نقل قولهای جالب: عوامل بسیار دیگری نیز وجود داشتند که رنسانس را در طول قرنهای پانزدهم و شانزدهم شکل دادند. این عوامل شامل کاهش قدرت کلیسای کاتولیک روم، همانطور که در اصلاحات و استقرار پروتستانتیسم مشهود است؛ اختراع ماشینهای چاپ؛ و انقلاب کوپرنیکی بود که زمین را به عنوان بخشی جانبی از یک جهان بزرگتر قرار داد
اختراع پرسپکتیو خطی در اوایل قرن پانزدهم تحت تأثیر ترجمههای لاتین کتاب پرسپکتیوای قرون وسطایی قرار گرفت که هم نورشناسی فیزیکی و هم نورشناسی فیزیولوژیکی را توصیف میکرد. نظریههای تشکیل تصویر روی سطحی در مقابل چشم منجر به نقاشیهایی شد که نورشناسی دنیای واقعی را دقیقتر منعکس میکردند و صحنههای واقعی و همچنین تمثیلی به تصویر کشیده میشدند.
توهم ماه - ظاهر بزرگتر آن در نزدیکی افق نسبت به بالای آسمان - البته یک توهم اندازه است، اما به عنوان یک توهم فاصله نیز تفسیر شده است. توهم ماه در گذشته یک معما بود و معمایی است که هنوز هم پابرجاست. تلاشهای مدرن برای توضیح آن همچنان مشکلساز است (به RossandPlug، ۲۰۰۲ مراجعه کنید). این یک نمونه بارز از توهم است زیرا مشاهدات سازگار بودهاند اما تفسیرها یک تغییر تدریجی را نشان دادهاند: در ابتدا به عنوان یک مسئله فیزیک، سپس فیزیولوژی و در نهایت روانشناسی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت. توهم آسمانی مدتها قبل از ارسطو شناخته شده بود. پلاگ و راس (۱۹۸۹) کتیبهای به خط میخی از قرن هفتم پیش از میلاد بر روی لوح گلی از نینوا را توصیف میکنند که میتوان آن را به عنوان توصیف این پدیده تفسیر کرد. روایت ارسطو واضح بود و او تغییرات اندازه را به اثرات مه ربط داد: «خورشید و ستارگان هنگام طلوع و غروب بزرگتر از نصف النهار به نظر میرسند» (راس، ۱۹۳۱، صفحه ۳۷۳ب). این اساساً توضیحی بود که بطلمیوس در المجسطی ارائه داد، با وجود اینکه او اذعان داشت که اشیاء در یک محیط نادرتر کوچکتر به نظر میرسند: «درست است که اندازه واقعی آنها [اجرام آسمانی] در افق بزرگتر به نظر میرسد. با این حال، این نه به دلیل فاصله کمتر آنها، بلکه به دلیل جو مرطوب اطراف زمین است که بین آنها و دید ما قرار میگیرد.
عنوان کتاب: (Cambridge Studies on Child and Adolescent Health) Steve Sussman, Susan Ames - Drug Abuse_ Concepts, Prevention, and Cessation-Cambridge University Press (2008)
(مطالعات کمبریج در مورد سلامت کودکان و نوجوانان) استیو ساسمن، سوزان ایمز - سوء مصرف مواد مخدر _ مفاهیم، پیشگیری و ترک - انتشارات دانشگاه کمبریج (2008)
نقلقولهای جالب کتاب:
از بین افرادی که به دلیل مصرف بیش از حد مواد مخدر بستری شدهاند، تقریباً ۳۰٪ به دلیل مصرف کوکائین، ۱۸٪ به دلیل مصرف ماریجوانا، ۱۷٪ به دلیل مصرف بنزودیازپینها، ۱۷٪ به دلیل مصرف مواد مخدر (۱۴٪ به دلیل مصرف هروئین)، ۶٪ به دلیل مصرف آمفتامین یا متآمفتامین و بقیه به دلیل مصرف داروهایی مانند تایلنول یا ادویل، مهارکنندههای انتخابی بازجذب سروتونین (SSRIs) و آرامبخشها بستری شدهاند (به بحث در Levinthal، ۲۰۰۵ مراجعه کنید).
مصرف منظم داروها میتواند منجر به وابستگی جسمی شود (یعنی علائم ترک جسمی و/یا روانی هنگام قطع ناگهانی مصرف دارو رخ میدهد). ولع مصرف اثراتی که یک دارو ایجاد میکند را میتوان «وابستگی روانی» نامید که تحت تأثیر فرآیندهای عصبی-زیستی قرار میگیرد
عنوان کامل کتاب و اطلاعات اضافه: (Cambridge Studies on Child and Adolescent Health) Steve Sussman, Susan Ames - Drug Abuse_ Concepts, Prevention, and Cessation-Cambridge University Press (2008)
در اینجا هنوز نقد خاصی به کتاب ندارم و صرفا نقلقولهای جالبش رو قرار دادم.
"سوءمصرف مواد مخدر برای یک فرد یا در یک فرهنگ ممکن است سوءمصرف مواد مخدر برای فرد دیگر یا در فرهنگ دیگر تلقی نشود. هرگونه مصرف تفریحی مواد مخدر ممکن است برای برخی گروهها (مثلاً کلیسای قدیسان آخرالزمان و ساینتولوژی) سوءمصرف مواد مخدر تلقی شود، اما برای گروههای دیگر (مثلاً راستافاریانها و کلیسای روشنگری معنوی) هنجار محسوب شود. سوءمصرف مواد مخدر همچنین ممکن است در طول زمان از نظر معنا متفاوت باشد."
"بسیاری از تأثیرات درون فردی (به عنوان مثال، عصبی-زیستی) به سختی قابل تغییر هستند یا به سادگی با روشها و فناوریهای فعلی قابل تغییر نیستند، اما با این وجود، نقش مهمی در آسیبپذیری در برابر سوء مصرف مواد دارند و در نهایت ممکن است قابل اصلاح باشند."
"این متن، اگرچه به عنوان یک منبع علمی برای محققان عمل میکند، اما قصد دارد برای متخصصان تحصیلکرده، مشاوران وابستگی به مواد مخدر و دانشجویان نیز مفید باشد. این متن یک دیدگاه کامل و یکپارچه در مورد سوءمصرف مواد مخدر و پیشگیری و ترک آن برای زمینهها و جمعیتهای مختلف ارائه میدهد."
این مطلب، برداشتی هست از کتاب Documentations of REDS and FELLOW TRAVELLERS که سابق بر این، در مطلب جداگانه ای معرفی شد.
این فایل، اثر مایرون فاگان، صرفا بخشی از فعالیت های بحث برانگیز فاگان در زمینه ی نظریه های توطئه سیاسی و فرهنگی بود که در اواسط قرن بیستم منتشر شد. موضوع اصلی این فیلم، بررسی و ادعای وجود شبکه ای از افراد چپگرا، کونیست و یا همپیمان های فکریشون هست. تمرکز مطالب هم روی نفوذ این افراد در سیاست، رسانه، سینما و سیستم آموزشی آمریکاست و بعضا از اسناد، نقل قول ها و تحلیل های شخصی، برای اثبات این ادعاها استفاده شده.
این کار در دسته ی نظریه های توطئه ی کلاسیک قرار میگیره و دیدگاه های نویسنده، به شدت ایدئولوژیک و ضد کمونیستی هستن. خیلی از ادعاهاش توسط منتقدها رد شدن یا به عنوان مطالب اغراق آمیز و غیرمستند، شناخته شدن. اما بررسی همچین نوشته هایی میتونه به درک فضای سیاسی و فرهنگی دوره ی جنگ سرد و هالیوود اون زمان کمک کنه. نویسنده ادعا میکنه که از دهه ی 1920، نیروهای کمونیستی شروع به نفوذ در فضای سینما و تئاتر کردن و چند سازمان هم به این منظور، مورد استفاده قرار گرفتن. هدف از این نفوذ، شرطی کردن مردم آمریکا برای قبول کردن مارکسیسم بوده. نویسنده همچنین توضیح میده که رسانه هایی مثل مطبوعات یا سخنرانی های خیابانی برای این هدف مناسب نبودن و برای همین هم سرخ ها سراغ این نوع سرمایه گذاری نرفتن و ترجیح دادن که جامعه ی هنرمندای سینمایی رو به عنوان ابزار، استفاده کنن.
گروه هایی مثل Russian Art Group Theatre و بعدها The Group Theatre به عنوان نمونه هایی از تاثیر این نفوذ، معرفی شدن. نویسنده همچنین چندتا نمایش رو مثال میزنه که به طور غیر مستقیم، افکار مارکسیستی رو تبلیغ کردن. نویسنده ادعا میکنه که بعضی از چهره های مشهور هالیوود، از جمله اعضای گروهی به اسم Hollywood ten با وجود استعداد متوسط، به واسطه ی حمایت های سیاسی به موقعیت های بالا رسیدن. این افراد، طبق ادعای فاگان، بخشی از درآمد خودشون رو به حزب کمونیست میدادن و این هزینه در قالب مالیات ویژه یا حق عضویت افزوده بوده. طبق نقل قولی از دستورالعمل مخفی حزب، اعضایی که بیشتر از 50 دلار در هفته درآمد دارن، موظف هستن که درصدی از درآمد مازادشون رو به حزب بدن. همچنین هر عضو، موظف هست که دستکم 10 نفر از اطرافیانش رو به جبهه های وابسته به حزب جذب کنه و ازشون حمایت مالی بگیره.
نویسنده ادعا میکنه که این شبکه ی نفوذ، نه فقط در سینما، بلکه در رادیو، تلویزیون، آژانس های تبلیغاتی و بازیگری هم گسترش پیدا کرده و در پایان، تاکید میشه که این منابع مالی برای توطئه ی نابودی آمریکا استفاده میشدن. ازجمله اسم های آشنا در این کتاب، چارلی چاپلین هست که به خاطر دیدگاه های ضد جنگ و مهاجرتش به اروپا، در لیست قرار گرفته. همچنین دالتون ترومبو که طی سالهای اخیر، فیلمی هم براساس زندگیش ساخته شده. ترامبو علنا کمونیست بود و در لیست سیاه مک کارتی قرار داشت و به عنوان یک فیلمنامه نویس فعال و تاثیرگذار، کارهایی مثل اسپارتاکوس و رومن هالیدی رو توی کارنامه اش داره. درواقع ترومبو به رغم محدودیت های زیادی که تجربه کرد، تونست تاثیرگذاری خودشو حفظ کنه. اینکه تاثیرش چه کیفیتی داشته بحث جداگونه ای هست، نکته اینه که حتی فضای جنگ سرد هم نتونست جلوی فعالیت این قبیل افراد رو بگیره. درواقع شاید بشه گفت تراژدی ترومبو اینه که اینقدر سعی کرد با سرمایه داری آمریکایی بجنگه ولی نه تنها تمام سرمایه شو از دست داد بلکه کلی هم فیلمنامه ی کم قیمت اما پرفروش رو به سینما فروخت.
درنظر فگان، هالیوود تبدیل به اسب تروا شده بود و چهره های محبوب، با لبخند و روی فرش قرمز، پیام هایی رو منتقل میکردن که به زعم نویسنده، در خدمت فروپاشی ارزش های آمریکایی بودن. ایشون عقیده داشت که نفوذ کمونیستی، نه از بیرون بلکه از درون ساختارهای فرهنگی شروع شده و افراد با استعداد متوسط، از طریق وفاداری به حزب، به موقعیت های بالا رسیدن و سیستم مالی حزب، مثل یک ماشین جذب و گسترش عمل میکرد یعنی هر عضو باید درصدی از درآمدش رو بده و چند نفر دیگه رو جذب کنه. این شبکه نه فقط در سینما بلکه در رادیو، تلویزیون، تبلیغات و آژانس های بازیگری هم ریشه داشت. فگان در جریان این کتاب سعی میکنه یک اتمسفر بسته ی نفوذ و وفاداری رو تصویر کنه که موفقیت نه براساس استعداد، بلکه براساس هم پیانی ایدئولوژیک تعریف میشه. در این منطق، هر چهره ی محبوب یا هر کار موفقی ممکنه حامل پیام پنهانی باشه و این پیام به نظر نویسنده، در خدمت شرطی سازی مردم برای قبول کردن مارکسیسم هست.
قضیهی گروه ده نفر هالیوود ده نفر هالیوود یا Hollywood Ten یکی از نقاط عطف در تاریخ سانسور، سیاست و هنر آمریکا به حساب میاد. در تاریخ اکتبر 1947، ده نویسنده و کارگردان سینمایی منجمله دالتون ترامبو در برابر کمیته ی فعالیت های ضد آمریکایی یا HUAC حاضر شدن اما از جواب دادن به سوالات درباره ی گرایش های سیاسی شون یا افشای اسم بقیه خودداری کردن. این افراد به جرم تحقیر کنگره زندانی شدن و در ادامه در لیست سیاه قرار گرفتن و از کار در استودیوهای بزرگ محروم شدن. این اتفاق، شروع دوره ای شد که بهش میگن دوران لیست سیاه هالیوود چون خیلی از هنرمندا به خاطر گرایش های سیاسی واقعی یا فرضی، از صنعت حذف شدن. فگان در کتاب خودش، این افراد رو نه قربانی بلکه هم پیمان های حزب کمونیست میدونه که از طریق وفاداری به حزب، به موقعیت های بالا رسیدن و بخشی از درآمدشون رو به حزب میدادن.
نویسنده در ادامه ادعا میکنه که در دهه ی 1920، نیروهای کمونیستی بعد از سم پاشی ایدئولوژیک در اتحادیه های هنری برادوی، به هالیوود مهاجرت کردن اما قبل از رفتن، شوک تروپرها یا نیروهای ضربتی، افرادی رو آموزش دادن تا کنترل برادوی رو حفظ کنن. فگان نقل میکنه که صاحبان تئاترها از تولید نمایش های ضد کمونیستی میترسیدن چون تهدید شده بودن که سالن هاشون بمب گذاری بوی بد میشن و این یعنی فضای فرهنگی، دچار ترور نرم شده بود. فگان از چهره هایی مثل Gene Kelly و Lucille Ball اسم برده و میگه که محبوبیتشون باعث میشه مردم بی خبر، جذاب سازمان هایی بشن که اسم این ستاره ها رو به عنوان حامی استفاده میکنن. این نویسنده همچنین ادعا میکنه که خیلی از هنرمندها، به خاطر فشار منتقدین و ترس از حذف حرفه ای، مجبور بودن در مراسم های وابسته به حزب شرکت کنن. اون میگه که بعد از افشای نفوذ در هالیوود با کمک گروهی به اسم Cinema Educational Guild بعضی از چهره ها به برادوی برگشتن اما نه به عنوان پناهنده بلکه به عنوان بازگشت به قلعه ی مستحکم تر کمونیسم و در هالیوود، کنترل رسانه ها به کمک منتقدها و مدیران اتفاق افتاد. در هالیوود، شش مدیر استودیو و فردی به اسم اریک جانسون، کنترل رو در دست داشتن و در برادوی، "هفت منتقد" نقش نگهبانان ایدئولوژیک رو بازی میکردن. با گسترش تلویزیون، این نفوذ به خانه های مردم هم رسید و این اتفاق با ظاهر شدن حدود 50 میلیون دستگاه تلویزیون در خانه های آمریکا شروع شد. فگان درواقع جهانی رو تصویر میکنه که در اون، هنر تبدیل به ابزار نفوذ شده و منتقدها مثل نوعی نگهبان، تصمیم میگیرن که چه چیزی شنیده بشه و چه چیزی حذف بشه.
در ادامه، فگان با لحن آتشین، مخاطب رو مستقیما خطاب قرار میده و ازش میخواد که وارد عمل بشه. در منطق درونی این روایت، تلویزیون، رادیو، سینما و تئاتر دیگه فقط ابزار سرگرمی نیستن و تبدیل به لوله های تزریق ایدئولوژی به جامعه شدن. نویسنده میگه که دیگه نیازی نیست مردم به سینما برن تا تحت تاثیر قرار بگیرن و حالا سم ذهنی، مسقیما وارد اتاق نشیمن میشه و از مخاطب میخواد که با تحریم محصولات تبلیغاتی، به اسپانسرها فشار بیارن تا از استخدام افراد کمونیست یا هم پیمان، خودداری کنن و عقیده داره که تنها راه مقابله، اقدام مستقیم مصرف کننده است. اون ادعا میکنه که نه فقط صنعت سرگرمی، بلکه وزارتخانه ها، اتحادیه ها، مطبوعات و حتی کاخ سفید، تحت نفوذ نیروهای کمونیستی قرار گرفتن و از چهره های مشهور اون دوران اسم میبره تا ادعای جاسوسی و خیانت رو تقویت کنه. در پایان، فگان خودش رو نه مبلغ بلکه خبرنگار معرفی میکنه و عقیده داره کسی هست که صرفا اسناد رو ارائه میده و از مخاطب میخواد که خودش تحقیق کنه و به باور برسه. در نظر فگان، ستاره ها ابزار اصلی مشروع سازی ایدئولوژی هستن و چهره هایی مثل چارلی چاپلین، فرانک سیناترا، جان گارفیلد، جین کلی، کاترین هیپبورن، ادوارد جی. رابینسون، از جمله افرادی هستن که با شهرت و درآمد بالا، تبدیل به سپر تبلیغاتی برای مارکسیسم شدن چون مردم میگفتن: اگر برای اون ها خوبه، برای ما هم خوبه. در سال 1947، فگان نمایشنامه ای به اسم Thieves' Paradise نوشت و تلاش کرد کمونیسم رو پشت پرده ی آهنین، افشا کنه. اون میگفت که بازیگران از ترس تهدیدهای کمونیست ها حاضر نشدن در این نمایش بازی کنن و همین باعث شد کمیته ی فعالیت های ضد آمریکایی وارد عمل بشه.
فگان با انتشار کتار دیگه ای به اسم خیانت سرخ در هالیوود، ادعا کرد که 200 چهره ی مشهور در تسخیر هالیوود نقش دارن و ادعا کرده که این کتاب، مثل بمب اتمی در صنعت فیلم عمل کرد و با وجود تلاش برای سانسور، از طریق توزیع مستقل به چاپ های بعدی رسید. با ترکیب کتاب و پروژه ی پیکتینگ که نوعی اعتراض خیابانی بود، فگان ادعا میکنه که فروش فیلم هایی با بازیگران سرخ افت کرد و اسپانسرهای رادیویی با سیل نامه های اعتراضی مواجه شدن. حتی هدا هاپر، ستون نویس مشهور، در دسامبر 1949 نوشت که اسپانسرها به خاطر اعتراض ها، شروع به بررسی فعالیت های سیاسی بازیگران کردن.
جمع بندی فگان میگه که بعد از افشای اولیه، صنعت هالیوود نه تنها پاکسازی نکرد بلکه با تهدید، لیست سیاه و فشار رسانه ای، منتقدها رو ساکت کرد و به فردی به اسم Parnell Thomas اشاره میکنه که قربانی شد تا بقیه ی اعضای کمیته ی ضد کمونیستی بترسن و سکوت کنن. انتقادات فگان، از جهاتی انگیزه های منطقی ای رو دنبال میکنه با این وجود، شاید بشه گفت هم در تشخیص اونچه که واقعا برای جامعه مضره و روشی که برای مبارزه انتخاب کرده، دچار سوتفاهم شده و برای همینه که حرف هاش بعد از گذشت چند دهه و حتی در زمان خودش، کمی بیش از حد افراطی به نظر میرسه.
این مطلب، برداشتی هست از کتاب Finish the Script! A College Screenwriting Course in Book Form نوشته ی اسکات کینگ که یک راهنمای عملی برای یاد گرفتن فیلمنامه نویسی هست و ساختار یک ترم دانشگاهی رو شبیهسازی میکنه. این کتاب بهصورت مرحله به مرحله، از ایدهپردازی تا نوشتن نسخهی نهایی فیلمنامه رو توضیح میده.
نویسنده فیلمنامه ای به اسم پدر باکره رو شروع میکنه و هدفش از این انتخاب عنوان اینه که نشون بده حتی یک موضوع عجیب و خندهدار هم میتونه نقطهی شروعی باشه برای ساختن یک داستان کامل. همزمان از مخاطب هم میخواد که یک اسم برای فیلمنامه اش انتخاب کنه، بدون درنظر گرفتن اینکه ایده اش کامل هست یا نه. نویسنده تاکید میکنه که حالا فقط یک عنوان داره و حتی هنوز شخصیت یا داستان مشخصی نداره و این باعث میشه که روند نوشتن، برای همه شفاف و مشترک باشه. عنوان فیلم از اهمیت زیادی برخورداره و باید از ایده، شخصیت یا فضای داستان، الهام بگیره. عنوان باید حس کلی داستان رو منتقل کنه و با مضمونش همخوانی داشته باشه. نویسنده، مثال هایی برای گسترش داستان این عنوان ارائه میده؛ یا مردی که اسپرم اهدا کرده ولی رابطه ای نداشته، یا مردی که بعد از اهدای اسپرم وارد کلیسا شده. این موضوعات باعث ایجاد سوال و کنجکاوی میشه. این موضوعات یا اصطلاحا عنوان کاری، مهم نیست که داستان کاملی داشته باشن و فقط باید از ایدهها و شخصیتها یا فضای داستان، الهام گرفته باشه. عنوان کاری موقت هست و بعدا میتونه تغییر کنه اما فعلا باید با حس و مضمون داستان، همخوانی داشته باشه.
نویسنده همچنین درمورد اصطلاح Elevator Pitch صحبت میکنه. نویسنده تاکید میکنه که نوشتن، بازتابی از خود شخصه و وقتی با شخصیت ها و دنیایی که ساختیم وقت بگذرونیم، رابطه ی عمیقی ایجاد میشه و چیزی شبیه به دیدن فرآیند رشد بچه است. اما اصطلاح مذکور، یعنی یک خلاصه ی خیلی کوتاه از داستان، و باید طوری نوشته شده باشه که بشه در طول یک سفر با آسانسور، به کسی گفت و اون رو متوجه اتمسفر فیلمنامه کرد. ویژگی این خلاصه اینه که باید جذاب باشه، عناصر کلیدی داستان رو معرفی کنه و حس و حال و ژانر فیلم رو نشون بده. هدف از آموزش پیتچ در این کتاب، آماده کردن ذهن برای نوشتن فیلمنامه است و لزوما با تجارت و فروش فیلمنامه، آموزش داده نمیشه. در پایان این توضیحات، یک نمونه پیتچ معروف آورده شده که خلاصه ی داستان جادوگر شهر اوز هست: دختری که با طوفان به سرزمینی جادویی میره و باید برای برگشت به خونه، جادوگری رو پیدا کنه اما در مسیرش با جادوگر بدجنس و کفشهای جادوییش رو به رو میشه.
ویژگی های یک پیتچ خوب بهطور خلاصه، شامل موارد زیر هست: معرفی شخصیت اصلی، قهرمان یا پروتاگونیست معرفی هدف یا خواستهی اصلی پروتاگونیست معرفی موانع یا دشمنان سر راه پروتاگونیست همهی پیتچها مقدمهی داستان، شخصیت اصلی، هدف و موانع رو به طور واضح بیان میکنن و به شنونده میگن که این داستان قراره دربارهی چی باشه و چرا باید جذاب باشه. شخصیت اصلی داستان، کسی هست که مخاطب قراره از دیدگاه اون، داستان رو دنبال کنه. در نوشتن پیتچ رسمی، معمولا از اسم شخصیت استفاده نمیکنن چون برای مخاطب عمومی ناآشنا هست و به جاش از صفات کلی و ویژگیهایی مثل سیاستمدار کثیف، قاضی لیبرال، نوجوان پراضطراب یا رمانتیک ناامید استفاده میکنن. اما نویسنده در جریان این کتاب از اسم شخصیت استفاده میکنه تا بهتر با اون شخصیت، ارتباط برقرار کنیم. نویسنده شروع میکنه به معرفی پروتاگونیست یا شخصیت اصلی داستانش و اسمش رو سیمون میذاره. سیمون مردی در اوایل تا اواسط دههی ۳۰ زندگی هست و از جمله ویژگیهای اصلیش میشه به جامعه گریزی، خجالتی بودن یا ناتوانی در تعاملات اجتماعی هستن. نویسنده تاکید میکنه که انتخاب صفت برای شخصیت، باید دقیق باشه چون بعدها همین ویژگی، به نقطهضعف اصلی شخصیت تبدیل میشه.
موضوع بعدی که درموردش صحبت میشه، طراحی هدف هست. هر شخصیت، باید یک خواستهی بزرگ داشته باشه و این چیزی هست که تمام داستان، حول اون میچرخه. مثلا دورتی میخواد به خونه برگرده، ایندیانا جونز میخواد تابوت عهد رو پیدا کنه یا جورج بالی میخواد موفق بشه. درمورد شخصیت اصلی داستان پدر باکره هم هنوز هدف مشخص نیست ولی نویسنده با این پرسش، به سراغ طراحی هدف میره: اینکه سیمون چه چیزی رو بیشتر از هر چیز دیگهای میخواد.
نویسنده همچنین توضیحاتی درمورد اصطلاح آنتاگونیست میده و میگه که آنتاگونیست فقط شامل آدم بد نمیشه و میتونه هر نیرویی باشه که مانع رسیدن شخصیت اصلی به هدفش میشه. این نیرو میتونه طبیعت، جامعه با حتی خود شخصیت مقابل باشه. در فیلمهای رمانتیک، دو شخصیت ممکنه همزمان پروتاگونیست و آنتاگونیست همدیگه باشن.