تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 
این مطلب، معرفی و بررسی کوتاهی برای کتاب Psycho Paths: Tracking the Serial Killer Through Contemporary American Film and Fiction به حساب میاد. تمرکز این کتاب روی پیگیری رد ذهن های سایکوپات در سینما و ادبیات هست. سایکوپات در زبان فارسی، عموما با کلمه ی روانپریش ترجمه میشه اما بیشتر اشاره به ذهن شخصیت شرور داره و توصیف کننده ی افرادی هست که عامدانه قصد دارن خودخواه و شرور باشن.

قاتلان زنجیره ای در ادبیات و سینمای آمریکا از محبوبیت بخصوصی برخوردارن و به سختی میشه گفت که در فرهنگ های دیگه، اینقدر خوب و زیاد، داستان هایی درمورد همچین شخصیت هایی ساخته شده باشه. 
فیلیپ ال. سیمپسون در جریان این کتاب، سعی داره به این سوال جواب بده که چرا شخصیت قاتل زنجیره ای در فرهنگ عامه ی آمریکا، اینقدر محبوبیت پیدا کرده. ایشون عقیده داره که حتی اگر این مفهوم، بیش از حد مصرف شده باشه، باز هم مثل آینه ای بزرگه که دغدغه های عمیق جامعه ی آمریکا رو نشون میده و درمورد مسائلی مثل ترس، هویت و بحران اخلاقی و حس بی معنایی صحبت میکنه.
در حالی که قتل زنجیره ای برای ژورنالیسم زرد و داستان های تجاری جذابه، اما بعضی نویسنده ها و فیلمساز های جدی، از این شخصیت برای واکاوی ابعاد فلسفی خشونت و فردیت مدرن استفاده کردن.
نویسنده سعی میکنه تا مروری داشته باشه بر آثار شاخص داستانی، یعنی رمان و فیلم های دهه ی 80 تا امروز و ساختارهای پنهان در داستان های قاتل زنجیره ای رو بررسی کنه. در ادامه نشون میده که چطور این داستان ها، دغدغه های اخلاقی، اجتماعی و بعضا سیاسی دوره ی خودشون رو منعکس کردن.

در ادامه، نویسنده وارد یکی از موضوعاتی میشه که کمتر تحلیل شده و نسبت خشونت مردانه با بدن زن، و اینکه چطور این نسبت به طرز بیمارگونه ای در هنر و فرهنگ عامه بازتولید و حتی جذابیت سازی میشه صحبت میکنه.


در دهه ی 80، با رشد ایدئولوژی محافظه کار در آمریکا و ظهور ریگانیسم، الگوهایی بازتولید شد که زن ها رو مجددا به جایگاه قربانی برگردوند. گاها شخصیت قاتل زنجیره ای به نوعی نقابی هست برای اعلام نارضایتی از قدرت پیدا کردن زن ها. 
متفکری به اسم ماریا تاتار، به آلمان وایمار اشاره میکنه و یادآور میشه که رشد خشونت جنسی علیه زنان، اغلب با پوپولیسم مردانه، غیبت عمومی مردان به خاطر جنگ و جنبش های ملی گرایانه ی افراطی ارتباط داره. 
فردی به اسم فیلیپ جنکینز عقیده داره که قتل زنجیره ای، چون مصداقی از شر مطلق هست، ابزاری شده برای مدعیان اخلاق، تا رفتارهایی مثل مصرف پرونوگرافی، همجنس گرایی، یا حتی بی نظمی اجتماعی رو در کنار قتل قرار بدن و با این قیاس، با جلب احساس ترس، برای افزایش قدرت دولت یا سختگیری های قانونی، مشروعیت ایجاد کنن.
جنبش راست نو در آمریکا، بخصوص در دهه ی 70 و 80، با شعارهایی مثل افول ارزش ها، فروپاشی کنترل شخصی، و فساد ناشی از دهه ی 60، تلاش کرد قدرت نهادهای سرکوبگر رو گسترش بده؛ درحالیکه ظاهرا با دولت بزرگ، مخالفت داشت اما در حوزه ی نظم و قانون، کاملا به شکل مداخله گرانه پیش رفت.

گفتمان راست نو بر ویژگی هایی مثل "مرد واقعی بودن"، "سینه جلو دادن" و "مقابله ی سخت" تکیه داره. در این چارچوب، قتل زنجیره ای یا روایت های مشابه، زمینه ساز ترویج نوعی نگاه پدرسالارانه و قهرمان پرور به خشونت قانونی میشن. 
با ساختن تصویر "دیگری خطرناک" (مهاجر، دگرجنس گرا، زن نافرمان، جنایتکار) گفتمان راستگرا تلاش میکنه محدودیت های حقوقی مثل نظارت قضایی، آزادی رسانه یا حمایت اجتماعی رو کنار بزنه تا پلیس و نظام کیفری، قدرت مطلقی به دست بیارن. 
نویسنده در ادامه استدلال میکنه که شخصیت قاتل زنجیره ای، به طرز عجیبی هم برای چپ رادیکال (به عنوان نماد خشونت پدرسالارانه) و هم برای راست محافظه کار(به عنوان نتیجه ی فروپاشی ارزش های سنتی) قابل استفاده است. این انعطاف پذیری نشون میده که این شخصیت، پرمعنا و در عین حال، بدون تعریف قطعیه. 
روایت های قاتلان زنجیره ای اغلب با کلماتی مثل "بی انگیزه" یا "غیر قابل فهم" ساخته میشن. این کار، خشونت رو از زمینه ی اجتماعی و فرهنگی جدا میکنه. قاتل رو به موجودی ماورایی و متافیزیکی تبدیل میکنه و در نهایت، مسئولیت جمعی جامعه در تولید خشونت رو انکار میکنه.


نویسنده پیشنهاد میده که کلمه ی "طبیعت" رو از این بحث ها حذف کنیم چون این کلمه اغلب به جبر زیستی یا سرنوشت محتوم اشاره داره و این یعنی ما نمی تونیم دنیا رو تغییر بدیم، درحالیکه روایت ها، خودشون ابزار تغییرن. 
فردی به اسم مارک سلتزر در کتاب خودش، مفهوم زخم رو اینطور معرفی میکنه: فرهنگ زخم، شیفتگی جمعی به بدن های پاره شده، روان های گشوده و تروماست؛ جایی که درون خصوصی، به نمایش عمومی درمیاد. 
این نویسنده نشون میده که در عصر پساصنعتی، هویت فردی به جای تجربه ی زیسته، با آمار، دسته بندی و تیپ شناسی تعریف میشه. قاتل جنسی، نمونه ی کامل این "فرد آماری" هست؛ یعنی کسی که نه به خاطر یگانگی، بلکه به خاطر شباهتش به گروه خاصی از افراد، شناخته میشه. 
در ادامه، نویسنده استدلال میکنه که خشونت زنجیره ای، نه فقط به عنوان یک بیماری روانی بلکه به مثابه بازتابی از روح جامعه ی مدرن و ماشین زده بازخوانی میشه. باور رایج درمورد کودک آسیب دیده، مساوی هست با بالغ منحرف، نوعی اضطراب جمعی رو در همه ی ساختارهای خانواده تزریق میکنه و ناخواسته، یه ایدئولوژی پنهان رو میسازه؛ اینکه خشونت، به عنوان طبیعت انسانی معرفی میشه و به این ترتیب، به جای درمان جامعه، پیشنهاد هایی مثل قرنطینه یا حذف منحرف ها رو میشنویم. 
این تفکر، در ظاهر علمی هست ولی در واقع، جامعه رو به سمت نوعی جبرگرایی بی رحمانه میبره. 
سلزر در جایی میگه: قتل زنجیره ای، هم انحرافی حولناک از نرماله، هم نرمالی غیر عادی. 
یعنی فرهنگ آمریکا از یک طرف، این جنون رو تقبیح میکنه و از طرفی، خودش رو در قالب "فرهنگ زخم" بازسازی میکنه. فرهنگی که با تروما، بدن های پاره و خشونت رسانه ای زنده است. 
در این وضعیت، خشونت، نه غریبه، بلکه ساختاری از تجربه ی زیسته است. فرد مجرم، نه "دیگری مطلق" بلکه نسخه ی پیچیده ای از خود ماست.

جمع بندی
کتاب رد پای سایکوپات ها در سینما، بررسی میکنه که چطور شخصیت قاتل زنجیره ای در فیلم ها و رمان های دهه ی 80 و 90 میلادی به نمادی از بحران های فرهنگی، سیاسی و روانی آمریکا تبدیل شده. مثل اژدهای سرخ و سکوت بره ها از توماس هریس یا American Psycho از برت ایستون الیس. 
قتل زنجیره ای در این داستان ها نه فقط یک هیولای بیرونی بلکه آینه ای از جامعه ی آمریکا هستن. یعنی جایی که فردگرایی افراطی، خشونت رسانه ای و بحران های اخلاقی در هم تنیده شدن. 
نویسنده استدلال میکنه که این شخصیت ها میتونن هم در خدمت گفتمان محافظه کار باشن و هم در خدمت نقدهای فمینیستی یا ضد سیستمی. 
 

 

در هالیوود، اگر یک نفر جایزه ی اسکار یا گرمی رو ببره ولی مراسم رو تحریم کنه و نره، باز هم اسمش به عنوان برنده اعلام میشه اما اینکه چنین کاری چقدر رایجه و چه تاثیری بر آینده ی فرد میذاره، موضوعیه که جای بحث داره. 
تحریم میتونه پیامدهای اجتماعی، رسانه ای و حرفه ای داشته باشه. برنده براساس رای آکادمی یا هیئت داوران مشخص میشه و حضور در مراسم، شرط لازم برای دریافت جایزه نیست. 
اگر برنده حضور نداشته باشه، معمولا جایزه توسط مجری یا یکی از اعضای آکادمی دریافت میشه و در فهرست رسمی برنده ها ثبت میشه. نام برنده در پخش زنده اعلام میشه، مگه اینکه خود آکادمی به دلایل سیاسی یا حقوقی، تصمیم دیگه ای بگیره که موضوع نادری به حساب میاد. 
به عنوان نمونه های تاریخی میشه به مارلون براندو در سال 1973 اشاره کرد که جایزه ی بهترین بازیگر مرد برای فیلم پدرخوانده رو تحریم کرد و ساشین لیتلفدر، فعال مدنی سرخپوست رو به عنوان نماینده فرستاد تا در اعتراض به تصویرسازی نژادپرستانه از بومی های آمریکا سخنرانی کنه. با این وجود، اسم براندو به عنوان برنده اعلام شد و جایزه بعدا بهش داده شد. 
وودی آلن بارها مراسم اسکار رو تحریم کرده، ازجمله وقتی که "آنی هال" برنده شد ولی بعدا جایزه رو دریافت کرد. 
در گرمی هم فرانک سیناترا در سال 1966 این مراسم رو تحریم کرد و گفت "جوایز برای نوازنده های هتل هاست"، اما اسمش به عنوان برنده باقی موند. 
این اتفاق در موقعیت های دیگه ای هم افتاده. ازجمله پیامدهای تحریم اینه که اسم تحریم کننده در فهرست برنده ها باقی میمونه اما داستان تحریم، اغلب بخشی از روایت تاریخی جایزه میشه. 
آکادمی ممکنه رابطه اش رو با تحریم کننده سرد کنه و مثلا اون رو کمتر برای سخنرانی یا ارائه دعوت کنه. تحریم میتونه شخص رو به عنوان معترض با فرد غیر حرفه ای در صنعت مطرح کنه و همچنین ممکنه براش اعتبار اخلاقی یا شکست ارتباطی بیاره. 
معمولا جایزه بعدا برای برنده فرستاده میشه مگه اینکه برنده اعلام کنه اصلا اون رو نمیخواد که مورد بسیار نادری به حساب میاد. 
آکادمی ها معمولا ترجیح میدن اسم برنده رو اعلام کنن تا از جنجال بیشتر جلوگیری بشه اما ممکنه در پخش زنده، زمان کمتری به برنده اختصاص بدن یا از نمایش تصویرش خودداری کنن. 
به لحاظ فنی و حقوقی، برنده، برنده است، حالا چه توی مراسم باشه چه نباشه اما تحریم، یک اقدام نمادین قدرتمنده که میتونه توجه رسانه ها رو از جایزه به دلایل اعتراض، منتقل کنه و این گاها از خود جایزه هم تاثیرگذاتر هست. 
فرانک سیناترا شاید جالب ترین هالیوودی ای باشه که با انگیزه ی جالبی، گرمی رو تحریم کرد. اون همیشه کلاس خودش رو داشته و این حرکتش نماد بی تفاوتی یک ستاره ی اسطوره ای به سیستم جوایز تجاری بود. این اتفاق در اوج شهرت سیناترا افتاد. 
با اینکه سیناترا گرمی رو تحریم کرد، بعدا در سال 1967 یک گرمی ویژه ی یک عمر دستاورد هنری گرفت و این بار حاضر شد بره و جایزه رو بگیره. یعنی حتی تحریمش هم بی شعار و حساب شده بود و جوایز رقابتی رو مسخره میکرد اما وقتی پای تقدیر از عمر هنری وسط اومد، حاضر شد شرکت کنه. 
گاهی تحریم یک جایزه، نه از سر ترس یا شکست، بلکه از سر برتری طلبی آگاهانه است یعنی هنرمند میگه من استاندارد خودمو دارم.

قضیه ی آنی هال و وودی آلن
آنی هال 1977 فیلمی هست که وودی آلن در اوج خلاقیتش ساخت و در عین محبوبیت عمومی، تونست توجه منتقدا رو هم به خودش جلب کنه و جایزه ی اسکار بهترین فیلم رو برد. اما ماجرای پیچیده ی رابطه ی این فیلم با وودی آلن، به مرور زمان با جنجال های اخلاقی و شخصیش گره خورد. 
آنی هال برنده ی 4 اسکار در سال 1978، شامل بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر زن و بهترین فیلمنامه ی اورجینال شد. فیلمی کمدی و عاشقانه اما عمیقا شهری و روشنفکرانه که ترس ها، روان رنجوری ها و رابطه های طبقه ی متوسط شهری رو با طنزی تلخ بررسی میکرد. این کار، نقطه عطفی در کارنامه ی آلن به حساب میاد که از کمدی های پورنوگرافیک اولیه به کمدی درام های روان کاوانه گذار کرد. 
آلن هرگز به مراسم اسکار نرفت، حتی وقتی آنی هال برنده ی بهترین فیلم شد. دلیلش برای تحریم همیشگی اسکار اینه که رقابت رو ذاتا برای هنر، مخرب میدونست و عقیده داشت که هنر، مسابقه ای نیست. 
این کارگردان عقیده داشت که جوایز، پدیده هایی عامه پسند و غیر جدی هستن و ترجیح میداد شب مراسم رو در کلاب جاز نوازانش در منهتن بگذرونه. وقتی آنی هال برنده شد، آلن جایزه رو قبول نکرد و به مراسم نرفت و جایزه رو یکی از عوامل فیلم گرفت. 
اما امروزه این فیلم هم زیر سایه ی اتهامات علیه آلن قرار گرفته. دیلان فارو، دختر خوانده ی آلن و میا فارو، ادعا کرده که در کودکی، به دست آلن مورد آزار قرار گرفته. رونان فارو، پسر میا فارو از فعال های ضد آلن هست و هرچند آلن هیچوقت در دادگاه محکوم نشد اما محکومیت در افکار عمومی اتفاق افتاد. 
آلن بعد از جدایی از میا فارو، با سون یی- پره، دختر خوانده ی دیگه اش از میا فارو ازدواج کرد که اختلاف سنی 35 سال داشتن. این موضوع، تصویر عمومی این کارگردان رو به عنوان مردی با تمایلات نامتعارف تقویت کرد. 
خیلی از منتقدها و مخاطب های امروز نمی تونن فیلم های عاشقانه ی طنز آلن رو که اغلب درباره ی روابط پیچیده ی مردهای میانسال با زن های جوان هست رو از زندگی شخصیش جدا کنن. آنی هال هم با اینکه داستانی معصومانه تر داره اما زیر سایه ی همین داستان ها قرار گرفته. 
بعد از حواشی ایجاد شده، خیلی از بازیگرها منجمله کیت وینسلن و تیموتی شالامی، اعلام کردن که دیگه با وودی کار نمیکنن و انتشارات و پلتفرم ها، بعضی از آثارش رو کنار گذاشتن. اما آنی هال هنوز در لیست بهترین فیلم های تاریخ قرار داره. 
موضوعی که درمورد تحریم جوایز وجود داره اینه که همیشه انگیزه های یکسانی پشت قضیه نیست. درواقع میشه گفت انگیزه ها میتونن از زمین تا آسمون با هم فرق داشته باشن و بستگی داره که هنرمند، چرا و چطور این کار رو انجام بده و با تحریم، دقیقا چه نوعی تاثیر اجتماعی رو ایجاد کنه.

جمع بندی
در بین افرادی که تا امروز یک جایزه ی بزرگ هالیوودی رو تحریم کردن، شاید بشه گفت انگیزه ی فرانک سیانترا از همه تحسین برانگیزتره و ذات جوایز رقابتی رو زیر سوال برده. مورد وودی آلن، بیشتر جنبه ی خود برتر بینی داره یعنی کارگردان دوست نداره در موقعیتی قرار بگیره که یک فیلم، به فیلم خودش برتری داده بشه و اتفاقا تحریمش هم تاثیر گذاشته و کاریزمای این کارگردان رو به رغم حواشی ای که بعدها براش درست شد، شدیدا افزایش داد. 
 

دیجیتال فئودالیسم در سینما

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 7 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

سینما و داستان نویسا، خیلی قبل تر از شکل گرفتن نگرانی های جدی درمورد آینده ی تکنولوژی، خیالپردازی های خودشون رو به جامعه ارائه دادن و به تدریج میشه شکل های جالب و پیچیده تری رو شاهد بود.

یکی از نظریاتی که این روزا به شکل جدی تری مطرح میشه، دیجیتال فئودالیسم و ایده های مشابه هست. ممکنه گاها افرادی رو دیده باشید که با حالت مرموز و دارکی درمورد تبدیل شدن انسان ها به برده ی سیستم صحبت میکنن و عقیده دارن که به زودی، ما تبدیل به انسان هایی میشیم که عملا مالک هیچ چیز نیستیم و در عین حال، از وضعیتی که درونش قرار گرفتیم، راضی هستیم. 
بعضیا عقیده دارن که یه زودی انسان ها به قدرت های فرابشری میرسن و شعار هایی مثل You'll own nothing and be happy منشا الهام بعضی تئوری پردازی های بدبینانه و تراژیکه. 
معنی این جمله اینه که اقتصاد اشتراکی، اجتناب ناپذیره و میتونیم شاهد دیجیتالی شدن مالکیت باشیم و آدم ها به جای داشتن چیزایی مثل خونه، ماشین یا حتی وسایل شخصی، اونها رو اجازه میکنن یا اشتراکشون رو تهیه میکنن که خیلیا از همچین آینده ای خوششون نمیاد و دلایل خودشون رو دارن.

از جمله انتقاداتی که نسبت به همچین سیستمی وجود داره اینه که استقلال، حریم خصوصی و وابستگی شدید به سیستم های هوشمند و شرکت های بزرگ رو شاهد خواهیم بود. 
به جز اصطلاح دیجیتال فئودالیسم، با کلمات کلیدی ای مثل Technocratic Dystopia هم ممکنه به همچین مباحثی رسید. این اصطلاح به معنی آینده ای هست که در جریانش تکنولوژی و نخبه های فنی، کنترل کاملی بر جامعه پیدا میکنن و انسان ها به ابزار یا داده، تقلیل پیدا میکنن که تجسم چندان عجیبی نیست و همین الان هم میشه الگوهای مشابهش رو در برخی جوامع دید. 


در دیدگاه Post-Humanism عقیده بر اینه که انسان ها در آینده ممکنه جای خودشون رو به موجوداتی با هوش مصنوعی یا ترکیب انسان و ماشین بدن و این ایده، بارها در سینما مورد استفاده قرار گرفته و فکر میکنم یکی از شناخته شده ترین این آثار، مجموعه کارهای شبح درون پوسته است. 
هربرت مارکوزه عقیده داشت که جوامع صنعتی پیشرفته، انسان ها رو به پذیرش و تسلیم دربرابر رفاع نسبی و تکنولوژی سوق میدن و بعضی از متکفرا هم پیش از این درمورد صنعت فرهنگ و تبدیل شدن انسان به مصرف کننده ی منفعل، هشدار داده بودن. طبعا خوده افزایش رفاه و دسترسی انسان ها به دانش و منابع نیست که نگرانی ایجاد میکنه بلکه نگرانی درمورد کمبود اخلاقیات و میزان آمادگی ما در مقابل شرارت انسانیه.

شاید اصطلاح دیجیتال فئودالیسم، توصیف روشن تری رو شامل بشه. دیجیتال فئودالیسم یا تکنوفئودالیسم یکی از روشن ترین و هشداردهنده ترین توصیف هایی هست که برای آینده ارائه میشه و عقیده دارن که در این دوره، انسان ها رعیت پلتفرم های بزرگ میشن. 
ازجمله متفکرهایی که از این اصطلاح استفاده کردن میشه به یانیس واروفاکیس اشاره کرد که در کتابش توضیح میده سرمایه داری سنتی، جای خودش رو به سرمایه ی ابری میده. این نویسنده، اقتصاددان و وزیر دارایی سابق یونان بوده. ایشون عقیده داره که ما دیگه توی بازار رقابتی زندگی نمیکنیم و در قلمروهایی هستیم که به دست پلتفرم ها ادامه میشه و زندگیمون شبیه رعیت هایی شده که برای ارباب دیجیتال کار میکنن. 


یک نقل قول جالب کتابش این هست که: ما با آپلود نظرات، عکس ها و ویدیو ها، بدون دریافت هیچ دستمزدی، سرمایه ی ابری رو بازتولید میکنیم. 
ماریانا مازوکاتو به عنوان یک اقتصاد دان، اصطلاح فئودالیسم دیجیتال رو در سال 2019 و برای توصیف مدل های استخراج رانت به دست پلتفرم های بزرگ ابتداع کرد و هشدار داد که اگر هوش مصنوعی و زیرساخت های ابری، تحت کنترل عمومی قرار نگیرن، جامعه وارد مرحله ای از انحصار و وابستگی شدید میشه. 
این رویکرد به طور ضمنی و گاهی به وضوح، در سینما هم ظاهر شده و شما ممکنه به کرار، فیلم هایی رو دیده باشید که درمورد سلطه ی پلتفرم ها و حذف اختیار انسانی صحبت میکنن. 
فیلم The Circle 2017 یکی از ضعیف ترین کارهایی هست که در این زمینه ساخته شده و سعی کرده نقدی درمورد شرکت های فناوری که با شعار شفافیت و کنترل کامل روی زندگی ساخته شدن داشته باشه. این فیلم با بازی اما واتسون، شانس خوبی برای جذب مخاطب داشت اما به حدی بد ساخته شد که بیشتر از محتواش، بابت کیفیت ساختش توی ذوق بیننده ها زد.

در سال 2018 فیلمی به اسم Ready Player One ساخته شد که داستانش درمورد دنیایی هست که مردم توی یک پلتفرم واقعیت مجازی زندگی میکنن و مالکیت واقعی از بین رفته. 
فیلم Her 2013 رو ممکنه خیلی ها دیده باشن. این فیلم درمورد رابطه ی انسان با هوش مصنوعی هست و وابستگی عاطفی به سیستمی رو نشون میده که کنترل اطلاعات رو به دست گرفته. 


سریال Black Mirror رو شاید بشه موفق ترین اثر در این زمینه دونست چرا که هم خوش ساخته و هم داستان های الهام بخش زیادی داره. 
اما فارغ از داستان هایی که درون فیلم و سریال ها به تصویر کشیده میشه، خوده صنعت سینما هم با مشکلاتی که مستقیما تاثیرپذیرفته از تکنولوژی و هوش مصنوعی هستن دست و پنجه نرم میکنه. بعضا نقش نیروی انسانی در تدوین و بازیگری، در حال کمرنگ تر شدنه و بازسازی صدا و حرکات بازیگرها رو به کمک الگوریتم ها میشه با هزینه ی کمتری انجام داد. میشه انتظار داشت که رفته رفته، بازیگرهای دیجیتالی جدیدی خلق بشن که عملا وجود خارجی ندارن و نیازی نیست کلی وقت و انرژی صرفشون کرد تا بتونن یه پروژه رو تکمیل کنن. 
بدبینی هایی که توی برخی از کارهای سینمایی منتقدانه نسبت به تکنولوژی و هوش مصنوعی مطرح میشه، خیلی سطحی و ابتدایی و مربوط به اوایل آشنایی جامعه با یک تکنولوژی جدید هستن. چیزی مثل فیلم Her با وجود اینکه خیلیا به عنوان یک تراژدی ترسناک ازش ساد میکنن، اتفاقا پایان خوبی داشت و به شکلی الهام بخش و باورپذیر، نشون داد که نقش آدما در حمایت عاطفی از همدیگه و خلق تجارب واقعی، چقدر مهم و جایگزین ناپذیره.

جمع بندی
در فیلم Her بدبینی تکنولوژیک با نوعی امید انسانی تلاقی پیدا میکنه و میتونه خیلی معنادار و الهام بخش باشه. تئودور در پایان این فیلم، به رابطه ی واقعی با امی نزدیک میشه و این اتفاق، لزوما از سر نیاز اتفاق نمی افته بلکه تاثیر پذیرفته از فهم و بلوغ هست. سامانتا به نحوی خودش هم در مسیر رشد بود و صرفا به عنوان یک ابزار ظاهر نشد. 
اما بعضی از کارها، صرفا نوعی بدبینی سطحی دارن و مسائلی مثل ترس از هک شدن رو بازتولید میکنن اما مرز بین تجربه ی واقعی و شبیه سازی شده یا نقش خاطرات در شکل گرفتن معنای زندگی، نیاز به خیالپردازی های عمیق تری داره که توی کارایی مثل Black Mirror خیلی بهتر بهش پرداخته شده. 

 

از بین لیست برترین‌هایی که از رسانه‌ها منتشر میشه، شاید به کرار اسم لیست‌های تایم رو شنیده باشید. تنها دلیل توجهی که به فهرست پاییز امسال این مجله نشون دادم، دیدن اسم جک کواید در چهره های آینده بود.

جک کواید امسال به عنوان یکی از چهره های آینده در فهرست Time100 2025 انتخاب شده. این یعنی جک به عنوان یک بازیگر مستقل، با کاریزما، هوش احساسی بالا و روحیه ی همکاری قوی تثبیت شده. 
در متن تایم، از جک به عنوان فردی یاد شده که با قلبش مسیر شهرت رو طی کرده و با انتخاب های انسانی، فروتنی و مهربانی حرفه ای شناخته شده. 
لیست مورد بحث، لیستی هست که به صورت سالانه منتشر میش و شامل 100 چهره ی نوظهور و تاثیرگذار در جهان امروز و فرداست و لزوما شامل افرادی نمیشه که در حال حاضر، شهرت بسیار زیادی دارن. 
این لیست شامل افرادی از حوزه های مختلف هست که تصویری از تاثیرگذاری، نوآوری یا پتانسیل رهبری در آینده رو دارن. 
هدف این لیست، صرفا معرفی افراد موفق نیست بلکه سعی داره پیش بینی کنه که در آینده، چه افرادی قراره نقش مهمی داشته باشن و جهان رو در سال های پیش رو شکل بدن. 
این لیست ها گاها با انتقاداتی هم رو به رو شدن ولی این موضوع چندان متوجه اصل ایده نیست بلکه به خاطر انتخاب بعضی چهره هایی هست که از نظر منتقدا، متناقض یا بحث برانگیز بودن. به طور مثال، اریکا کرک به عنوان همسر فعال سیاسی چارلی کرک، امسال در لیست قرار گرفت و با واکنش های منفی رو به رو شد. 
منتقدا عقیده دارن که اریکا دیدگاه های افراطی و ناسازگار با ارزش های عمومی داره و انتخابش نوعی ستایش سیاسی تلقی شده. 
در نسخه ی TIME100 Climate بعضی مدیران شرکت های بزرگ نفتی و صنعتی رو میشه دید که باعث واکنش فعالان محیط زیست شد و این لیست رو متهم به نوعی ریاکاری و تعهد ظاهری به محیط زیست دونستن در حالیکه عملا قرار نیست تغییر خاصی اتفاق بیوفته. 
عدم شفافیت در معیارهای انتخاب، ترکیب چهره های فرهنگی با سیاسی و تضاد بین شهرت و تاثیر واقعی، جزو انتقادات رایج دیگه ای هست که به این لیست ها نسبت داده میشه. 
لیست اصلی مجله ی تایم به افرادی تثبیت شده و مشهور اختصاص داره درحالی که لیست آیندگان، روی افرادی تمرکز داره که هنوز در حال رشدن ولی نشونه هایی از تاثیرگذاری جهانی رو دارن. 
مجله ی تایم هر سال چندین لیست منتشر میکنه که اصلی هاش شامل 7 لیست هستن. در بهار، لیست 100 فرد تاثیرگذار و تثبیت شده در جهان منتشر میشه. در پاییز، 100 چهره ی نوظهور و آینده ساز، در پاییز یا زمستان، لیست رهبرات و فعالان حوزه ی محیط زیست، در دسامبر، یک فرد یا گروه که بیشترین تاثیر رو در سال داشتن. در مارس، زنان برجسته در حوزه های مختلف، در نوامبر، نوآوری های برتر سال و در زمان نه چندان مشخص، لیست چهره های تاثیرگذار در سلامت و پزشکی معرفی میشه.

مجله ی تایم به طور رسمی خودش رو بی طرف معرفی میکنه اما در طول زمان، بعضی منتقدها و تحلیلگرهای رسانه ای عقیده دارن که این نشریه تمایلاتی نسبت به جناح لیبرال یا مترقی در آمریکا داشته. بخصوص در انتخاب چهره ها، پوشش موضوعات اجتماعی و تمرکز روی عدالت نژادی، تغییرات اقلیمی و حقوق زنان. 
در لیست های 100 چهره ی برتر و آینده سازان، اغلب چهره هایی از حوزه های فرهنگی، علمی و اجتماعی انتخاب میشن که دیدگاه های مترقی دارن و در سال های اخیر، پوشش گسترده ای از موضوعاتی مثل تغییرات اقلیمی، عدالت اجتماعی و حقوق اقلیت ها دیده شده. با این وجود، تایم گاها چهره های محافظه کار یا راستگرا رو هم در لیست هاش قرار داده و بیشتر به عنوان یک رسانه ی فرهنگی اجتماعی با گرایش های لیبرال ملایم شناخته میشه. 
به شخصه مشکلی که با این لیست ها دارم، دامن زدن به فضای رقابتی در اجتماع آمریکا هست. این لیست ها لزوما باعث نمیشن که آدما مسئولیت پذیرتر و خلاق تر باشن بلکه میتونه آدما رو بیشتر ترغیب کنه تا برای کسب شهرت و توجه بیشتر، دست به تقلب بزنن. 
چنین لیست هایی در ظاهر مثل جشن گرفتن استعداد هستن ولی در باطن میتونن عرف رقابت رو تقویت کنن و ارزش ها رو به واسطه ی دیده شدن میسنجن. در این حالت، خلاقیت به جای اینکه از دل نیاز و تجربه بیاد، تبدیل میشه به ابزاری برای ورود به فهرست ها و افراد ممکنه به جای زندگی صادقانه، به سمت ساختن پرسونای قابل فروش برن. 
چنین لیست هایی میتونن اضطراب اجتماعی رو افزایش بدن و حس جا موندن، دیده نشدن یا کافی نبودن در برابر چهره های لیست شده رو ایجاد کنن. 
البته چنین انتقادهایی لزوما به صورت مستقیم و صریح مطرح نمیشه ولی زمزمه هایی از این انتقاد در فضای رسانه ای و تحلیلی وجود داره و بعضیا عقیده دارن که چنین لیست هایی ممکنه به جای تشویق به مسئولیت پذیری، باعث رقابت زدگی و تقویت میل به نشون دادن رفتارهای نمایشی بشن. 
بعضی از منتقدهای رسانه ای، بخصوص در حوزه ی روانشناسی اجتماعی، عقیده دارن که این نوع لیست ها میتونن باعث افزایش اضطراب دیده نشدن و تقلب نمادین بشن یعنی آدم ها برای ورود به این فهرست ها، هویت خودشون رو بازسازی کنن. در فضای توییتر و نقدهای غیر رسمی، گاهی دیده میشه که کاربرها میگن: این لیست ها بیشتر شبیه مسابقه ی محبوبیت هستن تا ارزیابی واقعی تاثیرگذاری ولی هنوز نقد جامع خاصی در این حوزه وجود نداره که بتونه تاثیر روانی و اجتماعی این لیست ها رو بررسی کنه یا میشه گفت چنین نقدهایی به ندرت و به صورت خلاصه دیده میشن.

جمع بندی
لیست 100 چهره ی آینده ساز برای اولین بار در سال 2019 از مجله ی تایم منتشر شد و به عنوان نسخه ی مکمل لیست اصلی طراحی شد. در لیست 2019، چهره های زیادی معرفی شدن که اون زمان انتظار میرفت بتونن آینده رو به دست بگیرن ولی دیگه کم کم خبری ازشون شنیده نشد که اتفاقا خیلی هاشون به صورت خودخواسته از شهرت فاصله گرفتن یا بعضا فعالیت حرفه ای خودشون رو کنار گذاشتن. ما عموما افرادی رو میبینیم که هنوز اسمی ازشون هست ولی هر سال، چهره های زیادی به صورت خودخواسته یا ناخواسته کنار میرن و عملا فراموش میشن. 
از لیست آینده سازهای 2024 هم شاید بشه گفت که سابرینا کارپنتر از همه سریعتر شروع به کسب شهرت کرد. در سال گذشته، سابرینا جزو یکی از سه چهره ی روی جلد بود.
شهرت در این دنیا مثل شمشیر دولبه است. درست نمیشه گفت وقتی یک روح فاسد در معرضش قرار میگیره نگران کننده تر هست یا وقتی یک فرد پاک. فقط زمان نشون میده که شهرت از آدما چی میسازه و فشار روانی بالقوه ی پشت شهرت، تراژیک ترین بخش این مسیره.
 


بازیگرهایی که با آژانس‌هایی مثل wme, caa, uta قرارداد دارن، معمولا دسترسی به پروژه‌های بزرگ، کارگردان‌های مطرح و تبلیغات گستره پیدا می‌کنن.

این آژانس‌ها نه فقط نماینده هستن بلکه مثل دروازه‌بان‌های شهرت عمل میکنن و حلقه های تولید و پخش خاص خودشون رو دارن. عملا خیلی از چهره‌های سرشناس هالیوودی، بدون حمایت این آژانس‌ها، نمی‌تونستن شهرت فعلی خودشون رو به‌دست بیارن. 
بعضی از بازیگرها همیشه با یک گروه خاص کار میکنن مثل تیم‌های پشت صحنه ی نت فلیکس، A24 یا حتی کارگردان‌هایی مثل نولان یا تارانتینو و این حلقه‌ها باعث میشن بازیگرها در پروژه‌هایی با اعتبار بالا دیده بشن حتی اگر نقش کوچکی داشته باشن. 
روابط رسانه‌ای و تبلیغات، از بدیهی‌ترین خواسته‌های هنرمندای هالیوودی هست و شهرت در این جامعه، فقط به بازی خوب ربط نداره بلکه بستگی داره که فرد، چه تصویر رسانه ای خاصی از خودش بسازه، مصاحبه کنه و تبدیل به تیتر اخبار بشه و حتی بعضا درام‌های فیکی بسازه که توجه بقیه رو به خودش جلب کنه. 
بعضی چهره‌ها با تیم‌های pr حرفه‌ای کار میکنن که مسیر دیده‌ شدن‌شون رو مهندسی میکنه و بعضا نوعی پیمان نانوشته هم ممکنه ایجاد بشه یعنی گاهی بازیگرها برای ورود به حلقه‌ی خاص، باید با قواعد نانوشته ای کنار بیان مثل سکوت دربرابر مسائل پشت صحنه یا مشارکت در پروژه هایی که صرفا برای تثبیت برند ساخته شدن. این قراردادها ممکنه رسمی نباشن ولی اثرشون از هر سندی قوی تره.

بازیگرهایی که بیرون از حلقه هستن حتی اگر استعداد داشته باشن، ممکنه در تاریکی بمونن و اون هایی که وارد حلقه میشن، گاهی باید بخشی از خود واقعی شون رو قربانی کنن تا دیده بشن. لزوما مراسم تاریک یا قضیه ی فروختن روح به شیطان در یک معبد خاص نیست؛ همینکه فردی خودشو راضی کنه که در مقابل حقیقت ساکت باشه یا برای جلب توجه و پول درآوردن دروغ بگه، آیا کار پلیدی نیست؟ 
از بیرون، قرارداد با یک آژانس بازیگری ممکنه مثل یه دروازه ی طلایی به نظر بیاد ولی از درون میتونه پر از بندهای محدود کننده، فشار روانی و حتی از دست دادن کنترل هنری باشه. 


آژانس ممکنه فقط پروژه هایی رو پیشنهاد بده که با اهداف تجاری خودش همخوان هست و بازیگر ممکنه نتونه پروژه های مستقل یا خاصی رو که دوست داره، قبول کنه. 
آژانس‌ها گاهی بازیگر رو مجبور میکنن که در قالب خاصی دیده بشه، مثلا فقط نقش های جوان‌پسند یا فقط اکشن رو قبول کنه و این باعث میشه بازیگر نتونه تصویر هنری خودش رو آزادانه بسازه.
معمولا آژانس‌ها بین ۱۰ تا ۲۰درصد از درآمد بازیگر رو دریافت میکنن و گاهی حتی از پروژه‌هایی که بازیگر خودش پیدا کرده سهم میبرن. آژانس‌ها ممکنه بازیگر رو مجبور کنن که در رویدادهای رسانه‌ای، مصاحبه‌ها یا حتی درام‌های تبلیغاتی شرکت کنه و این فشار می‌تونه برای بازیگرهایی که شخصیت درونگرا یا مستقل دارن، آزاردهنده باشه. 
بعضی از قراردادها چند ساله هستن و فسخشون سخت و پرهزینه است و بازیگر ممکنه احساس کنه که توی قفس کاریش گیر کرده.

خیلی از افرادی که این روزا زیاد دیده میشن، فقط با استعداد یا شانس بالا نیومدن و پشتشون یه سیستم حرفه‌ای هست که مسیر دیده شدن‌شون رو مهندسی میکنه. مثلا آریانا گرانده تحت نمایندگی Republic Recoed برای موسیقی کار میکنه و همکاری نزدیکی با SB Projects با مدیریت اسکوتر براون داره که این آدم، جاستین بیبر و دمی لواتو رو هم مدیریت میکرد. حضور آریانا در شوها، تبلیغات و حتی پروژه‌هایی مثل ویکید هم به‌خاطر همین شبکه‌ی قدرتمنده.


فردی مثل داکوتا جانسون، تحت نمایندگی WME که یکی از بزرگترین آژانس‌های هالیوود هست کار میکنه و همکاری با TeaTime Pictures، شرکت تولیدی خودش، بهش قدرت انتخاب پروژه‌های خاص و مستقل رو میده. حضور داکوتا در فرش قرمزها و کمپین‌های مد مثل گوجی، ترکیبی از قدرت آژانس و برندینگ شخصیش هست.

انتخاب شدن به دست یک آژانس، فقط به ظاهر یا استعداد بازیگری ربط نداره و ترکیب پیچیده ای از رشد شخصی، آمادگی حرفه‌ای و توانایی ساختن تصویر قابل سرمایه گذاری هست. 
آژانس‌ها صرفا دنبال بازیگر نیستن و یه پکیج کامل میخوان. فرد باید بتونه تحمل رد شدن‌های مکرر رو داشته باشه و از این بابت، اصطلاحا دچار فروپاشی روانی نشه. 
شخص باید نقاط قوت و ضعف خودش رو بشناسه و بتونه این توانایی ها رو تبدیل به ابزار بازیگری کنه که انتظار کاملا منطقی و حرفه ای از یک بازیگر قابل سرمایه‌گذاری به‌حساب میاد. 
از این بازیگرها انتظار میره که به حدی از بلوغ درونی رسیده باشن که بتونن با کارگردان‌ها، رسانه ها و فشارهای شهرت رو به رو بشن اما شما بخونیدش که طرف بتونه سطح همدلی خودش رو کاهش بده و عملا با هر چیزی که به رشد ثروت و شهرتش کمک میکنه کنار بیاد و بشه بازیچه‌ی دست بقیه. 


آمادگی حرفه ای هم به نوبه ی خودش یک مزیت به حساب میاد و از روش های مختلفی میشه کسبش کرد مثلا بازیگر، آموزش رسمی دیده باشه یا چند تا بازی خوب ارائه داده باشه و فن بیان، حرکت بدن و تحلیل نقش خوبی داشته باشه. پورتفولیوی حرفه‌ای، حتی شامل عکس و ژست‌های با کیفیت و حرفه‌ای هم میشه و نشون میده اون شخص، چقدر کاریزما داره و حاضره برای ساختن یک چهره ی خوب از خودش، صبر و تلاش به خرج بده.

در نهایت از فرد انتظار میره که بتونه مونولوگ خوبی اجرا کنه یا حداقل یه صحنه ی کوتاه رو با اعتماد به نفس و انعطاف، ارائه بده و در مورد مهارتش در بازیگری، خودنمایی و ادعای خاص خودش رو داشته باشه. 
آژانی ها دنبال کسی هستن که بشه روش سرمایه گذاری کرد و بتونه در قالب های مختلفی بدرخشه یعنی فقط هنرش در بازی فیلم نباشه و بتونه توی تلویزیون و تبلیغات هم به خوبی ظاهر بشه و شوهای تلویزیونی، فرش قرمز و مصاحبه ها رو هم مدیریت کنه. 
گاهی حتی داستان زندگی بازیگر هم میتونه عامل جذب باشه و این در صورتیه که داستانش برای مخاطبا جذاب باشه. 
آژانس های تخصصی مد مثل IMG یا الیت، مدل ها رو برای کمپین‌های تبلیغاتی، شوها و برندینگ مدیریت میکنن. 
اما وقتی حرف از بهترین و سودآورترین آژانس بازیگری در آمریکا میشه، سه آژانس هست که بیشتر خودنمایی میکنن. Caa, wme, uta, که سابق بر این هم به اسمشون اشاره شد. CAAبزرگترین و قدرتمندترین آژانس در هالیوود به حساب میاد و نماینده‌ی بازیگرها، کارگردان‌ها، نویسنده‌ها، ورزشکارها و حتی سیاست مدارهاست. بین افراد وابسته به این آژانس ممکنه افرادی مثل مارگو رابی، زندایا و تام هنکس رو بشناسید. 
آژانس WME به عنوان ساز و کاری شناخته شده که نفوذ جهانی قابل توجهی داره و ترکیبی از هنر، ورزش، مد و رسانه است و افرادی مثل دلیانا جانسون، ناتالی پورتمن، مت دیمون و سیدنی سوییتی باهاش همکاری دارن. 


آژانس UTA هرچند قدرت قبلی ها رو نداره اما به عنوان یک آژانس خلاق تر و مستقل تر شناخته شده و روی پروژه های خاص هنری تمرکز داره و تیموتی شالامی، از جمله چهره های معروفی هست که باهاش همکاری میکنه. 
به لحاظ سودآوری، CAA معمولا در صدر هست و با قراردادهای چندصد میلیون دلاری، مخصوصا در حوزه ی فیلم های بلاک باستر، تبلیغات و حتی ورزش، ثروت خودشو تامین میکنه.

حواشی اخلاقی آژانس‌های کسب شهرت
براساس گزارش های معتبر، هر سه آژانس در مقطعی با انتقادهایی رو به رو بودن ولی WME, CAA بیشتر زیر ذره بین رفتن. مالک اصلی wme شرکتی به اسم Endeavor هست که در سالهای اخیر به خاطر ادغام های گسترده، فشارهای تجاری و ورود به حوزه های بحث برانگیز مثل شرطبندی ورزشی، مورد انتقاد قرار گرفته. بعضی از هنرمندا هم سابقا از فشارهای بیش از حد این آژانس برای حضور در پروژه های تجاری یا تبلیغاتی گله کردن و در جریان اعتراضات صنفی نویسندگان، wme یکی از آژانس هایی بود که به خاطر دریافت هزینه های بسته بندی و مالکیت در شرکت های تولیدی، مورد اعتراض قرار گرفت که در این مورد، در ادامه توضیح داده میشه.

آژانس CAA بعد از ادغام با آژانس ICM Partners با نگرانی هایی درمورد تمرکز بیش از حد قدرت و کاهش رقابت سالم رو به رو شد. اتحادیه‌های بازیگران و نویسندگان هشدار دادن که این ادغام ممکنه باعث تضعیف قدرت چانه زنی هنرمندهای مستقل بشه و بعضی از منتقدها هم گفتن که caa گاها هنرمندها رو به سمت پروژه هایی هل میده که بیشتر به نفع آژانس هست تا خود هنرمند.

آژانس uta نسبت به دو مورد قبلی، حواشی کمتری داشته و تمرکزش بیشتر روی پروژه های مستقل و خلاقانه است و اخیرا با سرمایه گذاری های خارجی مثل EQT در حال گسترش جهانی هست اما بعضیا نکران هستندکه همین گسارش باعث بشه که این آژانس هم به سمت مدل های تجاری تر حرکت کنه.

قضیه‌ی اعتراضات صنفی نویسنده ها و حواشی آژانس ها
در سال های اخیر، نویسنده های هالیوود عضو اتحادیه ی WGA علیه آژانس های بزرگ اعتراض کردن و دلیلش انتقاد نسبت به یک مدل تجاری به اسم بسته بندی هست که باعث میشد آژانس ها پول بیشتری از استودیو ها بگیرن ولی نویسنده‌ها سهم کمتری ببرن. 
آژانس‌ها به جای گرفتن درصد دستمزد از نویسنده ها، میان و خودشون یه بسته درست میکنن و مثلا میگن ما نویسنده، کارگردان و بازیگر رو داریم و همه رو با هم به شما میفروشیم. 
استودیو به آژانس پول میده بابت این بسته ولی اون پول، مستقیما به آژانس میرسه، نه به نویسنده.
در نتیجه نویسنده ها نه تنها سهمی از اون پول نمیگیرن بلکه ممکنه دستمزدشون هم کمتر بشه چون آژانس دیگه انگیزه ای برای چانه زنی نداره.

جمع بندی بخش اول
نکته ای که بهتره یادآوری شه اینه که آژانس‌ها صرفا بازیگرها و خواننده ها رو جذب نمیکنن و میتونن با طیف بزرگی از چهره‌های عمومی، هنرمندا و متخصص‌های پشت صحنه، فعالیت داشته باشن. 
بازیگرها و خواننده ها بیشتر به چشم میان چون جلوی دوربین و صحنه هستن و خوده حضورشون در یک آژانس میتونه اعتبار و قدرت اون ساز و کار رو افزایش بده اما آژانس ها برای فیلمنامه نویس ها و کارگردان‌ها هم نقش مذاکره کننده دارن و به فروش پروژه ها و یا جذب سرمایه گذار کمک میکنن.