نقد و بررسی انیمه ی I want eat your pancreas 2018| میخوام پانکراستو بخورم انیمهی I want eat your pancreas که توی وب فارسی با اسم میخوام جیگرتو بخورم هم معروف شده، یه انیمهی ژاپنی ملودرام مخصوص نوجوانان هست که لزوما روی مسائل رمانتیک متمرکز نشده و اتمسفر دبیرستانی و تینیجری داره و در مورد پیچیدگیهای رو به رو شدن با چالشهای روانی، در دو دههی اول زندگی صحبت میکنه. شاید بشه گفت که این کاری نیست که زیاد دیده شده باشه اما در سطح کیفی خوبی هست و به لحاظ گرافیک و پختگی داستان، از بسیاری از انیمههای سینمایی ترند، جلوتره. مخاطبای گوگل تا امروز، 97 درصد پسندیدنش و امتیازش توی سایت IMDb هم 8 از 10 هست که یعنی در بدترین حالت، با یه کار دیدنی رو به رو هستیم.
سگهای ولگرد بانگو، از محبوبترین انیمههای نوجوون پسند وب فارسیه که سازندههاش پا به پای طرفداراش پیش رفتن و سعی کردن جذابیت داستان رو حفظ کنن. بانگو خلاقیت و جذابیت زیادی در قلم گیری و پالت رنگش داره و این موضوع حتی درمانگاش هم بسیار خودنمایی میکنه که همین موضوع، تضمین کنندهی طیف زیادی از مخاطبای مورد انتظار یک انیمه است.
انیمه ی سریالی بادکشن، که معادل فارسی نه چندان طوفانی و هنری ای داره، یه کار اکشنه. موضوع انیمه هم خیلی بده چون هم شخصیت اصلی به شکل اغراق آمیزی طراحی شده و هم موضوع داستان، سطحی نگرانه است. شما فکر کنید یه شهر مدرن، هنوز درگیر حفظ امنیتش از دست افرادیه که دعوای خیابونی راه میندازن و اینهمه آدم نتونستن یه سیستم قانونی و امن برای مهار این وضعیت پیدا کنن. فقط یه ذهن که به بلوغ عاطفی نرسیده میتونه همچین داستانی رو خلق کنه.
شخصیت اصلی به جای اینکه پیچیدگی های روانی یک انسان رو نشون بده، تبدیل به آواتار اغراق شده. وقتی نویسنده نتونه پیچیدگی های روابط انسانی، قانون و اخلاق رو درک کنه، نتیجه اش میشه دنیایی پر از خشونت بی دلیل. این اولین بار هم نیست که داستان های آسیای شرقی اینقدر موضوع قلدری رو بولد کردن و با ایده های سطحی نگرانه ای بهش پرداختن. انگار توی ذهن شهروند آسیاسی شرقی، چیزی به اسم تعامل اجتماعی برای ساختن قانون و امنیت وجود نداره و با ایده های غیرمنطقی و بچه گانه، سعی میکنن با قلدری مبارزه کنن. در بسیاری از انیمه ها بخصوص در ژانر مدرسه ای یا اکشن، قلدری نه فقط موضوع داستانه بلکه گاهی تبدیل به ابزار حل مسئله میشه. این کارها به جای نمایش ساختارهای اجتماعی، گفت و گو، شخصیت هایی رو نشون میدن که با مشت و خشونت، حق رو به دست میارن. شخصیت اصلی و دیالوگ هاش منزجر کننده ترین بخش داستانه. انگار قشنگ تازه از جنگل در اومده و با واکنش های احمقانه، سعی میکنه تا شخصیت پاک و معصومی رو نشون بده. این مدل شخصیت، بیشتر شبیه یه کلیشه ی کودکانه است و نمیتونه تبدیل به یک قهرمان قابل باور بشه.
باید اعتراف کنم که حین دیدن این انیمه، خیلی خجالت کشیدم. مثل اینه که داستان دخترونه ای بسازی که با زیبایی و ظاهر و مهارتشون در آرایشگری، بیان با هم رقابت کنن و بخوان در خلالش چندتا درس زندگی هم بدن. یه طرف میشن آرایشگرهای با وجدان و مهربون و خواهرانه و یه طرف هم میشن گروه آرایشگرهای شرور و فاسد و حیله گر. ولی ماهیت اصلی داستان، لذت بردن از رقابت و آرایشگری میشه نه چیز دیگه. چون هدف جهانسازی، از اول همین بوده. رفع کسالت به کمک درست کردن رقابت افراطی. توی داستان بادشکن هم حس کسالت، با خلاقیت به خرج دادن در دعوا و مبارزه برطرف میشه و نبرد خیر و شر، به شکلی کم عمق و ناکارآمد وارد داستان شده. این یعنی اینکه تاثیر نهایی داستان، به طور میانگین، میتونه منفی باشه و بیشتر از صلح طلبی، میل به رقابت بیمارگونه رو تقویت کنه.
در این حالت، نبرد خیر و شر فقط یک پوسته است و بیشتر برای تزئین رقابت ساخته شده. بادشکن مثل خیلی از انیمه های اکشن، بیشتر یک ماشین تولید رقابته تا یک روایت اخلاقی و این یعنی تاثیر نهاییش میونه منفی باشه و میل به رقابت افراطی رو تقویت کنه، بدون اینکه واقعا چیزی از صلح یا همزیستی رو یاد بده. به نظر میرسه که هیچ جا به اندازه ی آسیای شرقی، توی بحران معنا دادن به زندگی، منزوی نیستن. حداقل آثار نمایشی شون پر از الگوهایی هست که این دغدغه رو آشکار میکنه. جوامع شرق آسیا مثل ژاپن، کره و چین، به شدت رقابتی هستن. این فشار باعث میشه آدم ها با احساس پوچی یا بی معنایی رو به رو بشن. در فرهنگ های کنفوسیوسی و شینتویی، بیان مستقیم احساسات کمتر پذیرفته شده و میتونه باعث بحران معنا به صورت منزویانه بشه. در این داستان ها شخصیت ها عمدتا درگیر تنهایی وجودی هستن و داستان ها به جای ارائه ی راه حل، بیشتر بحران معنا رو آشکار میکنن. رقابت یا خشونت اغلب به عنوان راهی برای پر کردن خلاء معنا وارد روایت میشن و حتی در کارهای عاشقانه یا خانوادگی، یک لایه ی پنهان از بی معنایی و اضطراب وجود داره.
جمع بندی حالا بعضی از داستان ها مثل بادکشن، جای اینکه بیاد مفهوم رقابت رو زیر سوال ببره، به سبک روانشناسی زرد و برندهای موفقیت و رشد شخصی، درمورد این حرف میزنن که چطور میشه از رقابت بیمارگونه ای که توی جامعه وجود داره، استفاده ی خوبی کرد و باهاش کنار اومد. با یک سیستم بیمارگونه اصلا نباید کنار اومد و ایده ای برای حل شدن درونش خلق کرد چون این کار فقط به اون سیستم بیمارگونه قدرت میده. این انیمه بازخوردهای بسیار متناقضی دریافت کرده. بعضی ها اون رو سرگرم کننده و خوش ساخت میدونن درحالی که بقیه اون رو سطحی، اغراق آمیز و فاقد منطق روایی توصیف کردن. خیلی از طرفدارها، بخصوص در سایت هایی مثل انیمه لیست و IMDb از کیفیت بالای انیمیشن، طراحی مبارزات و کارگردانی صحنه های اکشن تمجید کردن. بعضی از بیننده ها گفتن که این انیمه، نسخه ی بهتر و خوش ریتم تری از انیمه هایی مثل Tokyo Revengers هست و از شخصیت هایی استفاده کرده که پتانسیل رشد دارن و فضای گروهی پرتنشی رو به تصویر کشیده. اما منتقدها به این موضوع اشاره کردن که جهان داستان باورپذیر نیست و چطور ممکنه یک شهر مدرن هنوز با دعواهای خیابونی کنترل نشده دست و پنجه نرم کنه؟ بعضی از مخاطبا هم گفتن که دیالوگ ها سطحی، تکراری و گاهی حتی خنده دار هستن، بخصوص وقتی قراره لحنی جدی یا احساسی داشته باشن. همچنین به این موضوع اشاره شده که انیمه گاهی به سمت فضای شبه بی ال یا Boy's Love میره بدون اینکه عمق خاصی بگیره یا صداقت روایی داشته باشه و این کار بیشتر برای جذب مخاطب نوجوان انجام شده.
جمع بندی امتیازهای این سریال، متوسط تا خوب هست. در سایت IMDb امتیاز 7.8 از 10 رو داره و امتیازش در بقیه ی مراجع هم تقریبا در همین حدوده که با توجه به محتواش، اتفاقا امتیاز خیلی خوبی هست. تا زمان تحریر این مطلب، فقط یک فصل از این انیمه منتشر شده که شامل 13 قسمت هست. فصل دوم هنوز به صورت رسمی پخش نشده اما در برنامه ی تولید هست.
فرقهگرایی و رمانتیزه کردن شرارت| نقد و بررسی انیمهی سگهای ولگرد بانگو
در زمان تحریر این مطلب، پنج فصل انیمهی سگهای ولگرد منتشر شده. فصل اول در سال 2016، فصل دوم توی همون سال، فصل سوم در سال 2019 و فصل چهارن در زمستان 2023 منتشر شد. تابستان 2023 هم فصل پنجم پخش شد که در کنارش یه سری کار سینمایی و اسپین آف هم داشتیم.
فصل های مختلف انیمهی سگ های ولگرد، امتیازهای متفاوتی دریافت کردن و دازای سان، از همون ابتدا به عنوان شخصیت محبوبتری شناخته میشه و یه فصل هم روی دازای تمرکز میکنه. آتسوشی حتی طی فصل های بعدی هم لزوما شخصیت اصلی نیست و خیلی از طرفدارا، این انیمه رو با دازای سان میشناسن. فصل سوم و چهارم، با توجه به امتیازاتی که میشه دید، از محبوبیت بیشتری برخوردارن و حتی زورکی هم که شده، پیچش های داستانی زیادی ایجاد کردن. فصل اول، به نسبت از امتیاز کمتری برخورداره و بیشتر به عنوان یه معرفی عمل میکنه. داستان ها معمولا منطق منسجم تری دارن و خبری از اتفاقات چندان عجیب و غریب نیست.
اینجا از فصل یک شروع میکنیم و سراغ جزئیات داستان خواهیم رفت. اگر هنوز این انیمه رو شروع نکردید یا دوست ندارید که محتواش اسپویل بشه میتونید از مطلب معرفی و بررسی استفاده کنید. قسمت اول فصل اول انیمه ی سگ های ولگرد بانگو با معرفی شخصیت اصلی، آتسوشی ناکاجیما شروع میشه. آتسوشی از یتیم خونه اخراج میشه و بدون غذا و سرپناه، توی خیابونای یوکوهانا میچرخه. درحالیکه داره از گرسنگی میمیره، با دازای اوسامو رو به رو میشه که سعی داره خودکشی کنه و نجاتش میده. دازای و همکارش کونیکیدا به آتسوشی توضیح میدن که آژانسشون تو کار حل کردن پرونده های ماورائی هست و الانم دنبال ببر مرموزی هستن که در سطح شهر دیده شده.
درنهایت، مشخص میشه که آتسوشی خوده اون ببر سرگردون هست و توانایی تبدیل شدن به همچین موجودی رو داره و عملا آتسوشی از فرش به عرش میرسه. در ابتدای انیمه ی سگ های ولگرد، آژانس کارآگاهی مسلح به عنوان گروهی معرفی میشه که در حل پرونده های پیچیده و ماورائی تخصص داره. انگیزه ی اصلی این آژانس، محافظت از شهر یوکوهاما و مردمش در برابر تهدیدات غیر طبیعی و خطرناکه. اعضای آژانس، هرکدوم با توانایی های خارق العاده و گذشته های پیچیده، تلاش میکنن تا عدالت رو برقرار کنن و از آسیب های احتمالی جلوگیری بشه. این آژانس در عین حال، محیطی هست برای شخصیت هایی که توی جامعه، جایگاه خاصی ندارن یا با چالش های شخصی رو به رو شدن. ساختار قدرتهای ماورایی در این سریال، کمابیش شبیه تاثیر تروما هست. معمولا هرچه ترومای یک شخصیت، پیچیده تر باشه، قدرت ماورائیش هم ممکنه عجیب تر بشه.
برای مثال توانایی دازای اوسامو که میتونه قدرت های بقیه رو خنثی کنه، شاید نشونه ی روحیه ی نیهیلیستی و میل به نابودی خودش باشه. آتسوشی درحالی وارد آژانس میشه که عملا انتخاب دیگه ای هم نداره. شخصیت های این داستان، عموما نه تو فاز خاندان و خونواده هستن و نه بچه ای دارن و با وجود کارگروهی و پروژه های سنگینی که انجام میدن، معمولا محرک های فردگرایانه ای دارن که البته این موضوع، به خودی خود چیز بدی نیست. چیزی که این سناریو رو غیر واقعی جلوه میده اینه که ما در دنیای واقعی، خیلی بعیده که بتونیم به همچین حدی از فردگرایی برسیم و همواره یه سری تعلقات ناخواسته در اطراف ما وجود دارن.
آدما به طور طبیعی توی شبکه ی پیچیده ای از روابط و تعلقات اجتماعی، خانوادگی، فرهنگی و حتی اقتصادی زندگی میکنن. این تعلقات، چه ناخواسته و چه انتخاب شده، بخشی جدا نشدنی از هویت ما هستن و گاهی چالش برانگیزترین بخش زندگی به حساب میان. این داستان، تا یکجایی تونست خیلی خوب، این الگو رو تبدیل به یه داستان اکشن و سرگرم کننده کنه اما هر چه سعی کرد دامنه ی مبارزات آژانس رو افزایش بده، دست و پای این شخصیت های نابغه، خیلی بسته تر به نظر رسید و از برهه ای به بعد، به سختی میشه گفت که تونست منطق داستانی رو حفظ کنه.
این موضوع یکی از نقاط ضعف معمول در سریال ها و انیمه های مشابه هست. وقتی یه داستان اکشن و سرگرم کننده تلاش میکنه دامنه ی خودش رو گسترش بده و دشمنایی با چالش های بزرگتر رو به تصویر بکشه، گاهی ممکنه توی دام تناقضات منطقی و کاهش باورپذیری شخصیت ها بیوفته. این موضوع در سگ های ولگرد بانگو هم به وضوح دیده میشه. در ابتدا، ساختار داستان محدوده و شخصیت ها در فضایی مشخص تعریف شدن که این تمرکز، هم به توسعه ی منسجم شخصیت ها کمک میکنه و هم در جریان خلق هیجان و جذابیت، تاثیر داره. وقتی داستان سعی میکنه دامنه ی مبارزات و تعارضات رو فراتر از این چهارچوب ببره، معمولا چالش های بیشتری در زمینه ی حفظ منطق داستان به وجود میاد. این گسترش دامنه ممکنه باعث بشه شخصیت هایی که در ابتدا نابغه یا خیلی قوی به نظر میرسیدن، به شکلی غیر دقیق و حتی محدودشده، بازنمایی بشن.
گروه های درون این داستان و بخصوص آژانس کارآگاهی، بیشتر روی الگوهای شکل گیری فرقه های عرفانی سودجو حرکت میکنه، بخصوص وقتی که پارانویا و آسیب های روانی یک فرد، اونو ناگزیر به پناه بردن به یک فرقه با اهداف و انگیزه های مرموز میکنه. این افراد، درنهایت به آژانس پناه میارن، شاید نه به خاطر انتخاب آگاهانه بلکه بیشتر به خاطر فقدان گزینه های بهتر و حس ناامیدی یا به امید رهایی از رنج. شیوهی طراحی این گروه ها، با تاکید بر رمز و راز، اهداف مرموز، و وابستگی شدید اعضا به ساختار و قوانین داخلی، شباهت های بسیاری با الگوهای شکل گیری فرقه ها داره. به طور خاص، آسیب های روانی شخصیت ها اغلب به عنوان محرکی برای پذیرفتن این وابستگی ها و پذیرش نقش خودشون در این سیستم استفاده میشه.
تمرکز روی فردگرایی شخصیت ها که گاهی اونها رو جدا از تعلقات اجتماعی و خونوادگی نشون میده، به نوبه ی خودش میتونه این تصویر فرقه گونه رو تقویت کنه. این رویکرد شاید برای خلق هیجان و اکشن مناسب به نظر برسه اما وقتی به جنبه های انسانی و اجتماعی داستان نگاه کنیم، ممکنه تصویری نابهنجار و حتی مخرب رو ارائه بده. قسمت سوم فصل اول انیمه، با معرفی شخصیت های جدید ادامه پیدا میکنه. آتسوشی به طور رسمی به آژانس کارآگاهی مسلح ملحق میشه و اولین ماموریت خودشو شروع میکنه. توی این قسمت، آتسوشی با آکوتاگاوا، یکی از اعضای مافیا رو به رو میشه. آکوتاگاوا توانایی های خارق العاده ای داره و دنبال شکار آتسوشی هست. مبارزه ی شدیدی بین آتسوشی و آکوتاگاوا اتفاق میوفته که در جریانش آتسوشی مجبور میشه از توانایی های ببریش استفاده کنه. دازای اوسامو با مهارت خاصش به آتسوشی کمک میکنه تا از این مبارزه جون سالم به در ببره و در نهایت، آتسوشی متوجه میشه که مافیا به طور جدی دنبالش هستن و زندگیش توی خطر افتاده.
نحوه ی معرفی شخصیت های شرور در این داستان، بخصوص شخصیت آکوتاگاوا، رمانتیزه شده و بیشتر از اینکه حس کنی یه شخصیت قاتل داره خودنمایی میکنه، ممکنه تحت تاثیر خونسردی، مهارت و قاطعیت شخصیت شرور قرار بگیری و کشتن چند تا آدم که چندان هم خوش برخورد نیستن، چندان درنظرتون شرورانه جلوه نکنه. این اتفاق توی داستان های امروزی زیادی اتفاق میوفته. این نحوره ی پردازش به جای تمرکز روی ظلم یا جنایتی که یک فرد مرتکب میشه، بیشتر به ویژگی هایی مثل خونسردی، مهارت و قاطعیت شخصیت شرور میپردازه و ممکنه مخاطب، به جای حس نفرت، نوعی کشش و علاقه رو تجربه کنه. در مورد آکوتاگاوا، این جذابیت بصری و رفتاری، از جمله توانایی خارق العاده، ظاهر بخصوص و خونسردی متمایزش، به شکلی طراحی شده که نه تنها مخاطب رو جذب میکنه بلکه میتونه باعث بشه که بعضی از کارای شرارت آمیزش، کمتر شرورانه به نظر برسن بخصوص وقتی قربانیاش، آدمای چندان دوست داشتنی ای نباشن.
جمع بندی این رمانتیزه کردن شخصیت های شرور، هرچند ممکنه به جذابیت داستان کمک کنه اما خطراتی هم داره. ممکنه مخاطب، بخصوص نوجوونا، در برابر همچین شخصیت هایی به نوعی همزادپنداری برسن و جنبه های منفی کاراشون رو کمتر مورد توجه قرار بدن و مخاطب رو به نوعی در درک اخلاقیات پیچیده، ناکام میذاره. اصطلاح شیطان در جزئیات است، در اینجا خیلی صدق میکنه و مرور داستان چند لایه و پیچیده ی سگ های ولگرد، به مراتب میتونه منجر به پیدا کردن الگوهای نابهنجار اما مهمی بشه که دونستنش بی فایده نیست.
توجیه معامله با تاریکی| نقد و بررسی فصل دوم انیمهی جوجوتسو کایزن
نقد و بررسی فصل دوم جوجوتسو کایزن، یه مجموعه مطلب رو شامل میشه که میتونید هر کدوم رو به صورت مستقل مطالعه کنید و درک یکی، وابسته به خوندن مطالب پیشین نیست.
در مطلب بی تفاوتی، تراژدی و شرارت در انیمه ی جوجوتسو، به طور خلاصه گفته شد که شخصیت های شرور این انیمه، مثل فرقه ی کیو، فلسفه ای عمیق و چند لایه دارن که جهان بینی اونا رو شکل میده. در مقابل، شخصیت های مثبت با دیدگاه های ساده تر و عمدتا احساسی به چالش کشیده میشن. ضعف اصلی داستان در تمرکز بیشتر بر توسعه ی شخصیت های منفی و کم توجهی به گسترش جهان بینی مثبت ها دیده میشه.
قسمت سوم فصل دوم، با شخصیت توجی و تحولات کلیدی که داستان رو به یه نقطه عطف مهم میرسونه ادامه پیدا میکنه. این فصل در بردارنده ی تعارضات فکری و پیامد های تصمیم های اخلاقیه و گاهی باعث میشه که مخاطب، همدلی بیشتری با شخصیت شرور داشته باشه.
در خلال مطلبی با عنوان رویای جاودانگی، گفته شد که داستان فصل دوم، در ابتدا حول محور ماموریتی میچرخه که استاد تن گن برای حفظ عمر طولانیش، به ظرف پلاسمای ستاره ای نیاز داره اما این هدف، جنبه های اخلاقی مشکوکی رو شامل میشه. فرقه های شروری مثل کیو و شخصیت هایی مثل توجی زنین، نقش مهمی در پیشبرد داستان دارن و تضاد بین جهان بینی شخصیت های مثبت و منفی، به شدت خودنمایی میکنه. طی این مطلب گفته شد که این انیمه، توجه بیشتری به ساختار پیچیده ی شخصیت های منفی، نسبت به شخصیت های مثبت داره و گاهی باعث میشه که مرز بین خیر و شر، مبهم بشه.
در مطلب تراژدی تحول شخصیت گتو، فصل دوم تا پایان قسمت پنجم بررسی شد. اما در اینجا قصد داریم بریم سراغ ادامه ی داستان جالب فصل دوم و ضمن مرور سناریوی بسیار جذابتش، کمی انتقادات مثبت و منفی رو حواله اش کنیم.
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فصل دو رو تا پایان قسمت هفتم لو بده.
در قسمت ششم، مواجهه ی ماهیتو با مکاماروی تغییر شکل یافته ی نهایی، باعث اون گرفتن تنش ها میشه چون موتا تلاش میکنه تا ماهیتو رو نابود کنه و به جمع دوستانش ملحق بشه. هدف از این کار اینه که بتونه هر چه زودتر گوجو رو از نقشه های گتو آگاه کنه. مکامارو به عنوان یه جسد نفرین شده، به دست موتا کنترل میشه و ترکیبی از فناوری و انرژی نفرین شده است. به عنوان یه دست ساخته ی پیچیده، این شخصیت منشا ایجاد بخشی از جذاب ترین اکشن های این سریاله و داستان شخصیتی که داره از این جسد نفرین شده استفاده میکنه، قدرت تحریک احساسی زیادی در این اپیزود داره. ماهیتو از جمله شخصیت هایی هست که صرفا کارهای شرورانه انجام نمیده و بخش زیادی از انیمه، به صحبت ها و تشریح افکارش اختصاص داره که اتفاقا چندان هم سطحی نگرانه طراحی نشدن و به خودی خود، کاریزمای موهیتو رو افزایش میدن. به عنوان روح نفرین شده ی درجه ی ویژه، رفتارهای سادیستی زیادی رو از خودش نشون میده. هرچند برخی عقیده دارن که این رفتارها جلوه ی نابالغانه ای دارن و صرفا تصویری از یه موجوده که دوست داره با احساسات آدما بازی کنه اما طرز فکر این موجود، اونقدرا هم فانتزی نیست و میشه نمونه های مشابهش رو در شخصیت های قدرتمند زیادی، به صورت مستقیم یا غیر مستقیم پیدا کرد.
شاید تنها تفاوت ماهیتو با انسان های واقعی شرور اینه که ماهیتو لزومی نمیبینه که افکار واقعی خودش رو پنهان کنه و قدرتش اینقدر هست که بتونه بدون ریاکاری، نقشه های خودش رو پیش ببره.
گره های داستانی این اپیزود، بیش از پیش با هدف قضاوت کردن مکامارو طراحی شده و برای اولین بار، از پیشینه اش پرده برداری میشه. بدن اصلی مکامارو با اسم کوکیچی موتا، بیماری بسیار عجیبی رو تجربه میکنه که ترکیبش با هویت مکامارو، اونو شبیه یه بخش تاریک یا سرکوب شده از شخصیت یک انسان میکنه. کوکیچی به خاطر بدن بسیار بیمارش که نشات گرفته از محدودیت آسمانی هست، نمی تونست به طور مستقیم در محیط مدرسه حضور پیدا کنه. محدودیت بهشتی یا آسمانی، مثل دو روی یک سکه عمل میکنه. در عین اینکه میتونه پتانسیل ها و قدرت های جدیدی رو رقم بزنه، قدرت هایی رو هم از افراد سلب میکنه و شبیه نوعی معامله ی سادومازوخیستی به نظر میرسه. شبیه چنین معاملاتی رو توی انیمه های ماورائی زیاد میشه دید و میشه حس کرد که تا حد زیادی، الهام گرفته از سنت های جادوی تاریکه که نژاد فرودست، با خدایان یا موجودات ابرشرور، به معامله میشینه و چیزای با ارزش زندگیش رو برای رسیدن به قدرت های خاص، تاخت میزنه. کاری که سناریوی جوجوتسو انجام میده، توجیه چنین معاملاتی هست و گاها این کار رو برای رسیدن به قدرت، اجتناب ناپذیر جلوه میده. قدرتی که قراره برای مبارزه با شرارت به کار گرفته بشه، می تونه از منابع شرارت آمیز هم کسب بشه که خوده این گزاره مشخص میکنه که کجای این کار، دقیقا مشکل داره.
چنین سناریوهایی، میتونن این حس رو درون بیننده ایجاد کنن که دست دراز کردن جلوی افراد شرور و غیر قابل اعتماد، وقتی که دچار نوعی نیاز هستی یا توی تنگنا قرار گرفتی، به خودی خود چیز بدی نیست و با زیرکی، می تونه به نتایج مثبتی ختم بشه که البته روابط علت و معلولی توجه کننده در این انیمه، لزوما الگوی منطقی خاصی ندارن و بیشتر سعی کردن با تحریک احساسات بیننده، اونو به همچین نتیجه ای برسونن. هرچند که محدودیت های بهشتی، به عنوان نوعی میراث ناخواسته به تصویر کشیده میشن اما نمیشه منکر شد که معامله ی با تاریکی، حتی در جریان این اپیزود هم رخ میده و نوعی خوش خیالی یا اعتماد به نفس برای گیر نیوفتادن و بازی نخوردن با تاریکی، باعث کشیده شدن فرد به سمت انجام معامله میشه.
تجسم اینکه محدودیت های بهشتی صرفا یه تقدیر ناخواسته هستن، اون هم در داستانی که با تکیه بر سنت های عرفانی شرقی ساخته شده، چندان منطقی به نظر نمیرسه چرا که شما بهتر از من میدونید چیزی به اسم تناسخ هم در این سنت، توجیه شده است و محدودیت های بهشتی، می تونن با توجه به پیشینه و پتانسیل های بالقوه ی یک شخص، در اختیارش قرار بگیرن. ماهیتو موفق میشه تا از بیشتر حملات موتا یا مکامارو جاخالی بده اما موتا در نهایت با پرتاب یک موشک نفرین شده، موفق میشه تا به بخشی از روح ماهیتو آسیب بزنه. موتا کمی بعد سعی میکنه تا به گتو حمله کنه اما ماهیتو غافلگیرش میکنه و موفق به کشتنش میشه. کوکیچی رسما برای صاف کردن معامله ای که بهشت باهاش انجام داده، حاضر میشه تا با دشمنش نوعی قرارداد ببنده تا بدن سالمی به دست بیاره. در ابتدا صرفا اطلاعاتی رو در اختیارشون میذاره اما سعی میکنه زیرکی به خرج بده تا هم کلاسی های محبوبش در اثر افشای اطلاعات، آسیبی نبینن.
به محض شفا پیدا کردن، اون مبارزه رو میبازه و میمیره و زیرکی ای که به خرج میده، مشخصا نمی تونه بقاشو در مقابل عواقب معامله با تاریکی، حفظ کنه با این وجود، سناریو به سمتی میره که بگه زیرکی کوکیچی، کمکش کرد که به هدفش برسه، صرفا در زمان مبارزه، کم شانسی آورد و جون خودش رو از دست داد. اون میتونست فرار کنه یا به خدمت تاریکی در بیاد و از بدن جدیدش لذت ببره ولی اسیر عواطفش میشه و جون خودش رو برای حفظ بقای دوستانش فدا میکنه. اون تا حد زیادی در یک هاله ی تقدیس شده و دوست داشتنی میمیره و قبل از اینکه بیننده بتونه سطح حماقت کوکیچی و ساده لوحیش در مقابل تاریکی رو مورد قضاوت قرار بده، به سمت گره های داستانی بعدی کشیده میشیم.
جمع بندی بعد از مرگ کوکیچی، بدون اینکه حتی وقتی برای سوگواری یا جمع بندی تلف بشه، میریم به چند روز بعد و گوجو شروع به خودنمایی میکنه و با اعتماد به نفس تمام، وارد پوششی میشه که در اطراف شیبویا ایجاد شده و عده ی زیادی غیر نظامی، درونش گیر افتادن. این بخش، هم به سرعت شروع میشه و هم جذابیت و دلهره ی خاص خودش رو داره و تراژدی موتا، مثل مقداری گرد و خاک، به زیر فرش جارو میشه.