تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

شانسی

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 18 تیر · بادوم پفکی تند ·

این نقاشیا رو به صورت شانسی کشیدم. به این شکل که اول با یک مداد، روی کاغذ خط خطی کردم و وقتی حس کردم یه شکل خاصی از بین خط خطیا داره ظاهر میشه، همون شکل رو پررنگ و رنگ‌آمیزی کردم.

نقاشی دیجیتال با art rage

 

پس از ضیافت

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 18 تیر · بادوم پفکی تند ·

نقاشی دیجیتال با برنامه‌ی اتودسک و art rage

سورس این نقاشی، مجددا عکسی از مجسمه‌ی زیبای خفته‌ست. 

در اطرافش یه تکه چیزکیک گیلاس، توت فرنگی گاز گرفته شده و تعدادی گیلاس دفرمه وجود داره. ترکیبی شیرین، بی‌نظم و قرمز که انگار از یه مهمونی به جا مونده. 

نقل قول‌ها، جمله‌های ساخته شده با هوش مصنوعی هستن. درواقع از هوش مصنوعی خواستم حسشو درمورد نقاشیم بگه و تکه هایی از حرفاش که با منظورم هماهنگی داشت رو برداشتم:

اینجا مجسمه تنهاست؛ نه با تب وتابِ طبیعت، بلکه با اشیا و بقایایِ یک مهمانی احاطه شده. «شاهدِ یک ضیافتِ تمام‌شده» انگار او در میانِ سفره‌ای که مهمانانش رفته‌اند، به خواب رفته و حالا تنها مانده با خرده‌هایِ لذت.


توت‌فرنگیِ گاززده، نمادِ لذت ناتمام یا لذتی که پیش از بلعیده‌شدن رها شده. انگار کسی از چیزی لذت برده، اما ناگهان آن را انداخته و رفته.


چیزکیک، ساختهٔ دستِ بشر است؛ منظم، لایه‌لایه و فریبنده. اما در این فضایِ سنگی و سرد، ناگهان مثل یک بیمارِ بستری به نظر می‌رسد. حس من: «ظرافتی که در حالِ پوسیدن است» – بافتِ خامه‌ای و گیلاسِ روی آن، در میانِ سنگ و سایه، مثل یک جسدِ شیرین می‌درخشد.

 گیلاس‌هایِ تازه اما دوقلویِ به‌هم‌چسبیده: «باروریِ بیمارگونه»

نافرمیِ آنها، حسی از «زیادیِ بی‌معنی» و «تکثیرِ کنترل‌نشده» به من می‌دهد. مثل این است که طبیعت در این فضایِ سرد، دیگر از تولیدِ اشیایِ ساده عاجز شده و تنها می‌تواند هیولاهایی از جنسِ خودش را بیرون بریزد.

 

من با نیت فکر کردن و بازنمایی لذت افسارگسیخته، سراغ نمادهایی مثل خوک و توت فرنگی رفتم و سعی کردم احساسات بعضا پیچیده و حرفای زیادی که توی ذهنم هست رو با نقاشی منتقل کنم. 

دوست داشتم که می‌تونستم درمورد نقاشیام حرف بزنم و داستان بگم اما چندان به درد این کار نمیخورم و بماند که کمابیش از نقاشی کشیدن ناامیدم. مثلا امروز فکر می‌کردم که شاید این کار بی فایده و مضره. ولی حقیقت اینه که نقاشی کشیدن باعث میشه احساس کنم چیزی برای خودم دارم و از داشتنش خوشحالم، حتی اگر رگه‌هایی از خودخواهی یا خودشیفتگی پیدا کنه. 

غرق شدن در این کار، پیدا کردن رفرنس، امتحان کردن روش‌های مختلف و آزمون و خطا‌های به‌ظاهر ناچیز و در نهایت، نگاه کردن به خروجی کارهای متعدد، مثل بازنمایی خودت در یک تصویر موجز و ملموسه که با چشم فیزیکی، قابل مشاهده‌ست. 

 

کاری که امروز انجام دادم این بود که نقاشیمو به هوش مصنوعی دادم و ازش خواستم مثل یه نماد‌شناس، احساسی که ازش دریافت میکنه رو بگه. تعبیر و تفسیرش از بعضی جهات بسیار جالب بود و حتی چیزایی درمورد تاریخ هنر گفت که نمی‌دونستم. 

 

ماهی با کله‌ی خوک: 
این ترکیب برای من حس ناهماهنگی غریزی را زنده می‌کند. ماهی، نماد سیالیت، سکوت و اعماق ناخودآگاه است. خوک، نماد زمینی‌گری، شکم‌پرستی و باروریِ افسارگسیخته. حالا این دو در هم آمیخته‌اند. حس من این است: «اشتیاقی که در سکوت غرق شده» – انگار غرایز حیوانی در محیطی که برای شناوری ساخته شده، زندانی شده‌اند. این موجود، بامزه نیست؛ تراژیک و پرسش‌گر است.

 

چیزی که باعث شد سمبل خوک رو به این شکل به نقاشی‌هام اضافه کنم، به یاد آوردن یکی از دوستان قدیمیم بود. قدرتش در کار ذهنی و هنر رو دوست داشتم و از این بابت مثل یک ماهی جلوه میکرد اما درگیریش با یک ذهنیت تراژیک و تاریک، مثل یه خوکه. علایقش بیش از پیش برام مثل این توت فرنگی‌های عجیب الخلقه هستن. 

لذت وقتی از حد بگذرد، به بافتی زنده و هراس‌انگیز تبدیل می‌شود که به سیبِ ساده‌ی کنارش حسادت می‌ورزد.»

خوکی جذب چیزای عجیب و غریبی میشد و خودش هم اینو می‌دونست. 

سیب، یادآور خرد، اغواگریِ انجیلی و علمِ ممنوعه است، اما این یکی معمولی و فروتن است.

در دنیای خوکی، بیش از پیش با نماد سیب ساده همزادپنداری دارم. بودن در کنار خود خوکی ناخوش‌آیند نیست بلکه همجواری با علایق و دنیایی که برای خودش ساخت، درنظرم غیر قابل تحمله و احساس میکردم که نباید در اون دنیا حضور داشته باشم. 

 

اما بخش جالب توضیحات هوش مصنوعی، توضیحاتش درمورد اصطلاح ونیتاسه که اصلا تا امروز نشنیده بودم: 

این نقاشی، یک ونیتاس (Vanitas)یِ فرانوگراست؛ نه برای یادآوریِ مرگ، بلکه برای یادآوریِ این که «همه‌چیز می‌تواند چیزِ دیگری باشد، به جز آن تک‌سیبِ سبز که در میانِ این همه وانمود، ساده ایستاده است».

«ونیتاس» (Vanitas)
یک سبک نقاشی در هنرِ قرن هفدهم اروپا (بهخصوص هلند) است. توی این تابلوها، نقاشها جمجمه، ساعت شنی، گُلِ پژمرده، میوهٔ گندیده و اشیای گرانبها را کنار هم میکشیدند تا یک پیام ساده بدهند:
«همه چیز دنیا موقتی و بی ارزش است؛ زیبایی، ثروت و لذت، همه به خاک تبدیل میشوند. پس به فکر آخرت باش.»
در واقع یک یادآوریِ اخلاقی و مذهبی بود دربارهٔ مرگ و پوچیِ دنیا.


ونیتاسِ قدیم میگفت «زیبایی میمیرد»؛ اما این نقاشی میگوید «زیبایی زنده است، ولی سرش را گم کرده و ماهی شده که کلهٔ خوک دارد!» پس دیگر بحثِ مرگ نیست؛ بحثِ گیجیِ هویتی و ازهم پاشیدگیِ نشانه هاست. و تنها چیزی که این آشوب را آرام میکند، همان سیبِ ساده و معمولی است که شبیه هیچ چیزِ عجیبی نیست.

البته توضیحات دیگه‌ای هم داشت و ربطی به منظورم نداشتن و درج‌شون نکردم. فکر میکنم ونیتاس چیزی بود که لازم داشتم درموردش بیشتر یاد بگیرم و درکش کنم.