مهارت روانی درک عوارض تجربه ی فقر روانی
16 اردیبهشت · · خواندن 6 دقیقه
درک عوارض تجربه ی فقر روانی، نیاز به نگاهی عمیق به شرایطی داره که فرد در اون نه فقط از منابع مادی بلکه ممکنه از سرمایه های روان شناختی اساسی مثل امنیت، توجه، حمایت عاطفی و فرصت برای رشد شخصی محروم باشه. این نوع فقر میتونه تاثیرات گسترده و پایداری روی ذهن و رفتار فرد بذاره.
بعضیا عقیده دارن که فقر روانی، مثل فقر اقتصادی میتونه بخشی از پهنای باند ذهنی رو اشغال کنه. فرد مدام درگیر مدیریت بحران های عاطفی یا فقدان های روانی میشه که این موضوع میتونه حافظه ی کاری، حل مسئله و تصمیم گیری رو مختل کنه.
نبود منابع روانی مثل عشق بی قید و شرط، تشویق، یا احساس تعلق میتونه باعث حس درماندگی و بی اعتمادی نسبت به بقیه ختم بشه.
فرد ممکنه برای جبران خلا عاطفی، به رفتارهای اعتیادگونه مثل مصرف مواد، خرید و کار افراطی یا حتی روابط ناسالم پناه ببره و در تنظیم هیجاناتش دچار مشکل بشه.
بچه هایی که در فقر روانی بزرگ میشن، در بزرگسالی ممکنه در اعتماد، ابراز نیاز و شکل گیری دلبستگی ایمن با مشکل رو به رو بشن.
فرد ممکنه مدام خودش رو در مقایسه با دیگران، فردی کم مایه ببینه، حتی اگر ظاهر زندگی مادی خوبی داشته باشه. این شرم میتونه به انزوای اجتماعی و خودانتقادگری شدید منتهی بشه.
فقر روانی اغلب با آنهدونیا یا ناتوانی در احساس لذت و آینده نگری منفی همراهه چون فرد تجربه ی کمی از امنیت و شادی به اندازه ی کافی داشته.
درمان این عوارض به بازسازی تدریجی سرمایه های روانی نیاز داره. این کار معمولا از طریق روابط درمانی امن، ذهن آگاهی، بازسازی و تجربه ی دوباره ی شایستگی و حس تعلق انجام میشه. نکته ی مهم اینه که فقر روانی، زخم های واقعی ایجاد میکنه، حتی اگر از بیرون دیده نشن.
خلاصه ی این مهارت اینه که چطور بتونید تاثیر فقر روانی ای که فرد در گذشته تجربه کرده رو در رفتار فعلیش شناسایی کنید. همچنین این مهارت رو میشه در تحلیل جامعه هم به کار برد.
در فقر روانی، فرد ممکنه به خودش اجازه نده تا نیاز ساده ای مثل کمک خواستن، ابراز ضعف یا دریافت محبت رو بدون قرار گرفن در معرض قضاوت یا سواستفاده داشته باشه و تاثیر این وضعیت، در طولانی مدت میتونه نمودهای رفتاری متفاوتی داشته باشه.
فقر روانی در افسانه های یونان و روم باستان
ارسیختهون، گرسنه ای هست که هرگز سیر نمیشه. در نهایت اون خودش رو خورد و بی اشتهایی رو در عین گرسنگی تجربه میکرد.
در داستان، ارسیختهون، درختی مقدس رو میبره که نوعی بی احترامی به مرزهای طبیعی به حساب میاد. الهه ی دمتر نفرینش میکنه تا به گرسنگی سیری ناپذیری دچار بشه. پس ارسیختهون هر چی میخوره بیشتر گرسنه میشه. نهایتا تمام داراییش رو میفروشه تا بخوره، حتی دخترش رو میفروشه و در نهایت گوش بدن خودش رو میخوره.
در این داستان میشه حس کرد که منبع گرسنگی در درون فرد هست نه بیرون، فقر روانی مثل این نفرین میمونه، مهم نیست چقدر به دست بیاریم، خلاء پر نمیشه چون آسیب در ساختار اشتها هست، نه در کمبود غذا.
نهایتا فرد ممکنه رو به خودخوری بیاره. در فقر روانی شدید، انسان به خودآزاری روانی، خودانتقادگری شدید و در نهایت، خودخوری دچار میشه.
ارسیختهون پادشاه تسالی بود. مردی مغرور، بی پروا و ظالم به حساب می اومد. یک روز دستور داد تا درخت های الهه ی کشاورزی و باروری، یعنی دمتر رو قطع کنن تا برای خودش یک تالار بزرگ و مجلل بسازه.
خدمتکارها از ترس خشم الهه از انجام این کار خودداری کردن. ارسیختهون که از این کار عصبانی شد، خودش تبر به دست گرفت و شروع که قطع یک درخت بلوط کهنسال و بزرگ کرد. درخت که زیر ضربه های تبر ناله میکرد و از تنه اش خون میریخت.
دمتر که شاهد این بی حرمتی بود، در قامت زنی فانی در برابر ارسیختهون ظاهر شد و ازش خواست که دست از این کار بکشه اما پادشاه متکبر، نه تنها حرفش رو گوش نکرد بلکه الهه رو تهدید کرد که اگر مانعش بشه، خودش رو با تبر میزنه.
دختر که دیگه طاقتش تموم شد، صورت حقیقتی خودش رو نشون داد و با خشمی الهی، ارسیختهون رو نفرین کرد. در ادامه، خدای گرسنگی سیری ناپذیر رو احضار کرد و دستور داد تا درون وجود ارسیختهون لانه کنن.
مهم نبود این پادشاه چقدر غذا بخوره، نه تنها سیر نمیشد بلکه شکمش مثل آتشی بود که هر چه هیزم بهش اضافه میکردن، شعله ور تر میشد. غذا خوردن براش تبدیل به عذاب مستقیم شد.
در مدت کوتاهی همه ی دارایی و ثروت عظیمش رو صرف خرید غذا کرد تا شاید این آتش رو خاموش کنه اما هیچ فایده ای نداشت. خانه خالی شد و پادشاه هم تبدیل به گدایی گرسنه در چهارراه ها شد.
خشن ترین مرحله، شروع خودخواری هست. در اوج ناامیدی و گرسنگی، پادشاه سابق به آخرین مرحله ی سقوط رسید. جایی که دیگه هیچ غذایی نبود، شروع به خوردن اعضای بدن خودش کرد. اول دستش رو گاز میگرفت و در نهایت، تکه تکه خودش رو بلعید تا در نهایت چیزی ازش باقی نموند.
فرق فقر روانی واقعی با تجربه ی این پادشاه اینه که در داستان ارسیختهون، گرسنگی از بیرون و به یکباره بهش تحمیل میشه. هیچ انتخاب دیگه ای نداره، هیچ روند تدریجی و طبیعی در کار نیست. یک لحظه همه چیز عادیه و لحظه ی بعد، یک بلای الهی وجودش رو تسخیر میکنه.
اما فقر روانی معمولا اینطور نیست و طی زمان ساخته میشه. از تکرار بی توجهی های کوچیک، نادیده گرفته شدن، تحقیر و نقض حریم. ممکنه لزوما به صورت عمدی اعمال نشه و به تدریج تبدیل به پدیده ای درونی میشه یعنی رفته رفته، فرد دیگه متوجه نیست این احساس پوچی و گرسنگی از کجا اومده و انگار همیشه درونش وجود داشته.
ارسیختهون میتونه به دمتر اشاره کنه و بگه تو این کار رو با من کردی، اما کسی که در فقر روانی بزرگ شده، معمولا هیچ متهم روشنی نداره و فقط میدونه یه چیزی کمه یا به شکلی مریض هست.
نکته ی این مهارت روانی اینه که فرد بتونه وجود عوارض و حتی دلیلش رو شناسایی کنه چون این شناسایی، میتونه کمکش کنه. مثلا درک اینکه دیگران چه نوع فقر روانی ای رو تجربه میکنن و عوارض فقر، چطور روی نحوه ی ادراکشون تاثیر گذاشته، میتونه داده ی ارزشمندی باشه. از این داده میشه استفاده های مثبت و منفی مختلفی کرد.
خود مهارت خنثی هست و مثل چاقو میشه استفاده های مختلفی ازش داشت.
به عنوان استفاده ی مثبت میتونه سبب افزایش همدلی و آموزش و کمک بشه و همچنین به فرد کمک کنه تا از خودش در مقابل سواستفاده مراقبت کنه.
اما همچنین میشه از این داده ها برای دستکاری دیگران استفاده کرد. دونستن اینکه فقر روانی دیگران، چه ضعف و حساسیت هایی رو درونشون ایجاد کرده میتونه باعث بشه که راحت تر بهشون آسیب زد و اونها رو به واسطه ی نقطه ضعف خاصشون تحقیر کرد. دقیقا همون حرفایی رو بهشون زد که بیشتری آسیب رو بهشون میزنه و همچنین از حس ناچاریشون سواستفاده کرد.