ملکهی اشکها در زمان انتشارش تونست محبوبیت قابل توجهی رو توی وب فارسی بهدست بیاره و زمانی که رفتم سراغش، انتظار داشتم که با یه عاشقانهی خیلی وسوسهکننده روبهرو بشم اما اگر دنبال یه کار مطلقا رمانتیک کرهای هستید که نقش اولاش، دختر پسرای جذاب چشم بادومی باشن، سریالای عاشقانهتری هم میشه پیدا کرد و ملکهی اشکها، بیشتر میتونه ترکیبی از عشق، کمدی و درام باشه و لزوما روی ظرافتهای رمانتیک خاص کارای کرهای تمرکز نکرده.
امتیازا و حتی تعداد مشارکت کنندههای این کار رو میشه خیلی خوب ارزیابی کرد. 16 هزار مشارکت کننده در سایت IMDb برای یه سریال کرهای که هنوز یه سال هم از انتشارش نگذشته، رقم چشمگیریه که درمجموع، به امتیاز 8.2 منجر شده.
یه موضوعی که در ابتدای این داستان خیلی توی ذوق میزنه، نحوهی طراحی انگیزهی شخصیتهای اصلیه. تا اواسط سریال، ما دقیقا نمیدونیم که چرا رابطهی یه زن و شوهر به این شکل درومده و آدم حس میکنه که از اولش، نسبت به همدیگه بیتفاوت بودن. در ادامه هم خیلی دیر میفهمیم که چرا رابطهشون روبه سردی رفته و سناریو نتونسته دلیل سرد شدن رابطه رو در قالب یه درام خوب و باورپذیر، طراحی کنه.
همچین داستانی نیاز به یه شیمی خیلی خوب بین شخصیتهای اصلی داره تا بتونه کیفیت کشش و تقابل رمانتیک رو مشخص کنه اما در این مورد، ما لزوما با بازیگرای چندان کاربلدی روبهرو نیستیم. این یه باور نسبتا رایجه که بازیگرای آسیای شرقی، خیلی تصنعی کار میکنن اما درمورد بازیگرای این سریال، اونا رو نمیشه حتی جزء بازیهای رایج و استاندارد کارای کرهای دونست.
هشدار: ادامهی این مطلب میتونه بخشی از داستان سریال رو لو بده.
موضوعی که لازم بود در همون ابتدای داستان گفته بشه تا احتمالا قلاب قویتری ایجاد کنه، دلیل دور شدن زن و شوهر از همدیگه است. این دو دچار یه تراژدی رایج بین زن و شوهرهایی شدن که لذت بچهدار شدن رو تجربه کردن. هرچند که بچهشون متولد نشد اما در دورهای، خیلی عاشقانه منتظر تولد یه بچه بودن که از بین رفته و مشکلاتی که بعدش پیش اومده، رابطهشون رو سرد کرده.
ما توی مرحلهای به خط داستان زندگی این دو نفر متصل میشیم که رابطهشون دیگه صرفا حالت فرمالیته داره و فقط توی شناسنامه، زن و شوهر بهحساب میان.
یه موضوع رایج دیگه توی داستانای کرهای اینه که شخصیتهای اصلی، مثل اینه که توی ابراز سادهترین افکار و احساسات خودشون مشکل دارن درحالیکه عمدتا وقیحانهترین و سطحینگرانهترین نظرات و قضاوتا رو بهراحتی بیان میکنن. مثلا شما بهراحتی میبینید که وضعیت مالی همدیگه رو یادآور میشن و بابت موقعیت اجتماعی یا نسبتهای خونی، همدیگه رو تحقیر و اذیت میکنن ولی وقتی بحث مسائل عاطفی میشه، شاید صرفا برای ایجاد جذابیت داستانی بیشتر، مهارتهای روانی شخصیتهای اصلی به ابتداییترین شکل ممکن سقوط میکنه.
مشکلاتی که بین زن و شوهر این داستان هم هست، خیلیوقتا میتونست صرفا با سادهترین گفتوگوهای قابل تصور، حل بشه ولی نویسنده یهسری پیچشهای سطحی درست کرده تا ما شاهد ناشیانه لاس زدن این زن و شوهر باشیم که اونم نه لزوما با خواست و ارادهی خودشون بلکه بیشتر بهصورت بخت و اقبال و تحتتاثیر موقعیتهای ناخواسته اتفاق میوفته.
شاید بشه گفت مهمترین مهارت روانیای که در دراماهای کرهای به چالش کشیده میشه، مهارت همدلی هست و عمدهی موقعیتهای کمدی هم تحتتاثیر سوتفاهمهایی که درخلال تلاش شخصیتا برای همدلی و درک دیگران صورت میگیره، خلق میشن.
این ایدهی خوبیه که شما از اشتباهات و نقصهای روانشناختی و تلاشی که شخصیتها برای درک همدیگه به کار میگیرن استفاده کنید تا یه داستان سرگرمکننده خلق کنید و به بیننده اجازه بدید که از روند رشد شخصیتهای داستان، الهام بگیرن اما گاهی اوقات، سازندهها سعی میکنن نوعی افراط رو در به تصویر کشیدن این ناشی گریها به کار بگیرن. یعنی شخصیتهایی رو خلق میکنن که دارن یه شرکت بزرگ رو میگردونن ولی توی درک سادهترین رفتارای جفتشون موندن. رفتارایی که خیلی بدیهی هستن و توضیح میدن که قصد مستقیم یا غیر مستقیم طرف مقابل چیه. وقتی این اغراق در ناشیگری به حد زیادی میرسه و از حالت کمدی هم خارج میشه، دیگه نمیتونه با بیننده، ارتباط چندانی برقرار کنه، و بهش این حسو میده که داره به بازی گرفته میشه.
جمعبندی
ما برای ایجاد همدلی، از قوهی شهودمون استفاده میکنیم که شامل یکسری گمانهزنیه. یعنی حدسایی درمورد نیت طرف مقابل میزنیم و برای این گمانهزنیها هم از همون دادههای ملموسی استفاده میکنیم که از محیط اطرافمون دریافت کردیم. شخصیتهای این سریال، بیشازپیش فیک و ساختگی بهنظر میرسن و انگار نوعی بیتوجهی عمدی و افراطی رو نسبت به رفتارها و حرفای همدیگه دارن. این یکی از دلایلی هست که نمیتونم چنین سناریویی رو تحسین کنم.