درک و طراحی هدف، یک مهارت ابتدایی بسیار ساده است که تفکیک کاملی با مفهوم انگیزه داره. انگیزه، مقدمه ی طراحی هدف هست. درک مفهوم هدف، مهارتی هست که بشر حتی قبل از اینکه بتونه حرف بزنه، بهش دست پیدا میکنه. 
یک مهارت روانی، مثل یک ابزاره و به خودی خود، هیچ قداستی نداره؛ پس آدما می‌تونن اهداف نابهنجاری رو برای خودشون انتخاب کنن. اما مشکل اصلی زمانیه که فرد ندونه چه هدفی داره یا اهدافش به اندازه ی کافی، روشن نباشن. 
در همچین دوره هایی از زندگی، فرد ممکنه خواب هایی درمورد گم شدن، سردرگمی و حرکت در یک مسیر بدون مقصد رو ببینه. یعنی به رغم اینکه هدف، یک مهارت بسیار ابتدایی و قدیمیه، اما آدما خیلی وقتا درموردش دچار مشکل میشن و این کاملا طبیعیه. چون ما صرفا یه غارنشین نیستیم که جامعه ی کوچک و دغدغه های قابل پیش بینی ای داشته باشه. هرچه ذهن فرد پیچیده تر میشه و در جامعه ی پیچیده تری قرار میگیره، نیاز داره که درمورد هدف یا اهداف زندگیش هم بازنگری داشته باشه یا اونها رو گسترش بده.

گاهی وقتا آدما در درک یا طراحی هدف زندگیشون عاجز میشن چون شاید نمیدونن که اصلا داستان زندگیشون چیه. در این حالت، نگاه کردن به اهداف دیگران و ردپایی که از آدمها و افکارشون به جا مونده، می‌تونه به فرد کمک کنه تا هدف زندگیشو به شکل خلاقانه تری طراحی کنه. 
داستان موبی دیک، یکی از نمادین ترین داستان های شناخته شده است که مستقیما یک بحث فلسفی درمورد هدف رو مطرح میکنه. معمولا خواننده های این رمان، در هر دوره، برداشت های متفاوتی ازش داشتن و نقدهای متنوعی رو نسبت بهش مطرح کردن. بعضیا بسته به ایدئولوژی یا جهانبینی خاص خودشون، هدف شخصیت اصلی داستان رو بهنجار و جالب میدونن یا اون رو پوچ و بی اهمیت تفسیر کردن. درنظر برخی هم ممکنه نابهنجار جلوه کنه. 
موضوع مهم اینه که نگاه انتقادی، میتونه الهام بخش فرد برای خلاقیت به خرج دادن و ساخت اهداف بهتر بشه. خیلیا مشکلشون اصلا این نیست که فکر میکنن اهداف بدی رو دارن دنبال میکنن بلکه مشکلشون اینه که اهداف قدرتمندی برای زندگی ندارن.