این مطلب درمورد تاثیر روانی هنرهای تجسمی، فارغ از موضوعی که درموردش حرف میزنن هست. مثلا یه مجسمه، فارغ از موضوعش، چه احساسی رو در مخاطب یا سازنده اش زنده میکنه؟ نشانه شناسی هنرهای تجسمی و روانشناسی ادراک، میتونه هنر رو از یک خبر، به یک تجربه تبدیل کنه. 
وقتی به یک تابلو یا مجسمه نگاه میکنیم، معمولا اول میپرسیم: این نقاشی چه چیزی رو نشون میده؟ 
اما سوال مهم تر اینه که: این اثر با من چیکار میکنه؟ 
هنرهای تجسمی، بیشتر یک پدیده ی فیزیکی و حسی هستن که مستقیما با سیستم لیمبیک و قشر بینایی با گفت و گو میکنن. 
هر عنصر بصری میتونه یک نشانه است که میتونه کهن الگوهای روانی رو فعال کنه. مثلا خط عموی، نماد ایستادگی، تعالی، قدرت و ریسکه. یک خط عمودی بلند، مثل خطوط به کار رفته در طراحی مناره یا مجسمه های گوتیک، احساس جاذبه ی معکوس یا سبکی روح رو تداعی میکنه. 
خط منحنی و مارپیچ میتونه نماد پویایی، رشد، تکامل و گاها اغواگری باشه. مارپیچ به مغز ما حس حرکتی بی پایان میده که یادآور کهن الگوی تحول هست. 
بافت های خشن، حس دفاع، طبیعت وحشی یا اصالت، لمس ذهنی یک سطح زبر و همچنین مهارت تاب آوری روانی رو تداعی میکنن. 
یک بافت نرم و صیقلی، میتونه نماد کنترل، سکون و گسست از طبیعت باشه. این بافت رو در مجسمه های مرمری کلاسیک به کرار میشه دید که حس آرامش سرد و فاصله ی عاطفی رو زنده میکنن. 
فرض کنید مجسمه ای از یک انسان، در حالت ایستاده میبینید که اسم و هویتش حذف شده. این مجسمه صرفا به خاطر بودن در قالب انسان، چه تاثیر روانی ای داره؟ 
انسان برای ذهن خودش، آشناترین و در عین حال ترسناک ترین شی میتونه باشه. مجسمه ی انسان هیچوقت خنثی نیست و اثرش به این صورته که مخاطب دچار نوعی همانند سازی میکنه. 
مخاطب ناخودآگاه بدن خودش رو روی مجسمه پروجکت میکنه. اگر مجسمه محکم و استوار ایستاده باشه، احساس ثبات نفس رو به مخاطب منتقل میکنه. اگر خمیده باشه، ممکنه حس فشردگی یا تحت فشار بودن رو تداعی کنه. 
همچنین ممکنه پدیده ی دره ی وهم انگیز رو برای مخاطب ایجاد کنه. مجسمه ی انسان به خاطر شباهت زیاد به ما، اما فقدان روح، احساسی دوگانه از شیفتگی و وحشت رو به طور همزمان ایجاد میکنه. این دوگانگی، مهارت تحمل ابهام رو در مخاطب تمرین میده. 
یک مجسمه، لبه های مشخص داره. در مقابل جهان بی فرم و سیال ذهن، مجسمه به مغز میگه: اینجا آغاز و پایان منه. 
این به مخاطب مهارت تعیین حد و مرز شخصی رو آموزش میده. 
مجسمه حرکت نمیکنه و در "اینجا و اکنون" خالص هست. نگاه کردن به مجسمه، مغز رو از حالت "حافظه-پیش بینی" خارج میکنه و به حالت سکون میره. این دقیقا چیزی هست که در مدیتیشن دنبال میکنیم. 
سنگ ماندگاره اما شکل انسان بر روی سنگ، یادآور بدن گذرای ماست. مجسمه ی انسان، بخصوص اگر ترک خورده یا کهنه باشه، میتونه حس یا مهارت روانی پذیرش محدودیت رو در مخاطب تقویت کنه. 
هنرهای تجسمی، فارغ از اینکه درباره ی چه چیزی حرف میزنن، ژیمناستیک مغز هستن. یک مجسمه ی انسان، یک مربی خاموشه که به ما یاد میده چطور دربرابر ماده ی خام هستی بایستیم، چطور محدودیت رو بپذیریم و چطور از یک شیء صامت، عمیق ترین معانی روانی رو استخراج کنیم. 
رویکرد تاریخی نیست به مجسمه عمدتا حول سه اسم میچرخه. این نظریه ها علیرغم قدمت، هنوز پایه های بحث های امروزی رو شکل میدن. 
یوهان یواخیم وینلکمان (1717-1868) به عنوان پدر تاریخ هنر شناخته میشه. نظریه ی محوریش اینه که زیبایی ایده آل یعنی شکوه نجیب و آرامشی آرام. 
ایشون مجسمه های یونانی رو نه تقلید از طبیعت، که تعالی اونها میدونست. برای این آدم، فرم بی نقص بدن، بازتاب مستقیم روح بی نقص بود. 
فدریش هگل (1770-1831) در زمینه ی فلسفه ی روح کار میکرد و نظریه ی محوریش این بود که مجسمه برترین هنر کلاسیکه چون روح رو درون بدن "حضور" میبخشه، نه اینکه صرفا روی سطحش نقاشی یا نقش بزنه. 
مجسمه، واسط بین دنیای درون و جسم بیرونیه. هگل عقیده داشت که مجسمه رو میشه هنر میانه دونست، کامل تر از معماری، که روح نداره و زمینی تر از نقاشی و موسیقی که خیالی هستن. 
در نظر هگل، مجسمه تاثیر روانیش به این صورته که میتونه تمرینی برای تجسم معنا باشه و احساسات نامرئی رو به حجمی قابل لمس تبدیل میکنه.

موریس مرلوپونتی عقیده داره مجسمه یک شیء نیست، یک میدان نیرو هست که بدن بیننده رو وادار به حرکت فرضی میکنه. مجسمه ی معاصر، بدن مخاطب رو در مرکز معنا قرار میده. 
در اساطیر یونان و روم، مجسمه هایی که حاصل جادو، نفرین یا دست ساخته های طبیعی هستن، به هیچ وجه اشیای بی جان به شمار نمیرن. این مجسمه ها دقیقا در مرز بین جاندار و بی جان، واقعیت و تخیل ایستادن و به همین دلیل، بار نمادین عمیقی دارن. 
مهم ترین نمونه ی این گروه، اسطوره ی پیگمالیون هست. اون مجسمه ای بسیار زیبا و واقع گرایانه از زن ایده آل خود یعنی گالاته میسازه که عاشقش میشه و درنهایت با دعا به درگاه آفرودیت، مجسمه جون میگیره. 
این اسطوره نشون میده که هنر واقع گرا تا چه حد میتونه مرز بین خیال و واقعیت رو محو کنه. هنرمند طوری در کار خودش غرق میشه که اثرش براش زنده میشه. 
جالب اینجاست که تحلیل های مدرن نشون میدن شاید خود پیگمالیون هم میدونسته که مجسمه جون نداره، اما طوری خودش رو فریب میده که انگار زنده است. 
به این ترتیب، این اسطوره نماد خودفریبی خلاقانه و آرزوی دیدن جان در دل ماده هم هست. 
بعضیا عقیده دارن اگر بیننده خودش آماده ی فریب خوردن نباشه، هیچ اثری نمی تونه اون رو فریب بده. 
در نقطه ی مقابل رویاهای پیگمالیون، افسانه ی تالوس قرار داره؛ غول برنزی که توسط هفائستوس، خدای آهنگری، ساخته شد تا از جزیره ی کرت محافظت کنه. 
پژوهشگرهای معاصری مثل آدرین مایر، تالوس رو قدیمی ترین ایده ی ریشه های هوش مصنوعی میدونن. اون ساخته شد، نه متولد؛ و برقی درون رنگ هاش جریان داشت. 
جالب اینه که تالوس علی رغم قدرت ابر انسانیش، یک نقطه ضعف فنی داشت و میخی در مچ پاش بود که بدنش رو میبست. جادوگر مدیا با نفوذ به همین نقطه ضعف، اونو از کار میندازه. این نماد آگاهی یونانیای باستان از این نکته است که هیچ فناوری ای، هرچقدر هم پیشرفته، بدون خطا و آسیب نیست. 
مجسمه ها در یونان و روم، بعضا موجودی زنده است که به مجسمه یا سنگ تبدیل میشه. 
این وضعیت، تصویری از انسان شکننده رو به نمایش میذاره. این نماد، بخصوص در داستان نیوبه، که به خاطر غرور، همه ی بچه هاش کشته شدن و خودش هم به سنگ تبدیل شد و بی وقفه اشک میریخت، تصویری از خشم بی امان خدایان و سقوط از اوج عاطفه و حضیض بی حسی هست. 
***
پیگمالیون به ما یاد میده که ذهن ما تا چه حد در واقعی پنداری توانا هست. مغز ما برای رویایی با آدمک ها و ربات های امروزی، هزاران ساله که با اسطوره ی جاندارپنداری اشیا، تمرین کرده. 
در داستان تالوس، ما با ماده ای طرف هستیم که فکر میکنه. تفکر درباره ی هوش مصنوعی و اراده ی ماشین، شکل امروزی داستان تالوس هست. آیا موجودی که ساخته شده میتونه مستقل از سازنده اش تصمیم بگیره؟ انگار که این سوال، بخشی از ناخودآگاه یا کابوس جمعی انسان ها باشه. بحثی که امروز درمورد هوش مصنوعی میکنیم، ریشه در نگرانی یونانیان درباره ی تالوس داره. 
به زبان ساده، این افسانه ها به ما میگن که ترس از اینکه شیئی که ساختیم، روزی از کنترل خارج بشه و آرزوی این که ای کاش زیباترین ساخته ی دستمون نفس بکشه، هر دو در اعماق تاریخ بشریت ریشه دارن و لزوما چالش های مدرنی محسوب نمیشن.

درمورد تاثیر روانی نقاشی
نقاشی برخلاف مجسمه، تماما در خدمت تخیل و توهمه. یک سطح صاف، قراره عمق، حرکت و احساس رو فریب بده. تاثیر روانی خاص نقاشی میتونه خودش رو در توازن بین جزئی نگری و کلی نگری نشون بده. 
حس رمزآلودگی، عمق پنهان و موقتی بودن نقاشی میتونه باعث بشه تا مخاطب به سمت پذیرش تدریجی حقیقت بره یعنی چیزی که هست، یکدفعه آشکار نمیشه. 
رودولف آرنهایم در کتاب هنر و ادراک بصری نوشته که دیدن یک نقاشی خوب، مغز رو وادار به حل یک مسئله ی تعادل پویا میکنه. نقاشی انتزاعی، مثل کارهای پولاک، مستقیما سیستم عصبی خودمختار رو تحریک میکنن و ضربان قلب رو با ریتم خطوط هماهنگ میکنن.

تاثیر روانی معماری
معماری هنری هست که درونش زندگی میکنیم. برخلاف نقاشی که بهش نگاه میکنیم، معماری ما رو در بر میگیره. 
تاثیر روانی معماری میتونه روی حس امنیت و تسلط بر قلمرو ظاهر بشه. مثلا فضای گوتیک که در قالب کلیساها بلند و باریک دیده میشن، تصویری از تزکیه، سبکی روح و تعالی هستن. تاثیر روانی چنین معماری ای میتونه به صورت کوچک سازی "من" خودآگاه و بزرگداشت "ما" جمعی ظاهر بشه. این حس در مقابل حس خودبزرگ بینی یا بعضا تنهایی اگزیستانسیالیستی قرار میگیره. 
فضاهای ژاپنی که کاغذی و کم ارتفاع هستن، می تونن سبب کاهش استرس و حس حد مرزی شفاف بشن و فاصله ی بین درون و بیرون رو محو کنن. 
بتن خام و خشن که در دهه ی 60 و 70 میلادی کاربرد بیشتری داشت، عموما به صورت نوعی توده ی عظیم بدون تزئین ظاهر میشد و قدرت سرکوب دولت، بیگانگی و حالت بقا رو تداعی میکرد. تاثیر روانی این معماری میتونه به صورت حس خصومت، سردرگمی و حس موش آزمایشگاهی بودن ظاهر بشه.

تاثیر روانی هنر عکاسی 
عکاسی هنر قطع کردن بی رحمانه ی جریان زمان هست. فلسفه ی عکاسی با روژان بارت و والتر بنیامین وارد گفتمان روانکاوی شد. 
تاثیر روانی عکاسی میتونه بیش از پیش در قالب تروما یا زخم خاطره و حس سوگواری ظاهر بشه. عکاسی با مهارت روانی بازسازی روایت گره خورده. 
عکاسی به ما مهارت گزینش هوشمندانه رو میده. به ما یاد میده که در هر لحظه، هزاران روایت وجود داره و ما میتونیم یکی رو بزرگنمایی کنیم. 
عکس سیاه و سفید، انتزاع از واقعیت هست و حس زمان از دست رفته، تاریخی بودن یا مناسب بودن برای پردازش سوگ رو تداعی میکنه اما عکس رنگی، درمورد اینجا و اکنون صحبت میکنه.

جمع بندی
هر حوزه از هنرهای تجسمی، مثل یک شبیه ساز روانی عمل میکنه. نقاشی، شبیه ساز حل تعارضه و معماری، شبیه ساز حس تعلق و امنیت و عکاسی شبیه ساز مدیریت خاطراته.