اعتراض هنرمندای هالیوودی به سیاست بالادستی ها درمورد استفاده از هوش مصنوعی، نوعی کنایه درون خودش داره چون تک تک فیلمنامه نویس ها میتونن با درصدهای متنوعی، از هوش مصنوعی برای نوشتن سناریوهای خودشون استفاده کنن ولی با داستانی که به اسم یک هوش مصنوعی منتشر میشه مشکل دارن. یعنی اگر بتونن از نوشته های نیمه مکانیکی خودشون پول دربیارن مشکلی ندارن.
درواقع انگار خیلی از نویسنده ها به این نتیجه رسیدن که در سناریونویسی، نمی تونن با هوش مصنوعی رقابت کنن. اعتراض و وضع قوانین جدید، به نظر میرسه که تاثیر طولانی مدت چندانی نداره و حتی در کوتاه مدت هم چندان پیامد دندون گیری نداشته چون مثلا یک فیلمساز میتونه فیلمنامه رو از هوش مصنوعی بگیره و به اسم خودش منتشر کنه. نهایتا مقداری هم کار رو ویرایش کنه و بگه من یه کارگردان فیلمنامه نویس هستم و مزیت جدیدی برای خودش بخره. مشکل این نیست که اصلا چیزی به اسم هوش مصنوعی وجود داره، مشکل اون معیارهایی هست که برای خلق و گسترش یک سناریو مورد استفاده قرار میگیره. هالیوودی که میتونه فیلمنامه ی مکانیکی رو تبدیل به یه فیلم پرفروش کنه، داره داد میزنه که گرسنه ی خلاقیت هست و این چیزیه که نویسنده ها لازمه در مقابلش کمی مسئولیت پذیر باشن. نویسنده ای که از هوش مصنوعی برای ساختار، دیالوگ یا حتی الهام استفاده میکنه، درواقع داره با یک ابزار کار میکنه. اما وقتی همون ابزار، خودش تبدیل به خالق رسمی اثر بشه، نویسنده دچار بحران هویت میشه چون مرزهای مالکیت، دیگه مثل قبل نیست. این یعنی مسئله ی اصلی، وجود هوش مصنوعی نیست بلکه معیارهایی هست که برای خلاقیت تعریف شدن. هالیوود با تواناییش در تبدیل فیلمنامه های مکانیکی به فیلم های پرفروش، صرفا سعی داره سهم بیشتری از بازار رو داشته باشه و لزوما این فرآیند، نشات گرفته از میلشون به قربانی کردن هنرمندا نمیاد. اما دقیقا وقتی صحبت از پول میشه، حتی کسایی که سال ها توی این صنعت کار کردن، شروع میکنن به شرورانه جلوه دادنش درحالی که کافیه کمی از موضع قربانی بودن خارج بشن و دوباره تعریف کنن که خلاقیت یعنی چی؟
جمع بندی در حال حاضر، خیلی از سناریوهای محبوب، بازسازی یا اقتباس هستن و از کمیک ها، بازی یا حتی فیلم های قدیمی استفاده کردن. خلاقیت در کارهای جدید، بیشتر شامل طراحی صحنه و جلوه های ویژه است و زیاد کار چشمگیری رو نمیشه در زمینه ی روایت یا دیالوگ پیدا کرد. فکر میکنم که خیلی از نویسنده ها، چندان شفقت به خرج نمیدن و صرفا به فیلمنامه به چشم تجارت نگاه میکنن؛ یه کار سنگین و طاقت فرسا که قراره کمک کنه تا قسط های خودشون رو پرداخت کنن. همچین افرادی از مرزهای خلاقیت جا میمونن و این مدل اعتراض ها، قرار نیست تا همیشه جوابگو باشه و منافع شون رو تامین کنه.
اخیرا یک مصاحبه ی جنجالی از کیرا نایتلی منتشر شده و در گفت و گو با تایمز لندن گفته که در سالهای ابتدایی شهرت، مجبور به تحمل رفتارهای ناخوش آیندی از طرف پاپاراتزی ها شده.
خلاصه ی حرف خانوم بازیگر اینه که در اوج شهرت و بعد از فیلم دزدان دریایی کارائیب، پاپاراتزی ها به طور مداوم تعقیبش میکردن. اغلب زمانی که با خانواده یا معشوقش به بیرون میرفت، بهش فحاشی میکردن با گفتن کلمه هایی مثل فاحشه و هرزه، تحریکشون میکردن تا واکنش احساسی یا خشونت از اطرافیانش بگیرن و بتونن شکایت کنن. بعضی هاشون حتی سعی میکردن تصادف ساختگی درست کنن که در دوره ای بسیار رایج بوده. این کار میتونست با درست کردن خرابکاری در جاده انجام بشه که نتیجه اش به دست آوردن عکس های شوکه کننده و خاصی بود که میتونستن به قیمت بالایی بفروشن. برای مقابله با این افراد، نایتلی تصمیم گرفت لباس های تکراری بپوشه و در صورت تعقیب، بی حرکت بایسته تا جذابیت عکس ها از بین بره. اون یک روز کامل، پنج ساعت بدون حرکت وایساد تا پاپاراتزی ها رو خسته کنه. در دوره ای، پاپاراتزی ها برای گرفتن عکس های خاص از بازیگرا، عمدا نوعی شرایط خطرناک رانندگی رو درست میکردن و هدفشون این بود که ماشین بازیگرها دچار حادثه بشه یا در لحظه ی ترس، شوک یا آسیب، ازشون عکس بگیرن و بعدش بتونن عکس ها رو به قیمت بالایی به نشریه ها بفروشن.
یعنی پاپاراتزی ها لزوما دنبال عکس نبودن بلکه حاضر بودن امنیت جسمی بازیگرها رو به خطر بندازن تا به عکس های فروش پذیر برسن. این مدل رفتارها هنوز هم از طرف پاپاراتزی ها وجود داره هرچند شکل و شدتشون نسبت به دهه ی 2000 تغییر کرده. کیرا نایتلی گفته که در دوره ی نوجوانیش، پاپاراتزی ها عملا بیرون خونه اش اردو میزدن و فحش میدادن یا رفتارهای دیگه ای که در بالا بهشون اشاره شد. همچنین گفته که: یک روز بیدار شدم و دیدم ده مرد، بیرون در خونه ان و پنج سال همونجا موندن. این رفتارها باعث آسیب روانی شدید شد و خودش گفته: دیوونه شدم و فقط تونستم نادیده اش بگیرم. هنوز هم پاپاراتزی ها از روش های تحریک آمیز استفاده میکنن مثل داد زدن، تعقیب یا تلاش برای گرفتن عکس های خصوصی اما با رشد شبکه های اجتماعی، بعضی از این رفتارها به فضای دیجیتال منتقل شده و الان بیشتر شاهد نقض حریم خصوصی آنلاین، انتشار عکس های بدون اجازه یا شایعه سازی در پلتفرم ها هستیم. همزمان، بعضی کشورها هم قوانین سختگیرانه ای برای حفاظت از حریم خصوصی افراد مشهور درست کردن ولی لزوما اجرایی کردنشون همیشه جواب نمیده.
هنوز هم عکس های پاپاراتزی، بخصوص اونهایی که لحظه های خصوصی، احساسی یا شوکه کننده رو ثبت میکنن، در بازار رسانه ای خرید و فروش میشن ولی این بازار، نسبت به گذشته فرق کرده. هنوز هم بعضی از رسانه ها حاضرن برای عکس هایی از چهره های معروف در موقعیت های خاص مثل دعوا، گریه، دوره ی باردازی، بیماری یا رابطه ی جدید پول بدن اما خیلی از نشریه های معتبر، به خاطر فشار اجتماعی و اخلاقی، دیگه از پاپاراتزی ها خرید نمیکنن. امروزه پاپاراتزی ها میتونن عکس هاشون رو مستقیما در پلتفرم هایی مثل توییتر، اینستاگرام یا ردیت منتشر کنن و از طریق تبلیغات یا اشتراک گذاری ویروسی، درآمد کسب کنن، یعنی دیگه به واسطه گری نشریه ها نیازی نیست. یه سری آژانس عکس حرفه ای وجود داره که پاپاراتزی ها میتونن باهاشون همکاری کنن مثل Backgrid یا Splash News که عکس ها رو به رسانه ها، برندها یا پلتفرم های خبری میفروشن. قیمت عکس ها بسته به شهرت فرد، موقعیت عکس و انحصاری بودنش متغیره و عکس های معمولی ممکنه چند صد دلار باشن ولی عکس های خاص میتونن به چند هزار دلار هم برسن. در سال های اخیر، چند عکس پاپاراتزی وایرال شدن ولی لزوما خیلی هاشون عکس ناخواسته به نظر نمیرسن. یعنی به نظر میرسه که سلبریتیا عمدا این مشکل تعقیب شدن رو با نمایش بازی کردن و ظاهر شدن با لباس و رفتارهای عجیب، مدیریت میکنن. سلبریتی ها به جای فرار یا شکایت، از خود تصویر برای بازتعریف قدرت استفاده میکنن.
خیلی از چهره های مشهور وقتی فهمیدن که نمیتونن پاپاراتزی رو حذف کنن، کنترل روایت تصویری رو به دست گرفتن و این کار، عمدتا با چند روش انجام میده. شاید شناخته شده ترین روش، استفاده از لباس های اغراق آمیز یا نمادین باشه. بعضا خود سلبریتی ها از رسانه های شخصی برای به اشتراک گذاشتن مکرر زندگیشون استفاده میکنن مثل اینستاگرام و تیک تاک که تا حدی باعث میشه کنجکاوی درمورد زندگیشون، ارضا بشه. وقتی یک چهره ی مشهور، خودش عکس های روزمره، رابطه ها یا استایل هاش رو منتشر میکنه، پاپاراتزی ها دیگه چیزی دست نیافتنی برای شکار ندارن. اگر عکس های زیادی از یک فرد در فضای عمومی باشه، رسانه ها کمتر حاضرن برای عکس های پاپاراتزی پول بدن چون دیگه انحصار ندارن. ولی این کارها هم تاثیر کامل نداره چون پاپاراتزی ها دنبال لحظه های خصوصی، یا موقعیت های ناخوش آیند و غیرمنتظره هستن و حتی اگر فرد مشهور، خودش عکس منتشر کنه، رسانه ها هنوز هم دنبال لحظه ی واقعی هستن که این کنجکاوی و تقاضا، درنوع خودش یک وجه جالب و الهام بخش داره. اونم اینه که سلبریتی بودن لزوما درمورد مهارت در یک حرفه مثل یک هنر خاص نیست بلکه درمورد داستان زندگی یک فرده که برای عموم مردم جامعه، محبوبیت پیدا میکنه و دوست دارن داستانی باورپذیر رو بشنون.
درمواردی، پاپاراتزی ها واقعا تونستن با تحریک دعوت یا واکنش احساسی از چهره های معروف، به پول برسن اما لزوما همیشه از راه شکایت نبوده بلکه بیشتر درآمد این کار، از طریق فروش های لحظه ی درگیری یا واکنش به رسانه ها و نشریه های زرد هست. در موارد نادر، پاپاراتزی ها خودشون شکایت میکنن و ادعا میکنن که به دست چهره ی مشهور یا محافظشون مورد حمله قرار گرفتن و اگر بتونن ثابت کنن که آسیب دیدن، ممکنه غرامت مالی دریافت کنن ولی این مسیر حقوقی، پیچیده و پرریسکه. شان پن یکی از بازیگرایی هست که در این مورد، چند مشکل رو تجربه کرده. در سال 1987، به خاطر زدن یک پاپاراتزی با مشت، در حالیکه با مدونا بود بازداشت شد. در دهه ی 90، چندبار به خاطر شکستن دوربین یا تهدید لفظی با رسانه ها درگیر شد و این عکس ها بیشتر در فضای خیابان، فرودگاه یا بیرون هتل ها گرفته شدن و همه اش در وضعیتی بوده که پاپاراتزی ها داشتن تعقیبش میکردن. وقتی یک سلبریتی خشمگین میشه، فریاد میزنه یا حتی صرفا اخم میکنه، اون لحظه تبدیل میشه به قاب نادر از پشت نقاب شهرت چون توی رسانه، شخصیتی افسانه ای از سلبریتی ها ساخته میشه و آدما بعضا نمیتونن تصور کنن که این بازیگرها یا خواننده ها هم میتونن مثل آدم های عادی، ناراحتی و عصبانیت رو تجربه کنن. دیدن واکنش های واقعی و آسیب پذیریشون، میتونه نوعی تسلی خاطر باشه برای افرادی که حس میکنن زندگیشون خیلی با افراد معروف فرق داره. در مقابل، شکایت از پاپاراتزی ها به خاطر آزار، نقض حریم خصوصی یا تحریک به خشونت، بارها اتفاق افتاده ولی لزوما مسیر حقوقی این کار همیشه ساده یا موفق نبوده. در سال 2018، هیو گرانت از یک آژانس پاپاراتزی شکایت کرد چون بدون اجازه از داخل خونه اش عکس گرفته بودن و تونست به خاطر نقش حریم خصوصی، غرامت دریافت کنه. کیت میدلتون در فرانسه، از جمله ای شکایت کرد که عکس های نیمه برهنه اش رو در ویلای خصوصی منتشر کرده بود و دادگاه مجله رو به پرداخت جریمه ی سنگین محکوم کرد. جاستین بیبر چندین بار با پاپاراتزی ها درگیر شد و در یک مورد، خودش شکایت کرد چون یکی از اونها باعث تصادف شده بود. در سال 2013، کانیه وست در فرودگاه، با یک پاپاراتزی درگیری فیزیکی داشت و هم ازش شکایت شد و هم خودش شکایت متقابل کرد ولی درنهایت با توافق مالی، پرونده بسته شد. پیچیدگی این پرونده ها از اونجایی نشات میگیره که پاپاراتزی ها ادعا میکنن در مکان عمومی بودن و قوانین حریم خصوصی هم همه جا یکجور نیست.
هرچند که ممکنه سایت متاکریتیک، به اندازه ی سایتایی مثل IMDb یا راتن تومیتوز، شهرت و محبوبیت نداشته باشه اما ازجمله سایتایی هست که امتیازاتش، گهگاه معیاری برای تحلیل بازخورد عمومی فیلم و سریالا قرار میگیره.
متاکریتیک یکی از پلتفرم های معتبریه که نظرات و امتیازات مختلف رو جمع میکنه و دو نوع میانگین رو ارائه میده؛ یکی میانگین منتقدا و میانگین کاربرا که از این بابت، شباهت هایی با سایت راتن تومیتوز باشه. همین موضوع شاید دلیلی باشه بر اینکه سایت IMDb همچنان محبوبترین سایت برای بررسی امتیازات یه فیلم هست چون مرز خاصی بین امتیاز منتقدای حرفه ای و کاربرا قرار نمیده و عملا احترام بیشتری برای نظرات عمومی قائل هست. سیستم متاکریتیک برای جمع آوری و میانگین گرفتن نظر منتقدا، Metascore هست که بر اساس نقد منتقدای حرفه ای از سایت های معتبر محاسبه میشه. از این بابت، متاکریتیک به مراتب سخت گیرتر از راتن تومیتوز هست و اهمیتی به خیلی از پلتفرم ها که شما می تونید درونشون به روش های زرد تبلیغ کنید و فالور جمع کنید نمیده و براش مهمه که منتقد، از طرف یه رسانه ی خبری سرشناس، تایید بشه. دلیل اینکه متاکریتیک کمتر از سایتایی مثل راتن تومیتوز شناخته شده، شاید تا حد زیادی مربوط به همین تمرکزشون روی نقد افراد سرشناس باشه یعنی استفاده ی چندانی از نظرات کاربران عادی نمیکنه و در نتیجه، شانس زیادی هم برای ارتباط گرفتن با جامعه نداره. از این بابت، شاید بشه گفت که IMDb دقیقا در نقطه ی مقابل قرار گرفته.
همچنین به نظر میرسه که متاکریتیک، از الگوریتم های به مراتب پیچیده تری برای محاسبه ی امتیازات استفاده میکنه که شاید برای مخاطبا، چندان جذاب جلوه نکنه. راتن تومیتوز از دو اصطلاح عامیانه تر گندیده و تازه که به خودی خود میتونن خیلی جنجالی جلوه کنن برای دسته بندی فیلما استفاده میکنه که قطعا به مزاج مخاطبای حرفه ای خوش نمیاد. یه سری مزیتا توی سایتایی مثل IMDb هست که متاکریتیک فاقدشه و همینم به نوبه ی خودش میتونه دلیل شهرت کمترش باشه. شما توی سایت IMDb میتونید کالکشن های خیلی حرفه ای و جذابی از بازیگرا و فیلمای مورد علاقه تون جمع کنید و اطلاعات خوبی حتی از ناشناخته ترین بازیگرا و کارگردانا وجود داره اما متاکریتیک همچین آرشیوی نساخته.
متاکریتیک چندان برای بازاریابی، مایه نذاشته و مثل دو سایت دیگه ای که اسمشون زیاد گفته شد، با شرکت های بزرگ استریمینگ و سینمایی، همکاری نداره. این سایت منابع خیلی محدودی رو معیار امتیازدهی به فیلما درنظر میگیره و این درحالیه که منتقدایی که توی یوتیوب یا پلتفرمهای مشابه فعالیت دارن، بعضا مخاطبای بیشتری نسبت به نویسنده هایی دارن که توی روزنامه های معتبر فعالیت میکنن. اینطوری میشه که بعضا امتیاز متاکریتیک، تفاوت زیادی با سایتای نقد داره. متاکریتیک، امتیاز کاربرا رو هم ارائه میده اما تمرکز اصلیش روی نقد منتقدای حرفه ایه. برای اینکه یه رسانه یا سایت بتونه مقالات خودش رو در متاکریتیک به عنوان یک معیار، ارائه بده، لازمه چند تا ویژگی داشته باشه: اول اینکه رسانه باید به عنوان یک منبع معتبر و حرفه ای شناخته بشه و نقد هاش به دست منتقدای حرفه ای و با تجربه نوشته بشن. سایتایی در حد نیویورک تایمز یا Collider یا مخصوص نقد محصولات صنعت سرگرمی هستن یا بخشی مخصوص برای این کار دارن و نقد هایی عمیق، تحلیلی و با استدلالهای منطقی منتشر میکنن و کارشون هم به طور منظمه. این مطالب باید در کنار متن اصلی، یه سیستم امتیازدهی داشته باشن و منتقد، با این سیستم، به طور خلاصه نشون بده که چقدر از یه فیلم یا سریال خوشش اومده.
ولی میشه گفت که سختگیرانه ترین امتیاز ممکن که البته میتونه تحت تاثیر فضای غالب رسانه ها هم شکل گرفته باشه در سایت متاکریتیک پیدا میشه. از جمله انتقادات منفی ای که نسبت به این سایت وجود داره، وزن دهی نامشخص به نقدهاست یعنی متاکریتیک به نقدهای مختلف، وزن های متفاوتی اختصاص میده اما این فرآیند، لزوما شفاف نیست و کاربرا نمیدونن چرا بعضی از نقدها تاثیر بیشتری روی امتیاز نهایی دارن. بعضیا عقیده دارن که تمرکز بیش از حد روی امتیازات متاکریتیک باعث شده که بازی سازها، بیشتر به کسب امتیاز بالا توجه کنن تا نوآوری و خلاقیت در طراحی بازی که این نقد، تقریبا متوجه بقیه ی پلتفرم های مشابه هم میشه و در اینجا موضوع نقد ما هم نیست. نقد های کاربرای این سایت گاها تحت تاثیر Review Bombing قرار میگیره که اخیرا این اتفاق رو درمورد سریال لست آو آس مشاهده کردیم. گروهی از کاربرا میان و به صورت هماهنگ، امتیازای پایینی رو برای یه اثر ثبت میکنن که در مورد سریال مذکور، یه جور اعتراض اجتماعی هست اما گاها میتونه با اهداف سیاسی هم انجام بشه. بعضیا هم عقیده دارن که متاکریتیک از منابع خیلی محدودی برای جمع آوری نقد استفاده میکنه و عملا دیدگاه های مختلف رو پوشش نمیده و در این مورد، الگوریتم سختگیرانه تری نسبت به سایت راتن تومیتوز داره. این سایت به جای اهمیت دادن به محتوا، بیشتر دنبال به دست آوردن یه امتیاز عددی هست که ممکنه باعث نگاه سطحی نگرانه به نقد های حرفه ای بشه که در این مورد، نقد چندان جالبی نمیدونمش و به نظرم نمیشه از یه سایت انتظار داشت که آدما رو با آمارش تشویق به خوندن مقاله کنه. جمع بندی منظور از این حرفا این نیست که فلان سایت، الگوریتم بهتری داره و امتیازش معتبر تره. دونستن اینکه هر سایت، با چه روشی پیش میره و عدد ارائه شده، دقیقا نتیجه ی تحلیل چه نوع منتقدایی هست، میتونه به مخاطبا کمک کنه که با آگاهی بیشتری سراغ فیلم یا سریال مورد علاقه شون برن. درواقع این موضوع بستگی به سلیقه تون داره. اگر دنبال کاری شدیدا عامه پسند هستید، شاید امتیازای IMDb قابل اعتماد تر باشه، هرچند امتیاز مخاطبای گوگل، به مراتب، تکیه ی بیشتری بر نظرات عمومی داره.
اخیرا لیستی از طرف سایت IMDb منتشر شده و نشون میده کدوم بازیگرها بیشتری توجه کاربرها رو جلب کردن. براساس داده های STARmeter یعنی بازدید های صفحه توسط بیش از 250 میلیون کاربر ماهانه، 10 بازیگر منجمله تام کروز و سیدنی سویینی در صدر قرار گرفتن.
در ردیف اول، ایزابل مرسد رو میشه دید که باید بازی در Last of Us و سوپرمن و Peacemaker در رسانه خودنمایی کرد. همچنین این سایت لیستی از 10 ستاره ی نوظهور رو معرفی کرده که برای اولین بار در صدر جدول ها قرار گرفتن که در این لیست، سیدنی سویینی مجددا در رده ی چهارم قرار گرفته. لیست ستاره های این سایت، ترکیبی از ستاره های تثبیت شده مثل تام کروز و ونسا کربی و چهره های تازه ای مثل ایزابلا مرسد و ایمی لو وود هست. جالب اینه سریال هایی مثل The White Lotus و فیلم های ابرقهرمانی مثل سوپرمن و Fantastic Four بیشترین تاثیر رو در بالا بردن محبوبیت این بازیگرها داشتن. در این لیست، ایمی لو وود با سریال Sex Education شناخته میشه ولی در فصل سوم The White Lotus هم حضور داشته و این موضوع به افزایش محبوبیتش کمک کرده. بازخوردها نسبت به لیست IMDb 2025 ترکیبی از تحسین و تعجب هست و خیلی از رسانه ها حضور چهره های تازه کار رو تصویری از تغییر ذائقه ی مخاطب ها دونستن درحالیکه بعضی ها از اینکه چهره های خاصی توی این لیست نیستن تعجب کردن. گزارش رسمی این سایت روی این موضوع تاکید کرده که انتخاب ها براساس داده های استارمتر و بازدید میلیون ها کاربر ماهانه هستن و حضور ایزابلا مرسد در صدر لیست رو غیرمنتظره اما منطقی میدونن چون هم در لست آو آس و هم در سوپرمن نقش های پرطرفداری داشت. رسانه ی Screen Rant نوشت که لیست امسال ترکیبی جالب از ستاره های تثبیت شده مثل تاک کروز، ونسا کربی و چهره های نوظهور مثل ایمی لو وود و متیو گود هست و تاکید کردن که بخش Breakout Stars بیشترین توجه رو جلب کرده چون بازیگرهایی مثل میکی مدیسون با بردن اسکار به سرعت در صدر جست و جوها قرار گرفتن. بعضی از منتقدها به این موضوع اشاره کردن که لیست امسال، بیشتر از گذشته به سریال های تلویزیونی وابسته است و این نشون میده که تمرکز مخاطب از سینما به پلتفرم های استریم تغییر کرده. سایت IMDb بابت ماهیت جهانی و اینکه میلیون ها کاربر از کل دنیا هر روز در صفحات بازیگرها و فیلم ها گردش میکنن، یک تصویر نسبتا عامه پسند از سلیقه ی عمومی ارائه میده. استارمتر رتبه بندی بازیگرها براساس تعداد بازدید صفحه است و هر چقدر مردم بیشتر درباره ی یک بازیگر کنجکاو باشن، رتبه اش بالاتر میره. از اونجایی که کاربرهای این سایت از کشورهای مختلف هستن، داده ها کمتر محدود به یک بازار خاص میشن و هر بار که یک فیلم یا سریال مهم منتشر میشه، یا یک بازیگر جایزه میگیره، رتبه ها به سرعت تغییر میکنن. این نوسان ها جذابیت زیادی دارن چون نشون میدن که مردم دقیقا در همون لحظه دارن به چه چیزی توجه نشون میدن. به خاطر همین موارد، اعداد IMDb بیشتر از شاخص های دیگه میتونن نبض عمومی رو نشون بدن.
این مطلب، برداشتی هست از کتابی با عنوان Method Acting and Its Discontents: On American Psycho-Drama متود اکتینگ، به صورت بازیگری متد یا بازیگری روشمند هم ترجمه میشه و اشاره به روشی داره که بازیگر با همذات پنداری عمیق، وارد نقش میشه.
کلمه ی Discontents رو میشه معادل نارضایتی، تنش ها یا بحران های درونی روش بازیگری متد هم ترجمه کرد. کلمه ی Psycho-Drama رو میشه به صورت روان درام یا درام روانی ترجمه کرد که به نوعی تئاتر یا روایت روان محور اشاره داره. نویسنده ی این کتاب، شانی انلو تلفظ میشه و میشه گفت کتابش نسبتا ادبیات سنگینی داره. در جریان این مطلب، بعضی از اصطلاحاتی که توی این کتاب، بدون توضیح خاصی به کار رفتن، معنی میشه. بخش اول کتاب، روی هیستری، هیپنوتیزم و نقد روایت های روانکاوانه اختصاص داره و نشون میده که چطور بازیگری متود درگیر بازنمایی ناخودآگاه، اختلال و احساسات مرزی میشه. بخش دوم روی رابطه ی متد اکتینگ با مسائل نژادی، هویت سیاسی تمرکز کرده و در بخش سوم، درباره ی تضاد بین اجرای متد و اسکریپت شدگی صحبت میشه. یعنی جایی که بازیگر بودن به تکرار ساختارهای قدرت تبدیل میشه یا شاید به شکلی از مقاومت تفسیر میشه.
در مقدمه ی این کتاب، نویسنده درمورد یه ویدیوی کمدی و ساختگی از شام خبرنگارای کاخ سفید در سال 2013 صحبت میکنه. در این ویدیو، باراک اوباما نقش بازیگر روشمند (متدی) دنیل دی-لوییس رو بازی میکنه که خودش رو در نقش اوباما جا زده. این شوخی چند لایه، به شکلی هست که انگار خود اوباما داره نقش خودش رو بازی میکنه ولی به سبک متد اکتینگ. این ویدیو برای نویسنده، نقطه ی ورود به این مبحثه: چطور بازیگری متد، حتی در فضای سیاسی و رسانه ای معاصر آمریکا، به الگویی برای درک شخصیت، صداقت و حتی خودنمایی تبدیل شده؟ و ازینجا وارد مبحثی میشه که بازیگری متد، روان درام و سیاست فرهنگی در آمریکا رو به هم پیوند میزنه. ویدیوی طنزی که در این مقدمه بهش اشاره شده بخشی از مراسم سالانه ی شام خبرنگاران کاخ سفید بود و باراک اوباما، استیون اسپیلبرگ و تریسی مورگان، در یک کلیپ ساختگی شرکت کردن تا با شوخی، هم به بازیگری متد طعنه بزنن و هم به تصویرسازی رسانه ای از سیاست مدارها. در این ویدیو، اسپیلبرگ ادعا میکنه که فیلم بعدیش بعد از لینکلن، فیلمی به اسم اوباما هست و بهترین کسی که میتونه نقش اوباما رو بازی کنه، دنیل دی-لوییس، بازیگری هست که به خاطر فرو رفتن کامل در نقش هاش معروفه. اما شوخی اصلی اینه که خود اوباما نقش دنیل دی-لوییس رو بازی میکنه که داره نقش اوباما رو بازی میکنه. اوباما در نقش دنیل دی-لوییس میگه: سخت ترین بخش بازی کردن نقش اوباما؟ لهجه اش بود... و این گوش ها! نمیدونی صبح ها چقدر طول میکشه اینا رو بچسبونم.
این ویدیو در واقع با زبان طنز، نقدی به ساختگی بودن تصویرهای سیاسی، بازیگری در سیاست و حتی خود مفهوم اصالت در رسانه است و دقیقا به همین دلیل، نویسنده ازش به عنوان نقطه ی ورود به بحث بازیگری متد و روان درام آمریکایی استفاده کرده.
بازیگری به سبک متد؛ روان درامی در ستیز با خود شانی انلو در ادامه درباره ی موضوع دوگانه ی جذابیت و تنفر از بازیگری متد صحبت میکنه و اینکه چرا هنوز هم این روش بازیگری، هم در فضای آکادمیک و هم در فرهنگ عامه، باعث واکنش های احساسی تند میشه. نویسنده توضیح میده که اصطلاح دارم روانی، در عنوان کتاب، هم به سبک روایی ای اشاره داره که بازیگری متود باهاش گره خورده و هم به درام روانی درون خود بازیگری متدی یعنی تاریخ مرتبط با این سبک اشاره داره. نویسنده درمورد اینکه چرا بازیگری متدی با سوءظن، تمسخر یا شیفتگی افراطی رو به رو شده حرف میزنه و این موضوع رو از نظر فمینیستی، سیاسی و فرهنگ عامه، بررسی میکنه. بعضی ها عقیده دارن که این سبک، تحریفی از اندیشه های استانیسلاوسکیه. بعضیا عقیده دارن که ما با یه جور شبه فرقه طرفیم و این ایده ای هست که سلبریتیا برای بازارگرمی از خودشون درست کردن. بعضیا هم عقیده دارن که بازیگری متد، برای تبلیغات ملی گرایانه در دوره ی جنگ سرد درست شده.
نویسنده به انتقادات فمینیست ها در دهه ی 80 و 90 اشاره میکنه که باعث شد خیلیا به این نتیجه برسن که روش متدی، ذاتا جنسیت زده است چون ساختار قدرت حاکم روی تئاتر قرن بیستم، با سلطه ی نویسنده ها، کارگردان ها و بازیگرهای مرد متدی، ترکیب شده بود. نویسنده عقیده داره که در پایان قرن بیستم، محبوبیت این روش کاهش پیدا کرد. ریچارد شنکر، نظریه پرداز برجسته ی تئاتر، دوگانگی درام-متن رو یکی از بنیاد های سنتی تئاتر غرب میدونه. در حالیکه آوانگاردها و سنت های نمایشی بقیه ی فرهنگ ها بیشتر روی دوگانگی تئاتر-اجرا تمرکز داشتن.
انلو عقیده داره که همین تغییر تمرکز، باعث شد که بازیگری متدی، رفته رفته به حاشیه بره. نویسنده تاکید میکنه که این کتاب نه درمورد استانیسلاوسکی هست و نه تاریخچه ی کامل نفوذش در آمریکا بلکه نکاتی درمورد بازیگری متد رو روایت میکنه. تجسم اینکه بازیگری متد واقعا مورد نفرت بعضیا هست ممکنه عجیب باشه اما واقعا همچین چیزی وجود داره. دلیلش اینه که سبک متدی، هم از نظر زیبایی شناسی و هم از نظر روانی و سیاسی، مرز ها رو جابجا کرد. بعضی ها عقیده دارن که این روش، بازیگر رو تحت استرس و فشار شدید میذاره. تجربه هایی مثل غرق شدن در مشکلات روانی شدید برای واقعی جلوه دادن رنج، میتونه بسیار ناخوش آیند باشه. منتقدها این سبک رو نوعی استثمار شخصی احساسات میدونن و عقیده دارن که هیچ لزومی نداره یک بازیگر، اینقدر توی نقش خودش غرق بشه. مرتبط شدن متد اکتینگ با موضوع فرقه گرایی و الیگارشی تئاتری از اونجایی نشات میگیره که با چهره هایی مثل لی استراسبرگ و گروه کوچکی از نویسنده ها و کارگردان های مرد گره خورد که در اواسط قرن بیستم، فضای نمایشی آمریکا رو قبضه کرده بودن و از این بابت، فمینیست ها در دهه ی 80 و 90 میلادی، این سلطه رو جنسیت زده و محافظه کارانه دونستن. خیلی ها متود اکتینگ رو فقط با افراط میشناسن مثل لئوناردو دی کاپریو که گوشت خام میخورد یا جرد لتو در نقش جوکر که برای هم بازی هاش هدیه های عجیب میفرستاد. همین کلیشه ها باعث شده که سبک متدی، فریبنده یا حتی مازوخیستی به نظر برسه. از دهه ی 70 به بعد، تئاتر به سمت بدن محوری، اجراهای پسادراماتیک و رویکردهای جمعی تر رفت که همگی در تضاد با تمرکز فردگرایانه ی متود بودن. اما همین ویژگی ها باعث شدن که متود بازیگری، تبدیل به ابزاری برای کشف حقیقت درونی انسان بشه و شباهت داره با افرادی که با فروید و روانکاوی مخالف هستن ولی نمی تونن تاثیرش رو انکار کنن. محبوبیت متود اکتینگ در دهه های اخیر تا حدی کاهش پیدا کرده. نه لزوما بابت بی ارزشی بلکه به خاطر تحول در نگاهی که نسبت به بازیگری به وجود اومده.
جمع بندی بازیگرهایی مثل جرد لتو، دی کاپریو یا آدرین برودی برای اجرای نقش، خودشون رو تا مرز آسیب جسمی و روانی بردن. در دنیای امروز، سلامت روان و تعادل کاری مهم تر شده و این شدت غرق شدن در نقش، گاها غیر ضروری یا حتی خطرناک جلوه میکنه. تماشاگر امروز، بیشتر به اجرای آگاهانه، چند لایه و حتی خودآگاه علاقه پیدا کرده، نه لزوما بازی هایی که صرفا روی واقع گرایی روانی تکیه دارن. بازیگرهایی رو میشه امروزه دید که ترجیح میدن به جای فرو رفتن کامل در نقش، روی اجرای هوشمندانه و کنترل شده تمرکز کنن. سبک هایی مثل بازیگری اپیک (برشت)، بیومکانیک (مایرهولد) یا حتی بازیگری مبتنی بر بدن و اجراهای پسادراماتیک، جایگزین هایی شدن که با فضای معاصر، هماهنگترن.