تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

آیا منزوی کردن بازیگرها میتونه مجازات خوبی باشه؟

 

تقریبا هرچند ماه یکبار، خبر پرونده ی اخلاقی یک بازیگر یا کارگردان منتشر میشه و هربار هم مخاطبا شوکه میشن ولی نهایت واکنشی که ازشون برمیاد اینه که اون هنرمند رو منزوی کنن که این کار هم لزوما نمی افته. افراد حاشیه دار زیادی هستن که حتی بعد از اثبات جرم هم همچنان فیلم بازی میکنن و قدرت خودشون رو دارن یا حتی اگر نتونن مثل قبل از کارهای پرفروش و محبوب بازی کنن، میتونن راهی برای تبرعه شدن پیدا کنن.


یکی از بازیگرهای بسیار کاریزماتیکی که همچین حواشی ای داشته اما هنوز هم بازی میکنه و به شخصه دوست داشتم هنوز هم میتونستم فیلمای جالبی ازش ببینم اما درمورد حواشیش هم نوعی انزجار رو تجربه میکنم، کوین اسپیسی هست. مورد کوین اسپیسی، یه نمونه ی کامل از هنرمندایی هست که جامعه رو ناامید میکنن. اون هم بازی خیلی خوبی داره و هم پرونده ی فساد جنسیش، با مدارک و اعترافاتش مزین شده. 
شما نمونه های خیلی کمی رو پیدا میکنید که تونسته باشن بازی های کاریزماتیکی مثل کوین اسپیسی رو از خودشون ارائه بدن و به نوعی امضای خاص رسیده باشن. شاید شبیه ترین نوعی بازی به کوین اسپیسی، بازی های کلایو اوون باشه. این دو نفر، هر دو صدای بم و کنترل شده دارن و نقش های مرموز و پیچیده رو خیلی خوب بازی میکنن و حالت نگاه سرد و نافذی دارن. توی بازیشون میشه نوعی حس تهدید رو دید که پشت ظاهر آرومشون پنهان شده اما سرنوشت این دو نفر، دقیقا بابت حواشی ای که داشتن، خیلی متفاوت رقم خورده. 
کوین اسپیسی بعد از پرونده های جنجالی و چند سال دوری از سینما، اخیرا توی پروژه های مستقل و نه چندان تو چشمی بازی کرده. 
در فیلم Peter Five Eight نقش یک قاتل با لحن سرد رو در شهری کوهستانی بازی میکنه. این فیلم نقدهای خیلی منفی ای گرفت و موفقیت خاصی نداشت و میشه تجسم کرد که صرف حضور کوین اسپیسی کافی هست که هیچ منتقدی جرات نکنه کوچکترین نقد مثبتی رو مطرح کنه.

در سال 2023، دادگاه بریتانیا کوین اسپیسی رو از چند اتهام سوءرفتار جنسی تبرئه کرد، با این حال، اعتبار عمومیش هنوز مشکل داره و خیلی از استودیوهای بزرگ فیلمسازی، حاضر نیستن باهاش همکاری کنن. 
کوین اسپیسی تا حدی به اتهاماتی که بهش نسبت داده شده اعتراف کرده و در مصاحبه ای گفت که گاهی بیش از حد دست‌زن بوده و مرزها رو رعایت نکرده. 
"گاهی بیش از حد دست‌زن بودم...کسی رو لمس میکردم، بدون اینکه بدونم اون فرد نمیخواد. بلکه میشه گفت گاهی رفتارم به گروپ کردن شباهت داشت."
با این وجود، هیچ وقت زیر بار اینکه رفتار متجاوزانه داشته نرفته و همیشه میگه که قصدش صرفا ملایمت بوده و نه تجاوز یا خشونت و گفته که در لحظه هایی، فکر میکرد داره برای یه رابطه ی عاشقانه پیش قدم میشه.
توی جوامع مسیحی، فردی که تا این سن مجرد هست رو راحت میشه با چند اتهام جنسی، منفور جلوه داد. نه اینکه کوین اسپیسی بی گناه هست، صحبت سر اینه که چطور اتهام ها تونستن به سرعت، وجهه اش رو خراب کنن. معمولا افرادی که همسر و بچه دارن، راحت تر میتونن وجهه ی اجتماعی خودشون رو ترمیم کنن. 
همونطور که قبلا بهش اشاره شد، در دادگاه های آمریکا و بریتانیا، اسپیسی در چند پرونده تبرئه شد و دادگاه ها اون رو مقصر ندونستن اما در سطح عمومی، خیلی از مردم و رسانه ها هنوز نسبت به رفتارهای گذشته اش نگرانی و انتقاد دارن. مستند هایی مثل Spacy Unmasked با شهادت چندین مرد، تصویر پیچیده تری از گذشته اش ارائه میده. 
اصطلاح گروپ کردن که در نقل قول های منصوب به اسپیسی به کار رفته به معنی لمس کردن بدن کسی به صورت ناخواسته است و اغلب با نیت جنسی انجام میشه و مخصوصا درمواقعی به کار میره که لمس کردن، بدون رضایت طرف مقابل انجام بشه. 


در خیلی از کشورها، گروپ کردن میتونه نوعی آزار جنسی محسوب بشه و در مواردی، جرم قانونی به حساب بیاد. 
اما اتهامات جنسی علیه کوین اسپیسی فقط مربوط به دست زدن نبود و درواقع مجموعه ای از ادعاهای جدی تر مطرح شد، از جمله پیش قدم شدن جنسی بدون رضایت، آزار جنسی و در یک مورد، تلاش برای رابطه ی جنسی با یک نوجوان گزارش شده.

آنتونی رپ بازیگر ادعا کرد که در سال 1986، وقتی فقط 14 سال داشته، اسپیسی در یک مهمانی سعی کرد اون رو اغوا کنه و روش دراز کشید. 
اسپیسی در دفاع از خودش گفت که همچین اتفاقی رو به یاد نمیاره ولی اگر اتفاق هم افتاده باشه، صمیمانه عذرخواهی میکنه. 
در سال های بعد، بیش از 15 نفر دیگه، ادعاهای مشابهی رو مطرح کردن که بخش قابل توجهیشون بازیگر، کارکن تئاتر و افراد مرتبط با سریال House of Cards بودن. 
هرچند کوین اسپیسی تبرعه شده اما تعداد زیاد شاکی ها و ماهیت ادعاها باعث شد اعتبار عمومیش به شدت آسیب ببینه و حتی با وجود تبرئه، خیلی از مردم و رسانه ها هنوز نسبت به رفتارهای گذشته اش نگرانی اخلاقی دارن. 
کوین اسپیسی هرگز ازدواج نکرده و در طول زندگیش، چند رابطه ی عاشقانه داشته که شاید معروف ترینشون Diana Dreyer باشه که در مراسم اسکار سال 2000 ازش تشکر کرد اما هیچ وقت به طور رسمی ازدواج نکرده و همسری نداشته. 
در سال 2017 و بعد از مطرح شدن اولین اتهام از طرف آنتونی رپ، اسپیسی اعلام کرد: در طول زندگیم، با زن ها و مردها رابطه داشتم ولی از این به بعد به عنوان یک مرد همجنسگرا زندگی میکنم. 
کوین اسپیسی در موقعیت قدرت بوده یا چون مرزهای رفتاری رو درست نمیشناخته اما نبودن همسر یا رابطه ی رسمی، هیچ وقت مجوزی برای رفتارهای بدون رضایت نیست.
اعتراف همجنسگرا بودن کوین اسپیسی در اون زمان، باعث واکنش های منفی زیادی شد چون عقیده بر این بود که اسپیسی از این اعتراف استفاده کرده تا بتونه ابزار انحرافی درست کنه و توجه ها رو از اتهام، منحرف کنه. سازمان هایی مثل GLAAD و افراد مشهوری مثل زکری کوئینتو و بیلی آیشنر این کار اسپیسی رو آسیب زننده دونستن و در ادامه، اسپیسی در دادگاه گفت: تحت فشار زیادی بودم که باید چیزی بگم... شاید حالا که اتهام رد شده، مردم اون بیانیه رو با درک بیشتری بخونن. 
یعنی قشنگ مشخصه که خواسته توجه لیبرال ها رو جلب کنه ولی کاملا الگوی رفتاریش شبیه محافظه کارای افراطی و ریاکاره که یه عمر ممکنه با همجنس های خودشون هم رابطه ی جنسی برقرار کنن ولی در عمل، حتی ساز مخالف بزنن. 
وقتی کسی در موقعیت قدرت، سال ها هویت خودش رو مخفی میکنه و بعد در لحظه ی بحران، از اون هویت به عنوان سپر استفاده میکنه، یه جور ریاکاری ساختاری شکل میگیره و عین این رفتار رو میشه در زندگی محافظه کارای افراطی هم دید.

جمع بندی
با این وجود نمیشه منکر شد که بازیش خیلی خوبه و اگر بازیگرا با یه دستمزد معمولی و برابر کار میکردن و جامعه بهشون اجازه نمیداد که از شهرتشون سواستفاده کنن تا از زیر بار گناهاشون فرار کنن. افرادی مثل کوین اسپیسی میتونستن به بازی توی هر فیلمی ادامه بدن بدون اینکه مخاطبا از دیدن فیلماشون شرمنده بشن. 
ولی الان، هر نوع توجه نشون دادنی به یک هنرمند متجاوز، بهش قدرت و ثروت بیشتری میده تا کارایی که دوست داره رو انجام بده و از زیر بار عواقبش فرار کنه و طبیعیه که وقتی یکی وجهه اش خراب میشه، هنرش هم تا جای ممکن تحریم میشه. 
 

بوم‌شناسی در سینمای معاصر آمریکا| معرفی کتاب

 

آرمان‌شهر هالیوود: بوم‌شناسی در سینمای معاصر آمریکا| معرفی کتاب

کتاب Hollywood Utopia در هماهنگی زیادی با ایدئولوژی اکولوژیسم هست که در آمریکا، محبوبیت خاص خودش رو داره و در نقاط مختلف دنیا هم میشه فعالیتشون رو به وضوح دید. 


نویسنده ی این کتاب، کوچک ترین چیزها در سینما رو بهانه کرده تا بتونه یه نسبتی بین فعالیت فیلمسازا و اکولوژی پیدا کنه. مثلا میگه که هالیوود اغلب از تصویر طبیعت برای ایجاد حس نوستالژی یا نگرانی درباره ی آینده ی محیط زیست استفاده کرده اما لزوما مثال هایی که میاره، همیشه چندان قانع کننده نیستن.

در بخشی از کتاب، درمورد تاثیر اکولوژیکی فیلم های علمی تخیلی و مفهوم طبیعت در سینمای عامه پسند صحبت کرده و میگه که ترس ها و آرزوهای انسانی، اغلب بازتاب مستقیم محیط پیرامون ما هستن که در روایت های علمی تخیلی، به شکل واضحی دیده میشن. در فرهنگ سینمایی، دو مفهوم یوتوپیا و دیستوپیا تقریبا همه جا حضور دارن و در ژانر علمی تخیلی، حضورشون پررنگ تره و طبیعت، میتونه حتی قدرتمندتر از احساسات ملی گرایانه، نشون بده که طبیعت، دست بالا رو داره و وضعیتش، روی کیفیت زندگی کل مردم دنیا تاثیر میذاره. 
توی این کتاب درمورد ایدئولوژی های سبز و قرمز و لزوم ترکیب کردنشون صحبت میشه. ایدئولوژی قرمز، اشاره به سوسیالیسم داره و ضرورت ترکیب این دو ایدئولوژی رو چیزی میدونه که در هالیوود، فقدانش احساس میشه.

سوسیالیسم معمولا روی عدالت اجتماعی، برابری اقتصادی و کنترل منابع به دست جامعه تمرکز داره درحالیکه ایدئولوژی سبز یا محیط زیست گرایی، روی حفاظت از طبیعت، توسعه ی پایدار و کاهش تاثیرات مخرب انسانی بر محیط زیست تاکید میکنه و نوعی دیوار نامرعی بین این دو هست که هنوز رودروایسی های زیادی دارن. این ترکیب، لزوما محبوبیت خاصی نداره اما به طور جداگانه، طرفدارای خاص خودشونو دارن. بخصوص درمورد سوسیالیسم، معمولا با افرادی طرفیم که به سختی ممکنه از خواسته های خودشون بخصوص موضوعی مثل تولید مثل کوتاه بیان و اهمیت زیادی به خواسته های سنتی انسان میدن، حتی اگر این خواسته ها، لزوما وجهه ی اخلاقی نداشته باشه. 
خیلی از طرفدارای سوسیالیسم به سختی از باورهای سنتی کوتاه میان چون این تفکر، اغلب روی نیازهای اجتماعی انسان ها متمرکزه نه روی الزامات محیط زیستی. بعضی از ارزش های سوسیالیستی، بیشتر به نیازهای فوری اجتماعی توجه دارن تا به پایداری بلند مدت که باعث میشه ایده های محیط زیستی، در اولویت دوم قرار بگیره.

محیط زیست گرایی روی حفظ منابع و کاهش مصرف تاکید داره اما سوسیالیسم، بیشتر روی توزیع و بهره وری از منابع تمرکز داره که بعضا باعث ایجاد تعارض میشه. 
توی این کتاب در مورد تقابل زمان خطی انسان با تکرار چرخه ای طبیعت صحبت میشه. به طور ساده، این مفهوم درمورد تفاوت اساسی بین نحوه ی تجربه ی زمان توسط انسان و چرخه های طبیعی صحبت میکنه. 
ما زندگی رو به عنوان یه مسیر پیش رونده تجربه میکنیم، جایی که گذشته پشت سر گذاشته میشه، حال در جریانه و آینده مقصدی هست که به سمتش حرکت میکنیم اما طبیعت، از نظر برخی، شامل الگوهای تکرار شونده است. فصل ها میچرخن، حیات تکامل پیدا میکنه و اکوسیستم ها در یک چرخه ی پایدار، حرکت میکنن. 
در حالیکه انسان به تغییر و پیشرفت مداوم وابسته است، طبیعت در مسیر های تکراری تکامل پیدا میکنه بدون اینکه مفهوم پیشرفت، به شکل انسانی، درونش اتفاق بیوفته. 
نویسنده عقیده داره که فیلم های علمی تخیلی، بیش از پیش این تضاد رو بررسی میکنن و تلاش دارن تا ارتباط بین زمان خطی بشری و چرخه های بی پایان طبیعت رو نشون بدن.

انتقادی که میشه نسبت به این بخش کتاب مطرح کرد اینه که طبیعت لزوما در حال چرخش نیست و این تصویر، میتونه کاملا اشتباه باشه و بعضا سینما سعی کرده ازش برای توجیه و کنار اومدن با برخی از نابهنجاری ها استفاده کنه. بحث اینه چیزی که ما آدما بهش میگیم رشد و عقیده داریم جوامع مون داره به سمتش میره، اصلا وجود خارجی نداره و گاها عقبگرد رو با رشد، اشتباه میگیریم. 
یعنی ایده ی چرخه ی طبیعت، شاید یک تصویر بیش از حد ساده سازی شده است و سینما هم اغلب اونو به عنوان یک الگوی تکرار شونده پذیرفته. خیلی از تحلیل ها میگن که طبیعت در چرخه های مشخصی حرکت میکنه اما حقیقت اینه که اکوسیستم ها دائما تحت تغییرات غیر قابل پیش بینی هستن و نه لزوما در یک الگوی بسته و تکراری. بعضی از فیلم ها این تصویر رو به کار بردن تا تغییرات اجتماعی رو به شکل یک روند اجتناب ناپذیر و طبیعی نشون بدن حتی وقتی این تغییرات، واقعا پیشرفت به حساب نمیان. 
چیزی که جوامع انسانی بهش میگن پیشرفت، همیشه به معنای بهبود واقعی نیست. گاهی حتی عقبگردهایی در لباس رشد اتفاق میوفتن و مسیر جوامع، تحت نام "مدرنیته" ، عملا ممکنه به شکست منجر بشه. 
ما دوست داریم فکر کنیم که به سمت آینده ای روشن تر حرکت میکنیم اما اگر تغییرات به یک مسیر اشتباه هدایت بشن، عملا در حال تحمیل یک عقبگرد هستیم و نه رشد واقعی.


تضاد بین یوتوپیا، ایدئولوژی و نگاه انتقادی به اکولوژی 
وقتی یه روایت اکولوژیکی بخواد به یک متا-نظریه ی جامع برای رفتار انسانی تبدیل بشه، ممکنه با تناقضات درونی خاصی رو به رو بشیم. نویسنده درمورد فیلم های علمی تخیلی ای صحبت میکنه که به جای تصویر سازی یک یوتوپیای اکولوژیکی، بیشتر روی محیط های دیستوپیایی تمرکز داره. 
نویسنده عقیده داره هرچند که نظر عالب به سمت هماهنگی با طبیعت میره ولی عقیده دارن که منابع طبیعت میتونن محدود باشن اما در بین طیف گسترده ی طرفدارای محیط زیست، توافق کمی درمورد نحوه ی رسیدن به این هدف وجود داره. 
نویسنده هشدار میده که بعضی از فیلم های هالیوودی تصویری رمانتیک از طبیعت ارائه میدن که هدفش کاهش استرس زندگی مدرن و جلب مخاطب در سطوح مختلف اجتماعیه اما این تصویر، ممکنه به سمت ساده سازی افراطی یا انحراف از واقعیت محیط زیست منجر بشه.

این کتاب میگه که هالیوود، به نحوی در حال تغییر معنای یوتوپیا هست که در سینما، مفاهیم یوتوپیایی، لزوما شکل ثابتی نداشتن. نمایش یوتوپیا اغلب به جای تحلیل انتقادی، صرفا برای جذب مخاطب و نمایش امید طراحی شده. 
جنبش های محیط زیستی به دست گروه های غالب در جوامع غربی، برای اهداف خودخواهانه ای مورد استفاده قرار میگیرن و سرمایه داری به راحتی میتونه وجدان محیط زیستی رو برای خدمت به فرهنگ مسلط تغییر بده. نمونه اش کارایی هستن که در ظاهر، مطابق با اکولوژیسم ساخته میشن اما در عمل، نوع دیگه ای از مصرف گرایی و خواسته های خودخواهانه رو ترویج میدن.


رویکرد بین رشته‌ای
نویسنده از نظریه های مختلف برای بررسی تاثیرات محیط زیستی در فیلم ها استفاده میکنه از جمله تحلیلهای پسامدرن، فمینیستی و نظریه ی سایبورگ.


چند انتقاد به محتوای کتاب
اینکه نمایی از طبیعت رو توی فیلم نشون بدن، به معنی تقدیر از طبیعت نیست. نحوه ی ارتباط بین زندگی انسان و طبیعت، بیش از پیش به مفهوم انتزاعی و شامل روابط پیچیده ای هست که نمیشه به راحتی به تصویر کشید. سینما در این مورد، لزوما گفتمان فلسفی چندانی نداره و یه ابرقهرمان که آشغالا رو از محیط زیست جمع میکنه یا حیوونا رو نجات میده، بیشتر شبیه یه محیط زیست گرای خام و مبتدیه. 
نمایش طبیعت در سینما، لزوما به معنی تقدیر از اون نیست. خیلی از فیلم ها فقط تصویری از طبیعت رو ارائه میدن بدون اینکه واقعا سراغ بررسی فلسفی یا معنای دقیق طبیعت برن. 
 


کریسوفر نولان، از اون کارگردانایی هست که حتی اگه اسمش رو ندونید، اینقدر فیلماش حتی از تلویزیونای خودمون پخش شده که نسبت به اتمسفر فیلماش، به یه آشنایی نسبی رسیده باشید یا چند تا سکانس جالب از این فیلما رو یادتون مونده باشه. 


کار منتقدا اینه که نادیده‌ها، ناشنیده‌ها و ناگفته‌های یه اثر رو به رخ بکشن و سوالات مختلفی رو مطرح کنن. اما وقتی قرار باشه کارای نولان رو نقد کنید باید آماده‌ی رو به رو شدن با خیل عظیمی از افرادی باشید که شدیدا روی نولان و کارای خاطره‌انگیزی که تولید کرده تعصب دارن. زیر سوال بردن کارای نولان، مثل اینه که بخواید به دین و عقیده‌ی دیگران توهین کنید. اونها شما رو متهم میکنن به سطحی‌نگری، ناشی بودن، کودکانه رفتار کردن و بسیاری مسائل دیگه. 
کریستوفر نولان هم مثل هر فیلمساز دیگه‌ای منتقدینی داره که کاراشو زیر سوال میبرن و از بازخوردای منفی هم نمی‌ترسن، چون دنیای فیلم و هنرهای نمایشی، براشون چیزی فراتر از کارای گیشه‌ای و پرفروشه. با فرهنگ عمومی هم رودروایسی ندارن و رسالت خودشون رو عملی میکنن.

کارای نولان، به لحاظ بصری، بی‌نقص و جذابه و پیچیدگی‌های زیادی رو به نمایش میذاره. حتی ناشی‌ترین بازیگرا هم وقتی توی فیلم نولان ظاهر میشن، مثل یه تیکه خمیر، قوام میان و چند سکانس حرفه‌ای، ازشون به جا میمونه. داستان‌هایی که نولان به سراغشون میره هم حسابی تراش میخورن و پر از دیالوگ‌ها و اتفاقات پیچیده و در عین حال، دیدنی و جالب میشن. 
همین ظرافتا هست که تعصب مخاطبا رو افزایش میده و نمیذاره محتوای فیلما رو ببینن یا تحمل اینو داشته باشن که کسی محتوای کارای نولان رو زیر سوال ببره.

عناصر یه فیلم خوب، فقط جلوه‌های ویژه، دیالوگ‌های سنجیده و تدوین جالب نیست. وقتی از تاثیر نهایی یه اثر صحبت میشه، شما با چیزی به اسم محتوا طرف هستید و این یعنی، همه‌ی احساسات و پیام‌هایی که از یه فیلم دریافت میکنید. اگه فقط بخوایم به پیغامای مثبت و آشکار فیلم توجه کنیم، مثل اینه که اجازه میدیم دچار خطای دید بشیم و تاثیر پنهان یه محتوا، از چشم ما دور بمونه. 
نولان فیلم‌ساز خوبی هست اما محتوای کارایی که ارائه میده، مثل خیلی از فیلم و سریالا و آثار نمایشی، می‌تونه مشکلاتی داشته باشه و بعضا پیغامای بدی رو منتقل کنه. 
کمتر اثری از نولان هست که واقعا ذهن مخاطب رو برای قضاوت، به چالش بکشه. اتفاقا اون از جمله فیلم‌سازایی هست که پیغام رو به مخاطب خودش تحمیل میکنه و خوراک افرادی هست که به سادگی، تاثیرپذیر هستن و دنبال افراد تعصبی‌ای میگردن که باهاشون هم صدا بشن و نوعی گروه‌زدگی رو در دنیای فیلم‌بازا ایجاد کنن.

پیغامای مثبت کارای نولان، عمدتا بسیار کلیشه و ساده هستن؛ که البته کلیشه و ساده بودن، به خودی خود بد نیست؛ اما نکته اینجاست که پیغامای منفی و جانبدارانه شون، اونقدری خوب پنهان شدن که توسط مخاطب، نادیده گرفته بشن. 
یه کار پرفروش، لزوما یه اثر هنری انسان دوستانه نیست بلکه می‌تونه اثری باشه که مطابق با سلیقه‌ی افرادی که مشتری بالقوه‌ی یه اثر هستن، ساخته بشه. یه فیلمساز که میخواد کارای خودشو توی سینماهای آمریکا یا کشورایی که یه بویی از لیبرالیسم بردن به نمایش بذاره، به این فکر نمیکنه که شخصیت یا فرهنگی که داره ازش تجلیل میکنه روی قبر چند تا فرد که حتی آشنایی خاصی با محتوای سینمای جریال اصلی ندارن ساخته شده؛ بلکه به این اهمیت میده که مشتری‌های بالقوه‌اش چقدر از محتواش می‌تونن تاثیر بگیرن و نگرانه که مبادا چیزی رو به نمایش بذاره که بهشون حس گناه بده یا باعث بشه که از خودشون متنفر بشن.

لیبرالیسم حرف از آزادی میزنه ولی آزادی رو همون مواردی میدونه که خودش میخواد. این الگویی هست که توی رفتار و تصمیمات بسیاری از شخصیت‌هایی که نولان توی آثارش در معرض تجلیل قرار میده میشه دید. 
لیبرالیسم مثل یه چهره‌ی با تقوی برای ملت‌هایی عمل میکنه که خودشون هم میدونن که تمدنشون در نتیجه‌ی استعمار نژادا و ملتای دیگه ساخته شده و از این بابت، احساس ناپاکی میکنن؛ اما به کلیسای لیبرالیسم پناه میبرن و با شعار دادن در مورد آزادی و روشنفکر بودن، این احساس گناه رو از روی دوش خودشون برمیدارن. یعنی طرف فقط حین دیدن شوالیه‌ی تاریکی ممکنه با بتمن و آرماناش همصدا بشه و تحسینش کنه اما در واقعیت، میره برای همون شرکتایی کار میکنه که خودشم میدونه دارن به چرخه‌ی فقر دنیا دامن میزنن و حتی اگه ضرر آشکاری نداشته باشن، سود خاصی هم ندارن و مثل یه واسطه یا دلال که نیازی به حضورش نیست عمل میکنن.

نولان مثل خیلی از هنرمندای دیگه، صرفا اون چیزی که برای فرهنگ عامه‌ی مخاطبای بالقوه‌اش خوش آیند هست رو تولید میکنه و به هیچ عنوان نمیشه اونو یه ایده‌پرداز پیشرو در زمینه‌ی خلق محتوای یک فیلم، به شمار آورد. چهره‌ی تطهیر شده‌ی اون به سختی به منتقدا اجازه میده تا بهش وصله‌ی اینو بزنن که این کارگردان، در مقابل محتوایی که تولید میکنه مسئولیت‌پذیر نیست و صرفا دنبال بازار پسندیه. 
اینکه یه فیلم اینقدر تحسین میشه و هوادار داره لزوما به معنی شاهکار بودنش نیست. خیلی باورا و ایدئولوژی‌ها هستن که توی این دنیا، طرفدارای زیادی دارن؛ اما لزوما سالم نیستن و مشکلات زیادی رو ایجاد کردن. اینکه هزاران نفر یه فرد رو تحسین میکنن به این معنی نیست که فرد تحسین شده یه فرد همدل و در خدمت بشریته.

اینکه جمعیت زیادی به کلیسا باور دارن و با اعتراف کردن به کشیشا، بار انجام یک گناه رو از روی دوش خودشون بر میدارن به معنی پاک بودن یه کشیش یا محیط یه کلیسا نیست. کشیشا میتونن به عنوان پدوفیل هم شناخته بشن ولی تا وقتی که کارشون رو نشده، کسی این پتانسیل رو درونشون نمی‌بینه و همچنان به تقدیس کردنشون ادامه میدن. 
نولان برای لیبرالا یا افرادی که حتی نادانسته الگوهای فکری لیبرالا رو دنبال میکنن، شبیه نوعی کشیش هست که بهشون حس اینو میده که می‌تونیم پیشرو، خاص، نابغه و تغییر آفرین باشیم اما الگوهایی که برای معرفی چنین شخصیت‌هایی استفاده میکنه خیلی ناکارآمد و بعضا سمی هستن. 
توی فیلمای نولان، دیگه اهمیتی نداره که شما چقدر در مقابل ثروت یا دانش خودتون بی‌مسئولیت بودید و در مقابل سو‌استفاده‌ای که از قدرت شما میشد سکوت کردید، فقط بخشای ملودرام زندگی یا لحظات نفسگیر مبارزه و تحسین شدن هست که به تصویر کشیده میشه.

جمع‌بندی
امثال نولان، هنرمندای خوبی برای تطهیر افرادی هستن که سبب جنایات جنگی و تخریب زیادی در طول تاریخ شدن؛ سبب دامن زدن به الگوهای خودنمایی و قهرمان‌سازی‌های فیکی هستن که برای رسانه‌های کاسب کار، پول خوبی رو تولید میکنید یا تبدیل به آواتار شرکتای فیکی میشن که ارزش سهام خودشون رو با دلالی و سودجویی از مردم بالا میبرن؛ اما وانمود میکنن که دارن به پیشرفت رفاه دنیا کمک میکنن. 
اگر شما هم از جمله افرادی هستید که راجب نولان و کاراش تعصب دارید و به کسایی که نقدش میکنن حمله میکنید و مهارت خودتون در تحقیر کردن بقیه رو افزایش میدید، شما هم درگیر همون بی‌مسئولیتی امثال نولان در مقابل محتوا هستید. شما نمی‌ذارید که عیب یک کار دیده بشه و به بلیعده شدن و بیمار شدن یه جامعه با انواع محتوای سمی، کمک میکنید. 

 

این مطلب، نقدی هست بر مقاله ای که اخیرا توسط گاردین منتشر شده. نویسنده ی این مقاله فردی به اسم Rachel Aroesti هست و موضوع مقاله، یک نقد فرهنگی به وضعیت فعلی هنر و سرگرمی در عصر الگوریتم ها و تولیدات سطحی به حساب میاد. نویسنده این سوال رو مطرح میکنه که آیا وقتش نرسیده که غرور فرهنگی دوباره به صحنه برگرده؟

مضمون اصلی مقاله به این موضوع میپردازه که در همچین دنیایی که محتواهای سطحی و الگوریتم محور رو میشه در سریال های متوسط تا موسیقی های تولید انبوه دید، و این موضوع عملا تبدیل به فرهنگ غالب شده، هر کسی که بخواد کیفیت رو جدی بگیره به عنوان نخبه گرا یا ضد حال طرد میشه. اما نویسنده عقیده داره که شاید وقتش رسیده ما مخاطب ها، هنر رو جدی تر بگیریم. 
در ادامه به سریال تو ماچ اشاره میکنه که شخصیت جس، عاشق برنامه های ریالیتی شو و آهنگ های پاپه و وقتی دوست پسر سابقش اون ها رو تحقیر میکنه و میگه: این موسیقی واقعی نیست، یه آشغال ساختگیه، دختر با گریه جواب میده: منو به خاطر دوست داشتن همچین چیزایی احمق جلوه نده. 
امروزه حتی فیلم های ابرقهرمانی یا برنامه های واقع نما مثل Love Island USA  به عنوان بازتابی از وضعیت سیاسی و اجتماعی تحلیل میشن و نویسنده عقیده داره تحقیر فرهنگی، مثل تف انداختن به آینه است؛ بیشتر درمورد خودته تا اون چیزی که نقدش میکنی و پیشنهادش اینه که وقتشه دوباره جرئت کنیم و بگیم بعضی چیزها سطحی هستن و به جای مصرف بی وقفه، دوباره انتخاب کنیم، تامل کنیم و ارزش گذاری کنیم. 
به شخصه از محتوای سطحی نگرانه خوشم نمیاد اما وقتی میبینم یه منتقد گاردین همچین حرفایی میزنه، درمورد همنظر بودن باهاش شک میکنم. فکر میکنم منتقد، بیشتر درمورد کیفیت ظاهری هنر صحبت میکنه وگرنه به لحاظ کیفیت محتوا، تغییر خاصی رو نمیشه حس کرد. یعنی همه چیز مثل قبل پیش میره و صرفا تکنولوژی اجازه داده که آدما راحت تر و بیشتر به سراغ تولید محتوا برن و اتفاقا محبوبیت کارایی که به لحاظ تکنیکی قوی نیستن، اونم توی همچین دوره ای، نشون میده که همین تولیدات بی کیفیت، رگ خواب فرهنگ عمومی رو در دست دارن. 
خیلی از منتقدها حتی در جایی مثل گاردین، بیشتر به فرم، تکنیک و ظاهر هنری توجه دارن اما کیفیت محتوای فرهنگی، یعنی اون چیزی که واقعا در ذهن و روان مخاطب نفوذ میکنه و تکنولوژی باعث شده تولید محتوا راحت تر بشه، و این یعنی آدم هایی که قبلا هیچ دسترسی ای نداشتن، حالا میتونن دیده بشن. اما این راحتی، باعث شده که محتواهای ضعیف، ولی هم نوا با احساسات عمومی، بیشتر دیده بشن چون اون ها دقیقا همون چیزی هستن که مردم میخوان، نه چیزی که منتقدها تایید میکنن.

جمع بندی
گاهی محتواهایی که از نظر تکنیکی ضعیف هستن، دقیقا همونایی ان که مردم رو لمس میکنن چون با دردها، رویاها یا حتی سطحی ترین نیازهای روزمره شون همنوا هستن. 
شاید منتقد گاردین داره از بازگشت به غرور فرهنگی حرف میزنه ولی منظورش بیشتر بازگشت به کنترل کیفیت به دست نخبه هاست و نه بازگشت به معنا، تجربه یا اهمیت به مفاهیم واقعی زندگی.