تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

موبی دیک به عنوان یک رمان خاص و تحسین برانگیز شناخته میشه که هنوز هم محبوبیت خودشو حفظ کرده و تونسته در دوره هایی، مورد الهام سینما هم قرار بگیره.

اولین مواجهه ی من با این رمان در زمانی بود که دانش ناچیزی در زبان انگلیسی داشتم ولی ادبیاتش اینقدر تراش خورده به نظر میرسید که زیباییش تا مدت ها در ذهنم باقی موند. این تجربه ای نیست که در حین خوندن بقیه ی رمان های انگلیسی در اون زمان به دست آورده باشم. 


اما این سناریو، پشت ظاهر زیبای خودش، یک وضعیت ذهنی و روانی پیچیده رو به نمایش میذاره. ایهب، ناخدای کشتی پکواد میخواد از نهنگ سفید انتقام بگیره چون در سفر قبلیش، با همین نهنگ رو به رو شده و موبی دیک، پاش رو از بدنش جدا کرده. اون حالا با پای مصنوعی که از استخوان نهنگ درست شده راه میره و این زخم جسمی، تبدیل به یک زخم روحی و روانی عمیق شده. 
ایهب نهنگ سفید رو فقط یک حیوان نمیبینه و براش نماد شر، دشمنی کیهانی یا حتی نیرویی فراتر از انسانه. اون باور داره که باید با این نیروی عظیم بجنگه، حتی اگر به قیمت نابودی خودش و کشتیش باشه. موبی دیک برای ایهب، چیزی فراتر از یک نهنگ شده و یک تجسم از بی عدالتی و دشمنی جهان با انسان هست. 
در واقع ایهب با موبی دیک نمیجنگه چون فقط پاش رو از دست داده بلکه با چیزی میجنگه که فکر میکنه تجلی دشمنی جهان با خودش هست. همین وسواس باعث میشه کل داستان به یک تراژدی بزرگ تبدیل بشه.

داستان موبی دیک درمورد سفر یک کشتی شکار نهنگ به اسم پکواد هست که ناخداش، ایهب، با وسواس و جنون، سعی داره نهنگ سفید افسانه ای، موبی دیک رو پیدا کنه و ازش انتقام بگیره. 
داستان با جمله ی مشهور "Call Me Ishmael" شروع میشه. ایشماعیل یک ملوان سرگردان هست که برای پیدا کردن معنا و تجربه ی تازه به شکار نهنگ میره. 
ایشماعیل در نیوبدفورد با یک نیزه زن اهل جزایر جنوب اقیانوس آرام به اسم کوییکوگ آشنا میشه. دوستی این دونفر یکی از محورهای انسانی داستان هست. اونها به کشتی پکواد ملحق میشن و ناخدا، ایهب، مردی سختگیر و مرموز هست. ایهب در سفر قبلی، پای خودش رو در نبرد با موبی دیک از دست داده و حالا با پای مصنوعی از استخوان نهنگ راه میره. 
ایهب به جای تمرکز روی شکار نهنگ های معمولی برای روغن و تجارت، تنها هدفش شکار موبی دیک هست. اون نهنگ سفید رو نماد شرارت و دشمن شخصی خودش میبینه. کشتی به دور دنیا سفر میکنه، با کشتی های دیگه برخورد میکنه و بارها نهنگ های مختلف رو شکار میکنه اما ایهب همیشه از اونها فقط درباره ی موبی دیک میپرسه.

شخصیت هایی مثل فدالا به عنوان یک نیزه زن مرموز و حتی پیامبران دیوانه در کشتی های دیگه هشدار میدن که شکار موبی دیک به نابودی ختم میشه. در نهایت، پکواد با موبی دیک رو به رو میشه. نبردی سهمگین اتفاق می افته و نهنگ سفید، کشتی رو نابود میکنه. همه ی خدمه کشته میشن جز ایشماعیل که با شناور شدن روی تابوت کوییکوگ زنده میمونه و داستان رو روایت میکن. 
ایهب رو میشه به نوعی معتاد دید، اما نه به مواد یا چیز بیرونی بلکه به وسواس انتقام به شکلی بیمارگونه و تمام عیار، اعتیاد پیدا کرده. موبی دیک نه به خاطر خود ایهب بلکه به خاطر اینکه نویسنده تونسته جنون، وسواس و خودویرانگری انسان رو به شکل باشکوهی نشون بده مورد تحسین قرار گرفته. ایهب حداقل درظاهر، تحسین نمیشه چون کارش درست بوده بلکه تحسین میشه چون تبدیل شده به یک آینه ی بزرگ از چیزی که در وجود خیلی از انسان هاست یعنی میل به انتقام، وسواس و جنگیدن با چیزی که شاید هرگز قادر به شکست دادنش نباشیم. 
بخش بزرگی از بحث های فلسفی درمورد موبی دیک اینه که آیا ملویل داره جهان رو پوچ نشون میده یا داره وسواس و جنون انسان رو نقد میکنه؟ خیلی از خواننده ها فکر میکنن که این نگاه پوچ گرایانه در داستان وجود داره اما بعضی از منتقدها عقیده دارن که نویسنده قصدش این نبود که بگه جهان پوچه بلکه میخواست نشون بده وقتی انسان اصرار داره معنا رو فقط در یک موضوع خاص پیدا کنه، نتیجه اش نابودیه.

صحبت بنده اینه که در جریان این داستان، لزوما ایهب زیر سوال نمیره و پیچیدگی افکار و مسیرش، در خدمت بهت زده کردن و ناامید کردن انسانه. در این داستان، ایهب کمتر به عنوان یک شخصیت زیر سوال رفته یا نقد شده و نویسنده بیشتر اون رو با شکوه و عظمت تراژیک نشون میده. انگار که جنون و وسواس یک نیروی کیهانیه و همین باعث میشه خواننده بهت زده بشه و حس کنه جهان دربرابر انسان، بی رحم و بی معناست. 


نویسنده زبان و روایت رو طوری میسازه که ایهب مثل یک قهرمان تراژیک یونانی جلوه کنه نه مثل یک آدم معمولی با خطاهای ساده و روی عظمت وسواس، تمرکز داره. این داستان به جای نقد مستقیم، وسواس ایهب به عنوان یک نیروی بزرگ رو نشون میده و همین باعث میشه که خواننده بیشتر بهت زده بشه تا اینکه نگاه انتقادی پیدا کنه. 
رمان به جای اینکه به خواننده امید بده یا راهی برای مقاومت انسانی نشون بده، بیشتر حس ناامیدی و پوچی رو تقویت میکنه.

نویسنده ی رمان موبی دیک، هرمان ملویل، نویسنده ی آمریکایی قرن نوزدهم هست. ملویل چند سال به عنوان ملوان در کشتی های تجاری و شکار نهنگ کار کرد. همین تجربه ها الهام بخش اصلی موبی دیک شد. در زمان انتشار موبی دیک در سال 1851، کتاب شکست تجاری خورد و کمتر از 4000 نسخه فروخت. ملویل در زمان مرگش تقریبا فراموش شده بود. بعد از حدود 70 سال، منتقدها دوباره آثارش رو کشف کردن و موبی دیک رو به عنوان رمان بزرگ آمریکایی معرفی کردن. 
شاید دلیلش اینه که آمریکای جدید، عاشق حماسه های حیرت و پوچیه. بخش بزرگی از ادبیات آمریکا، مخصوصا در قرن بیستم روی چنین موضوعاتی بنا شده. آمریکا تازه داشت هویت فرهنگی خودش رو میساخت و نویسنده ها دنبال چیزی بودن که با اروپا فرق داشته باشه. جامعه ی آمریکا با مرز و ناشناخته های طبیعت بزرگ شد؛ جنگل ها، دشت ها، اقیانوس ها. این ناشناخته ها به طور طبیعی با حس پوچی و عظمت همراه بودن. برخلاف اروپا که سنت های قدیمی داشت، آمریکا میخواست نشون بده انسان مدرن دربرابر طبیعت و سرنوشت، چطور تنها و بی پناه میشه. نویسنده هایی مثل ملویل، هاوثورن، و بعدها فاکنر، پوچی و حیرت رو به عنوان بخشی از رمان بزرگ آمریکایی جا انداختن. 
برای خواننده ی مدرن، مواجهه با پوچی و عظمت، یکجور هیجان فکریه و انگار ادبیات میگه: ببین، جهان ساده نیست و پر از راز و بی معناییه.


از رمان موبی دیک فیلم های زیادی ساخته شده و معروف ترینشون نسخه ی 1956 به کارگردانی جان هیوستون با بازی گریگوری پک در نقش ایهب هست. 
فیلم The Sea Beast 1925 فیلم صامت با بازی جان بریمور، یک اقتباس آزاد از رمان به حساب میاد. فیلم Moby Dick 1930 بازسازی نسخه ی صامت با پایان متفاوت هست که ایهب موفق میشه تا نهنگ رو بکشه. 
سریال Moby Dick 1998 مینی سریال دو قسمتی با بازی پاتریک استوارت در نقش ایهب هست. در فیلم Moby Dick 2010 که یک اقتباس مدرن با حضور بری باستویک به حساب میاد، داستان به یک زیردریایی پیشرفته منتقل شده. 
در سال 2011 هم مینی سریال موبی دیک با بازی ویلیام هرت و اتان هاوک ساخته شده و به جز این موارد، نسخه های انیمیشنی و اقتباس های آزاد زیادی ساخته شدن. تقریبا هر اقتباس، برداشت متفاوتی از ایهب و نهنگ سفید ارائه دادن، بعضی ها پایان خوش اضافه کردن و بعضی روی جنون ایهب تاکید کردن. 
نسخه ی 1956 محبوب تر شد چون گریگوری پک بازی کاریزماتیکی ارائه داد و ایهب رو به یک چهره ی تراژیک و به یاد موندنی تبدیل کردن. کارگردانی جان هیوستون، فضای حماسی و پرتنش رمان رو به تصویر کشید و وفاداری نسبی به متن اصلی در کنار تغییرات سینمایی باعث شد هم مخاطبین عام و هم منتقدها جذب بشن. این فیلم در زمان خودش موفقیت تجاری خوبی به دست آوردن و بازخورد مثبتی از منتقدها گرفت و هنوز هم به عنوان نسخه ی کلاسیک شاخص موبی دیک شناخته میشه.

جمع بندی
ایهب صرفا نماد مدریه که پول و قدرت زندگی کردن جنونش رو داشته و با جنونش هم مرده. اون بدون جنسیت و ثروتش میتونست صرفا یک فرد سرخورده و وسواسی و تاریک جلوه کنه. درواقع ایهب رو میشه به عنوان نماد کسی دید که امتیازهای اجتماعی و اقتصادی بهش اجازه میده جنونش رو به یک پروژه ی عظیم تبدیل کنه. 
در جامعه ی اون زمان، اقتدار مردانه بهش امکان میداد وسواسش رو به فرمان تبدیل کنه. یک زن یا فرد بدون قدرت احتمالا در همون وسواس غرق میشد، بدون اینکه دیگران رو با خودش ببره. ایهب تونست کشتی، خدمه و منابع رو در خدمت وسواسش قرار بده.

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Beyond the Looking Glass: Narcissism and Female Stardom in Studio-Era Hollywood نوشته ی آنا سالزبرگ که یک تحلیل فرهنگی و روانشناختی از تصویر زنان ستاره در هالیوود کلاسیک ارائه میده و روی مفهوم نارسیسیسم یا خودشیفتگی و رابطه ی بین ستاره و مخاطب رسانه، تمرکز کرده.

مخاطب با میل به لمس، شناخت و همذات پنداری با ستاره، در ساخت تصویر عمومیش نقش فعال داشته و یعنی ستاره و مخاطب، در یک رابطه ی دوطرفه ی نارسیستی قرار دارن. 
اصطلاح آن سوی آینه یا شیشه، اشاره ای داره به جهان پشت آینه، که هم استعاره ای از خودنگری و هم ارجاعی داره به کتاب لوئیس کارول که اشاره ای به دنیای درونی و رسانه ای ستاره ها داره. 
نارسیسیسم در این کتاب هم به معنای روانشناختیش به کار رفته و هم به عنوان یک پدیده ی فرهنگی که برای توصیف نوعی از زنانگی به کار میره.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 


موضوع این مطلب درمورد اکران اولیه و تاثیری هست که میتونه روی بازخورد عمومی منتقدها و مخاطبین داشته باشه هست و موضوعیه که خیلی از منتقدهای مستقل و تماشاگرها هم بهش اشاره میکنن. اکران های اولیه، مخصوصا در جشنواره های بزرگ مثل کن یا ونیز، گاهی تبدیل میشن به مراسم جلب توجه برای سرمایه گذارها، رسانه ها و رای دهنده های جوایز و یه جور تبلیغ نقدنما هست که به جای بررسی واقعی، بیشتر دنبال ساختن روایت موفقیت هست. 
اینجور هایپ ها گاهی باعث میشن کارهای متوسط با برچسب شاهکار، وارد حافظه ی جمعی بشن درحالیکه فیلمهایی با عمق واقعی که تبلیغات خاصی نداشتن، نادیده گرفته بشن. 
فیلم هایی که قربانی هایپ شدن معمولا در یکی از این سه دسته قرار میگیرن؛ فیلم هایی با تبلیغات سنگین ولی محتوای سطحی که معمولا با بودجه های عظیم و کمپین های تبلیغاتی گسترده وارد بازار میشن اما وقتی تماشاگر با اثر رو به رو میشه، میبینه که زیر لایه های پرزرق و برق، چیزی برای کشف کردن نیست. 
این اتفاقی بود که کمابیش برای فیلم Suicide Squad 2016 افتاد و با تریلرهای جذاب و موسیقی هیجان انگیز، وعده ی یک اثر دیوانه وار و متفاوت رو داد اما تدوین نامنسجم و شخصیت پردازی ضعیف (این چیزی هست که منتقدها گفتن و لزوما نظر نویسنده ی این مطلب نیست) باعث شد که خیلی ها ناامید بشن. 
فیلم The Cloverfield Paradox 2018 بدون هیچ تبلیغ قبلی، ناگهان در نتفلیکس منتشر شد که به نوعی همین ناگهانی بودن، باعث ایجاد هایپ شد ولی روایت علمی تخیلی سطحی ای داشت و مخاطب رو ناامید کرد. 
بعضا پیش میاد که فیلم ها به خاطر جوایز، بیش از حد بزرگنمایی میشن. یعنی چون یه فیلم فقط در جشنواره ای جایزه گرفته یا نقدهای اولیه اش مثبت بوده، به سرعت تبدیل به شاهکار میشه، بدون اینکه مخاطب عام هنوز فرصت تجربه اش رو داشته باشه. این اتفاقی بود که برای فیلم Green Book 2018 افتاد. کتاب سبز برنده ی اسکار بهترین فیلم شد اما بعدها نقدهای زیادی درباره ی نگاه سطحیش به نژادپرستی مطرح شد. 
یا به طور مثال، فیلم لالا لند با وجود زیبایی های بصری و موسیقی، بعضی ها معتقد بودن که بیش از حد تحسین شده و روایت عاشقانه اش کاملا کلیشه ای بود.

بعضا هایپ شدن فیلم ها باعث میشه که مخاطب، انتظارات اشتباهی پیدا کنه یعنی خود فیلم بد نیست اما تبلیغات باعث میشه که مخاطب با انتظاراتی وارد بشه که اثر نمیتونه برآورده شون کنه. این اتفاق برای فیلم Drive 2011 افتاد. تریلرها نوید یه فیلم اکشن خفن رو میدادن اما درواقع با یه کار شاعرانه و مینیمالیستی رو به رو شدیم. 
یا فیلم The Village 2004 در تبلیغات به شکلی بود که مخاطب انتشار یه فیلم ترسناک کلاسیک داشت اما با درامی فلسفی رو به رو شد.

 

اتمسفر هالیوود در دهه‌ی 70

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 9 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

دهه 70 میلادی در آمریکا، بخصوص در هالیوود، به عنوان عصر طلایی سینمای نوی آمریکا شناخته میشه؛ دوره ای که فیلمسازهای جوان و مستقل، ساختارهای کلاسیک رو شکستن و روایت های جسورانه تری رو وارد جریان اصلی کردن. خیلی از این جوان های دهه ی 70، الان جزو افراد سالخورده و نمادهای سینمای امروز هستن و امضای خودشون رو به ثبت رسوندن.

اسم هایی مثل فرانسیس فورد کاپولا، مارتین اسکورسیزی، رابرت آلتمن، برایان دی پالما، و هال اشبی با فیلم های ساختارشکن و شخصی، سینما رو از سلطه ی استودیوها بیرون کشیدن. 


قهرمان های دهه ی 70 اغلب آدم هایی شکسته، تنها یا درگیر بحران های اخلاقی بودن مثل تراویس بیکل در تاکسی درایور یا مایکل کورلئونه در گادفادر. این شخصیت ها نماد فروپاشی آرمان گرایی دهه ی 60 بودن. 
سینما تبدیل شد به بازتابی از بحران های اجتماعی و سیاسی. جنگ ویتنام، رسوایی وارتگیت، بحران اعتماد عمومی به دولت و مسائل مشابه رو میشد در فیلم ها دید. 
در این دوره همچنین شاهد تجربه گرایی در فرم و روایت هستیم و فیلمسازها از تکنیک های اروپایی مثل تدوین غیرخطی، روایت های چندلایه و پایان های باز استفاده کردن. سینما تبدیل شد به فضای آزمایش و دیگه صرفا جنبه ی سرگرمی نداشت. 

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩
 

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Beyond the Looking Glass که درمورد بازیگرهای زن عصر استودیو و وجهه ای که برای خودشون ساختن صحبت میکنه. این کتاب مستقیما در مورد نارسیسیسم زنانه در سینما صحبت کرده و ازش به عنوان نمونه ای جهت درک انسان ها بهره برده. 
این کتاب بیشتر سعی داره نشون بده که ستاره های زن مثل جوان کرافورد یا بیت دیویس، در فرهنگ تصویری آمریکا به عنوان نمادهای خودشیفتگی و بازتاب اضطراب های جنسیتی دیده میشن. این محتوا، بخشی از جریان نقد فرهنگی دهه های اخیر هست که میخواد با مفاهیم روانکاوی و جنسیت، ستاره های هالیوود رو توضیح بده. به شخصه عقیده دارم که نظریه هاش مشکلات خاص خودش رو داره. کتاب وانمود میکنه فمینیستی هست ولی نوعی نگاه سادومازوخیستی رو توجیه میکنه که همه ی جنسیت ها رو هدف قرار داده. 
وقتی نقد ستاره های زن هالیوود با مفاهیم فرویدی یا لاکانی نوشته میشه، تمرکز روی میل، فقدان و خودشیفتگی هست. این رویکرد گاهی به جای نقد سلطه، به بازتولید روابط قدرت و خشونت منتهی میشه. 
در دوره ی گذار از سینمای صامت به سینمای ناطق، اتمسفر سینما تغییرات قابل توجهی رو تجربه کرد. فیلم Grand Hotel 1932 با حضور گرتا گاربو منتشر شد و بعدش مشخص شد که وقتی ستاره های صامت وارد سینمای ناطق شدن، نمی تونستن واکنش های بیرون از فیلم منجمله تحسین و تمسخر رو کنترل کنن. بازخوردها حالا گسترده تر شده و فردی مثل گاربو که شخصیت وسواسی ای داشت، طبیعتا با یک وجهه ی اجتماعی متفاوت تر رو به رو میشه. 
ورود صدا، رابطه ی عاطفی بین ستاره و طرفدار رو شدیدتر کرد. شعار تبلیغاتی Garbo Talks! باعث شد مخاطب ها هم هیجان زده بشن و هم گاهی ناامید، چون انتظارشون از ستاره تغییر کرده بود. 
گاربو به عنوان ستاره ای که همیشه همون چیزی بود که مخاطب ها میخواستن، به نوعی همه چیز برای همه شد. اما با گذشت دهه ی 1930، چهره و تصویرش تغییر کرد و انتظارات مخاطبا هم دیگه مثل قبل نبود. 
بعد از Anna Christie 1930 با شعار Garbo Talks! در Ninotchka 1939 شعار Garbo Laughs! مطرح شد تا نشون بده که این بازیگر میتونه در ژانر کمدی هم بدرخشه. 
در Two-Faced Woman 1941 کارگردان جورج کوکور اون رو در اتاق گریم دید که با ذره بین چهره اش رو بررسی میکنه که تصویری از اضطراب و ناپایداری تصویر ستاره در دوره ی گذار هست. گاربو مثل خیلی از ستاره های صامت، در دوره ی ناطق با بحران بازتعریف رو به رو شد. هرچند کمپین های تبلیغاتی سعی کدن تصویرش رو تازه کنن اما تغییر انتظارات مخاطب ها و گذر زمان باعث شد جایگاهش متزلزل بشه. این وضعیت، نمونه ای از ناپایداری ستاره گی زنانه و رابطه ی پرتنش بین ستاره، صنعت سینما و مخاطب هست. 
پایان دوران کاری گرتا گاربو 
گاربو در پشت صحنه، بارها با ذره بین چهره اش رو بررسی میکرد و خطوط اطراف دهانش رو نشونه ی پیری میدونست. خودش گفته بود: این خطوط عمیق تر میشن... باید کنار بکشم.
آخرین فیلمی گاربو، Two-Faced Woman 1941 بود که نقش دوگانه ی زن عاشق و همسر دربرابر زن اغواگر و سبک سر رو داشت. 
شکست تجاری و هنری فیلم باعث شد گاربو به عنوان یک چهره ی از مد افتاده نشون داده بشه و تضاد بین وقار اروپایی گاربو و فضای سبک و مد روز فیلم تا حد زیادی به چشم می اومد. 
در سال 1943 لوییس بی. مایر قراردادش رو خرید، اما گاربو حتی پرداخت نهایی رو قبول نکرد. جای اون رو لانا ترنر گرفت. 
هرچند مذاکره هایی برای نقش های جدید با گرتا انجام شد ولی هرگز به سینما برنگشت. ویرایرا دلیل این کناره گیری رو ترکیبی از رخوت، ترس و خودشیفتگی در مواجهه با تغییر چهره اش میدونست. 
گاربو به جای اینکه به عنوان زن درحال پیر شدن دیده بشه به یک آیکون خاطره ای تبدیل شد، یعنی آدمی که بیشتر به یاد آورده میشه تا اینکه در زمان حال حضور داشته باشه. 
مسیر تاریخی گاربو از سینمای صامت به ناطق، با دغدغه های شخصیت های زن فیلم هاش همپوشانی داشت یعنی میل به بیان خود، ترس از آینده ی نامعلوم و وحشت از دست دادن مخاطب رو میشه در این مسیر دید.

جمع بندی
گاربو در گذار از صامت به ناطق، همزمان با بحران های شخصی و حرفه ای به نماد زنی تبدیل شد که در دوره ی گذار فرهنگی و سینمایی، بین میل به بیان خود و ترس از فراموشی گرفتار بود. بازنشستگیش نه پایان یک بازیگر، بلکه شروع یک افسانه درمورد ستاره ای هست که در حافظه ی جمعی باقی موند.