تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

این مطلب، برداشتی هست از کتاب Finish the Script! A College Screenwriting Course in Book Form نوشته ی اسکات کینگ که یک راهنمای عملی برای یاد گرفتن فیلمنامه نویسی هست و ساختار یک ترم دانشگاهی رو شبیه‌سازی میکنه. این کتاب به‌صورت مرحله به مرحله، از ایده‌پردازی تا نوشتن نسخه‌ی نهایی فیلمنامه رو توضیح میده.

نویسنده فیلمنامه ای به اسم پدر باکره رو شروع میکنه و هدفش از این انتخاب عنوان اینه که نشون بده حتی یک موضوع عجیب و خنده‌دار هم می‌تونه نقطه‌ی شروعی باشه برای ساختن یک داستان کامل. 
همزمان از مخاطب هم میخواد که یک اسم برای فیلمنامه اش انتخاب کنه، بدون درنظر گرفتن اینکه ایده اش کامل هست یا نه. 
نویسنده تاکید میکنه که حالا فقط یک عنوان داره و حتی هنوز شخصیت یا داستان مشخصی نداره و این باعث میشه که روند نوشتن، برای همه شفاف و مشترک باشه. 
عنوان فیلم از اهمیت زیادی برخورداره و باید از ایده، شخصیت یا فضای داستان، الهام بگیره. عنوان باید حس کلی داستان رو منتقل کنه و با مضمونش همخوانی داشته باشه. 
نویسنده، مثال هایی برای گسترش داستان این عنوان ارائه میده؛ یا مردی که اسپرم اهدا کرده ولی رابطه ای نداشته، یا مردی که بعد از اهدای اسپرم وارد کلیسا شده. این موضوعات باعث ایجاد سوال و کنجکاوی میشه. 
این موضوعات یا اصطلاحا عنوان کاری، مهم نیست که داستان کاملی داشته باشن و فقط باید از ایده‌ها و شخصیت‌ها یا فضای داستان، الهام گرفته باشه. 
عنوان کاری موقت هست و بعدا میتونه تغییر کنه اما فعلا باید با حس و مضمون داستان، همخوانی داشته باشه.

نویسنده همچنین درمورد اصطلاح Elevator Pitch صحبت میکنه. نویسنده تاکید میکنه که نوشتن، بازتابی از خود شخصه و وقتی با شخصیت ها و دنیایی که ساختیم وقت بگذرونیم، رابطه ی عمیقی ایجاد میشه و چیزی شبیه به دیدن فرآیند رشد بچه است. 
اما اصطلاح مذکور، یعنی یک خلاصه ی خیلی کوتاه از داستان، و باید طوری نوشته شده باشه که بشه در طول یک سفر با آسانسور، به کسی گفت و اون رو متوجه اتمسفر فیلمنامه کرد. ویژگی این خلاصه اینه که باید جذاب باشه، عناصر کلیدی داستان رو معرفی کنه و حس و حال و ژانر فیلم رو نشون بده. 
هدف از آموزش پیتچ در این کتاب، آماده کردن ذهن برای نوشتن فیلمنامه است و لزوما با تجارت و فروش فیلمنامه، آموزش داده نمیشه. 
در پایان این توضیحات، یک نمونه پیتچ معروف آورده شده که خلاصه ی داستان جادوگر شهر اوز هست: 
دختری که با طوفان به سرزمینی جادویی میره و باید برای برگشت به خونه، جادوگری رو پیدا کنه اما در مسیرش با جادوگر بدجنس و کفش‌های جادوییش رو به رو میشه.

ویژگی های یک پیتچ خوب به‌طور خلاصه، شامل موارد زیر هست:
معرفی شخصیت اصلی، قهرمان یا پروتاگونیست
معرفی هدف یا خواسته‌ی اصلی پروتاگونیست
معرفی موانع یا دشمنان سر راه پروتاگونیست
همه‌ی پیتچ‌ها مقدمه‌ی داستان، شخصیت اصلی، هدف و موانع رو به طور واضح بیان میکنن و به شنونده میگن که این داستان قراره درباره‌ی چی باشه و چرا باید جذاب باشه. 
شخصیت اصلی داستان، کسی هست که مخاطب قراره از دیدگاه اون، داستان رو دنبال کنه. در نوشتن پیتچ رسمی، معمولا از اسم شخصیت استفاده نمیکنن چون برای مخاطب عمومی ناآشنا هست و به جاش از صفات کلی و ویژگی‌هایی مثل سیاستمدار کثیف، قاضی لیبرال، نوجوان پراضطراب یا رمانتیک ناامید استفاده میکنن. 
اما نویسنده در جریان این کتاب از اسم شخصیت استفاده میکنه تا بهتر با اون شخصیت، ارتباط برقرار کنیم. 
نویسنده شروع میکنه به معرفی پروتاگونیست یا شخصیت اصلی داستانش و اسمش رو سیمون میذاره. سیمون مردی در اوایل تا اواسط دهه‌ی ۳۰ زندگی هست و از جمله ویژگی‌های اصلیش میشه به جامعه گریزی، خجالتی بودن یا ناتوانی در تعاملات اجتماعی هستن. 
نویسنده تاکید میکنه که انتخاب صفت برای شخصیت، باید دقیق باشه چون بعدها همین ویژگی، به نقطه‌ضعف اصلی شخصیت تبدیل میشه.

موضوع بعدی‌ که درموردش صحبت میشه، طراحی هدف هست. 
هر شخصیت، باید یک خواسته‌ی بزرگ داشته باشه و این چیزی هست که تمام داستان، حول اون می‌چرخه. 
مثلا دورتی میخواد به خونه برگرده، ایندیانا جونز میخواد تابوت عهد رو پیدا کنه یا جورج بالی میخواد موفق بشه. درمورد شخصیت اصلی داستان پدر باکره هم هنوز هدف مشخص نیست ولی نویسنده با این پرسش، به سراغ طراحی هدف میره: اینکه سیمون چه چیزی رو بیشتر از هر چیز دیگه‌ای میخواد.

نویسنده همچنین توضیحاتی درمورد اصطلاح آنتاگونیست میده و میگه که آنتاگونیست فقط شامل آدم بد نمیشه و می‌تونه هر نیرویی باشه که مانع رسیدن شخصیت اصلی به هدفش میشه. 
این نیرو میتونه طبیعت، جامعه با حتی خود شخصیت مقابل باشه. در فیلم‌های رمانتیک، دو شخصیت ممکنه همزمان پروتاگونیست و آنتاگونیست همدیگه باشن.
 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب The Calling Card Script که منظور از این عنوان، فیلمنامه ای هست که نویسنده به واسطه اش خودش رو به صنعت معرفی میکنه. طبیعتا مخاطب چنین کتابی، افرادی هستن که هنوز وارد صنعت فیلمسازی نشدن و قصد دارن حرفه ای ظاهر بشن. 
نویسنده ی کتاب، فردی به اسم پال اشتون هست که سال ها در BBC Writersroom کار کرده و با نویسنده های تازه کار و حرفه ای همکاری داشته. تمرکز کتاب روی اینه که چطور یه فیلمنامه ی قوی نوشته بشه که هم اصالت داشته باشه و هم قابل تولید باشه و هم بتونه در رسانه های مختلف مثل سینما، تئاتر یا رادیو، بدرخشه. 
نویسنده در ابتدا توضیح میده که هرکسی که نکاتی کاملا جدید و بی سابقه برای فیلمنامه نویسی داره، یا داره دروغ میگه یا خودش رو گول میزنه و باورمند به غیر انحصاری بودن دانش هست. نویسنده سعی میکنه به جای ادعای نوآوری مطلق، روی تجربه، ترکیب و بازآفرینی کار کنه. 
"وظیفه ی هر کتاب جدید اینه که یه دیدگاه تازه پیدا کنه، یه روش جدید برای سازماندهی، و یه شیوه ی تازه برای تمرکز و بیان."
نویسنده عمدا از مرور کتاب های مشابه خودداری کرده تا مطمئن باشه که اگر ایده ای مشابه مطرح کنه، صرفا تصادفی باشه و سراغ تکرار سطحی ایده های دیگران نره. اون همچنین اعتراف میکنه که ممکنه ناخواسته از دیگران وام گرفته باشه ولی اون رو  با هدف یادگیری به اشتراک میذاره. 
نویسنده خیلی باهوش و تحلیلگر به نظر میرسه و صرفا درباره ی فیلمنامه نویسی صحبت نکرده بلکه درباره ی اخلاق نوشتن، مسئولیت و صداقتی که لازمه به خرج داد نظر خودشو مطرح میکنه. 
در ادامه، پال اشتون درباره ی این صحبت میکنه که برای بقا، لازمه انعطاف پذیر بود. نه فقط در فرم، بلکه در رسانه، ژانر و حتی زبان. اون عقیده داره که نوشتن یک علم ناقصه اما نه یک راز. این یعنی میشه یاد گرفت، تمرین کرد و رشد کرد، حتی اگر فیلمنامه نویس، نبوغ خاصی نداشته باشه. 
عناصر نوشتن همیشه در حال تغییر هستن و نوشتن هیچوقت تبدیل به یک علم کامل نمیشه و از این بابت، ناقص تلقی میشه. هر بار که نوشتن رو انجام میدیم، میشه چیز تازه ای کشف کرد و بعضی باورها رو کنار گذاشت.