تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

اتمسفر هالیوود در دهه‌ی 60

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 7 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

دهه ی 60 هالیوود مثل یک دوره ی گذار و انفجار فرهنگی بود و نظم کلاسیک از بین رفت و عناصر جدیدی وارد سینما شدن. سیستم استودیویی کلاسیک ضعیف شد و استودیوهای بزرگ دیگه نمیتونستن مثل قبل، بازار رو کنترل کنن. بازیگرها و کارگردان ها مستقل تر شدن و فیلم ها شخصی تر و جسورتر ظاهر شدن.

شخصیت های ضد قهرمان و تاریک تر، جای قهرمان های اخلاق مدار دهه ی 50 رو گرفتن و فیلم ها بیشتر به تنهایی، خشونت و بحران هویت اهمیت دادن. 
این دهه همزمان شد با ظهور جنبش حقوق مدنی، جنگ ویتنام، و جنبش های ضد جنگ،  که همگی روی سینما تاثیر گذاشتن. فیلم ها محتواشون رو به سمت نقد قدرت، نژادپرستی و ساختارهای اجتماعی بردن. 
کارگردان هایی مثل مایک نیکولاس، استنلی کوبریک و آرتور پن با فرم های جدید بازی کردن و روایت های غیرخطی، و عنصری به اسم موسیقی های روانگردان وارد سینما شدن. 
کارگردان های آمریکایی از سینمای اروپا تاثیر گرفتن و فیلم ها بیشتر به درون شخصیت ها نگاه کردن. از جمله فیلم های نمادین این دهه میشه به سایکو 1960 اشاره کرد که عملا به عنوان تولد سینمای روانشناختی و ترس مدرن شناخته شده. 
در دهه ی 60، سینما از قاب های طلایی بیرون اومد و وارد ذهن، خیابان و کابوس فرهنگ عمومی شد. 
استنلی کوبریک یکی از چهره های برجسته ی این دهه است که در سال 1999 درگذشت.

ازجمله ستاره های دهه ی 60 میشه و پال نیومن اشاره کرد که به عنوان ضد قهرمان کاریزماتیک و چشم آبی و نماد اخلاق در دل بحران شناخته شده. ستاره های این دوره شخصیت شورشی تر و تجربه گراتری داشتن و یکی مثل استیو مک کوئین، به عنوان سلطان خونسردی و جذابیت مردانه شد. 
اما شاید بشه گفت بازیگرهای زن این دوره به مراتب شناخته شده تر هستن و هنوز هم به کرار ازشون یاد میشه منجمله الیزابت تیلور که نماد زیبایی کلاسیک، عشق های پرتنش و قدرت زنانه است. این دوره، فردی مثل آدری هیپبورن رو داره که سمبل ظرافت، وفار و حضور فراتر از زمان بود. سوفیا لورن هنوز هم تصویری از زیبایی مدیترانه ای هست و ناتالی وود، به عنوان چهره ی معصوم و زخمی سینما مطرح شد. 


آدری هیپبورن به عنوان ستاره ی دهه ی 50، تونست در دهه ی 60، موقعیت خودش رو تثبیت کنه و کمی هم تصویر اجتماعی خودش رو با بازی در فیلم های متفاوت، تغییر داد. اون از دختر معصوم تعطیلات رمی، تبدیل به زن پیچیده ی صبحانه در تیفانی شد. 
در اواخر این دهه، آدری در فیلم تا تاریکی صبر کن، نقش زن نابینایی رو بازی کرد و فضای روانشناختی فیلم، اون رو در موقعیت یک شخصیت به مراتب تاریکتر نسبت به نقش های قبلیش قرار داد. 
درواقع آدری در دهه ی 60 نه فقط ترند بود بلکه شمایل زن دهه ی شصتی شد که هم زیباست، هم مستقله و هم آسیب پذیر و خطرناک. از جمله نقل قول هایی که در توصیفش وجود داره اینه: شمایلی که هیپبورن از یک زن آزاد ساخت، بعدها به عنوان زن دهه ی شصتی شهرت پیدا کرد.

شاید بهترین توصیف امروزی از دهه ی 60، بخشی از اتمسفر کارهای لانا دل ری باشه. تم کارهای لانا دل ری به شدت آغشته به نوستالژی دهه های 50 و 60 میلادی هست و نه فقط در موسیقی بلکه در استایل و فضای روایی ترانه هاش هم میشه این تصویر رو دید. 
لانا یه جور ملکه ی مالیخولیایی آمریکاناست و زرق و برق هالیوود قدیم، عشق های غم انگیز و تنهایی زنانه رو با صدای نرم و فضای سینمایی بازسازی میکنه. 
نشانه های دهه ی 60 در موسیقی لانا، موسیقی دریم پاپ با حال و هوای مواد روانگردان، نقد اجتماعی و توصیف زن های پیچیده است. ترانه هایی مثل Burn to Die، ویدیو گیم و بلو جین، پر از ارجاع به عشق های تراژیک، مردهای مرموز و زن های آسیب پذیر ولی قدرتمنده. استایل لانا مثل لباس های رترو، خط چشم های ضخیم و حالت موهای کلاسیک، شبیه تصاویری هستن که از پوسترهای قدیمی بیرون اومدن. اون حتی در اشعارش هم از زبان و تصویرسازی های اون دوران استفاده میکنه مثل ماشین های قدیمی، ساحل های متروک و عشق هایی که با دود سیگار محو میشن.

دهه ی 60 میلادی به نوعی دهه ی طلایی روان گردان ها بود و در آمریکا و بریتانیا، این مواد نه فقط مصرف میشدن بلکه تبدیل به نماد فرهنگی و هنری شدن. 
این دوره شاهد ظهور جنبش هیپی و ضد فرهنگ بود و جوان ها علیه جنگ، سرمایه داری و نظم اجتماعی شورش کردن. روانگردانها مثل LSD تبدیل شدن به ابزار تجربه ی ذهنی، آزادی و کشف کردن درونیات و تاثیرش رو میشه به شکل ملموسی روی موسیقی این دوره دید. 
سبک هایی مثل سایکدلیک شکل گرفتن که با الهام از تجربیات LSD و مواد مشابه بودن. گروه هایی مثل Jefferson Airplane, Grateful Dead, The Doors و پینک فلوید از این فضا تغذیه کردن. 
در دهه ی 50 و اوایل 60، LSD توسط روانپزشک ها برای درمان اضطراب و افسردگی آزمایش شد و حتی سازمان CIA در پروژه ی مخفی MK-Ultra از این ماده برای بازجویی استفاده کرد. 
اما با افزایش مصرف عمومی و نگرانی های بهداشتی در سال 1966، استفاده از LSD در آمریکا ممنوع شد ولی تاثیر فرهنگیش تا سالها باقی موند.

ازجمله تاثیرات روانگردان ها در هنر دهه ی 60 میشه به رنگ های تند، فرم های روانگردان و ساختارهای غیرخطی در نقاشی و طراحی اشاره کرد. فیلم های مثل Easy Rider و A Space Odyssey: 2001 با حال و هوای سایکدلیک خلق شدن و در این دوره شاهد شعرهایی با زبان سوررئال، تجربه گرایانه و گاهی بی زمان هستیم. 
در دهه ی بعد، روانگردان ها از نماد آزادی ذهنی تبدیل شدن به نماد خطر، بی ثباتی و جنون؛ و رسانه ها و سیاستمدارها تصویر ترسناکتری ازشون ساختن که باعث شد نسل های بعدی بیشتر به سمت مواد مخدر صنعتی یا آرامبخش ها برن. 
قتل شارون تیت دقیقا در اواخر دهه ی 60 میلادی اتفاق افتاد و این جنایت، نه فقط یکی از هولناک ترین قتل های تاریخ فرهنگی امریکا بود بلکه به نوعی پایان نمادین دهه ی 60 هم محسوب میشد چون انگار مالیخولیای روانگردان، شورش هیچی و آزادی بی مرز، ناگهان با خون و سکوت از بین رفت. 
پایان این دوره نتیجه ی مجموعه ای از اتفاقات هولناک، تناقض های درونی و تغییرات اجتماعی بود که مثل موج، درون و بیرون هیپی گری رو فرسوده کرد.

در سال 1969 فستیوال آلتمونت اتفاق افتاد و قرار بود نسخه ی دوم وودستاک باشه ولی با خشوت، قتل و هرج و مرج همراه شد. گروه رولینگ استون اجرا میکردن ولی مخالفا یا همون هلز آنجلز یکی از تماشاگرها رو کشتن.
مصرف روانگردان ها از تجربه ی معنوی به اعتیاد و توهمات خطرناک تبدیل شد و شخصیت هایی مثل دکتر تیموتی لیری که LSD رو یوگای غربی میدونستن، بعدها خودشون از افراط در مصرف آسیب دیدن. 
با پایان جنگ ویتنام و بعضی از جنبش های مدنی و شروع دهه ی 70، جامعه به سمت عملگرایی، محافظه کاری و مصرف گرایی رفت و هیپی گری که بر پایه ی آرمانگرایی و طبیعت گرایی بود، دیگه با فضای جدید همخوانی نداشت. 
گروه Hells Angels یا فرشته های جهنم، یه باشگاه موتورسواران قانون گریز بود که از دل شورش های پساجنگی آمریکا بیرون اومد و ترکیبی از آزادی، خشونت و وفاداری افراطی و نمادگرایی تاریک بود. این جنبش در سال 1948 در کالیفرنیا تاسیس شد و باشگاه موتورسواران یک درصدی خطاب میشد یعنی اون دسته ای که خودشون رو خارج از قانون و نظم اجتماعی میدونن. موتور محبوب این گروه هارلی دیویدسن بود و معمولا جلیقه های چرمی با نشان معروف سر مرگ میپوشیدن. این افراد به نوبه ی خودشون شعارهای ساده لوحانه ای هم داشتن که بیشتر شبیه تکست های فاز سنگین اینترنته. 
این گروه به خاطر درگیری های خشونت آمیز، قاچاق مواد مخدر، حمل سلاح و جرائم سازمان یافته زیر ذره بین پلیس بودن ولی به طور همزمان، نماد ضد فرهنگ، آزادی و زندگی یاغی گرانه شناخته میشدن و همونطور که گفته شد، شاید پرسر و صدا ترین کارشون قتلی بود که در کنسرت رولینگ استون مرتکب شدن.


جمع بندی
دهه ی 60 مثل یک سفر ذهنی جمعی بود و مرز بین واقعیت، خیال و نقد اجتماعی محو شد. روانگردان هایی مثل LSD و مسکالین نه فقط یه موج دارویی بلکه یک پدیده ی فرهنگی و فلسفی به حساب میومدن که در دهه ی 60 به اوج رسید و بعد به تدریج از جریان اصلی جامعه حذف شد یا بهتره بگیم از مد افتاد. 
در دهه ی 70 با قدرت گرفته محافظه کاری، جنگ با مواد مخدر و پایان جنبش هیپی، روانگردان ها از جریان اصلی فرهنگی کنار رفتن و دولت آمریکا با کمپین هایی در دهه ی 80، مصرف این مواد رو به شدت سرکوب کرد.

 

 

 
این مطلب، معرفی و بررسی کوتاهی برای کتاب Psycho Paths: Tracking the Serial Killer Through Contemporary American Film and Fiction به حساب میاد. تمرکز این کتاب روی پیگیری رد ذهن های سایکوپات در سینما و ادبیات هست. سایکوپات در زبان فارسی، عموما با کلمه ی روانپریش ترجمه میشه اما بیشتر اشاره به ذهن شخصیت شرور داره و توصیف کننده ی افرادی هست که عامدانه قصد دارن خودخواه و شرور باشن.

قاتلان زنجیره ای در ادبیات و سینمای آمریکا از محبوبیت بخصوصی برخوردارن و به سختی میشه گفت که در فرهنگ های دیگه، اینقدر خوب و زیاد، داستان هایی درمورد همچین شخصیت هایی ساخته شده باشه. 
فیلیپ ال. سیمپسون در جریان این کتاب، سعی داره به این سوال جواب بده که چرا شخصیت قاتل زنجیره ای در فرهنگ عامه ی آمریکا، اینقدر محبوبیت پیدا کرده. ایشون عقیده داره که حتی اگر این مفهوم، بیش از حد مصرف شده باشه، باز هم مثل آینه ای بزرگه که دغدغه های عمیق جامعه ی آمریکا رو نشون میده و درمورد مسائلی مثل ترس، هویت و بحران اخلاقی و حس بی معنایی صحبت میکنه.
در حالی که قتل زنجیره ای برای ژورنالیسم زرد و داستان های تجاری جذابه، اما بعضی نویسنده ها و فیلمساز های جدی، از این شخصیت برای واکاوی ابعاد فلسفی خشونت و فردیت مدرن استفاده کردن.
نویسنده سعی میکنه تا مروری داشته باشه بر آثار شاخص داستانی، یعنی رمان و فیلم های دهه ی 80 تا امروز و ساختارهای پنهان در داستان های قاتل زنجیره ای رو بررسی کنه. در ادامه نشون میده که چطور این داستان ها، دغدغه های اخلاقی، اجتماعی و بعضا سیاسی دوره ی خودشون رو منعکس کردن.

در ادامه، نویسنده وارد یکی از موضوعاتی میشه که کمتر تحلیل شده و نسبت خشونت مردانه با بدن زن، و اینکه چطور این نسبت به طرز بیمارگونه ای در هنر و فرهنگ عامه بازتولید و حتی جذابیت سازی میشه صحبت میکنه.


در دهه ی 80، با رشد ایدئولوژی محافظه کار در آمریکا و ظهور ریگانیسم، الگوهایی بازتولید شد که زن ها رو مجددا به جایگاه قربانی برگردوند. گاها شخصیت قاتل زنجیره ای به نوعی نقابی هست برای اعلام نارضایتی از قدرت پیدا کردن زن ها. 
متفکری به اسم ماریا تاتار، به آلمان وایمار اشاره میکنه و یادآور میشه که رشد خشونت جنسی علیه زنان، اغلب با پوپولیسم مردانه، غیبت عمومی مردان به خاطر جنگ و جنبش های ملی گرایانه ی افراطی ارتباط داره. 
فردی به اسم فیلیپ جنکینز عقیده داره که قتل زنجیره ای، چون مصداقی از شر مطلق هست، ابزاری شده برای مدعیان اخلاق، تا رفتارهایی مثل مصرف پرونوگرافی، همجنس گرایی، یا حتی بی نظمی اجتماعی رو در کنار قتل قرار بدن و با این قیاس، با جلب احساس ترس، برای افزایش قدرت دولت یا سختگیری های قانونی، مشروعیت ایجاد کنن.
جنبش راست نو در آمریکا، بخصوص در دهه ی 70 و 80، با شعارهایی مثل افول ارزش ها، فروپاشی کنترل شخصی، و فساد ناشی از دهه ی 60، تلاش کرد قدرت نهادهای سرکوبگر رو گسترش بده؛ درحالیکه ظاهرا با دولت بزرگ، مخالفت داشت اما در حوزه ی نظم و قانون، کاملا به شکل مداخله گرانه پیش رفت.

گفتمان راست نو بر ویژگی هایی مثل "مرد واقعی بودن"، "سینه جلو دادن" و "مقابله ی سخت" تکیه داره. در این چارچوب، قتل زنجیره ای یا روایت های مشابه، زمینه ساز ترویج نوعی نگاه پدرسالارانه و قهرمان پرور به خشونت قانونی میشن. 
با ساختن تصویر "دیگری خطرناک" (مهاجر، دگرجنس گرا، زن نافرمان، جنایتکار) گفتمان راستگرا تلاش میکنه محدودیت های حقوقی مثل نظارت قضایی، آزادی رسانه یا حمایت اجتماعی رو کنار بزنه تا پلیس و نظام کیفری، قدرت مطلقی به دست بیارن. 
نویسنده در ادامه استدلال میکنه که شخصیت قاتل زنجیره ای، به طرز عجیبی هم برای چپ رادیکال (به عنوان نماد خشونت پدرسالارانه) و هم برای راست محافظه کار(به عنوان نتیجه ی فروپاشی ارزش های سنتی) قابل استفاده است. این انعطاف پذیری نشون میده که این شخصیت، پرمعنا و در عین حال، بدون تعریف قطعیه. 
روایت های قاتلان زنجیره ای اغلب با کلماتی مثل "بی انگیزه" یا "غیر قابل فهم" ساخته میشن. این کار، خشونت رو از زمینه ی اجتماعی و فرهنگی جدا میکنه. قاتل رو به موجودی ماورایی و متافیزیکی تبدیل میکنه و در نهایت، مسئولیت جمعی جامعه در تولید خشونت رو انکار میکنه.


نویسنده پیشنهاد میده که کلمه ی "طبیعت" رو از این بحث ها حذف کنیم چون این کلمه اغلب به جبر زیستی یا سرنوشت محتوم اشاره داره و این یعنی ما نمی تونیم دنیا رو تغییر بدیم، درحالیکه روایت ها، خودشون ابزار تغییرن. 
فردی به اسم مارک سلتزر در کتاب خودش، مفهوم زخم رو اینطور معرفی میکنه: فرهنگ زخم، شیفتگی جمعی به بدن های پاره شده، روان های گشوده و تروماست؛ جایی که درون خصوصی، به نمایش عمومی درمیاد. 
این نویسنده نشون میده که در عصر پساصنعتی، هویت فردی به جای تجربه ی زیسته، با آمار، دسته بندی و تیپ شناسی تعریف میشه. قاتل جنسی، نمونه ی کامل این "فرد آماری" هست؛ یعنی کسی که نه به خاطر یگانگی، بلکه به خاطر شباهتش به گروه خاصی از افراد، شناخته میشه. 
در ادامه، نویسنده استدلال میکنه که خشونت زنجیره ای، نه فقط به عنوان یک بیماری روانی بلکه به مثابه بازتابی از روح جامعه ی مدرن و ماشین زده بازخوانی میشه. باور رایج درمورد کودک آسیب دیده، مساوی هست با بالغ منحرف، نوعی اضطراب جمعی رو در همه ی ساختارهای خانواده تزریق میکنه و ناخواسته، یه ایدئولوژی پنهان رو میسازه؛ اینکه خشونت، به عنوان طبیعت انسانی معرفی میشه و به این ترتیب، به جای درمان جامعه، پیشنهاد هایی مثل قرنطینه یا حذف منحرف ها رو میشنویم. 
این تفکر، در ظاهر علمی هست ولی در واقع، جامعه رو به سمت نوعی جبرگرایی بی رحمانه میبره. 
سلزر در جایی میگه: قتل زنجیره ای، هم انحرافی حولناک از نرماله، هم نرمالی غیر عادی. 
یعنی فرهنگ آمریکا از یک طرف، این جنون رو تقبیح میکنه و از طرفی، خودش رو در قالب "فرهنگ زخم" بازسازی میکنه. فرهنگی که با تروما، بدن های پاره و خشونت رسانه ای زنده است. 
در این وضعیت، خشونت، نه غریبه، بلکه ساختاری از تجربه ی زیسته است. فرد مجرم، نه "دیگری مطلق" بلکه نسخه ی پیچیده ای از خود ماست.

جمع بندی
کتاب رد پای سایکوپات ها در سینما، بررسی میکنه که چطور شخصیت قاتل زنجیره ای در فیلم ها و رمان های دهه ی 80 و 90 میلادی به نمادی از بحران های فرهنگی، سیاسی و روانی آمریکا تبدیل شده. مثل اژدهای سرخ و سکوت بره ها از توماس هریس یا American Psycho از برت ایستون الیس. 
قتل زنجیره ای در این داستان ها نه فقط یک هیولای بیرونی بلکه آینه ای از جامعه ی آمریکا هستن. یعنی جایی که فردگرایی افراطی، خشونت رسانه ای و بحران های اخلاقی در هم تنیده شدن. 
نویسنده استدلال میکنه که این شخصیت ها میتونن هم در خدمت گفتمان محافظه کار باشن و هم در خدمت نقدهای فمینیستی یا ضد سیستمی. 
 

 

در هالیوود، اگر یک نفر جایزه ی اسکار یا گرمی رو ببره ولی مراسم رو تحریم کنه و نره، باز هم اسمش به عنوان برنده اعلام میشه اما اینکه چنین کاری چقدر رایجه و چه تاثیری بر آینده ی فرد میذاره، موضوعیه که جای بحث داره. 
تحریم میتونه پیامدهای اجتماعی، رسانه ای و حرفه ای داشته باشه. برنده براساس رای آکادمی یا هیئت داوران مشخص میشه و حضور در مراسم، شرط لازم برای دریافت جایزه نیست. 
اگر برنده حضور نداشته باشه، معمولا جایزه توسط مجری یا یکی از اعضای آکادمی دریافت میشه و در فهرست رسمی برنده ها ثبت میشه. نام برنده در پخش زنده اعلام میشه، مگه اینکه خود آکادمی به دلایل سیاسی یا حقوقی، تصمیم دیگه ای بگیره که موضوع نادری به حساب میاد. 
به عنوان نمونه های تاریخی میشه به مارلون براندو در سال 1973 اشاره کرد که جایزه ی بهترین بازیگر مرد برای فیلم پدرخوانده رو تحریم کرد و ساشین لیتلفدر، فعال مدنی سرخپوست رو به عنوان نماینده فرستاد تا در اعتراض به تصویرسازی نژادپرستانه از بومی های آمریکا سخنرانی کنه. با این وجود، اسم براندو به عنوان برنده اعلام شد و جایزه بعدا بهش داده شد. 
وودی آلن بارها مراسم اسکار رو تحریم کرده، ازجمله وقتی که "آنی هال" برنده شد ولی بعدا جایزه رو دریافت کرد. 
در گرمی هم فرانک سیناترا در سال 1966 این مراسم رو تحریم کرد و گفت "جوایز برای نوازنده های هتل هاست"، اما اسمش به عنوان برنده باقی موند. 
این اتفاق در موقعیت های دیگه ای هم افتاده. ازجمله پیامدهای تحریم اینه که اسم تحریم کننده در فهرست برنده ها باقی میمونه اما داستان تحریم، اغلب بخشی از روایت تاریخی جایزه میشه. 
آکادمی ممکنه رابطه اش رو با تحریم کننده سرد کنه و مثلا اون رو کمتر برای سخنرانی یا ارائه دعوت کنه. تحریم میتونه شخص رو به عنوان معترض با فرد غیر حرفه ای در صنعت مطرح کنه و همچنین ممکنه براش اعتبار اخلاقی یا شکست ارتباطی بیاره. 
معمولا جایزه بعدا برای برنده فرستاده میشه مگه اینکه برنده اعلام کنه اصلا اون رو نمیخواد که مورد بسیار نادری به حساب میاد. 
آکادمی ها معمولا ترجیح میدن اسم برنده رو اعلام کنن تا از جنجال بیشتر جلوگیری بشه اما ممکنه در پخش زنده، زمان کمتری به برنده اختصاص بدن یا از نمایش تصویرش خودداری کنن. 
به لحاظ فنی و حقوقی، برنده، برنده است، حالا چه توی مراسم باشه چه نباشه اما تحریم، یک اقدام نمادین قدرتمنده که میتونه توجه رسانه ها رو از جایزه به دلایل اعتراض، منتقل کنه و این گاها از خود جایزه هم تاثیرگذاتر هست. 
فرانک سیناترا شاید جالب ترین هالیوودی ای باشه که با انگیزه ی جالبی، گرمی رو تحریم کرد. اون همیشه کلاس خودش رو داشته و این حرکتش نماد بی تفاوتی یک ستاره ی اسطوره ای به سیستم جوایز تجاری بود. این اتفاق در اوج شهرت سیناترا افتاد. 
با اینکه سیناترا گرمی رو تحریم کرد، بعدا در سال 1967 یک گرمی ویژه ی یک عمر دستاورد هنری گرفت و این بار حاضر شد بره و جایزه رو بگیره. یعنی حتی تحریمش هم بی شعار و حساب شده بود و جوایز رقابتی رو مسخره میکرد اما وقتی پای تقدیر از عمر هنری وسط اومد، حاضر شد شرکت کنه. 
گاهی تحریم یک جایزه، نه از سر ترس یا شکست، بلکه از سر برتری طلبی آگاهانه است یعنی هنرمند میگه من استاندارد خودمو دارم.

قضیه ی آنی هال و وودی آلن
آنی هال 1977 فیلمی هست که وودی آلن در اوج خلاقیتش ساخت و در عین محبوبیت عمومی، تونست توجه منتقدا رو هم به خودش جلب کنه و جایزه ی اسکار بهترین فیلم رو برد. اما ماجرای پیچیده ی رابطه ی این فیلم با وودی آلن، به مرور زمان با جنجال های اخلاقی و شخصیش گره خورد. 
آنی هال برنده ی 4 اسکار در سال 1978، شامل بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر زن و بهترین فیلمنامه ی اورجینال شد. فیلمی کمدی و عاشقانه اما عمیقا شهری و روشنفکرانه که ترس ها، روان رنجوری ها و رابطه های طبقه ی متوسط شهری رو با طنزی تلخ بررسی میکرد. این کار، نقطه عطفی در کارنامه ی آلن به حساب میاد که از کمدی های پورنوگرافیک اولیه به کمدی درام های روان کاوانه گذار کرد. 
آلن هرگز به مراسم اسکار نرفت، حتی وقتی آنی هال برنده ی بهترین فیلم شد. دلیلش برای تحریم همیشگی اسکار اینه که رقابت رو ذاتا برای هنر، مخرب میدونست و عقیده داشت که هنر، مسابقه ای نیست. 
این کارگردان عقیده داشت که جوایز، پدیده هایی عامه پسند و غیر جدی هستن و ترجیح میداد شب مراسم رو در کلاب جاز نوازانش در منهتن بگذرونه. وقتی آنی هال برنده شد، آلن جایزه رو قبول نکرد و به مراسم نرفت و جایزه رو یکی از عوامل فیلم گرفت. 
اما امروزه این فیلم هم زیر سایه ی اتهامات علیه آلن قرار گرفته. دیلان فارو، دختر خوانده ی آلن و میا فارو، ادعا کرده که در کودکی، به دست آلن مورد آزار قرار گرفته. رونان فارو، پسر میا فارو از فعال های ضد آلن هست و هرچند آلن هیچوقت در دادگاه محکوم نشد اما محکومیت در افکار عمومی اتفاق افتاد. 
آلن بعد از جدایی از میا فارو، با سون یی- پره، دختر خوانده ی دیگه اش از میا فارو ازدواج کرد که اختلاف سنی 35 سال داشتن. این موضوع، تصویر عمومی این کارگردان رو به عنوان مردی با تمایلات نامتعارف تقویت کرد. 
خیلی از منتقدها و مخاطب های امروز نمی تونن فیلم های عاشقانه ی طنز آلن رو که اغلب درباره ی روابط پیچیده ی مردهای میانسال با زن های جوان هست رو از زندگی شخصیش جدا کنن. آنی هال هم با اینکه داستانی معصومانه تر داره اما زیر سایه ی همین داستان ها قرار گرفته. 
بعد از حواشی ایجاد شده، خیلی از بازیگرها منجمله کیت وینسلن و تیموتی شالامی، اعلام کردن که دیگه با وودی کار نمیکنن و انتشارات و پلتفرم ها، بعضی از آثارش رو کنار گذاشتن. اما آنی هال هنوز در لیست بهترین فیلم های تاریخ قرار داره. 
موضوعی که درمورد تحریم جوایز وجود داره اینه که همیشه انگیزه های یکسانی پشت قضیه نیست. درواقع میشه گفت انگیزه ها میتونن از زمین تا آسمون با هم فرق داشته باشن و بستگی داره که هنرمند، چرا و چطور این کار رو انجام بده و با تحریم، دقیقا چه نوعی تاثیر اجتماعی رو ایجاد کنه.

جمع بندی
در بین افرادی که تا امروز یک جایزه ی بزرگ هالیوودی رو تحریم کردن، شاید بشه گفت انگیزه ی فرانک سیانترا از همه تحسین برانگیزتره و ذات جوایز رقابتی رو زیر سوال برده. مورد وودی آلن، بیشتر جنبه ی خود برتر بینی داره یعنی کارگردان دوست نداره در موقعیتی قرار بگیره که یک فیلم، به فیلم خودش برتری داده بشه و اتفاقا تحریمش هم تاثیر گذاشته و کاریزمای این کارگردان رو به رغم حواشی ای که بعدها براش درست شد، شدیدا افزایش داد. 
 

دیجیتال فئودالیسم در سینما

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 7 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

سینما و داستان نویسا، خیلی قبل تر از شکل گرفتن نگرانی های جدی درمورد آینده ی تکنولوژی، خیالپردازی های خودشون رو به جامعه ارائه دادن و به تدریج میشه شکل های جالب و پیچیده تری رو شاهد بود.

یکی از نظریاتی که این روزا به شکل جدی تری مطرح میشه، دیجیتال فئودالیسم و ایده های مشابه هست. ممکنه گاها افرادی رو دیده باشید که با حالت مرموز و دارکی درمورد تبدیل شدن انسان ها به برده ی سیستم صحبت میکنن و عقیده دارن که به زودی، ما تبدیل به انسان هایی میشیم که عملا مالک هیچ چیز نیستیم و در عین حال، از وضعیتی که درونش قرار گرفتیم، راضی هستیم. 
بعضیا عقیده دارن که یه زودی انسان ها به قدرت های فرابشری میرسن و شعار هایی مثل You'll own nothing and be happy منشا الهام بعضی تئوری پردازی های بدبینانه و تراژیکه. 
معنی این جمله اینه که اقتصاد اشتراکی، اجتناب ناپذیره و میتونیم شاهد دیجیتالی شدن مالکیت باشیم و آدم ها به جای داشتن چیزایی مثل خونه، ماشین یا حتی وسایل شخصی، اونها رو اجازه میکنن یا اشتراکشون رو تهیه میکنن که خیلیا از همچین آینده ای خوششون نمیاد و دلایل خودشون رو دارن.

از جمله انتقاداتی که نسبت به همچین سیستمی وجود داره اینه که استقلال، حریم خصوصی و وابستگی شدید به سیستم های هوشمند و شرکت های بزرگ رو شاهد خواهیم بود. 
به جز اصطلاح دیجیتال فئودالیسم، با کلمات کلیدی ای مثل Technocratic Dystopia هم ممکنه به همچین مباحثی رسید. این اصطلاح به معنی آینده ای هست که در جریانش تکنولوژی و نخبه های فنی، کنترل کاملی بر جامعه پیدا میکنن و انسان ها به ابزار یا داده، تقلیل پیدا میکنن که تجسم چندان عجیبی نیست و همین الان هم میشه الگوهای مشابهش رو در برخی جوامع دید. 


در دیدگاه Post-Humanism عقیده بر اینه که انسان ها در آینده ممکنه جای خودشون رو به موجوداتی با هوش مصنوعی یا ترکیب انسان و ماشین بدن و این ایده، بارها در سینما مورد استفاده قرار گرفته و فکر میکنم یکی از شناخته شده ترین این آثار، مجموعه کارهای شبح درون پوسته است. 
هربرت مارکوزه عقیده داشت که جوامع صنعتی پیشرفته، انسان ها رو به پذیرش و تسلیم دربرابر رفاع نسبی و تکنولوژی سوق میدن و بعضی از متکفرا هم پیش از این درمورد صنعت فرهنگ و تبدیل شدن انسان به مصرف کننده ی منفعل، هشدار داده بودن. طبعا خوده افزایش رفاه و دسترسی انسان ها به دانش و منابع نیست که نگرانی ایجاد میکنه بلکه نگرانی درمورد کمبود اخلاقیات و میزان آمادگی ما در مقابل شرارت انسانیه.

شاید اصطلاح دیجیتال فئودالیسم، توصیف روشن تری رو شامل بشه. دیجیتال فئودالیسم یا تکنوفئودالیسم یکی از روشن ترین و هشداردهنده ترین توصیف هایی هست که برای آینده ارائه میشه و عقیده دارن که در این دوره، انسان ها رعیت پلتفرم های بزرگ میشن. 
ازجمله متفکرهایی که از این اصطلاح استفاده کردن میشه به یانیس واروفاکیس اشاره کرد که در کتابش توضیح میده سرمایه داری سنتی، جای خودش رو به سرمایه ی ابری میده. این نویسنده، اقتصاددان و وزیر دارایی سابق یونان بوده. ایشون عقیده داره که ما دیگه توی بازار رقابتی زندگی نمیکنیم و در قلمروهایی هستیم که به دست پلتفرم ها ادامه میشه و زندگیمون شبیه رعیت هایی شده که برای ارباب دیجیتال کار میکنن. 


یک نقل قول جالب کتابش این هست که: ما با آپلود نظرات، عکس ها و ویدیو ها، بدون دریافت هیچ دستمزدی، سرمایه ی ابری رو بازتولید میکنیم. 
ماریانا مازوکاتو به عنوان یک اقتصاد دان، اصطلاح فئودالیسم دیجیتال رو در سال 2019 و برای توصیف مدل های استخراج رانت به دست پلتفرم های بزرگ ابتداع کرد و هشدار داد که اگر هوش مصنوعی و زیرساخت های ابری، تحت کنترل عمومی قرار نگیرن، جامعه وارد مرحله ای از انحصار و وابستگی شدید میشه. 
این رویکرد به طور ضمنی و گاهی به وضوح، در سینما هم ظاهر شده و شما ممکنه به کرار، فیلم هایی رو دیده باشید که درمورد سلطه ی پلتفرم ها و حذف اختیار انسانی صحبت میکنن. 
فیلم The Circle 2017 یکی از ضعیف ترین کارهایی هست که در این زمینه ساخته شده و سعی کرده نقدی درمورد شرکت های فناوری که با شعار شفافیت و کنترل کامل روی زندگی ساخته شدن داشته باشه. این فیلم با بازی اما واتسون، شانس خوبی برای جذب مخاطب داشت اما به حدی بد ساخته شد که بیشتر از محتواش، بابت کیفیت ساختش توی ذوق بیننده ها زد.

در سال 2018 فیلمی به اسم Ready Player One ساخته شد که داستانش درمورد دنیایی هست که مردم توی یک پلتفرم واقعیت مجازی زندگی میکنن و مالکیت واقعی از بین رفته. 
فیلم Her 2013 رو ممکنه خیلی ها دیده باشن. این فیلم درمورد رابطه ی انسان با هوش مصنوعی هست و وابستگی عاطفی به سیستمی رو نشون میده که کنترل اطلاعات رو به دست گرفته. 


سریال Black Mirror رو شاید بشه موفق ترین اثر در این زمینه دونست چرا که هم خوش ساخته و هم داستان های الهام بخش زیادی داره. 
اما فارغ از داستان هایی که درون فیلم و سریال ها به تصویر کشیده میشه، خوده صنعت سینما هم با مشکلاتی که مستقیما تاثیرپذیرفته از تکنولوژی و هوش مصنوعی هستن دست و پنجه نرم میکنه. بعضا نقش نیروی انسانی در تدوین و بازیگری، در حال کمرنگ تر شدنه و بازسازی صدا و حرکات بازیگرها رو به کمک الگوریتم ها میشه با هزینه ی کمتری انجام داد. میشه انتظار داشت که رفته رفته، بازیگرهای دیجیتالی جدیدی خلق بشن که عملا وجود خارجی ندارن و نیازی نیست کلی وقت و انرژی صرفشون کرد تا بتونن یه پروژه رو تکمیل کنن. 
بدبینی هایی که توی برخی از کارهای سینمایی منتقدانه نسبت به تکنولوژی و هوش مصنوعی مطرح میشه، خیلی سطحی و ابتدایی و مربوط به اوایل آشنایی جامعه با یک تکنولوژی جدید هستن. چیزی مثل فیلم Her با وجود اینکه خیلیا به عنوان یک تراژدی ترسناک ازش ساد میکنن، اتفاقا پایان خوبی داشت و به شکلی الهام بخش و باورپذیر، نشون داد که نقش آدما در حمایت عاطفی از همدیگه و خلق تجارب واقعی، چقدر مهم و جایگزین ناپذیره.

جمع بندی
در فیلم Her بدبینی تکنولوژیک با نوعی امید انسانی تلاقی پیدا میکنه و میتونه خیلی معنادار و الهام بخش باشه. تئودور در پایان این فیلم، به رابطه ی واقعی با امی نزدیک میشه و این اتفاق، لزوما از سر نیاز اتفاق نمی افته بلکه تاثیر پذیرفته از فهم و بلوغ هست. سامانتا به نحوی خودش هم در مسیر رشد بود و صرفا به عنوان یک ابزار ظاهر نشد. 
اما بعضی از کارها، صرفا نوعی بدبینی سطحی دارن و مسائلی مثل ترس از هک شدن رو بازتولید میکنن اما مرز بین تجربه ی واقعی و شبیه سازی شده یا نقش خاطرات در شکل گرفتن معنای زندگی، نیاز به خیالپردازی های عمیق تری داره که توی کارایی مثل Black Mirror خیلی بهتر بهش پرداخته شده. 

 

این مطلب در روزهایی نوشته میشه که فیلمی به اسم The Penguin Lessons به تازگی منتشر شده و قرار نیست که داستان فیلم رو لو بده؛ صرفا بازخوردی نسبت به تبلیغات و تحسین هایی هست که این فیلم دریافت کرده.

این فیلم با پس زمینه ای از سیاست پر از آشوب آرژانتین دهه ی 1970 سعی کرده تا مفاهیمی درمورد اهمیت زندگی و بی تفاوت نبودن نسبت به وضعیت جامعه رو دنبال کنه. داستان درمورد مردی به اسم تام با بازی استیو کوگان هست که به لحاظ احساسی، از جامعه جدا شده و در حال تجربه ی یه ناامیدی عمیقه. شهر در وضعیت آشفته ایه و مخالفای سیاسی، شدیدا در حال سرکوب شدن هستن و گاها خبر میاد که فلانی ناپدید شده و خبری ازش نیست. اما تام سعی میکنه بی تفاوت باقی بمونه. 
همون طور که انتظار میره، حضور یه پنگوئن قراره تام رو تحت تاثیر قرار بده و این پنگوئن در حالی پیدا میشه که آغشته به مواد نفتی شده و نیاز به مراقبت داره. معلم میاد و این پنگوئن رو به سرپرستی میگیره و اسمشو میذاره خوان سالوادور. 
تام بی تفاوت، نه تنها نسبت به پنگوئن احساسات پویایی رو تجربه میکنه بلکه متوجه میشه حتی وضعیت سیاسی، روی زندگی این پنگوئن هم تاثیر داره و کم کم درگیر وضع غالب بر جامعه میشه.

ظاهر این سناریو، خیلی روشن و الهام بخش به نظر میرسه. یه انسان ناامید، تحت تاثیر شور زندگی یک موجود زنده قرار میگیره و دست به تلاش میزنه. 
این داستان بر اساس یه ماجرای واقعی ساخته شده و برگرفته از کتاب خاطرات تام میشل با عنوان The Penguin Lessons: What I Learned from a Remarkable Bird روایت شده. 
برای اینکه جمع بندی این مطلب، بی ربط به نظر نرسه، لازمه توضیحاتی درمورد تاریخ آرژانتین در دهه ی 70 و اتفاقاتی که منجر به این دوره شد رو مرور کنیم.

در آرژانتین دهه ی 1970 چه اتفاقی افتاد؟
دهه ی 1970 در آرژانتین، یکی از تاریک ترین و پر آشوب ترین دوره های تاریخ این کشور به حساب میاد. این دوره با بحران های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی همراه بود و در نهایت منجر به یک کودتای نظامی در سال 1976 و آغاز دوره ای به اسم جنگ کثیف شد. 
در سال 1976، ارتش به رهبری شخصی به اسم ژنرال خورخه رافائل ویدلا، قدرت رو به دست گرفت و دیکتاتوری نظامی رو برقرار کرد. این رژیم نظامی، کارزاری بی رحمانه علیه مخالفان سیاسی، به ویژه گروه های چپ گرا شروع کرد. توی این دوره، هزاران شهروند به طور غیر قانونی بازداشت، شکنجه و اعدام شدن و خیلی از آدما به اصطلاح "ناپدید" شدن، یعنی به دست نیروهای امنیتی دزدیده شدن و هرگز دیگه خبری ازشون نشد. 
این دوره از تاریخ آرژانتین به خاطر نقض حقوق بشر، به شدت مورد انتقاد قرار گرفته و جنبش مادران میدان مایو، از جمله کلمات کلیدی هست که شما رو به اتفاقات مهم این دوره وصل میکنه.

چیزی که باعث وقوع همچین تحولاتی شد، شامل مواردی میشه که ممکنه توی کتابای تاریخ و در دوره ی افول هر مدل قدرتی دیده باشید و گزاره هاش کاملا تکراری هستن. بی ثباتی سیاسی و اختلافات ایدئولوژیک، بحران اقتصادی، نفوذ ایدئولوژی های جهانی و در نهایت یک کودتای نظامی، دست به دست هم دادن تا یک برهه ی زمانی فشرده و تاریک، تا ابد تبدیل به بخشی از تاریخ آرژانتین بشه. 
این وضعیت در سال 1983 و با بازگشت دموکراسی به پایان رسید و همون الگویی که در تحسین دوره ی جدید کره ی جنوبی، توی فیلمای تاریخ معاصرشون میشه دید، درمورد نسل جدید آرژانتین هم وجود داره. دموکراسی، همواره مورد تحسین دنیا قرار میگیره و آرزوی بسیاری از کشورهایی هست که دلیل عدم رشد و پیشرفت خودشون رو نداشتن چنین سیستم هایی میدونن. 


آرژانتین در یک جنگ شکست خورد، دچار بحران اقتصادی شدید شد، اعتراضات مردمی شروع شد و در نهایت، انتخابات دموکراتیک، مهر پایانی بود بر دوره ی حکومت نظامی. 
قضاوت من اینه که جریان راست گرا و محافظ کار، هرگز بدون حمایت فرهنگ و عرف عمومی به قدرت نمیرسه و با توجه به این اوصاف، راست گراهای افراطی آرژانتین، قدرت و قدمت زیادی داشتن و در این مورد، نمیشه فرهنگ عمومی رو قربانی قلمداد کرد.
صرفا در برهه ای، چون دیدن که سودی از راست گراها بهشون نمیرسه و رفاه زندگیشون رو تامین نمیکنه، ایدئولوژی غالب بر جامعه رو تغییر دادن. شاید بگید که قبل از دوره ی جنگ کثیف، همچنان نوعی دموکراسی بر آرژانتین حاکمیت داشته اما دموکرات و محافظ کار، بیشتر به نظر میرسه که اسامی فرمالیته ای بودن و صرفا نارضایتی اقتصادی کافی بوده که مردم حاضر بشن به یه حاکمیت دموکرات پشت کنن. 
این گروه محافظ کاری هم که تونستن حدود یک دهه، قدرت رو به دست بگیرن، بقولا از زیر بوته رشد نکردن و این قدرت نمایی نابهنجارشون، مشخصا وابسته به یک پشتوانه ی قوی جمعی بوده. حکومت محافظ کار، یه سنگ جادویی نیست که از آسمون بیاد و ارتعاشات قدرتمندش، مردم یک جامعه رو درگیر کنه. 
این فیلم هم به نظر میرسه که چشم انداز آرژانتین برای رسیدن به دموکراسی رو مرور و تحسین میکنه و پنگوئن، به شور و شوق زیستن ملتی تشبیه شده که قربانی ظالمین انگشت شمار جامعه شدن. این سناریوی محبوب دموکراتا، مجددا در قالب یه فیلم سانتی مانتال، خودنمایی کرده.
تغییر ایدئولوژی غالب بر جامعه و شروع جنگ کثیف، احتمالا به خاطر کاهش سود و رفاع ناشی از این جریان بوده نه لزوما یه تحول اخلاقی یا فلسفی.
این نوع نگاه به تاریخ، ممکنه برای بعضی از مخاطبا جالب باشه اما می تونه به نوعی ساده سازی بیش از حد مسائل پیچیده ی اجتماعی و سیاسی منجر بشه و به هیچ عنوان فکر نمیکنم همچین سناریوهایی بتونن تاثیر مثبتی داشته باشن. تاثیر خنثی و بی طرفانه ای هم ندارن و لزوما مخاطبو هم به سمت قضاوت و کنجکاوی به خرج دادن تحریک نمیکنن. به این مدل فیلما میگم فیلم اینستاگرامی؛ از این بابت که با تحریک احساسات مخاطب و تحت فشار گذاشتنش برای رسیدن به واکنش سریع و همدلانه، نوعی سواستفاده ی تجاری انجام میدن.
انتقاد زیاد به دموکراتا و چپ گرا ها، گاهی باعث شده که بعضیا فکر کنن منم یکی از اونایی هستم که سعی داره مجیز محافظ کارا رو بگه ولی انتقاد به یک جناح، اصلا به این معنی نیست که با قطب مخالفش رفاقت داری. شاید لیبرالیسمی که امروزه در صنعت سرگرمی خودنمایی میکنه، به نسبت سنت گرایی سابق، انسان دوستانه تر و سالم تر به نظر برسه اما به هیچ عنوان به معنی بی نقص بودنش نیست و انتقاد کردن بهش رو رویه ی بهینه تری نسبت به انتقاد کردن به ایدئولوژی هایی میدونم که بارها آزمایش شدن و همه میدونن سرانجام همراه شدن باهاشون چیه. 
لیبرالیسم به شکل مدرنش، هنوز در حال تکامل و تاثیرگذاریه و نقد میتونه به اصلاح و بهبودش کمک کنه.
این فیلم پنگوئن هم به نظر میرسه که یه نگاه احساسی به تحولات دهه ی 70 آرژانتین داره اما لزوما نگاه منطقی ای به جامعه نداره و احتمالا دوباره قراره چند تا سیاست مدار رو محکوم کنه و بگه به نام انسانیت!

جمع بندی
شاید چون سینما یه سرگرمی مردمیه و شما اگر کاری کنید که آدما به عرف و فرهنگ فعلیشون بدبین بشن، قراره حسابی تحقیر و مسخره بشید و تبدیل شید به گاو پیشونی سفید سینما. 
همچین رویکردی هرچند ممکنه برای حفظ محبوبیت و فروش گیشه موثر باشه اما می تونه محدود شدن سینما در سطح سرگرمی و دور شدن از نقش واقعیش به عنوان یه ابزار فرهنگی و اجتماعیش رو به دنبال داشته باشه.