تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

این مطلب، برداشتی هست از کتاب Method Acting and Its Discontents که توی مطلب جداگانه ای به طور خلاصه معرفی شد. با این وجود، این مطالب، دنباله ی همدیگه نیستن و شما میتونید هرکدوم رو به طور مستقل، مطالعه کنید.
این کتاب، نقدی فرهنگی بر روش بازیگری متد و تاثیرات روانکاوانه اش در دهه های 50 و 60 میلادیه.

نویسنده عقیده داره که سه جریان اصلی در بازیگری متد رو شاهد هستیم. جریان استلا آدلر، روی تخیل، تحقیق تاریخی و شرایط داده شده ی نمایش و رد استفاده از خاطرات شخصی بازیگر تاکید داشت. 
سانفورد مایزنر روی واقعیت انجام دادن تمرکز داشت. آموزش هاش شامل گوش دادن، واکنش واقعی و تعامل لحظه ای بود.
لی استراسبرگ روی حقیقت احساسی و شخصی تمرکز داشت و استفاده از خاطرات و احساسات واقعی بازیگر برای خلق نماش، جزئی از آموزه هاش بود.
استراسبرگ هرچند بنیانگذار استودیو Actors Studio نبود ولی از سال 1951 به عنوان مدیر هنری، چهره ی اصلی شد و آموزش هاش، ادامه ی مسیر Group Theatre به حساب میومد. این کار با تاکید روی صداقت احساسی انجام میشد و استودیو، تحت مدیریت ایشون، فضای بسته و پررمز و راز داشت که بازیگرهای بزرگ رو به خودش جلب میکرد.
نویسنده همچنین تاثیرات روسی بر استراسبرگ رو بررسی میکنه و عقیده داره که بیشتر از خود استانیسلاوسکی، از شاگردش واختانگوف الهام گرفته. واختانگوف، مفهوم Magic if رو بازتعریف کرد، به این صورت که بازیگر برای بیان احساسات نقش، از احساسات خودش استفاده میکنه. 


استراسبرگ همچنین از بولسلاوسکی و تجربیاتش در American Lab Theatre تاثیر گرفت. 
سانفورد مایزنر مثال معروفی داره که استعاره ی زنده ای برای بازیگری مبتنی بر واکنش واقعی هست و با اصطلاح نیش و آخ شناخته میشه یا The pinch and the ouch. در این تکنیک، نه تظاهری وجود داره و نه رجوع به حافظه ی احساسی، بلکه بازیگر، زیستن در لحظه رو تمرین میکنه.

مایزنر میگفت: اگر کسی واقعا تو رو نیش بزنه، تو ناخودآگاه میگی آخ. نه چون تمرینش کردی، بلکه چون واقعا حسش کردی.
در بازیگری، این یعنی بازیگر باید به جای تمرکز روی خودش، به طرف مقابل توجه کنه و واکنش ها باید براساس اونچه که در صحنه اتفاق میوفتن شکل بگیره، نه از پیش تعیین شده باشه. تمرین های مایزنر مثل تکرار جمله ها، کمک میکنن تا بازیگر به ریتم، لحن و تغییرات احساسی طرف مقابل، حساس بشه. 
این مثال مهمه چون بازیگر رو از درون گرایی مصنوعی بیرون میکشه و بهش یاد میده که بدن، صدا و احساساتش، ابزار های پاسخگویی هستن، نه ابزاری برای کنترل مکانیزم بازیگری.
این روش، بازیگری رو تبدیل میکنه به تعامل زنده، نه اجرای از پیش طراحی شده. 
تمرین تکرار جمله ها در تکنیک مایزنر، مثل یک رقص کلامیه که بازیگر رو از ذهن گرایی بیرون میکشه و به لحظه ی زنده ی صحنه میبره. این تمرین، ساده به نظر میرسه ولی در عمق خودش، بازیگر رو به گوش دادن واقعی، واکنش غریزی و حضور کامل، دعوت میکنه.
مرحله ی اول، شامل مشاهده و بیان هست. دو بازیگر، رو به روی هم میشینن. یکی جمله ی ساده ای درباره ی اون یکی میگه:
تو پیراهن آبی پوشیدی. 
بازیگر دوم، همون جمله رو تکرار میکنه: 
تو پیراهن آبی پوشیدی.
این تکرار، چندین بار ادامه پیدا میکنه ولی به تدریج، لحن، حالت و احساسات، تغییر میکنن: 
تو پیراهن آبی پوشیدی. 
آره، و خیلی ازش خوشم میاد. 
ولی داره چروک میشه. 
در مرحله ی دوم، واکنش های احساسی و تغییر معنا رو شاهد هستیم. با گذشت زمان، جمله ها دیگه صرفا یک توصیف نیستن بلکه تبدیل میشن به بیان احساس، قضاوت یا واکنش: 
تو لبخند زدی. 
لبخند زدم چون خوشحالم. 
ولی لبخندن مصنوعیه. 
اینجا بازیگرها دیگه فقط تکرار نمیکنن بلکه با احساسات و غریزه شون، جمله ها رو خلق میکنن.
هدف از این تمرین، حذف خودآگاهی و تمرکز بیش از حد روی خود هست. این تمرین، باعث تقویت گوش دادن واقعی و واکنش طبیعی به محیط و طرف مقابل میشه و در نتیجه، ما شاهد ساخته شدن لحظه ی زنده هستیم نه اجرای از پیش طراحی شده.

نویسنده در ادامه توضیح میده که بازیگری متد، بخصوص در دهه ی 50 و 60 میلادی و در اکترز استودیو، تحت مدیریت لی استراسبرگ، نه فقط یک تکنیک، بلکه یک پدیده ی فرهنگی و روان درامای اجتماعی بود. 
استراسبرگ، هرچند از استانیسلاوسکی، واختانگوف و بولسلاوسکی الهام گرفته ولی استراسبرگ، روش خودش رو خلق کرده. در جلسه های ضبط شده ی اکترز استودیو، استراسبرگ بیشتر به تجربه ی شخصی خودش و تمرین های داخلی استودیو ارجاع میده تا منابع کلاسیک. 


نویسنده سعی میکنه بازیگری متد رو نه فقط به عنوان تکنیک، بلکه به عنوان متافور فرهنگی بررسی کنه و این روش بازیگری، به نوعی بازتاب دهنده ی تحولات روانشناختی، جنسیتی و نژادی در جامعه ی آمریکا تبدیل میشه. بازیگری متد با تناقض های درونی خودش نشون میده که چطور متن، روان و بدن، در حال بازتعریف شدن بودن.

بخش پایانی
یکی از اصطلاحات پیچیده ای که در این کتاب مورد استفاده قرار میگیره، متافور فرهنگی هست. متافور فرهنگی یعنی استعاره ای که یک فرهنگ، برای توصیف خودش یا عناصرش استفاده میکنه. این توصیفات، صرفا زیبایی شناسانه نیستن و عملا ابزاری هستن برای فهم نظم اجتماعی، ارزش ها و روایت ها. 
مثلا وقتی امریکا رو با اصطلاحاتی مثل Melting pot یا  Salad Bowl توصیف میکنن، این کلمات، استعاره هایی هستن که تنش بین یکپارچگی و تنوع فرهنگی رو نشون میدن. 
ملتینگ پات یا دیگ ذوب، استعاره ای برای جامعه ای هست که در جریانش، فرهنگ های مختلف در هم ذوب میشن و یک فرهنگ واحد و همگون درست میشه. 
در آمریکا، این استعاره از سال 1908 رایج شد و نماد جذب مهاجرها به این فرهنگ بود. منتقد هایی هسن که عقیده دارن این مدل، باعث از دست رفتن تنوع فرهنگی و حذف هویت های قومی میشه. این فرآیند، مثل ریخته گری فلزات هست که آهن و کربن با هم ذوب میشن تا فولاد، ساخته بشه. قوی تر اما بدون داشتن هویت مستقل.
سالاد بول یا کاسه ی سالاد، استعاره ای برای جامعه ای هست که در جریانش فرهنگ ها در کنار هم باقی میمونن و هرکدوم ویژگی های خودشون رو حفظ میکنن. برخلاف ملتینگ پات، این مدل روی همزیستی مسالمت آمیز و حفظ تفاوت ها مانور میده و تجسمش اینه که هر فرهنگ، مثل یک ماده ی سالاد هست و همگی در یک ظرف، ولی با طعم و رنگ خودشون زندگی میکنن. این استعاره، بیشتر با دیدگاه های لیبرال تر درباره ی چندفرهنگی، همخوانی داره. 

 

این مطلب، برداشت آزادی هست از کتاب Method Acting and Its Discontents که پیش از این هم مطلبی برای معرفیش منتشر شده اما نیازی نیست که این مقاله ها رو به صورت دنباله ای مطالعه کنید و هرکدوم، ماهیت مستقلی دارن.


از جمله اصطلاحاتی که در این کتاب مورد استفاده قرار میگیره اما لزوما توضیح روشنی درموردش داده نمیشه، کلمه ی پست درام هست. 
پست درام اشاره به تئاتری داره که به نمایشنامه، به عنوان محور اصلی، وفادار نیست و بدن، فضا، صدا و تجربه ی زیسته رو به جای روایت خطی، مدنظر قرار میده. 
اصطلاح پست درام به دست نظریه پرداز آلمانی، هانس-تیس لمان، در کتابی که در سال 1999 منتشر شد مورد استفاده قرار گرفت و توضیح داد که این نوع تئاتر، از روایت خطی و شخصیت محور فاصله میگیره و به جای داستان، روی تجربه ی حسی، بدن، صدا و فضا، تمرکز میکنه. 
گاهی متن حذف میشه و یا به صورت پراکنده و غیر منسجم، مورد استفاده قرار میگیره. بازیگر، دیگه لزوما "نقش" بازی نمیکنه بلکه حضور فیزیکی و احساسی خودش رو ارائه میده. 
ضد روایت بودن، از جمله ویژگی های این سبکه و خودش رو در نداشتن داستان مشخص یا خطی نشون میده و گاها اصلا کوچکترین داستانی نوشته نشده تا مورد استفاده قرار بگیره. 
در این سبک، بدن بازیگر به عنوان رسانه ی اصلی معنا عمل میکنه و زبان ممکنه حذف بشه یا به صورت غیر منطقی و تکه تکه به کار بره.
توی این سبک، شاهد مشارکت بیشتر مخاطب هستیم و گاها ممکنه مخاطب وارد صحنه بشه یا مرز بین اجرا و تماشا شکسته بشه. 


پست درام، واکنشی هست نسبت به بحران های مدرن مثل بحران معنا، بحران روایت و بحران هویت و اصطلاحا توی دنیایی که روایت بزرگ، دچار فروپاشی شدن، پست درام سعی میکنه تجربه ی بی واسطه ی زیستن رو به صحنه بیاره. 
کلمه ی درام یکی از رایج ترین و در عین حال، مبهم ترین کلماتی هست که در سینما، مورد استفاده قرار میگیره. درام به عنوان یک کلمه، ریشه ی یونانی داره و به معنی عمل کردن یا انجام دادن هست و در هنر، به آثاری گفته میشه که بر پایه ی کنش، تضاد و احساسات انسانی ساخته شدن. 
توی داستان هایی با ژانر درام میشه داستان زندگی واقعی یا تخیلی رو دید یا بعضا تمرکز قابل توجهی روی احساسات، روابط و بحران های انسانی دیده میشه. 
معمولا در این داستان ها، شخصیت ها درگیر تضادهای درونی یا بیرونی هستن و با چالش های اخلاقی، فقدان، عشق یا هویت، دست و پنجه نرم میکنن. هدف این ژانر، برانگیختن حس همدلی، تامل و تجربه ی احساسی عمیق در مخاطب هست و صرفا سرگرم کردن مخاطب رو دنبال نمیکنه. 
با این حساب، اگر نگاهی به سینمای امروز بندازید متوجه میشید که درام، به رغم اینکه در توصیف فیلم های زیادی به کار میره اما لزوما محبوب ترین ژانر نیست و فیلم ها معمولا با تاکید زیادی روی سرگرم کردن مخاطب و سناریوهایی که با منطق انسانی در تضاد هستن ساخته میشن.

در ادامه ی کتاب، نویسنده سعی میکنه نشون بده که بازیگری متد، برخلاف تصور رایج، فقط شامل تمرین های حرفه ای نمیشه و روشی برای خواندن، تفسیر و بازنویسی متن با بدن بازیگره. 
استراسبرگ و کازان، در آموزش های خودشون، بازیگر رو به عنوان خواننده ی روانشناختی متن میبینن و بازیگر باید زیر متن ها، انگیزه ها و تنش های پنهان شخصیت رو کشف کنه و با بدنش اجرا کنه.
درام متن، ترکیبی از متن ادبی و احترام به نمایشنامه نویس هست و از استانیسلاوسکی تا آمریکا، درام مدرن به سمت ادبی شدن رفت. تئاتر از اجراگرمحوری به نویسنده محوری تغییر کرد و از دیدن ادوین فارست به دیدن تنسی ویلیام تغییر جهت داد.
از این بابت، نوعی تناقض رو میشه در متد آمریکایی دید که هم بعضا وفاداری زیادی به متن داره و هم گاها سعی میکنه از متن، فرار کنه تا واقعی تر به نظر بیاد. بازیگر متد، هم متن رو میخونه و هم ازش فرار میکنه. مکث ها، زمزمه ها و سکوت های بازیگر متد، تصویری از اینه که متن، کافی نیست. 
متن تبدیل میشه به نماد اسکریپت بودگی، یعنی قواعد اجتماعی، هنجارهای سرکوبگر و دستورهای اقتدارطلب، زیر سوال میرن.
بازیگری متد در دل خودش، یک مبارزه ی فرهنگی با نظم نوشتاری و سلطه ی متن داره و این مبارزه، نه فقط در صحنه بلکه در بدن، صدا و سکوت بازیگر، جاری هست. 
برخی متد اکتینگ رو تداوم رمان گرایی در تئاتر میدونن و از قول دیوید کونیک توضیح داده میشه که بازیگری متد، ادامه ی همون درونی سازی ای هست که در رمان های قرن بیستم شکل گرفت. 
بازیگری متد، مثل رمان نویسی عمل میکنه و کمک میکنه تا زیر متن روانی کشف بشه، نوشتن با بدن اتفاق بیوفته و شاهد خلق انسجام روانی شخصیت باشیم. 
این یعنی تئاتر و رمان، به نوعی در یک مسیر ایدئولوژیک به هم رسیدن ولی با مقاومت هایی هم همراه بودن.

جمع بندی
نویسنده پیشنهاد میده که بازیگر متد رو نه فقط به عنوان نویسنده ی اجرا بلکه به عنوان خواننده ی متن ببینیم. 
بازیگر به شکاف ها، سکوت ها و گسست ها متن، واکنش نشون میده و نه فقط به دیالوگ ها که این نگاه، متد رو تبدیل میکنه به یک روش تفسیری و نه صرفا تکنیکی. 

 

اصطلاح سرمایه داری متاخر، اولین بار به دست ارنست مندل، اقتصاددان مارکسیست در دهه ی 1970 مطرح شد و بعدها به دست متفکران دیگه ای گسترش پیدا کرد. ایده ی کلی اینه که توی این مرحله از سرمایه داری نه فقط ابزار تولید بلکه تصویر، میل، زمان، بدن و تخیل هم به کالا تبدیل میشه.

در این دوره، شاهد جهانی شدن بازارها، مالی سازی شدید، تمرکز سرمایه در شرکت های چند ملیتی و سلطه ی برند، مصرف گرایی نمادین، بازتولید بی پایان سبک ها و از بین رفتن مرزهای جغرافیایی هستیم. 
از منظر روانشناسی اجتماعی، در این دوره شاهد اضطراب، فردگرایی افراطی و فرسایش معنا هستیم و در رسانه ها میشه مصرف تصویر به جای تجربه ی زیسته رو شاهد بود. در ادامه ی این مطلب، درمورد بسیاری از این مفاهیم و ارتباطشون با سینما صحبت میشه. 
فردریک جیمسون میگه که سینمای پست مدرن در سرمایه داری متاخر، دیگه روایت نمیکنه بلکه بازتاب میده، تکرار میکنه و میل رو به کالا تبدیل میکنه. 
یعنی فیلم ها عمدتا به جای گفتن داستان، سراغ نمایش فرم و سبک های محبوب میرن و شخصیت ها تبدیل میشن به آواتارهای مصرفی. تجربه ی بیننده، تبدیل میشه به تجربه ی برند و فرنچایز. دقیقا مثل اتفاقی که بعد از انتشار باربی افتاد یا کاری که دیزنی و مارول در حال انجام دادنش هستن.

سرمایه داری متاخر، باعث فرسایش معنا میشه
فرسایش معنا در ارتباط با این مفهوم، صرفا یه موضوع فلسفی به حساب نمیاد و شما میتونید به کرار حس کنید که چطور فرهنگ مصرف، به دست محصولات سینمایی و بسیاری از پدیده های رسانه ای در حال کنترل شدنه. 
برخی عقیده دارن که این مرحله از سرمایه داری از دهه ی 1970 شروع شده و از جمله ویژگی هاش که پیش از این هم به چند موردش اشاره شد، جهانی شدن بازارها و سلطه ی شرکت های چند ملیتیه. اقتصاد، کاملا مالی سازی میشه و ارزش واقعی تولید، نادیده گرفته میشه و فرهنگ مصرف محور و تصویر محور، قدرت پیدا میکنه. 
بودریار نقل قولی داره که میگه در این دوره، دیگه با واقعیت طرف نیستیم بلکه باز بازنمایی های بی مرجع طرفیم.

زیر سایه ی سرمایه داری متاخر، هرچیزی که در فرهنگ عمومی تبدیل به نماد و پدیده ی ارزشمندی میشه، برای اهداف تجاری، مورد تکثیر قرار میگیره. لوگوها، برندها، سلبریتی ها و حتی احساسات، کپی هایی از کپی ها میشن و معنا دیگه از تجربه نمیاد بلکه از میزان بازارپذیری یک محصول نشات میگیره.
ما به جای تجربه ی عشق، محصولات عاشقانه رو مصرف میکنیم. به جای زندگی در بدن، بدن ایده آل رو در اینستاگرام دنبال میکنیم و معنا از زندگی یا زیست جهان، جدا میشه و به کالا تبدیل میشه. 
سرمایه داری متاخر، ما رو در حال بی پایان نگه میداره و گذشته به نوستالژی مصرفی تبدیل میشه، مثل بازسازی دهه ی 80 در مد و سینما و آینده هم صرفا به ترند بعدی تبدیل میشه و عملا کسی دغدغه ی حساب شده ای درموردش نداره.
حتی بعضا میتونیم شاهد فرسایش زبان و روایت باشیم به این صورت که روایت های خاصی مثل عدالت، رهایی و حقیقت، تبدیل به سبک داستان سرایی میشن و فیلم ها و سریالا، حتی اعتراضاتی که توسط مردم صورت میگیره، تبدیل به ژست های روایی میشن نه کنش های واقعا معنادار. 
این محتواها یا شخصیت هایی که خودشون محصول یک سیستم فاسد هستن اما سعی دارن نقدش کنن، یکی از منزجر کننده ترین مسائلیه که به کرار میشه دید. بدترین تاثیری که دارن هم اینه که به شدت مردم رو فریب میدن و بعضا میبینی که افراد یا برندهای ریاکار، تبدیل به تصویری از فضیلت اخلاقی میشن. 
اینجا با پدیده ای رو به رو میشیم که انتقاد رو مصرف میکنه، یعنی خود سیستم نه فقط انتقاد رو سرکوب نمیکنه بلکه اونو در خودش جذب و بی اثر میکنه. این اتفاق میتونه در قالب برند، شوآف یا ژست های اخلاقی خاصی مثل شرکت در کارهای خیر، رخ بده.
درواقع نظام سرمایه داری متاخر میتونه حتی خود "ضدیت" با خودش رو به محصول تبدیل کنه. یهو میبینید که تی شرت ضد سرمایه داری ای به بازار عرضه میشه که خودش توی یک کارخونه با دستمزدهای برده وار درست شده و فیلم هایی رو میبینیم که با بودجه های هنگفت از دل کمپانی هایی میان که خودشون بخشی از مشکل هستن.
تحلیلگری به اسم گی دبور در این مورد میگه: هر ایده ی رادیکال، قبل از اینکه خطرناک بشه، در قالبی بی خطر، قابل فروش میشه. 
ما الان سالهاست که با تبلیغ های ضد نژادپرستی ستیز بسیار فرمالیته بخصوص در کارهای نت فلیکسی رو به رو هستیم ولی این حرفا تضمینی بر این نیست که حتی توی خوده این کمپانی ها خبری از رفتارهای تبعیض آمیز یا انواع دیگه ای از فساد اخلاقی نیست. 
چهره هایی رو بین سلبریتی ها میبینیم که شعار تنوع میدن ولی برندشون روی بهره کشی از کارگرها ساخته شده و فیلم یا آثار هنری ای رو میبینیم که ساختار نظام سلطه رو نقد میکنن ولی توی همین سیستم، تبدیل به کالا میشن. 
وقتی یک محتوای ریاکانه، لباس نقد میپوشه، میشه انتظار داشت که تماشاگر احساس رهایی کاذب رو تجربه کنه و فکر کنه که نقش یک فرد مبارز و مقاوم رو داری بازی میکنه. تمایز بین کنش اخلاقی واقعی و ژست اخلاقی قابل فروش از بین میره و نقد تیز و سیاسی، تبدیل به پیام اینستاگرامی یا سرگرمی مصرف پذیر میشه.
نقد بدون ریسک، مساوی هست با تایید. وقتی کلمه ی سرمایه داری، وارد یک بحث میشه، ممکنه برای خیلیا یه نگاه شدیدا بدبینانه ایجاد بشه ولی این خیلی مهمه که روش های نابهنجاری که برای کسب ثروت به کار گرفته میشن رو از روش های سالم کسب ثروت، تفکیک کنیم. 
همچنین وقتی صحبت از سرمایه داری میشه، ما فقط درمورد کالا و خرید و فروشش حرف نمیزنیم بلکه صحبت از اینه که برندسازی و تبلیغات داره چجور صورت میگیره. 
به نظر میاد که سرمایه داری متاخر، توصیف کننده ی طیف بسیار وسیع، متنوع و قدرتمندی از روش های تبلیغ و کسب ثروته که بسیار ریاکارانه هستن و قادرن خودشون رو موجه جلوه بدن اما تاثیر خیلی بدی روی جامعه میذارن. 
وقتی هم در مورد ارتباطش با سینما حرف میزنیم، صحبت فقط این نیست که فیلمها چقدر به فروش یک محصول یا پولدارتر شدن یه عده ی خاص کمک میکنن بلکه صحبت از این هم هست که محتوای فیلم ها دقیقا چجور داره به سمت توجیه فرم های جدید برندسازی میره و الگوهایی رو توجیه میکنه که لزوما سالم نیستن. 
کسب ثروت در خلاء قضاوت اخلاقی، لزوما کار منفی ای نیست؛ وقتی که این عمل با تکیه به تولید، خلق ارزش، نوآوری و همکاری باشه، اتفاقا میتونه به رشد جامعه کمک کنه اما وقتی برندسازی فریبنده، انحصار رسانه ای یا دستکاری احساسات جمعی وارد میشن، دیگه با ثروت طرف نیستیم بلکه با تکنیک های استثمار نمادین مواجه میشیم. 
در سایه ی سرمایه داری متاخر، خوده داستان ها تبدیل میشن به تمرین ذهنی برای پذیرش نظام برندمحور؛ مثل فیلم هایی که موفقیت، زیبایی، نجات، عشق یا حتی مقاومت رو از مسیر کالا یا برند، تعریف میکنن یا وقتی کاراکتر هایی مثل باربی یا بتمن، خودشون تبدیل به برند میشن؛ نه فقط در بازار بلکه در ناخودآگاه فرهنگی.
در این مرحله، سینما دیگه بازگوکننده ی فرهنگ نیست بلکه طراح ناخودآگاه مصرف گرایانه میشه.

جمع بندی
سرمایه داری متاخر، دیگه صرفا از کالا سود نمیبره بلکه از نقد خودش، سود نمادین و مالی استخراج میکنه. فیلم هایی که علیه مصرف گرایی حرف میزنن، در عین حال خودشون مصداق سرمایه گذاری عظیم روی احساسات بازارن، لازمه با سخت گیری و بدبینی بیشتری مورد نقد قرار بگیرن. در این سیستم، مخاطب ممکنه احساس آگاهی و اخلاق مداری کاذبی تجربه کنه درحالیکه دقیقا در حال مصرف همون چیزی هست که در ظاهر، مورد نقد قرار گرفته.

آیا هالیوود در حال ضعیف شدنه؟

 

وقتی که فروش محصولات هالیوود کاهش پیدا کنه یا میزان تولیدات، به شکل ملموسی پایین بیاد، نویسنده ها شروع میکنن به صحبت درمورد اینکه هالیوود داره ضعیف میشه و باید فکری به حالش کرد. 
اخیرا دوباره این قبیل نوشته ها داره زیاد میشه و جذابیتش در نظرم، استدلال های جالب و به روزی هست که آشنایی باهاشون، میتونه رویکرد ما به آینده رو تغییر بده.

یکی از مشکلاتی که طی سال های اخیر، روی اتمسفر هالیوود، تاثیر منفی جدی گذاشت، شیوع کرونا بود. توی اون برهه، سریال ها و فیلم های خوب کمی ساخته شدن و بارها میشد دید که نظرات، به این موضوع اشاره میکنن که این فیلم یا سریال، توی همچین روزایی غنیمته و نمیشه بیشتر از این انتظار داشت. 
هالیوود، صرفا جایی برای تولید هنر نیست بلکه کاملا به عنوان یه چرخه ی تجاری بسیار پرسود شناخته شده. تحلیلگرا عقیده دارن که توی اواخر سال 2024، یه برهه ی کوتاهی، تولیدات هالیوود افزایش پیدا کرد و توی سال گذشته، ما چند تا کار رو شاهد بودیم که تونستن طیف زیادی از مردم جوامع مختلف رو کنجکاو و هیجان زده کنن اما هنوز هم زخم بحران های اقتصادی که سابق بر این منجر به اعتراض هالیوودی ها و اعتصاب بود، وجود داره. 
گرچه این بحران اقتصادی، چیزی نیست که صرفا دامنگیر هالیوود شده باشه. عمده تحلیل های اقتصادی ای که توی روزنامه ها شاهدش هستیم، شامل تحلیل هایی هستن که بر اساس بازه های زمانی کوتاه نوشته شدن اما نباید فراموش کنیم که مدت زیادیه که جوامع ما دارن بحران اقتصادی رو تحمل میکنن و این آهنگ، توی سال های اخیر، سرعت بیشتری هم گرفته. 
این سیاره در سال 2008، یه بحران اقتصادی بسیار خبرساز رو تجربه کرد و اگر تحت تاثیر تحلیل های کوتاه مدت قرار نگیرید و سن و سالتون هم تقریبا از 25 یا 30 سال گذشته باشه، میتونید به یاد بیارید که کیفیت زندگی آدما، بعد از اون بحران، خیلی تغییر کرد و دنیامون دیگه هیچ وقت مثل قبلش نشد.

میشه گفت که هالیوود، تقریبا جزو آخرین جاهایی هست که این بحران، دامنگیرش شده و اتفاقا خیلی دیر هم این ویروس، به هالیوود رسید. 
بحران اقتصادی، بیشتر ممکنه منشا بیرونی و تحت تاثیر عملکرد ارگان های زیادی از جامعه باشه اما نباید فراموش کرد که خوده هالیوود هم ممکنه با توجه به عملکردی که نشون داده، باعث ایجاد زخم های خودساخته شده باشه و الان، اصطلاحا با یه هسته ی پوسیده طرفیم. 
نظرات و تحلیل های مختلفی درمورد این موضوع وجود داره اما به کرار میشه با این موضوع رو به رو شد که کارای مارکتی و کم ریسک که سعی دارن الگوهای فیلمای پرفروش رو تکرار کنن، شیوع زیادی پیدا کردن و دیگه خیلی کم ممکنه فیلمای مستقل و موفقی رو ببینید که یه تولید کننده، درموردش ریسک دندون گیری کرده باشه. در واقع، هالیوود بیشتر به سمت کاهش ریسک رفته و جسارت کمی رو از خودش نشون داده. این محافظ کار بودن، شاید در زمینه ی مسائل مطلقا اقتصادی بتونه جواب بده اما موضوعیه که در هنر، اصلا قابل قبول نیست و میتونه تولیدات هنری رو حسابی از چشم مخاطبا بندازه. 
در زمان تحریر این مطلب، مدت چندانی از آتش سوزی گسترده ی لس آنجلس نمیگذره و همین الانش، نویسنده هایی پیدا شدن که خوده این اتفاق رو دلیلی بر ایجاد یک ضربه ی جدید به هالیوود میدونن. هر بار که چنین بحران هایی پیش میاد، بسیاری از تولیدات سینمایی، به تاثیر میوفتن و این یعنی عدم کسب درآمد در یک برهه. 
تداوم این قبیل مشکلات، باعث شده تا برخی به این نتیجه برسن موقعیت جغرافیایی هالیوود قراره تغییر کنه و دیگه این برند و محدوده ی جغرافیایی خاص، مهد تولید پرفروش ترین فیلمای دنیا نخواهد بود که میشه گفت یه رویکرد خوشبینانه نسبت به آینده ی فیلم سازی در امریکا هست. یعنی میگه که همیشه این صنعت قراره قدرتمند باقی بمونه، صرفا در یک قالب و موقعیت جدید. اما رویکردهای بدبینانه تری هم وجود داره که برخی از اون ها بسیار جدی هستن و تاثیرشون هم خیلی وقته که شروع شده. 
این فقط من و شما نیستیم که می تونیم بدون هزینه کردن برای بلیط سینما، تمام کارای سینمایی امریکا رو دانلود و تماشا کنیم. خیلیا عقیده دارن که سرویس های استریمینگ، باعث کاهش درآمد شده چون آدما می تونن با هزینه ی کم و در یک بازار رقابتی که هر کی سعی میکنه بلیط های خودش رو از دیگری ارزون تر بفروشه، به راحتی همه ی فیلم و سریالای جدید رو ببینه. 
این در حالیه که بخش زیادی از درآمد فیلم سازا، همچنان وابسته به فروش سینمایی هست. این مشکل، خیلیا رو نسبت به آینده ی فیلم سازی بدبین کرده اما این تغییرات، مثل دو روی یک سکه هستن و جوانب مثبتی داره که به راحتی نادیده گرفته میشه. 
اول اینکه تغییرات غیر منتظره، همیشه می تونن به انواع کسب و کارا عارض بشن و این خلاقیت و انعطاف پذیری آدما رو به چالش میکشه تا بتونن چرخه ی کسب درآمد خودشون رو حفظ کنن. در مورد هالیوود هم میشه انتظار داشت که رو بیارن به روش های خلاقانه تری جهت کسب درآمد. تا امروز، نحوه ی کسب درآمد از هنرهای نمایشی، تا حد زیادی تحت تاثیر الگوهای بیمارگونه و سطحی نگرانه بوده اما مخاطب امروزی، دیگه چندان در بند این الگوهای قدیمی نیست و میتونه بین طیف بسیار متنوعی از محصولات، دست به انتخاب بزنه و هزینه ی چندانی هم صرف نکنه. 
دیگه کسی نمیتونه جامعه رو مجبور کنه که برای تجربه ی نوع خاصی از هنر، هزینه ی سنگینی انجام بده. شاید در نگاه اول، اینطور به نظر بیاد که تداوم این روند، صرفا باعث میشه که هنرمندا توی ذوقشون بخوره و دست از مشارکت در تولیدات هنری بکشن چون قرار نیست که پولی بابتش دریافت کنن. 
آیا شما حاضرید که مهارت خودتون رو به رایگان در اختیار جامعه قرار بدید؟ هرچقدر هم سخاوتمند باشید، بالاخره نیاز به یک منبع درآمد پیدا میکنید و اون وقته که شاید از سخاوتمند بودن خودتون هم پشیمون بشید، مخصوصا وقتی ببینید که عده ای از شما طلبکار هستن، بهتون توهین میکنن یا سعی دارن از شما سواستفاده کنن. 
درسته که برخی ممکنه رویکرد خودخواهانه ای رو در پیش بگیرن و برای کسب درآمد، سراغ روش های بیمارگونه برن یا اصلا دست از کار هنری بکشن اما حمایت مردم از هنر، میتونه تحت تاثیر تغییر اتمسفر دنیای هنر و جهانبینی هنرمندا، کاملا متحول بشه. میشه این خوشبینی رو نسبت به آدما داشت که برای هنرمندایی که خودخواه نیستن و خلاق به حساب میان، بدون اینکه اجباری توی کار باشه، خرج کنن. چه بسا که همین الان هم افراد علاقه مندی هستن که میتونن فیلما رو به صورت رایگان دانلود کنن اما گاها اگر از یه کارگردان یا بازیگر خوششون بیاد و حس کنن آدم خلاق یا خوبیه و سعی داره تاثیر مثبتی در جامعه ایجاد کنه، با جون و دل خرج میکنن و به سینما میرن. 
ایجاد چنین ارتباط های عمیقی بین هنرمند و جامعه، نیازمند افزایش سطح همدلی مردم جامعه است و نیاز داره که اون نگاه کاسب کارانه و سطحی نگر نسبت به صنعت سینما رو دور ریخت. 
این روزا آدما مثل قدیم، چشم و گوششون بسته نیست و حتی اگه خودشون متوجه نشن، بالاخره دست به دست شدن اطلاعات، میتونه اونا رو متوجه کنه که دارن مورد سواستفاده قرار بگیرن. کافیه توی یه شبکه ی اجتماعی درمورد تجربه تون از شغل یا زندگیتون بنویسید و یهو ممکنه یه نفر از اون سر دنیا که حتی زبان مشترکی ندارید، به روتون بیاره که دارید مورد سواستفاده قرار میگیرید. 
این یه موضوع غیر قابل انکاره که بسیاری از افرادی که توی سینمای هالیوود فعالیت دارن، از شرایط کاری خودشون راضی نیستن و به این نتیجه رسیدن که دارن مورد بهره کشی قرار میگیرن. این یعنی متوجه هستن که مورد همدلی قرار نمیگیرن و صنفشون پر شده از افراد خودخواهی که نمی تونن دیگران رو درک کنن. این سیستم حتی اگه روز خوب رو نبینه، قطعا دیر یا زود، به سمت فروپاشی میره و الگوهای بیمارگونه ی گذشته، در برهه ای دیگه کارکرد خودشون رو از دست میدن. 
آخرین نقد منفی ای که نسبت به هالیوود مطرح شده و بیشتر از همه ی نگرانی های قبلی دوستش دارم، مساله ی تحلیل و تشخیص ذائقه ی عمومی هست. این موضوع چیزی فراتر از گنجوندن پیام های مثبت و منفیه و اشاره به میزان خلاقیت یک هنرمند در ایجاد یه محصول خوش محتواست.


جمع بندی
واقعا جالبه که با وجود پیشرفت تکنولوژی و این همه کار فکری به ظاهر مفید، هنوز در تشخیص چیزی که میتونه آدما رو به هنر، علاقه مند کنه، دست پایینی داریم. یعنی حتی اگر از خوده مخاطبا هم بپرسید، اونا نمی تونن دقیقا بگن که خلق شدن چه چیزی میتونه اونا رو جذب یک اثر کنه و صرفا ممکنه بتونن به یه سری کلمات و توصیفات کلی بسنده کنن. ما آدما اینجاست که متوجه درونیات پیچیده ی خودمون میشیم و نیاز پیدا میکنیم که دست به یه کار فکری پیچیده بزنیم. 
 

 

اخیرا خبری منتشر شده درمورد اینکه نسل جدید، از صحنه های جنسی توی سریال و فیلم خوششون نمیاد. اما وقتی اصل گزارش رو بررسی کنید، درصدها اونقدرها هم تکان دهنده نیستن.

منبع اصلی خبر، گزارش سالانه ی مرکز پژوهشی Scholars & Storytellers در دانشگاه UCLA آمریکاست که در ماه اوت 2025 منتشر شده. عنوان گزارش "واقعی باشید: نیاز به ارتباط واقعی" هست. 
این مطالعه، براساس نظرسنجی از 1500 نوجوان و جوان آمریکایی بین 10 تا 24 سال انجام شده. 59.7درصد از شرکت کننده ها گفتن ترجیح میدن روابط اصلی در فیلم و سریال ها برپایه ی دوستی باشه و به روابط عاشقانه و جنسی ترجیحش میدن. 
54.7درصد ترجیح میدن شخصیت هایی ببینن که در اون مقطع زمانی علاقه ای به رابطه ی عاشقانه ندارن و 48درصد معتقد بودن که محتوای جنسی در رسانه ها بیش از اندازه شده و علاقه به انیمیشن و روایت های غیر جنسی در بین نسل اصطلاحا Z در حال افزایشه. 
نکته ای که خیلی از تحلیلگرا کمتر بهش اشاره کردن اینه که این گزارش فقط شامل نوجوان ها و جوانهای آمریکایی میشه و نتایجش براساس زمینه ی فرهنگی، رسانه ای و اجتماعی خاص ایالات متحده شکل گرفته. صحنه های جنسی، میزان همذات پنداری و ترجیحات روانی، شدیدا به بستر فرهنگی، تربیتی و رسانه ای هر جامعه وابسته هستن. مثلا درجوامعی که نمایش جنسی محدودتر هست، برداشت از صمیمیت، عشق و بدن هم کاملا متفاوته.

طی سال های اخیر، کارهایی مثل ونزدی رو داشتیم که فضای تاریک و گوتیکی دارن ولی ازنظر محتوای جنسی و خشونت، خیلی کنترل شده تر هستن و بیشتر روی هویت یابی، دوستی و استقلال شخصی تمرکز کردن و در نوع خودشون هم به موفقیت خوبی رسیدن. این چیزی هست که نسل جدید بهش واکنش مثبت نشون میده یعنی روایت هایی که صمیمیت رو بدون جنسی سازی افراطی نشون میدن. 
در مقابل، سریالی مثل پسران رو داشتیم که با اینکه ازنظر ساختار و اجرا قوی بودن، ولی پر از خشونت افراطی، صحنه های جنسی و طنز سیاه هستن و لزوما به لحاظ محبوبیت، به پای خیلی از کارهای ساده تر نرسیدن، حداقل نه بین نسل جوان. 
ولی این موضوعو هم باید درنظر گرفت که این درصدهای اعلام شده چندان هم بالا نیستن. یعنی هنوز نیمی از نسل جدید، مشکل خاصی با محتوای اروتیک ندارن. حالا باید طیف های دیگه ی مخاطبا رو هم درنظر گرفت. 


در این گزارش، 48درصد گفتن محتوای جنسی بیش از حد شده اما این یعنی 52درصد یا بینظر بودن یا مشکلی نداشتن. همچنین 54درصد ترجیح دادن شخصیت هایی ببینن که علاقه ای به رابطه ی عاشقانه ندارن اما باز هم تقریبا نیمی از شرکت کننده ها مشکلی با روایت های عاشقانه یا جنسی نداشتن. و این فقط درمورد نسل Z در آمریکاست؛ یعنی وقتی طیف های دیگه رو درنظر بگیریم، تصویر پیچیده تری وجود داره. 
شاید بشه گفت نسل Y یعنی افراد متولد دهه ی 80 و 90، بیشتر پذیرنده هستن و با رسانه های جنسی محور، بزرگ شدن. مخاطب های اروپایی و آمریکایی لاتین، سلایق متنوع تری دارن و بسته به کشور، فرهنگ و طبقه ممکنه به نوع خاصی از محتوا، واکنش نشون بدن.

به عنوان یک جمع بندی میشه گفت که معیار پسندیده شدن یک فیلم و سریال، خیلی پیچیده و متنوعه و فرقی نداره حتما محتوای جنسی داشته باشه یا نه بلکه لازمه بسیاری از پارامترهای خوب بودن رعایت بشه و چه بسا همین نسل منتقد به محتوای جنسی، چنانچه یه اثر جنسی با کیفیت رو پیدا کنن، بیش از پیش مورد طرفداری قرار بدن. مخاطبا بارها ثابت کردن که صرفا دنبال داستان و سرگرم شدن هستن و بقیه ی مسائل، زیاد روی واکنش هاشون تاثیری نداره.