تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

موبی دیک به عنوان یک رمان خاص و تحسین برانگیز شناخته میشه که هنوز هم محبوبیت خودشو حفظ کرده و تونسته در دوره هایی، مورد الهام سینما هم قرار بگیره.

اولین مواجهه ی من با این رمان در زمانی بود که دانش ناچیزی در زبان انگلیسی داشتم ولی ادبیاتش اینقدر تراش خورده به نظر میرسید که زیباییش تا مدت ها در ذهنم باقی موند. این تجربه ای نیست که در حین خوندن بقیه ی رمان های انگلیسی در اون زمان به دست آورده باشم. 


اما این سناریو، پشت ظاهر زیبای خودش، یک وضعیت ذهنی و روانی پیچیده رو به نمایش میذاره. ایهب، ناخدای کشتی پکواد میخواد از نهنگ سفید انتقام بگیره چون در سفر قبلیش، با همین نهنگ رو به رو شده و موبی دیک، پاش رو از بدنش جدا کرده. اون حالا با پای مصنوعی که از استخوان نهنگ درست شده راه میره و این زخم جسمی، تبدیل به یک زخم روحی و روانی عمیق شده. 
ایهب نهنگ سفید رو فقط یک حیوان نمیبینه و براش نماد شر، دشمنی کیهانی یا حتی نیرویی فراتر از انسانه. اون باور داره که باید با این نیروی عظیم بجنگه، حتی اگر به قیمت نابودی خودش و کشتیش باشه. موبی دیک برای ایهب، چیزی فراتر از یک نهنگ شده و یک تجسم از بی عدالتی و دشمنی جهان با انسان هست. 
در واقع ایهب با موبی دیک نمیجنگه چون فقط پاش رو از دست داده بلکه با چیزی میجنگه که فکر میکنه تجلی دشمنی جهان با خودش هست. همین وسواس باعث میشه کل داستان به یک تراژدی بزرگ تبدیل بشه.

داستان موبی دیک درمورد سفر یک کشتی شکار نهنگ به اسم پکواد هست که ناخداش، ایهب، با وسواس و جنون، سعی داره نهنگ سفید افسانه ای، موبی دیک رو پیدا کنه و ازش انتقام بگیره. 
داستان با جمله ی مشهور "Call Me Ishmael" شروع میشه. ایشماعیل یک ملوان سرگردان هست که برای پیدا کردن معنا و تجربه ی تازه به شکار نهنگ میره. 
ایشماعیل در نیوبدفورد با یک نیزه زن اهل جزایر جنوب اقیانوس آرام به اسم کوییکوگ آشنا میشه. دوستی این دونفر یکی از محورهای انسانی داستان هست. اونها به کشتی پکواد ملحق میشن و ناخدا، ایهب، مردی سختگیر و مرموز هست. ایهب در سفر قبلی، پای خودش رو در نبرد با موبی دیک از دست داده و حالا با پای مصنوعی از استخوان نهنگ راه میره. 
ایهب به جای تمرکز روی شکار نهنگ های معمولی برای روغن و تجارت، تنها هدفش شکار موبی دیک هست. اون نهنگ سفید رو نماد شرارت و دشمن شخصی خودش میبینه. کشتی به دور دنیا سفر میکنه، با کشتی های دیگه برخورد میکنه و بارها نهنگ های مختلف رو شکار میکنه اما ایهب همیشه از اونها فقط درباره ی موبی دیک میپرسه.

شخصیت هایی مثل فدالا به عنوان یک نیزه زن مرموز و حتی پیامبران دیوانه در کشتی های دیگه هشدار میدن که شکار موبی دیک به نابودی ختم میشه. در نهایت، پکواد با موبی دیک رو به رو میشه. نبردی سهمگین اتفاق می افته و نهنگ سفید، کشتی رو نابود میکنه. همه ی خدمه کشته میشن جز ایشماعیل که با شناور شدن روی تابوت کوییکوگ زنده میمونه و داستان رو روایت میکن. 
ایهب رو میشه به نوعی معتاد دید، اما نه به مواد یا چیز بیرونی بلکه به وسواس انتقام به شکلی بیمارگونه و تمام عیار، اعتیاد پیدا کرده. موبی دیک نه به خاطر خود ایهب بلکه به خاطر اینکه نویسنده تونسته جنون، وسواس و خودویرانگری انسان رو به شکل باشکوهی نشون بده مورد تحسین قرار گرفته. ایهب حداقل درظاهر، تحسین نمیشه چون کارش درست بوده بلکه تحسین میشه چون تبدیل شده به یک آینه ی بزرگ از چیزی که در وجود خیلی از انسان هاست یعنی میل به انتقام، وسواس و جنگیدن با چیزی که شاید هرگز قادر به شکست دادنش نباشیم. 
بخش بزرگی از بحث های فلسفی درمورد موبی دیک اینه که آیا ملویل داره جهان رو پوچ نشون میده یا داره وسواس و جنون انسان رو نقد میکنه؟ خیلی از خواننده ها فکر میکنن که این نگاه پوچ گرایانه در داستان وجود داره اما بعضی از منتقدها عقیده دارن که نویسنده قصدش این نبود که بگه جهان پوچه بلکه میخواست نشون بده وقتی انسان اصرار داره معنا رو فقط در یک موضوع خاص پیدا کنه، نتیجه اش نابودیه.

صحبت بنده اینه که در جریان این داستان، لزوما ایهب زیر سوال نمیره و پیچیدگی افکار و مسیرش، در خدمت بهت زده کردن و ناامید کردن انسانه. در این داستان، ایهب کمتر به عنوان یک شخصیت زیر سوال رفته یا نقد شده و نویسنده بیشتر اون رو با شکوه و عظمت تراژیک نشون میده. انگار که جنون و وسواس یک نیروی کیهانیه و همین باعث میشه خواننده بهت زده بشه و حس کنه جهان دربرابر انسان، بی رحم و بی معناست. 


نویسنده زبان و روایت رو طوری میسازه که ایهب مثل یک قهرمان تراژیک یونانی جلوه کنه نه مثل یک آدم معمولی با خطاهای ساده و روی عظمت وسواس، تمرکز داره. این داستان به جای نقد مستقیم، وسواس ایهب به عنوان یک نیروی بزرگ رو نشون میده و همین باعث میشه که خواننده بیشتر بهت زده بشه تا اینکه نگاه انتقادی پیدا کنه. 
رمان به جای اینکه به خواننده امید بده یا راهی برای مقاومت انسانی نشون بده، بیشتر حس ناامیدی و پوچی رو تقویت میکنه.

نویسنده ی رمان موبی دیک، هرمان ملویل، نویسنده ی آمریکایی قرن نوزدهم هست. ملویل چند سال به عنوان ملوان در کشتی های تجاری و شکار نهنگ کار کرد. همین تجربه ها الهام بخش اصلی موبی دیک شد. در زمان انتشار موبی دیک در سال 1851، کتاب شکست تجاری خورد و کمتر از 4000 نسخه فروخت. ملویل در زمان مرگش تقریبا فراموش شده بود. بعد از حدود 70 سال، منتقدها دوباره آثارش رو کشف کردن و موبی دیک رو به عنوان رمان بزرگ آمریکایی معرفی کردن. 
شاید دلیلش اینه که آمریکای جدید، عاشق حماسه های حیرت و پوچیه. بخش بزرگی از ادبیات آمریکا، مخصوصا در قرن بیستم روی چنین موضوعاتی بنا شده. آمریکا تازه داشت هویت فرهنگی خودش رو میساخت و نویسنده ها دنبال چیزی بودن که با اروپا فرق داشته باشه. جامعه ی آمریکا با مرز و ناشناخته های طبیعت بزرگ شد؛ جنگل ها، دشت ها، اقیانوس ها. این ناشناخته ها به طور طبیعی با حس پوچی و عظمت همراه بودن. برخلاف اروپا که سنت های قدیمی داشت، آمریکا میخواست نشون بده انسان مدرن دربرابر طبیعت و سرنوشت، چطور تنها و بی پناه میشه. نویسنده هایی مثل ملویل، هاوثورن، و بعدها فاکنر، پوچی و حیرت رو به عنوان بخشی از رمان بزرگ آمریکایی جا انداختن. 
برای خواننده ی مدرن، مواجهه با پوچی و عظمت، یکجور هیجان فکریه و انگار ادبیات میگه: ببین، جهان ساده نیست و پر از راز و بی معناییه.


از رمان موبی دیک فیلم های زیادی ساخته شده و معروف ترینشون نسخه ی 1956 به کارگردانی جان هیوستون با بازی گریگوری پک در نقش ایهب هست. 
فیلم The Sea Beast 1925 فیلم صامت با بازی جان بریمور، یک اقتباس آزاد از رمان به حساب میاد. فیلم Moby Dick 1930 بازسازی نسخه ی صامت با پایان متفاوت هست که ایهب موفق میشه تا نهنگ رو بکشه. 
سریال Moby Dick 1998 مینی سریال دو قسمتی با بازی پاتریک استوارت در نقش ایهب هست. در فیلم Moby Dick 2010 که یک اقتباس مدرن با حضور بری باستویک به حساب میاد، داستان به یک زیردریایی پیشرفته منتقل شده. 
در سال 2011 هم مینی سریال موبی دیک با بازی ویلیام هرت و اتان هاوک ساخته شده و به جز این موارد، نسخه های انیمیشنی و اقتباس های آزاد زیادی ساخته شدن. تقریبا هر اقتباس، برداشت متفاوتی از ایهب و نهنگ سفید ارائه دادن، بعضی ها پایان خوش اضافه کردن و بعضی روی جنون ایهب تاکید کردن. 
نسخه ی 1956 محبوب تر شد چون گریگوری پک بازی کاریزماتیکی ارائه داد و ایهب رو به یک چهره ی تراژیک و به یاد موندنی تبدیل کردن. کارگردانی جان هیوستون، فضای حماسی و پرتنش رمان رو به تصویر کشید و وفاداری نسبی به متن اصلی در کنار تغییرات سینمایی باعث شد هم مخاطبین عام و هم منتقدها جذب بشن. این فیلم در زمان خودش موفقیت تجاری خوبی به دست آوردن و بازخورد مثبتی از منتقدها گرفت و هنوز هم به عنوان نسخه ی کلاسیک شاخص موبی دیک شناخته میشه.

جمع بندی
ایهب صرفا نماد مدریه که پول و قدرت زندگی کردن جنونش رو داشته و با جنونش هم مرده. اون بدون جنسیت و ثروتش میتونست صرفا یک فرد سرخورده و وسواسی و تاریک جلوه کنه. درواقع ایهب رو میشه به عنوان نماد کسی دید که امتیازهای اجتماعی و اقتصادی بهش اجازه میده جنونش رو به یک پروژه ی عظیم تبدیل کنه. 
در جامعه ی اون زمان، اقتدار مردانه بهش امکان میداد وسواسش رو به فرمان تبدیل کنه. یک زن یا فرد بدون قدرت احتمالا در همون وسواس غرق میشد، بدون اینکه دیگران رو با خودش ببره. ایهب تونست کشتی، خدمه و منابع رو در خدمت وسواسش قرار بده.

 

 

اخیرا یعنی در ژانویه‌ی 2025، مصاحبه‌ای از د ویکند منتشر شد و در خلال این مصاحبه، سراغ سریال The Idol هم رفتن. د ویکند عملا پذیرفته که این سریال، یه شکست به حساب میاد و ظاهرا از جمله هنرمندایی هست که اقبال عمومی رو مهم ترین معیار شکست یا پیروزی یک پروژه ی هنری درنظر میگیره که چیز غیرمعمولی هم نیست.

انتقاداتی که به آیدل نسبت داده شد، توی وب فارسی هم بسیار تکرار شدن و شاید بیش از پیش، به محتوای جنسی کار که به بقیه ی محتوای سریال میچربه حمله کرده باشه. این در حالیه که منزجرکننده ترین چیزی که این سریال برای مخاطب بالقوه ی هالیوود داره، نه محتوای جنسی هست و نه تلاش یه هنرمند برای خودنمایی. هر دوی این موارد، به کرار در هالیوود قابل مشاهده هستن. تراژدی ای که آیدل رو تبدیل به یه اثر منفور کرد، بخش انتقادی داستانش هست که ما اخیرا درمورد قسمت دوم فیلم سینمایی جوکر هم تجربه اش کردیم. 
شاید برای افرادی که نگاه بیطرفی به هالیوود دارن یا بهش منتقد هستن، چنین داستان هایی بتونه جالب توجه باشه اما برای یه فرد علاقه مند به این صنعت و محصولاتش، چنین داستان هایی نقش اشتها کور کن رو دارن و نوعی حس عذاب وجدان یا بیهودگی رو درونشون ایجاد میکنن. این حس رو بهشون میدن که دارن یه صنعت فاسد و تاریک رو دنبال میکنن یا مثل اینه که نشستی و داری از یه بازی لذت میبری و والدینت بهت طعنه میزنن که جای این کارا برو درساتو بخون. 
انتقادای مستقیم و غیر مستقیم زیادی هم درون این سریال وجود داره و چنانچه این انتقادات رو مطرح نمیکرد، شاید بشه گفت که به هیچ عنوان اینقدر مورد نفرت قرار نمیگرفت و حداقل بازخوردای متوسطی دریافت میکرد.

د ویکند معمولا به خاطر فضای سینمایی و ایده های خاصش شناخته میشه و محبوبیت خودشو تا حد زیادی مدیون همین ایده های خلاقانه اش هست و کاملا مشهوده که در سریال آیدل هم سعی کرده تا یه ایده ی جدید که در همپوشانی با ذهنیت واقعیش نسبت به هالیوود هست رو به تصویر بکشه. چیزی که در جریان مصاحبه اش میگه همینه و تاکید میکنه که ما دقیقا میدونستیم که میخوایم چیکار کنیم و قرار بوده که یه چیز تاریک باشه. 
مسائل جنسی ای که توی این سریال مطرح شدن هم لزوما نقش تحریک کننده ندارن و مکملی برای همون فضای تاریکی هستن که درونش پر از احساسات سرکوب شده است. د ویکند خودش رو نقش محوری کرده و چه در داخل سریال و چه بیرون از اون، تبدیل شد به فردی که قراره تمام هیت ها رو دریافت کنه و به خاطر ایده ی چنین داستانی، زیر سوال بره. 
فضایی که توی این سریال به تصویر کشیده میشه، اتفاقا میشه گفت که خیلی واقعیه و درهمپوشانی با حواشی و تراژدی هایی هست که گاها از هالیوود به بیرون درز میکنه. مسائلی که هوادارا هرگز ازشون درس نمیگیرن و دوباره کورکورانه، شروع میکنن به هواداری از افرادی که مشخص نیست دقیقا چطور به چنین شهرت و قدرتی رسیدن و استعدادشون، لزوما برای رسیدن به چنین قدرتی کافی نیست. 
 

شرورهای جذاب در هالیوود

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 13 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

چند وقت پیش مصاحبه ای از ونس گیلیگان، مغز متفکر پشت سریال برکینگ بد منتشر شد و گفت که هالیوود داره شرورها رو بیش از حد جذاب نشون میده و این تصویر ممکنه اخلاق عمومی رو منحرف کنه.

و این درحالیه که همین نقد رو دقیقا میشه به محصولاتی که خود این شخص درست میکنه نسبت داد. سریال برکینگ بد، داستان والتر وایت رو به عنوان یک معلم شیمی درمانده نشون میداد که به خاطر بیماری و فشار مالی، وارد دنیای تولید مت‌آمفتامین میشه ولی در عین حال، کم کم تبدیل میشه به یک ضد قهرمان کاریزماتیک که مخاطب ها هم باهاش همذات پنداری میکنن؛ درحالیکه آدم میکشت یا باعث میشد که زندگی خیلیا نابود بشه. 
منتقدها هم گفتن که این سریال، با وجود پیچیدگی های اخلاقی، گاهی باعث میشه مخاطب ناخودآگاه به سمت تحسین شخصیت های خلافکار کشیده بشه. 
گرچه اینکه مسیر یک فرد شرور، زیبا نشون داده بشه به خودی خود یک داستان غیر منطقی نیست. شاید بشه گفت نه تنها آدمای شرور میدونن که ممکنه دیر یا زود سقوط کنن بلکه حتی شکست میتونه بخشی از تراژدی زندگی یک فرد سالم هم باشه. معلومه که آدما بابت جذابیت یک مسیر هست که ممکنه انتخابش کنن، مخصوصا وقتی زندگی عادی و به ظاهر سالمشون، به نتیجه نرسیده یا کسل کننده شده. 
مشکل هالیوود هم شاید اینه که نمی تونه روایت های سالم و جذاب رو پیدا کنه یا بسازه چون اصلا جوامع ما تصویری از رشد و کسب تجربه ی سالم و واقعی نداره و به طور میانگین و جمعی، در حال تجربه ی نوعی سقوط اخلاقی هستیم. ما هیچ روایتی از انسان های اخلاقمدار و مسئولیت پذیر نداریم که تونسته باشن در چنین دنیایی رشد کنن و صرفا داستان آدمای شرور رو داریم که بعضی هاشون زندگی هیجان انگیزی دارن. 
هالیوود به جای ساختن روایت های سالم جذاب، رفته سراغ ضدقهرمان هایی که هیجان دارن، چون جامعه فقط هیجان رو میفهمه و وقتی اخلاق، جذابیتش رو از دست بده، میشه انتظار داشت که شرارت تبدیل به سرگرمی بشه. 
جوامع ما شاید نسبت به گذشته، به لحاظ اخلاقی، عقبگرد بیشتری نکرده باشن اما شاید بشه گفت هیچ پیشرفتی هم نکردن. ما آدما بی تفاوتیم و سطح همدلی خیلی پایینی داریم و این وسط، صرفا یه عده آدم شرور هستن که با خلاقیت خودشون، داستان جالب و شنیدنی ای برای زندگیشون میسازن.

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتابی با عنوان Reel Power: Hollywood Cinema And American Supremacy نوشته ی متیو آلفورد هست که به شخصه به عنوان فردی که منتقد افکار چپگرایانه هست هم درمورد مطالعه اش کنجکاو شدم و انتقاداتی که مطرح میکنه، میتونه الهام بخش نقد خود چپگرایی هم باشه.

این کتاب به عنوان یک نقد فرهنگی و سیاسی شناخته شده که نگاهی تیزبین به پشت پرده ی صنعت سینمای هالیوود داره و نشون میده که چطور این صنعت در خدمت تثبیت سلطه ی جهانی آمریکا عمل میکنه و این رویکرد رو میشه حتی در فیلم هایی که ظاهرا منتقد سیاست های آمریکا هستن دید. 
مضمون اصلی کتاب به این سمت میره که نشون بده هالیوود یک نوع ابزار سلطه است و استدلال میکنه که هالیوود، برخلاف تصور رایج که اون رو لیبرال و منتقد میدونن، در واقع هم دست نهادهای نظامی و سیاسی آمریکا هست و حتی فیلم های رادیکال مثل آواتار، هتل رواندا یا Three King هم در نهایت، روایتی ملایم و قابل قبول از سیاست های آمریکا ارائه میده.

فیلم هایی مثل Black Hawk Down, Transformers, Salvation, Terminator با حمایت مستقیم وزارت دفاع ساخته شدن و عملا نقش تبلیغاتی برای ارتش آمریکا دارن. 
نویسنده نشون میده که حتی فیلم هایی که نقد سیاسی یا اجتماعی دارن، معمولا از خطوط قرمز عبور نمیکنن و درنهایت، اسطوره ی برتری آمریکا رو تقویت میکنن. 
ساختار کتاب، ترکیبی از تحلیل فرهنگی، مطالعات رسانه ای و افشاگری سیاسی هست و مبتنی بر پایان نامه ی دکترای نویسنده نوشته شده و یک پشگفتار پر و پیمون از مایکل پرنتی رو میشه اولش دید که نظریه پرداز برجسته ی چپگرا به حساب میاد.

نگاه این کتاب رو میشه خیلی بدبینامه ارزیابی کرد. هرچند فیلم های سفارشی همیشه وجود دارن ولی سیستم های حاکم بر آمریکا، اینقدر محبوبیت دارن که عده ی زیادی مستقیما براشون کار کنن و چیز عجیبی نیست که فیلم هایی هم سعی کنن وجهه ی خوبی ازشون نشون بدن.

همکاری مستقیم با پنتاگون، سیا و نهادهای امنیتی در تولید فیلم هایی مثل تاپ گان یا Zero Dark Thirty کاملا مستنده و این فیلم ها گاها نه فقط سرگرم کننده هستن بلکه ابزار مشروع سازی سیاست ها به حساب میان. اما همه چیز هم تبلیغ نیست. خیلی از فیلم ساز ها واقعا به ارزش های آمریکایی مثل آزادی بیان، عدالت، یا حتی نقد قدرت باور دارن و مشارکت در ساخت فیلم هایی با وجهه ی مثبت از آمریکا، لزوما از روی اجبار یا فریب نیست و میتونه از باور فرهنگی و تعلق اجتماعی نشات بگیره.

وقتی یه فیلمساز آمریکایی از ارتش دفاع میکنه، شاید داره از پدرش، از خاطره ی جنگ یا از حس وطن دوستی دفاع میکنه و لزوما تصویری از سلطه و سواستفاده از سینما نیست. 
وقتی از سلطه حرف میزنیم یعنی یه کنترل از بالا و به دست عده ی محدودی اعمال میشه و یه سری الگو و سیستم پنهان وجود داره ولی محبوبیت یعنی قبول کردن از پایین و شکل گرفتن باور های مشترک و هالیوود در خیلی از موارد، ترکیبی از هر دوتاست یعنی هم ازش به عنوان ابزار سلطه استفاده میشه و هم بازتاب دهنده ی باورهای عمومی میتونه باشه. 
مایکل پرنتی در ابتدای این کتاب میگه که هالیوود نوعی صنعت خودستایانه است و لحن تند و افشاگرانه ای هم داره. ایشون میگه که جشن اسکار، بیشتر از اونکه جشن باشه، جشن توهم هست و هالیوود وانمود میکنه که در خدمت بشریت هست ولی درواقع در خدمت جیب های خودش هست. 
پرنتی عقیده داره که هالیوود به عنوان صنعت فرهنگی، صرفا فیلم هایی جهت سرگرم کردن مخاطبا ارائه نمیده و حامل تصویر، شخصیت و روایت و ایده هایی هست که مستقیما روی ذهن جمعی اثر میذارن و در نتیجه، هدف دوم صنعت فیلمسازی، فراتر از سود، نوعی کنترل ایدئولوژیک هست. 


پرنتی عقیده داره که هالیوود، باورهای غالب رو نه فقط تولید میکنه بلکه اون ها رو به عنوان واقعیت طبیعی جا میزنه و این یعنی نه فقط کنترل ایدئولوژیک، بلکه خودکنترلی ایدئولوژیک رو میشه درونش دید یعنی فیلمسازا حتی بدون اجبار، درون مرزهای باورهای غالب حرکت میکنن. 
رهبرای صنعت فیلمسازی این نقدها رو رد میکنن و میگن که ما فقط چیزی که مردم میخوان رو تولید میکنیم و اگر فیلم ها سطحی هستن، دلیلش اینه که مردم ترجیح میدن سرگرم بشن و اهمیتی به آگاهی نمیدن اما پرنتی این جواب رو به عنوان توجیهی برای سطحی سازی فرهنگ میبینه. 
مایکل پرنتی یک دانشمند علوم سیاسی، مورخ و منتقد رسانه ای آمریکایی هست که خانواده ی ایتالیایی تبار و از طبقه ی کارگر داشته. به عنوان یک چپگرای رادیکال در محیط امریکا، پرنتی به شدت چند موضوع رو در کتاب های خودش مورد انتقاد قرار داده منجمله امپریالیسم آمریکا، سرمایه داری جهانی و نابرابری طبقاتی و نقش رسانه ها در بازتولید سلطه ی فرهنگی. همچنین دخالت های نظامی و سیاسی آمریکا در کشورهای دیگه رو زیر سوال برده و نژادپرستی، فاشیسم و سانسور آکادمیک رو مورد انتقاد قرار داده. 
این متفکر، طرفدار سوسیالیسم دموکراتیک و منتقد جدی ایدئولوژی نئولیبرال هست و در کارهاش سعی میکنه نشون بده که خیلی از نهادهای فرهنگی از جمله هالیوود، در خدمت تثبیت سلطه ی طبقات حاکم عمل میکنن. 


اما این کتاب از متیو آلفورد، با وجود نگاه تند و چپگرایانه اش توجه محدودی به دست آورده که اتفاق عجیبی برای یک کتاب غیرداستانی مستقل نیست. اما همین امتیازهای محدودی که از تعداد کمی خواننده به دست آورده هم میشه خوب ارزیابی کرد. 
نشریه ی The Scotsman درمورد این کتاب گفته که این محتوا، خلاصه ای مفید از ارتباط بین استودیوهای بزرگ، منافع سیاسی آمریکا و لابی های قدرتمند مثل صنایع نظامی ارائه میده اما تاکید کرده که اگر خواننده از قبل با این نوع نقدها آشنا باشه، ممکنه خیلی تعجب نکنه و کتاب بیشتر برای افرادی جذابه که تازه وارد این نوع تحلیل شدن.

جمع بندی
درواقع ما شاهد یه بریتانیایی دیگه هستیم که داره به سیستم های حاکم بر آمریکا حمله میکنه و انگار درگیر نوعی رقابت رقت انگیز شده. روشنفکرای بریتانیایی، عمدتا با زبان آکادمیک و تحلیل های سفت و سخت، سعی میکنن به هالیوود حمله کنن ولی این درحالی هست که خودشون هم دارن داخل سیستم های مشابهی زندگی میکنن. بریتانیایی ها با سابقه ی استعمار و نقد فرهنگی، اغلب خودشون رو صاحب سبک در تحلیل قدرت میدونن.
 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب The CIA in Hollywood که درمورد رابطه ی سازمان سیا با تولیدات هالیوودی و میزان کنترلش صحبت میکنه.

نویسنده عقیده داره که روابط سیا با هالیوود در حوزه ای قرار میگیره که به خاطر نفوذ قدرت های پنهان، نمیشه اون رو کاملا فهمید یا آشکار کرد اما میشه بخش مهمی از این تاریخ پنهان رو نشون داد، اثرش رو ارزیابی کرد و پایه ای برای تحقیقات آینده فراهم کرد. 
سازمان سیا در سال 1947 تشکیل شد و با امضای ترومن، سیا به عنوان یک سازمان اطلاعاتی مرکزی درست شد تا اطلاعات مربوط به امنیت ملی رو جمع آوری، ارزیابی و منتشر کنه. تفاوت این سازمان با FBI در اینه که سیا ماموریتش خارج از خاک آمریکا تعریف شده درحالیکه FBI بیشتر روی موضوعات داخلی کار میکنه. درواقع سیا هیچ وظیفه ی پلیسی یا امنیت داخلی نداره. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩