعه سازی در پلتفرم ها هستیم. 
همزمان، بعضی کشورها هم قوانین سختگیرانه ای برای حفاظت از حریم خصوصی افراد مشهور درست کردن ولی لزوما اجرایی کردنشون همیشه جواب نمیده.

هنوز هم عکس های پاپاراتزی، بخصوص اونهایی که لحظه های خصوصی، احساسی یا شوکه کننده رو ثبت میکنن، در بازار رسانه ای خرید و فروش میشن ولی این بازار، نسبت به گذشته فرق کرده. 
هنوز هم بعضی از رسانه ها حاضرن برای عکس هایی از چهره های معروف در موقعیت های خاص مثل دعوا، گریه، دوره ی باردازی، بیماری یا رابطه ی جدید پول بدن اما خیلی از نشریه های معتبر، به خاطر فشار اجتماعی و اخلاقی، دیگه از پاپاراتزی ها خرید نمیکنن. 
امروزه پاپاراتزی ها میتونن عکس هاشون رو مستقیما در پلتفرم هایی مثل توییتر، اینستاگرام یا ردیت منتشر کنن و از طریق تبلیغات یا اشتراک گذاری ویروسی، درآمد کسب کنن، یعنی دیگه به واسطه گری نشریه ها نیازی نیست. 
یه سری آژانس عکس حرفه ای وجود داره که پاپاراتزی ها میتونن باهاشون همکاری کنن مثل Backgrid یا Splash News که عکس ها رو به رسانه ها، برندها یا پلتفرم های خبری میفروشن. 
قیمت عکس ها بسته به شهرت فرد، موقعیت عکس و انحصاری بودنش متغیره و عکس های معمولی ممکنه چند صد دلار باشن ولی عکس های خاص میتونن به چند هزار دلار هم برسن. 
در سال های اخیر، چند عکس پاپاراتزی وایرال شدن ولی لزوما خیلی هاشون عکس ناخواسته به نظر نمیرسن. یعنی به نظر میرسه که سلبریتیا عمدا این مشکل تعقیب شدن رو با نمایش بازی کردن و ظاهر شدن با لباس و رفتارهای عجیب، مدیریت میکنن. سلبریتی ها به جای فرار یا شکایت، از خود تصویر برای بازتعریف قدرت استفاده میکنن.

خیلی از چهره های مشهور وقتی فهمیدن که نمیتونن پاپاراتزی رو حذف کنن، کنترل روایت تصویری رو به دست گرفتن و این کار، عمدتا با چند روش انجام میده. شاید شناخته شده ترین روش، استفاده از لباس های اغراق آمیز یا نمادین باشه. 
بعضا خود سلبریتی ها از رسانه های شخصی برای به اشتراک گذاشتن مکرر زندگیشون استفاده میکنن مثل اینستاگرام و تیک تاک که تا حدی باعث میشه کنجکاوی درمورد زندگیشون، ارضا بشه. 
وقتی یک چهره ی مشهور، خودش عکس های روزمره، رابطه ها یا استایل هاش رو منتشر میکنه، پاپاراتزی ها دیگه چیزی دست نیافتنی برای شکار ندارن. 
اگر عکس های زیادی از یک فرد در فضای عمومی باشه، رسانه ها کمتر حاضرن برای عکس های پاپاراتزی پول بدن چون دیگه انحصار ندارن. ولی این کارها هم تاثیر کامل نداره چون پاپاراتزی ها دنبال لحظه های خصوصی، یا موقعیت های ناخوش آیند و غیرمنتظره هستن و حتی اگر فرد مشهور، خودش عکس منتشر کنه، رسانه ها هنوز هم دنبال لحظه ی واقعی هستن که این کنجکاوی و تقاضا، درنوع خودش یک وجه جالب و الهام بخش داره. اونم اینه که سلبریتی بودن لزوما درمورد مهارت در یک حرفه مثل یک هنر خاص نیست بلکه درمورد داستان زندگی یک فرده که برای عموم مردم جامعه، محبوبیت پیدا میکنه و دوست دارن داستانی باورپذیر رو بشنون.

درمواردی، پاپاراتزی ها واقعا تونستن با تحریک دعوت یا واکنش احساسی از چهره های معروف، به پول برسن اما لزوما همیشه از راه شکایت نبوده بلکه بیشتر درآمد این کار، از طریق فروش های لحظه ی درگیری یا واکنش به رسانه ها و نشریه های زرد هست. 
در موارد نادر، پاپاراتزی ها خودشون شکایت میکنن و ادعا میکنن که به دست چهره ی مشهور یا محافظشون مورد حمله قرار گرفتن و اگر بتونن ثابت کنن که آسیب دیدن، ممکنه غرامت مالی دریافت کنن ولی این مسیر حقوقی، پیچیده و پرریسکه. 
شان پن یکی از بازیگرایی هست که در این مورد، چند مشکل رو تجربه کرده. در سال 1987، به خاطر زدن یک پاپاراتزی با مشت، در حالیکه با مدونا بود بازداشت شد. در دهه ی 90، چندبار به خاطر شکستن دوربین یا تهدید لفظی با رسانه ها درگیر شد و این عکس ها بیشتر در فضای خیابان، فرودگاه یا بیرون هتل ها گرفته شدن و همه اش در وضعیتی بوده که پاپاراتزی ها داشتن تعقیبش میکردن. 
وقتی یک سلبریتی خشمگین میشه، فریاد میزنه یا حتی صرفا اخم میکنه، اون لحظه تبدیل میشه به قاب نادر از پشت نقاب شهرت چون توی رسانه، شخصیتی افسانه ای از سلبریتی ها ساخته میشه و آدما بعضا نمیتونن تصور کنن که این بازیگرها یا خواننده ها هم میتونن مثل آدم های عادی، ناراحتی و عصبانیت رو تجربه کنن. دیدن واکنش های واقعی و آسیب پذیریشون، میتونه نوعی تسلی خاطر باشه برای افرادی که حس میکنن زندگیشون خیلی با افراد معروف فرق داره. 
در مقابل، شکایت از پاپاراتزی ها به خاطر آزار، نقض حریم خصوصی یا تحریک به خشونت، بارها اتفاق افتاده ولی لزوما مسیر حقوقی این کار همیشه ساده یا موفق نبوده. 
در سال 2018، هیو گرانت از یک آژانس پاپاراتزی شکایت کرد چون بدون اجازه از داخل خونه اش عکس گرفته بودن و تونست به خاطر نقش حریم خصوصی، غرامت دریافت کنه. 
کیت میدلتون در فرانسه، از جمله ای شکایت کرد که عکس های نیمه برهنه اش رو در ویلای خصوصی منتشر کرده بود و دادگاه مجله رو به پرداخت جریمه ی سنگین محکوم کرد. 
جاستین بیبر چندین بار با پاپاراتزی ها درگیر شد و در یک مورد، خودش شکایت کرد چون یکی از اونها باعث تصادف شده بود. 
در سال 2013، کانیه وست در فرودگاه، با یک پاپاراتزی درگیری فیزیکی داشت و هم ازش شکایت شد و هم خودش شکایت متقابل کرد ولی درنهایت با توافق مالی، پرونده بسته شد. 
پیچیدگی این پرونده ها از اونجایی نشات میگیره که پاپاراتزی ها ادعا میکنن در مکان عمومی بودن و قوانین حریم خصوصی هم همه جا یکجور نیست. 
 

 

نقد کارای مخصوص کودکان رو شاید بشه یکی از دشوار‌ترین حوزه‌های نقد هنری در‌نظر گرفت.

اصولا منتقدای این دسته از تولیدات، جزو مصرف کننده‌های بالقوه‌اش نیستن. بچه‌ها نمی‌تونن با ادبیات افراد بالغ، درمورد تجربه‌شون از دیدن یه اثر و اونچه که ممکنه در‌مورد تاثیرش نادیده گرفته بشه صحبت کنن. 


امتیازا معمولا از طرف افرادی صادر میشه که والدین بچه‌ها به‌حساب میان و ملاکشون اینه که ظاهر کلی اثر، چقدر با اخلاقیات خونوادگی‌شون همپوشانی داره و آیا بچه‌شون از دیدن فیلم، لذت برده یا نه. 
همونطور که بچه رو به‌تنهایی توی یه جامعه‌ی شلوغ رها نمیکنیم، چرا‌که ممکنه متحمل آسیب فیزیکی بشه، این مهمه که روش‌هایی رو برای محافظت بچه‌ها از آسیب‌های روانی‌ای که ممکنه در اثر مواجهه با محتوای هنری باهاش رو‌به‌رو بشن طراحی کنیم و نقد، مسیری برای خلق این روش‌هاست.

در‌واقع ما حین نقد کارای بزرگسال هم گاها سعی میکنیم از خودمون مراقبت کنیم. محتوای درون فیلما رو زیر سوال می‌بریم و با خودمون فکر میکنیم که چنانچه بخوام از این داستان الهام بگیرم و روی زندگیم تاثیر بذاره، باعث رشدم میشه یا بهم ضرر میزنه؟ چون می‌دونیم دنباله‌روی کورکورانه از یه ایده‌ی به‌ظاهر جذاب، می‌تونه ما رو متحمل نوعی آسیب روانی یا سبک زندگی ناسالم کنه. 


محتوای مخصوص کودکان، معمولا ممکنه با نقد‌های سطحی‌نگرانه رو‌به‌رو بشه یا آدما فکر کنن که پیغام توی این آثار، خیلی ساده و آشکاره و ارزش نقد کردن نداره. 
فکر میکنم هر چیزی که مصرف میشه، ارزش نقد کردن داره و اگر حس میکنیم که یه پروژه که بعضا صد‌ها نفر در جریان خلقش دست داشتن، محتوای ساده و سرراست و واضحی داره، بهتره در‌مورد این قضاوت، دچار شک و تردید بشیم.

آثار هنری، تصویری از جهانبینی افرادی هستن که در‌جریان تولیدشون دست داشتن. معمولا تولیداتی که به محبوبیت عمومی میرسن، چندان از عرف رایج درون جامعه تخطی نمیکنن و تعداد ایده‌های خاص و جدیدشون ناچیزه. همینه که باعث میشه ما تازه بعد از سال‌ها بفهمیم که این تولیدات، محتوای بسیار خطرناکی داشتن و با تعجب از خودمون بپرسیم که: آیا آدما احمق بودن که همچین چیزی رو برای بچه‌ها ساختن؟ چرا باید همچین محتوایی رو به بچه‌ها نشون داد؟ با خودشون فکر نکردن که ممکنه چه تاثیری روی ذهنشون بذاره؟ 
برای دور شدن از کسالت و آشنایی با مثال‌هایی در این زمینه، به‌سراغ کارتونا و فیلمایی میریم که ممکنه بخشی از نوستالژی شما هم باشه و یا توی اینترنت، درموردشون یه چیزایی شنیده باشید. یکی از فریکی‌ترین کارایی که در‌حال حاضر به ذهنم میاد، سریال عروسکی تپلوها هست که از تلویزیون ایران هم پخش شده و برای درک اینکه چقدر محتوای مشکوکی داره، حتی نیاز نیست سراغ حواشی‌ای که براش درست شده رفت. خوده دیدن این سریال عروسکی، برای درک اینکه چقدر عجیبه، کافیه.

موسیقی متن این سریال، به‌نظر نمیاد که مناسب کاری باشه که برای بچه‌ها تدارک دیده شده و ازش میشه برای تولید یه کار ترسناک هم استفاده کرد. نحوه‌ی رفتار و روزمرگی شخصیتای داستان، در‌صورتی که در‌قالب جمله توصیف بشه، خیلی بیمارگونه‌تر به‌نظر میرسه. 
اما هنوز هم خیلی از والدین هستن که مشکلی با اینکه بچه‌شون همچین سریالی رو ببینه ندارن و خوشحال هم میشن که بچه‌ها با این کار سرگرم میشن و در جریانش می‌تونن برقصن و یه فضای رنگی‌رنگی رو ببینن. 
تپلو‌ها حس کنترل شدن ذهن رو منتقل میکنه و ما چند تا کاراکتر رو می‌بینیم که با آنتن، کنترل میشن و روزمره‌شون از دنیای اطرافشون تاثیر می‌پذیره. اونا مدام میخندن و بخش زیادی از سریال، به سلام و خداحافظی مکرر و بیمارگونه‌ای اختصاص داره.

مدت زیادیه که از تصاویر این انیمیشن، برای ساخت میم‌های مریض و دارک استفاده میشه اما هنوز هم میشه این کارو جزو سریالای محبوب و پرطرفدار بچه‌ها در‌نظر گرفت و استقبال عمومی خیلی خوبی ازش صورت میگیره. 
فضای این انیمیشن، یه حالت آینده‌نگرانه داره و تکنولوژی‌ای که روزمره‌ی شخصیتای اصلی رو شکل میده، جلوتر از سال ساختش یعنی حدود 27 سال پیشه. 


حتی اگر همین الان شروع کنید به نقد کردن چنین سریالی، ممکنه خیلیا بهتون بخندن یا شما رو متوهم جلوه بدن اما این یه حقیقته که ذهن بچه‌ها می تونه دقیقا همون تاثیری که ما از دیدن چنین انیمیشنی می‌گیریم رو دریافت کنه یا شاید حتی عمیق‌تر از ما. بچه‌ها شاید نتونن اونچه که ادراک میکنن رو با ادبیات ما بیان کنن اما اتفاقا می‌تونن بیننده‌های ژرف‌نگر‌تری باشن و با خودشون درمورد احساساتی که در‌حین دیدن یه اثر هنری تجربه میکنن، صداقت بیشتری داشته باشن. 
اگر شما در حین دیدن کارتون تپلوها حس میکنید که این کار داره یه تصویری از کنترل ذهنی و تحقیر آدما و نحوه‌ی به بردگی گرفتن ذهنشون به دست رسانه‌ها رو نشون میده، پس شاید حدس شما درست باشه و واقعا یکی این وسط داره ما رو تحقیر میکنه و با چنین محتوایی، به ما طعنه میزنه. 


نمیگم که سازنده‌اش حتما با فرقه‌های سری در‌ارتباط بوده یا مثلا پول گرفته که عمدا یه محتوای سمی بسازه. شاید بهتره بگیم که سازنده‌ها به‌لحاظ روانی، دستپخت همین جوامعی هستن که ما آدما ساختیم و تولید آثار هنری برای بچه‌ها، به‌واسطه‌ی نوع ساختار این تولیدات، احساسات درونی و جهانبینی‌شون رو خیلی شفاف‌تر نشون داده.

ما در آثاری که برای افراد بالغ ساخته میشه، می‌تونیم از جملات بسیار پیچیده استفاده کنیم و یا خطوط داستانی پیچیده‌ای رو ایجاد کنیم و از این طریق، اونچه که رومون نمیشه یا نمی‌خوایم به‌طور مستقیم بیان کنیم رو به‌صورت استعاری و در قالب اتفاقات نه‌چندان صریح، درون اثر هنری بگنجونیم. 
اما وقتی نوبت به تولید کاری برای بچه‌ها میرسه، شما نمی‌تونید از جملات عجیب و غریب و داستانای پیچیده استفاده کنید و اصلا این یه ویژگی منفی در‌نظر گرفته میشه و والدین نمی‌تونن باهاش کنار بیان. 
فکر میکنم کاری مثل تپلو‌ها، اون حسی که سازنده‌ها از زندگی کردن و رشد کردن درون جوامع این دنیا گرفتن رو آشکار کرده. افرادی که می‌دونن بعضا به‌شکل غیر مستقیمی، در دوران کودکی ازشون سو‌استفاده شده و حتی زندگی‌شون به‌عنوان یه فرد بزرگسال هم درگیر سو‌استفاده‌ها و تحمل حقارت‌های مختلفی از طرف دیگرانه. افرادی که می‌دونن ما توی دنیایی زندگی می‌کنیم که مثل زندگی تپلوها، ظاهر رنگارنگ اما در‌عمل، بسیار کسل‌کننده و تکراری و درگیر روزمره‌ای اجتناب ناپذیره.

نقد آثار کودکان، ناشی از مسئولیت‌پذیریه و می‌تونه ما رو به‌سمتی ببره که تولیداتی رو برای نمایش به بچه‌ها دستچین کنیم که محتوای مناسب‌تری دارن یا حتی اگر محتوای بدی دارن، نسبت به اون وجه بدشون آگاه باشیم و بتونیم در این مورد، با بچه‌ها حرف بزنیم و بهشون هشدارای لازم رو بدیم.

هرچند که بچه‌ها قادر نیستن مطالب نقدی که درمورد داستان‌های مخصوص کودکان نوشته میشه رو مطالعه کنن اما ما می‌تونیم با هر ادبیاتی، این کارا رو نقد کنیم و به نوعی آگاهی درمورد استاندارد‌های داستان‌پردازی برای بچه‌ها برسیم.

این یه واقعیته که منتقدا عمدتا در دوران بلوغ فکری خودشون ممکنه سراغ کارای کم‌طرفدار یا داستان‌های به‌ظاهر ساده نرن و تمرکز خودشون رو بذارن روی کارای پرطرفدار، تحسین‌شده یا کارگردانای خاصی که به‌قولا فیلمای پرمحتوا میسازن؛ اما کار کردن با انواع محتوا و تشریح درونیاتش، اتفاقا حوصله و خلاقیت بیشتری رو میطلبه.

دشواری‌های نقد فیلم و سریالای کودکانه 
نه‌فقط کارای کودکانه بلکه بعضی از فیلم و سریالایی که با عنوان کارای تینیجری شناخته شدن، می‌تونن به عنوان کارایی قلمداد بشن که نقد کردن‌شون سخته و بعضا چیزی جز تحقیر رو به ذهن منتقدا نمیاره. دلیلشم به این برمیگرده که معیار کار خوب رو بر این میذاریم که یه اثر بتونه نسبت به زمانش، محتوای متراکم‌تر و بیشتر و مفیدتری رو در اختیارمون قرار بده. 
بعضیا صرفا معیار رو بر این میذارن که بتونن از اثر لذت ببرن یا نوعی تحریک احساسی شدید رو تجربه کنن. به این ترتیب، یه اثر که برای بچه‌ها درست شده و داستان ساده‌ای داره یا به‌قولا یه کار تینیجری، نمی‌تونه براشون الهام‌بخش واقع بشه. 
نکته اینه که همه‌ی این الگوهای فکری، تاثیر پذیرفته از انگیزه‌های ما هستن و چنانچه نگاهی به انگیزه‌های پشت عمل نقد بندازیم، می‌تونیم اونا رو بهبود ببخشیم یا گسترش‌شون بدیم. 


بعضی از منتقدای فارسی زبان، ممکنه نسبت به بیان نقد، نوعی سرخوردگی رو تجربه کنن و مثلا با خودشون بگن که سازنده‌های این فیلم نمیان یه نقد که به زبان فارسی نوشته شده رو بخونن و نقد درست و حسابی برای اینه که سازنده‌ها به‌سمت ساخت کار بهتری برن. 
بحث اینه که اون محتوایی که شما نقدش میکنید، سازنده‌های محدود و مصرف‌کننده‌های کثیری داره و بعضا این مصرف کننده‌ها، ممکنه بیشتر از خوده سازنده‌ها از این اثر تاثیر بپذیرن و ازش برای تغییر جهانبینی خودشون استفاده کنن. به همین دلیل هم هست که نقد کردن، همیشه میتونه مفید باشه و داده‌ی جدیدی رو در اختیار مصرف کننده‌های دنیای هنر قرار بده.

جمع‌بندی
همیشه میتونه نکات مثبت و منفی زیادی وجود داشته باشه که قادر به دیدنشون نیستیم و باعث میشه کورکورانه از محتوای فیلم و سریالا تاثیر بگیریم. در‌مورد کارای کودکانه، این ناآگاهی باعث میشه تا متوجه نشیم که بعضی از نابهنجاری‌ها و رفتارای عجیبی که درون بچه‌ها ظاهر میشه چه ریشه‌ای داره و مجددا اونا رو بدون هیچ نوع امنیت روانی‌ای، در معرض دریافت محتواهای منفی جدید قرار بدیم. 
ما می‌تونیم مثل کارتونایی که بچه‌ها می‌بینن، با حرفای خودمون، براشون منبع الهام واقع بشیم. اما پیش از اون، لازمه به‌شخصه محتوایی که توسط بچه‌ها مصرف میشه رو تشریح و بررسی کنیم و ببینیم که این کارا حقیقتا ممکنه چه احساساتی رو درون بچه‌ها زنده کنن. 
 


معرفی فیلم 
الیزابت قصد داره تا فیلم زندگی یه بازیگر بازنشسته به اسم گریسی رو بازی کنه که به خاطر یه رسوایی اخلاقی، سال‌ها پیش، بازنشسته شد. 
اون برای درک بیشتر این شخصیت، به محل زندگی گریسی سفر میکنه و با اون و خونواده‌اش هم صحبت میشه.

ناتالی پورتمن در نقش الیزابت، علاقه‌ی آشکاری به زندگی شخصی و انگیزه‌ی واقعی گریسی نشون میده اما تجسس اون، زیاد به مزاج گریسی خوش نمیاد.


نقد و بررسی may December
هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه محتوای فیلم رو لو بده.

داستان از جایی شروع میشه که یه بازیگر 36 ساله به اسم الیزابت، به سراغ یه بازیگر پا به سن گذاشته و بازنشسته به اسم گریسی میره تا در مورد زندگی شخصیش تحقیق کنه چون قراره که نقش جوونی‌های این بازیگر قدیمی رو بازی کنه و زندگی شخصیش رو به تصویر بکشه. 
الیزابت با مسائلی رو به رو میشه که هضم و درکش براش سخته. دلیل اینکه قراره فیلمی بر اساس زندگی گریسی ساخته بشه اینه که این بازیگر، در گذشته وارد یه رابطه‌ی خارج از قانون و عرف شده. علاقه‌مندی اون به پسری که باهاش اختلاف سنی زیادی داشته، در‌نهایت، باعث خیانتش به همسرش و همچنین شروع درگیریش با مراتب قانونی و زندان شده. 
با این وجود، این دو از رسانه‌ها فاصله گرفتن و طی 20 سال آینده، زندگی خودشون رو ادامه دادن.
چیزی که الیزابت انتظار رو به رو شدن باهاشو نداشت این بود که گریسی، هنوز هم به خودش اطمینان داره و اصلا کارشو جرم تلقی نمیکنه. اما از ابتدای فیلم، ما نوعی رفتار عجیب و کنترل‌گرانه رو می‌بینیم که از طرف گریسی، نه فقط به همسرش بلکه به بچه‌های دو قلوش هم تحمیل میشه و بهمون این حسو میده که اونا اونقدرا هم که به نظر میرسه خونواده‌ی خوشبختی نیستن.

گریسی حالا پیر و چروکیده شده در حالی که همسرش فقط 36 سال داره. 
همسر 36 ساله‌ی گریسی، یه پسر کره‌ای به اسم جو‌یو هست که در ظاهر، رفتار کاملا مسالمت آمیزی با گریسی داره و به تموم حرفاش گوش میده. اما به صورت پنهانی، سعی میکنه تا زندگی آزادانه‌ی خودشو داشته باشه.
گریسی واقعا براش لزوما شبیه یه همسر نیست بلکه مثل یه مادر یا حتی فراتر از اون، داره کنترلش میکنه و هنوز بهش امر و نهی میکنه. به سختی میشه تفاوت اون با بچه‌هاش رو فهمید. 
این موارد، از چشم الیزابت دور نمی‌مونه و حتی به انبار مغازه‌ی حیوانات خانگی میره، جایی که ارتباط ناسالم گریسی و جو‌یو لو رفته. هیچ کدوم از افرادی که با این قضیه در ارتباط بودن، دفاع خاصی از گریسی نمیکنن. همه میدونن که کار گریسی غیر اخلاقی بوده و اون با این قضیه، خیلی احساسی و با بی‌فکری برخورد کرده. 
کشش داستانی با سوالات پرشماری که ایجاد میشه، هر لحظه بیشتر و بیشتر میشه. روز اولی که الیزابت به سراغ گریسی میره، شبش می‌بینیم که جویو داره تبلیغاتی که الیزابت بازی کرده رو تماشا میکنه. ناگفته نمونه که الیزابت، شباهت خیلی زیادی به جوونی‌های گریسی داره و الان هم‌سن جو‌یو به حساب میاد. 


گریسی از دور، خیلی خوشبخت به نظر میاد و سعی میکنه که به نوعی، تعادل خونواده رو حفظ کنه اما میشه حس کرد که اطرافیانش و حتی بچه‌هاش اونو دوست ندارن و حتی بیننده هم کم کم منتظر میشه تا گریسی با یه پیامد واقعی رو به رو بشه. 
هرچند که اون مراتب قانونی و حبس رو پشت سر گذاشته ولی وضعیت شخصیت‌های خونواده و ناراحتی‌شون، ممکنه به بیننده این توقعو بده که این دو نفر باید حتما از هم جدا شن و ای کاش جو‌یو به گریسی خیانت کنه و بهش بفهمونه که این عشقی که روش حساب باز کرده صرفا یه سو‌استفاده بوده و وقتشه که با حقیقتش رو به رو بشه. 
گریسی هنوزم خودشو حق به جانب میدونه و فکر میکنه که یه ارتباط کاملا عاشقانه رو شروع کرده و اهمیتی نداره که بقیه چجور قضاوتش میکنن.

الیزابت در اینجا، شبیه یه جور روانشناس و کارآگاه عمل میکنه و ناخواسته، سطح کنجکاویش، خیلی بیشتر از یه بازیگر میشه که برای کامل کردن همزاد پنداریش با شخصیت اصلی اومده. 
***


شکار و شکارچی 
هر چه که فیلم به لحظات آخر خودش نزدیک‌تر میشه، تیکه‌های پازلی که انگیزه‌های واقعی افراد رو مشخص میکنه هم کامل‌تر میشه. 
گریسی وقتی که خلوتی رو با الیزابت گیر میاره، از خودش دفاع میکنه و به‌نحوی، انگشت اتهام رو به طرف جو‌یو می‌گیره. اون میگه که جو‌یو قبل از منم با دخترای دیگه‌ای بوده ولی من صرفا با شوهرم بودم و برادرایی رو داشتم که همیشه کنترلم می‌کردن. 
الیزابت، جو‌یو رو اغوا میکنه تا به گریسی خیانت کنه اما این کارش، به جای این که باعث بشه تا جو‌یو از الیزابت فاصله بگیره، به نحوی اونو ناراحت میکنه و اعتمادشو به دیگران، بیش از پیش خراب میکنه. با ناراحتی، خطاب به الیزابت میگه که فکر میکردم بهم علاقه مند شدی. 
الیزابت اونو به چشم یه فردی می‌بینه که هنوز توی بچگی خودش گیر افتاده؛ در حالی که اونا هم سن هستن. جو‌یو از این که الیزابت بدون هیچ احساسی باهاش ارتباط گرفته خوشش نیومده و این در نظر الیزابت، یه امر کاملا پذیرفته است و با خونسردی میگه: «این کاریه که آدم بزرگا انجام میدن.»

جویو در ادامه، سعی میکنه تا با گریسی صحبت کنه و بهش بگه که زیاد در مورد ادامه دادن رابطه‌شون مطمئن نیست و شاید در گذشته، توان ذهنی کافی برای فکر کردن به رابطه‌شون رو نداشته؛ اما گریسی اینجا هم به سرعت اونو متهم میکنه و همزمان، نقش یه قربانی و مظلوم رو بازی میکنه. اون به جویو میگه که در واقع ریش و قیچی دست تو بود، تو دست بالا رو داشتی و تو بودی که منو اغوا کردی، نمی‌تونی الان شونه خالی کنی. 
جو‌یو واقعا با گریسی، بیشتر از اینکه مثل یه معشوق باشه، مثل مادر خودش برخورد میکنه. گریسی نه فقط توی کنترل کردن جو‌یو بلکه حتی بچه‌های شوهر اول خودش هم مهارت داره و هیچ چیز از چشماش دور نمی‌مونه. 
روز آخر، اون بی‌خبر و با یه تفنگ و دو تا سگ، به جنگل میره و به شکل کنایه‌آمیزی، ما اونو در قالب یه شکارچی می‌بینیم.

 

بیش از هر چیز، میشه حس کرد که may December، تصویری از شخصیتای ماکیاولیست و شکارچیه که خوب میدونن چطور میشه ذهن دیگران رو دستکاری کرد تا اونا دقیقا همونطور که انتظارشو دارن رفتار کنن. 
هیچ‌کس از دور و از بیرون، طرف گریسی نبود و ازش دفاع نکرد. همه اونو فرد احمقی می‌دونستن و مشتری‌های کسب و کار خونگیش هم صرفا چند تا دوستش بودن که مدام سفارش میدادن تا بهش روحیه بدن. هیچ کدوم به اون همه کیک خونگی نیاز نداشتن و میشه گفت اینم از توانایی‌های گریسی برای کنترل ذهن اطرافیان و دوستان باقی مونده‌اش بود تا اونا رو راضی کنه که بهش حس پذیرفتگی بدن. 
مشکل الیزابت این بود که خودش هم شخصیت کنترل‌گری داشت و سعی کرد که ذهن جو‌یو رو دستکاری کنه. اون بر خلاف ظاهر دوستانه‌ای که از خودش نشون میده، به اندازه‌ی گریسی، بازیگر خوبیه و می‌تونه منظور اصلی خودشو پنهان کنه.

الیزابت هرچند که با جو‌یو در سن مناسبی ارتباط می‌گیره ولی همین که بدون احساس، این پیشنهاد رو بهش داد، نوعی خیانت و ریاکاری به حساب میاد. 
گریسی حتی در نهایت، الیزابتو هم تهدید میکنه و توی ملاقات آخرشون، بهش یادآور میشه که پشت ظاهر آرومش، حقیقتا یه شکارچی حضور داره که باید ازش بترسه و بیشتر از این، توی زندگی خصوصیش تجسس نکنه، چون ممکنه که آسیب ببینه.


به عنوان یک جمع‌بندی
این فیلم رو نمیشه تبلیغی برای سو‌استفاده از کودکان در نظر گرفت. پشت ظاهر بلوند گریسی و شور و احساساتی که از خودش نشون میده، یک حقیقت تاریک وجود داره که با دقت به سایه‌هایی که گاها ظاهر میشن، میشه به ماهیت واقعیش پی‌برد. 
سو‌استفاده از افرادی که هنوز هویت اجتماعیشون شکل نگرفته و نیازمند حمایت افراد مسئولیت‌پذیر و بالغ هستن، موضوعیه که به کرار ممکنه اتفاق بیوفته و برای جلوگیری از همچین اتفاقاتی، خیلی مهمه که ما افراد بالغ، موجودات مسئولیت‌پذیر و سالمی باشیم. 
افراد بالغی که با دروغ و ریاکاری زندگی میکنن و قادر به درک احساسات همدیگه نیستن، نمی‌تونن دیوار امنی برای بچه‌ها باشن و از امنیت‌شون دفاع کنن. 
گریسی در ظاهر، هیچ شباهتی به افراد شرور و شکارچی نداره اما سایه‌ی خودخواهیش، روی سر تمام افراد خونواده‌اش، بعد از گذشت بیش از دو دهه، همچنان پا برجا موند. 

آیا متیو پری قربانی شد؟

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 6 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

در مستند "متیو پری: یک تراژدی هالیوودی" که از شبکه ی پیکاک پخش شده، شایعاتی وجود داره درمورد اینکه مرگ پری صرفا یک اوردوز ساده نبوده و زنجیره ی پیچیده ای از بی تفاوتی، تسهیل اعتیاد و حتی بعضا مهندسی ذهن یا استثمار وسطه.

پنج نفر متهم شدن به تامین کردن مواد مخدری که باعث مرگ پری شد از جمله دو پزشک، دستیار شخصیش و یک تهیه کننده ی تلویزیونی و زنی که به عنوان ملکه ی کتامین لس آنجلس شناخته میشه. 
سه نفر از این افراد اعتراف کردن که در تامین مواد نقش داشتن و یکی از مصاحبه شونده ها گفته که هالیوود پر از آدم هایی هست که این شرایط رو راحت میکنن. توی این ماجرا هم واقعا از یک فرد آسیب پذیر سواستفاده شده. 
این مستند، زندگی پری رو نه فقط از زاویه ی شهرت و موفقیت، بلکه از زاویه ی اعتیاد، تنهایی و فشارهای روانی بررسی میکنه. این نشون میده که چطور در هالیوود، آدم هایی مثل پری، با آسیب پذیری بالا و نیاز به حمایت، گاها به جای مراقبت، وارد چرخه ای از مصرف، بهره کشی و فراموشی میشن. درواقع این نقدی هست که دیگران نسبت به این داستان دارن و عمدتا این پری هست که قربانی جلوه کرده. 
این اتفاق منو یاد نصیحتی میندازه که بین آدم های فقیر وجود داره. میگن خودتو درگیر سرگرمی های افراد ثروتمند نکن چون چیزی که برای اونا یه ریسک ساده است، برای تو گرون تموم میشه و نمی تونی بهاشو بپردازی یا در مقابل عوارضش، از خودت مراقبت کنی. 
من این ترحم افراطی مورد علاقه ی طرفدارها رو منطقی نمیدونم و به نظرم تقصیر رو گردن ماهیت مجهولی میندازه. هالیوود از امثال متیو پری سواستفاده میکنه؟ پزشکا سواستفاده میکنن؟ ملکه ی کتامین سواستفاده میکنه؟ خب اینا کی هستن؟ یه عده آدم فضایی هستن؟ نه این تصویری از اخلاقیات رایج در جامعه است؛ چیزایی که آدما رو راضی میکنه تا برای رسیدن به پول، دست به هر کاری بزنن. نمی دونم این آدما چرا درمورد اخلاقیاتی که هر فردی ملزم به رعایت کردنش هست نمیگن؟ چرا در مورد این حرف نمیزنن که یه فرد باید درمورد نحوه ی استفاده از ثروتش مسئولیت پذیر باشه و وقتی تبدیل به یک چهره ی اجتماعی میشه، جامعه رو مثل خانواده یا حداقل افرادی ببینه که ازش ممکنه شدیدا تاثیر بپذیرن؟ 
قربانی سازی افراطی، گاهی خودش نوعی پاک کردن صورت مسئله است و انگار شر رو به یه سیستم مجهول نسبت میدن، بدون اینکه بپرسن اون سیستم از کی ساخته شده و پشت این ساختار، چقدر بی تفاوتی و انتخاب های غیر مسئولانه وجود داره. 
وقتی میگیم هالیوود قربانی گرفت، داریم یه اسم انتزاعی رو جایگزین آدم هایی میکنیم که تصمیم گرفتن، سود بردن و خواستن که سکوت کنن؛ یه پزشک نسخه نوشته، تهیه کننده ای که قضیه رو لاپوشونی کرده، طرفدارها هم صرفا ترحم کردن و اشک ریختن. اینا همه بخشی از همون اخلاقیات رایج هستن نه یه سری آدم فضایی.
ریسک های افراد ثروتمند، میتونه برای فقرا بهای سنگینی داشته باشه چون فقرا نه شبکه ی حمایتی دارن، نه امکان بازگشت، نه رسانه ای که شکستشون رو رمانتیزه کنه و این اصلا درمورد خرج ثروت درمورد فقرا نیست بلکه مسئولیت پذیری درمورد قدرته؛ مسئولیتی که اگر جدیش نگیری، میتونه به خودت آسیب بزنه. 
وقی متیو پری با تمام محبوبیتش وارد چرخه ی مصرف میشه، هزاران نفر ممکنه اون مسیر رو تقلید کنن. ولی هیچکس نمیپرسه چرا این چهره ها، با این همه تاثیر، هیچ مسئولیت پذیری خاصی نشون نمیدن؟ 
 

ایدئالیسم و سینما

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 5 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

توهم انگاری، چطور باعث ایجاد نابهنجاری در طراحی پیام فیلم میشه؟

 

توهم انگاری، از اون کلماتی هست که در عین واضح بودن معنای ظاهریش، در صورت استفاده ی به موقع میتونه تبدیل به کلمه ای کاربردی برای توصیف بخش زیادی از انتقاداتی باشه که نسبت به داستان ها تجربه میکنید.

همیشه این تکنیک های مکانیکی نیست که باعث میشن دیدن یه فیلم، نوعی حس انزجار رو درون ما درست کنن بلکه شاید بشه گفت بیشتر بازخوردها، در نتیجه ی تاثیر روانی یک سناریو ایجاد میشن. اصطلاح توهم انگاری یا توهم باوری، می تونه در مواقعی به کار بره که سناریو سعی میکنه یه سری باورهای غلط رو که مطابقت خاصی با شواهد واقعی یا منطقی ندارن، به مخاطب خودش تحمیل کنه. از جمله ی این سناریوها میشه به فیلم های سفارشی که در حمایت از مسیحیت ساخته میشن اشاره کرد. در این داستان ها، شما بدون هیچ دلیل خاصی ممکنه شاهد معجزاتی باشید که باور و جهانبینی شخصیت ها رو درمورد مسیحیت، دچار تحول میکنن و پیام نهایی فیلم، صرفا سعی داره تا بیننده رو تبدیل به فرد مومن تری کنه. این مدل تولیدات، معمولا در مقابل انتقادات منفی، زرهی آهنین به تن دارن اما این موضوع، هرگز دلیل نمیشه که منتقدا بخوان عقب نشینی کنن یا حرف خودشون رو نزنن. استفاده از یک دایره ی لغات خوب و قضاوت های بهینه می تونه درون هر ذهنی نفوذ کنه و باعث بشه که آدما درمورد حرفایی که میزنید، فکر کنن. 
انتقاداتی که در این مطلب به فیلم‌های کلیسایی یا علمی تخیلی نسبت داده میشه لزوما درمورد تک تک این فیلما صدق نمیکنه و چنین داستانایی با توجه به نحوه‌ی طراحی سناریو می‌تونن مثبت ظاهر بشن. 


این شکل تجسم و شناخت دنیا، ریشه های کهنه ای در فلسفه داره و ما این قبیل افرادو به اسم ایدئالیست ها میشناسیم. ایدئالیسم یکی از محبوب ترین جهان بینی های موجوده که نه تنها در فرهنگ مسیحی بلکه در بین افرادی که هیچ باور بخصوصی ندارن هم پیدا میشه. جرج برکلی عقیده داشت که جهان خارجی، فقط به کمک ذهن و ادراک ما میتونه وجود داشته باشه و در واقع نوعی توهمه. در این دیدگاه، ماده و واقعیت بیرون، نوعی توهم به حساب میان چون تنها چیزی که وجود داره، ایده هایی هست که توی ذهن ما خلق میشن. 
از جمله مشتقات این جهان بینی که توی فرهنگ عمومی شناخته شده تر هست و شاید خیلیا هنوز مسخره اش کنن، این افرادی هستن که عقیده دارن ما توی نوعی ماتریکس زندگی میکنیم. یعنی اینطوری نیست که ماتریکس، در ادبیاتشون اشاره به نوعی سیستم فکری محصور کننده داشته باشه بلکه کاملا عقیده دارن یه توطئه وجود داره که ما رو توی ماتریکس انداخته و سعی داره پدیده های توهم گونه رو واقعی جلوه بده.

معمولا ایدئالیست ها رو میشه جزو بی مسئولیت ترین و خودسرترین افراد جامعه درنظر گرفت چرا که خوب و بد، براشون مرز روشنی نداره و صرفا سعی میکنن در حین انجام کارای خودخواهانه، اسیر قانون نشن و دردسر بیشتری براشون تراشیده نشه. 
توهم باوری، گاها توسط افرادی دنبال میشه که حتی آشنایی خاصی با کلمه ی توهم باوری یا ایدئالیسم ندارن. 


این باور، صرفا نشات گرفته از فرهنگ غربی نیست و ما از مدت ها پیش، اندیشه های عرفانی مشابهی رو در شرق هم میتونیم پیدا کنیم. شاید معروف ترین باور توهم انگارانه، مایا در فلسفه ی هند باشه. در هندوئیسم و بودیسم، مفهوم مایا به معنای پرده یا توهمی هست که جهان مادی رو پوشونده و حقیقت نهایی رو پنهان نگه میداره. بر اساس این دیدگاه، جهان مادی فقط یک واقعیت ظاهریه و حقیقت مطلق، چیزیه که ورای این توهم، قرار گرفته. 
وقتی به فلسفه ی کلاسیک مراجعه کنید، به جناب ارسطو و نظریه ی معروف سایه اش میرسید که تمثیل غار رو به یادگار گذاشته. تمثیلی که اتفاقا بین افراد توهم ناباور هم بسیار دست به دست میشه و سمبلی از خرد و نگاه ژرف به زندگی هست. ارسطو عقیده داشت که چیزایی رو به عنوان جهان تجربه میکنیم که صرفا سایه ای از حقیقت نهایی به حساب میان. بر این اساس، شما از انجام هر نوع قضاوتی نهی میشید یا اعتبار هر نوع قضاوتی رو میشه پایین آورد و از زیر بار مسئولیت های اخلاقی، شونه خالی کرد. 
بعضیا عقیده دارن که حتی پدیدارشناسی هم گاها به سمت توهم باوری رفته و مثالشون هم امثال هوسرل و هایدگر هستن؛ با این وجود، سواستفاده از توهم باوری، معمولا توسط افرادی صورت میگیره که مستقیما به کلمه ی توهم، در توصیف زندگی اشاره میکنن و هیچ اهمیتی به موضوع همدلی و تجربه ی دیگران از زندگی نمیدن. 
نحوه ی ظهور توهم انگاری در سینما، همیشه اینطور نیست که پیام یک فیلم، به طور واضح بیان کنه که دنیا چیزی جز یک توهم نیست. توهم میتونه به شکل های خیلی ظریفی، سناریوی یک فیلم رو درگیر کنه. گاها این موضوع، جزء پیام غالب فیلم نیست و ممکنه به صورت غیر عمدی وارد محتوا شده باشه اما اصلا سخت نیست که هنرمندا و نویسنده هایی رو پیدا کنید که ارادت خاصی به ایدئالیسم ذهنی دارن. 
هر جا که دیدید داستان فیلم شما رو درمورد ماهیت زمان و مکان گیج میکنه و شخصیت هایی رو پیدا میکنید که درون خط منطقی زندگی، نمی تونن دلیلی برای زندگی پیدا کنن و به زمان و مکان دیگه ای پناه میبرن، بهتره بدونید با چیزی بیشتر از یک داستان علمی تخیلی طرف هستید و این سناریو، نه تنها استفاده ی مثبتی از عناصر ساخت داستان تخیلی نبرده بلکه سعی کرده تا به توهم انگاری دامن بزنه. 
ایدئالیسم از کلمه ی ایده گرفته شده و اشاره به فلسفه ای داره که واقعیت، از اصل و اساس، ذهنی یا وابسته به ایده ها یا ادراکات انسانی فرض میشه. از جمله ی این ایده های ذهنی، مفهوم اخلاق هست. یعنی چیزی که شما در مورد اخلاقیات میتونید تعریف کنید، صرفا توی ذهن خودتون معنی داره و می تونید هر جور که دوست دارید تغییرش بدید و نمی تونید کوچکترین انتظاری داشته باشید که دیگران بخوان اخلاقیات خاصی رو رعایت کنن چون مفهوم اخلاق، سیال، نسبی و ناشی از توهمات ذهنیه و هیچ برهان قاطعی برای ساخت حتی یکی از اخلاقیات اجتماعی، وجود نداره.

 

کلمه ی ایدئالیسم از زبان یونانی وام گرفته شده. ایده در این زبان به معنی مفهوم، شکل یا طرح ذهنی هست. دلیل گذاشتن همچین اسمی روی این مکتب فلسفی هم، تاکید بر اینه که حقیقت نهایی یا واقعیت، نه در ماده و جهان فیزیکی، بلکه در ایده ها، مفاهیم یا ذهن، پیدا میشه. فیلسوفایی مثل افلاطون که معتقد بودن ایده ها یا فرم های ایده آل، واقعی تر از پدیده های مادی هستن، بنیان گذار این نوع تفکر محسوب میشن. 
اما در ایدئالیسم برکلی که از جمله انشعاباتش میشه به ماتریکس فرض کردن زندگی اشاره کرد، هیچ پدیده ی واقعی ملموسی وجود نداره و تمام چیز ها، صرفا به واسه ی ادراک ذهن، می تونن وجود داشته باشن و چیزی بیرون از ذهن ما، وجود نداره.

چند کارگردان ماهر در زمینه ی دامن زدن به مفاهیم ایدئالیستی

اولین کارگردانی که در این زمینه میشه بهش اشاره کرد، کریستوفر نولان محبوب هست و ممکنه شنیدن این نقد منفی، برای شما کمی ناراحت کننده باشه اما کاری مثل میان ستاره ای، تصویری از توهم باوری رو درون خودش داره. این موضوع درمورد فیلم تلقین، چندان صدق نمیکنه چون سفر به درون خواب ها، همواره مرز روشنی با دنیای واقعی داره اما در جریان فیلم میان ستاره ای، ما دنیاهایی رو شاهد هستیم که وضعیت زمانی خیلی متفاوتی دارن و کافیه دو دقیقه توی یکی از این دنیا ها سپری کنی تا بعد از برگشت به دنیای خودت، عملا به آینده سفر کنی. بخش درام این فیلم، دقیقا از همین موضوع نشات گرفته. موضوع زمان و خاطره، تاثیر زیادی روی تجربه ی منحصر به فرد انسانی داره و استفاده از این موضوع در داستان سرایی، چنانچه باعث ضربه زدن به منطق داستان بشه، می تونه یک درام توهمی رو به دنبال داشته باشه. شاید در ظاهر، چنین سناریویی شدیدا قلب شما رو لمس کرده باشه و باهاش خاطرات خوبی داشته باشید اما در جریان نقد، ما لزوما تاثیرات مستقیم و خودآگاه رو دنبال نمیکنیم. داستان هایی که بیشتر به توهم باوری دامن میزنن، می تونن ارزش توهم و تجربه ای که میشه از توهمات به دست آورد رو در ذهن بیننده، نسبت به تجربه ی واقعی زندگی افزایش بدن. وقتی چنین اتفاقی بیوفته، چیزی مثل اعتیاد به مواد مخدر، عملا برای شما کاری غیر اخلاقی و پرریسک نیست چون به کیفیت تجربه ای که در حین مصرف دارید، نسبت به تجربه ی زندگی واقعی، اهمیت و ارزش بیشتری میدید و براتون اهمیتی نداره که اعتیاد به مواد مخدر، چطور به زندگی واقعی شما ضربه میزنه چون عملا براتون مهم نیست که تجربه تون وابسته به زندگی واقعی باشه یا یک زندگی توهمی؛ صرفا ترجیح میدید که تا آخر عمر، به هر قیمتی که شده، یک تجربه ی خوب رو به دست بیارید. 
بعضی از منتقدا عقیده دارن که کارگردانایی مثل آندری تاکوفسکی، ترنس مالیک، استنلی کوبریک و دیوید لینچ هم به نوبه ی خودشون نقش پررنگی در دامن زدن به ایدئالیسم دارن ولی این موضوع رو در نظر داشته باشید که این اتفاق، لزوما در تک تک تولیدات این کارگردانا اتفاق نمی افته. 
جدا شدن از زمان و مکان واقعی، چنانچه به شکل سالمی به کار گرفته بشه، اتفاقا میتونه سبب درست کردن داستان های بسیار الهام بخشی بشه و به ذهن این فرصت رو بده تا ایده های خودش رو پیش از اجرایی کردن در دنیای واقعی، به شکلی ذهنی و انتزاعی، شبیه سازی کنه اما معمولا سواستفاده از این پدیده، زمانی رخ میده که شما در نهایت، احساس میکنید که زندگی در یک دنیای توهمی، میتونه بهتر از یک زندگی واقعی باشه و این نتیجه گیری، با یک فضای تراژیک و نوستالژیک، ترکیب میشه تا تحریک احساسی، به بالاترین حد خودش برسه. 
گرچه این موضوع، همیشه به صورت حس لذت، خودنمایی نمیکنه. توهم، همواره قادره که ذهن رو درگیر لحظاتی کنه که فرد، به نزدیکی مرز بین واقعیت میرسه و در این زمان، فرد متوجه نوعی ناامنی و تاثیر وابستگی به توهم در تخریب کیفیت زندگی واقعیش میشه. در این حالت، فرد ممکنه نوعی سردرگمی و اضطراب رو تجربه کنه. داستان هایی که سعی کردن به توهم انگاری دامن بزنن اما لحظات زیادی رو در نزدیکی این مرز سپری کردن، معمولا چندان مورد استقبال مخاطب عمومی قرار نمیگیرن چون بیننده نمی تونه اتفاقاتی که در حال رخ دادن هست رو درک کنه.

جمع بندی
حتی اگر قراره که به یک دنیای توهمی اعتبار داده بشه، برای همراه شدن مخاطب، لازمه یک دروغ زیبا و حرفه ای رو مطرح کرد تا بیننده، نوعی حس ناپایداری و ناامنی فلسفی رو تجربه نکنه. وقتی که فیلم، بیش از اندازه سراغ بررسی مفاهیم توهم انگارانه میره، بیننده در حین همزاد پنداری با چنین مفاهیمی، نوعی حس بی ثباتی و ترس رو نسبت به دنیای اطرافش تجربه میکنه. 
این نقدیه که بعضیا نسبت به کارای کریستوفر نولان هم مطرح کردن اما چنانچه شما این کارگردان رو با اتمسفر فعلی و گذشته ی سینما مقایسه کنید، متوجه میشید که نولان اونقدرا هم کارای فلسفی و پیچیده ای نداره و اتفاقا ادبیات کارهاش، اونقدری ساده است که بتونه با فرهنگ عمومی تمام مردم این سیاره، ارتباط بگیره.