آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

 

سلام من دو روزه خواب دختری که تو واقعیت دوستش دارم و اونم دوستم دارم ولی بهم نمیرسیم میبینم :(( خواب دیدم تو یه پارکی رفتم دیدم اونم اونجاست بعد نمیدونم چیشد رفتم خونه برگشتم برم پیشش یهو دیدم گم شده و دیگ پیدایش نمی کنم من از راهی رفتم که اونو ببینم بعد ولی اون از یه راه دیگ رفته بود فرداشم خواب دیدم اتفاقی تو به کوچه دیدمش که داره میره سمت خونه من تا برگشتم برم سمتش دیدم رفت و من از پشت در داشتم بهش نگاه میکردم لطفا خواب من هم تعبیر کنید.

تعبیر:
این خواب لزوما درمورد کیفیت رابطه‌ی شما و سرنوشتش در واقعیت نیست بلکه درمورد اونچه که منبع اصلی انگیزه و اشتیاق شما در زندگی هست صحبت میکنه. گاهی ما در دنبال کردن اهداف و انگیزه‌هامون دچار سردرگمی میشیم یا به مسیر اصلی و مهم زندگیمون توجه کافی نشون نمیدیم. در این حالت، دیدن خواب هایی با موضوع جدا افتادن از معشوق یا گم شدنش طبیعیه. 

 

شما هم اگر خوابی داشتید که دوست دارید تعبیر بشه، کافیه توی کامنتا بنویسیدش.

معرفی و بررسی سریال For all mankind

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی سریال For all mankind | برای تمام بشریت

سریال برای تمام بشریت، از سال 2019 در حال پخشه و حالا به فصل چهارمش رسیدیم. این فیلم، به شکل آلترناتیوی به روایت بخشی از تاریخ معاصر پرداخته که در جریانش، بشر زمینی سعی داره تا خودشو به کره‌ی ماه برسونه. این موضوع، چیزی بیشتر از یک پیشرفت علمیه و عملا باعث نوعی رقابت، بین ملت‌های مختلف شده. آمریکا، مثل بقیه‌ی مواقع، دوست داره که بهترین‌ها رو برای خودش داشته باشه و توی این مسیر، با یه عالمه شعارای قشنگ اما شخصیت‌های ریاکار، فاشیست و خودخواه رو به رو هستیم.

این سریال، نه تنها توی سایتای مرجع تونسته توجه مخاطبا و منتقدین رو به خودش جلب کنه بلکه توی وب فارسی هم از محبوبیت قابل توجهی برخورداره. 
85 درصد از کاربرای گوگل پسندیدنش و توی IMDb هم در حال حاضر، امتیاز 8.1 از 10 رو داره. امتیاز گوگل، معمولا مردمی‌تره و انتظارشو داشتم که استقبالی که مخاطبا ازش کردن، کمابیش کمتر از نقدا باشه. در واقع نقدایی که به این سریال شده خیلی خوبه و میشه حدس زد که بیشتر تونسته بازخورد مثبتی از لیبرالا و بخصوص لیبرالای آمریکایی و افراد پیرو ایدئولوژی‌های مدرن دریافت کنه.

شروع این سریال، روند کندی داره. بسیار دیالوگ محوره و اتفاقات سرگرم کننده‌ی کمی داره. یه داستان علمی و دراماتیک داره و در ابتدا، اتمسفر زندگی آمریکایی رو به شدت نقد میکنه. 
در واقع چیزی که ازش تعجب میکنم هم همینه که چطور نظر مخاطبا و منتقدا به جهانبینی‌ای که این سریال قصد داره ارائه بده جلب نشده؟ اصلا بگیم که روایت تاریخی تخیلی اما جالبی داره و به خوبی تونسته فضای دهه‌ی 70 رو بازگو کنه و هیچ فرقی با اتفاقات واقعی نداره؛ اما چرا کسی از خودش نمیپرسه که این دیالوگا و اتمسفر‌سازی‌ها برای دامن زدن به چه افکاری ساخته شده و می‌خواد ما رو تحریک کنه که سراغ چه جور جهانبینی‌ای بریم؟

اینکه یه سریال میاد و به جنگ، و تخریبی که به بار میاره، به روشای کلاسیک انتقاد میکنه و جنایت کارای جنگی رو زیر سوال میبره، لزوما به این معنی نیست که محتوای خوبی داره و قراره ما رو به سمت یه تغییر خوب، هدایت کنه. 
سفر به ماه، نه تنها تبدیل به یه قضیه‌ی سیاسی و وطن پرستانه میشه؛ حتی می‌بینیم که تاثیرپذیری آدما از ایدئولوژی‌هایی که با این خواسته‌ها شکل گرفته، چقدر روی کیفیت زندگی شخصی‌شون تاثیر میذاره. طرف حتی حاضره چشمشو روی خیانت شوهرش ببنده تا بتونه پشتیبانش توی فتح فضا و تحقق آرمانای وطن پرستانه بشه.

اونا به شکل حماقت آمیزی روی نژاد و ملیت خودشون قمار میکنن در حالی که میبینن حتی زیر سایه‌ی این ملیت هم نمی‌تونن حس آزادی داشته باشن و درگیر یه سری عرف و فرهنگ ویروسی شدن. 
این سریال، از سفر به ماه شروع میشه و کم کم سراغ تک تک ایدئولوژی‌های مدرن میره، بخصوص جنبش زنان و مفاهیمی مثل لیبرالیسم، سوسیالیسم و مارکسیسم. اما نتیجه‌ی نهایی، بیش از هر چیز، مطابق طبع لیبرالا طراحی شده. این یه ایده‌ی خوبه که نه سیخو میسوزونه و نه کبابو؛ چون این طیف از ایدئولوژی‌ها، انتخاب همون کسایی هستن که حاضرن همچین فیلم و سریالایی رو ببینن و پول خودشون رو صرف خرید اشتراک سرویسای پخش فیلم و سریال کنن.

حالا که بحث اشتراک فیلم و سریال شد هم بگم که اگه نگاهی به کامنتای این سریال، توی گوگل و بعضی سایتا بندازید؛ متوجه میشید که خیلی‌هاشون این سریالو دیدن چون وقتی گوشی اپلشونو خریدن، دیدن این سریاله توی اپل تی‌وی، رایگان بوده. یعنی اگر این حرکت تبلیغی نبود، بخش زیادی از این کامنتا ممکن بود که اصلا شکل نگیره.
معمولا بدبینی و انتقاد به فیلمای تاریخی، خیلی سخت‌تر از فیلمایی هست که بر پایه‌ی یه داستان کاملا غیر واقعی ساخته میشن؛ چون ما تصویر روشنی از تاریخ نداریم و صرفا کافیه که فیلم، به کتابای شاخص تاریخ و مستندای باقی مونده، تعهد داشته باشه.

خیانت در داستانای تاریخی، چطوری می‌تونه صورت بگیره؟ حتی اگر صحبت از تاریخ معاصر باشه هم روایت داستان، می‌تونه تحت تاثیر جانبداری‌های خاصی قرار بگیره. این جانبداری، معمولا برای طرفداری از یه سری ایدئولوژی یا قربانی جلوه دادن افرادی صورت میگیره که اتفاقا مقصرای وقوع یه حادثه هستن. این هنرمندا، نقش یه جور کشیشو دارن که گناه همچین آدمایی رو میشورن و یا کمک میکنن تا فرهنگ عامه، حس بهتری نسبت به خودش داشته باشه و حس کنه که مسئولیت خاصی در مقابل بسیاری از اتفاقات شرارت آمیز نداشته و همه چیز تقصیر یه عده‌ی خاصه که پشت درای بسته، در حال مهندسی جامعه هستن.

فکر میکنید چرا اینقدر محتوای مرتبط با نژاد پرستی و فمینیسم مد شده و حتی بعضی سازنده‌ها حاضرن به شکل افراطی و خنده‌داری به این موضوعا بپردازن؟ کی واقعا دلش به حال همنوعاش میسوزه؟ دنیای ما واقعا اینقدر هنرمند و متفکر انسان دوست نداره و بحث پول درآوردنه؛ نه لزوما ایجاد صلح. 
بماند که بعضی از این ایدئولوژی‌ها نه تنها توی ایجاد صلح و برابری موفق نبودن بلکه نفرت و بدبینی رو بین گروه‌های مختلف، منجمله جنسیت‌ها و ملیت‌های مختلف، بیشتر کردن.

انتقادی که روی تحریک احساسات و برانگیخته کردن ترحم مخاطبش متمرکزه، خیلی بعیده که بتونه تاثیر چندان چشمگیری ایجاد کنه. طرف میاد فیلم و سریالشو می‌بینه و سرگرم میشه و حالا شاید یه اشکی هم بریزه؛ اما فرداش دوباره میره توی جامعه و به روال خودخواهانه‌ی قبل، برای یه سیستم کاپیتالیستی کار میکنه یا کارای سایکوتیک خودشو به اسم اینکه این طبیعت بشره و در غرایز ابتداییمون نهفته توجیه میکنه. 
این سریال، اگر هم به نسل‌کشی یا تبعیض جنسیتی انتقاد کرده، بیشتر دنبال تحریک احساسات هست تا اینکه واقعا بخواد تغییر مثبتی رو ایجاد کنه.

ایدئولوژی‌های مدرن رو میشه نوعی دین جدید در نظر گرفت که تا وقتی باهاش همراه هستی و تقدیسش میکنی، زیر سایه‌ی جامعه‌ای که پذیرفتنش امنیت داری؛ اما وقتی که شروع کنی به انتقاد کردن و زیر سوال بردنش، با یه عده رو به رو میشی که صرفا احساساتی شدن، و یا خشمگین میشن و طردت میکنن؛ چون احساساتشون جریحه‌دار شده. 
فیلم و سریالای جدید میان و گناه دانشمندا و افرادی که تحت تاثیر وطن‌پرستی یا ترس از بقا، دست به کارای خودخواهانه زدن رو میشورن و به آدما این حسو میدن که تهه نبوغ و حرکتای انسان دوستانه اینه که میفهمی هیچ راه نجاتی نیست و طبیعت ما بهمون اجازه نمیده که یه زندگی جمعی خوب داشته باشیم. آدمای نابغه یا نابود میشن یا نگاه بسیار ناامید و بدبینانه‌ای به بشریت پیدا میکنن یا خودکشی میکنن، و بقیه، جوری توی توهم و ساحل امنشون زندگی میکنن که انگار هیچ اتفاق بدی نیوفتاده. 


واقعا شما باور میکنید که یه دانشمند که تک تک حرکات دانشمندای کشور رقیبش که اون سر دنیا هست رو زیر نظر داره، اینقدر ذهنش بسته باشه و از همه‌جا بی‌خبر باشه که نقد چند تا متفکر در مورد نتیجه‌ی خودخواهی‌هاش و خودفروشی‌های علمیشو درک نکنه؟ همه‌شون میدونن که نتیجه‌ی کارشون ممکنه چقدر خطرناک باشه؛ ولی می‌خوان که خودنمایی کنن و بهترینا رو برای خودشون و خونواده‌شون داشته باشن؛ می‌خوان که توی تاریخ علم، جاودانه بشن و یه ملت جوگیر، همیشه مجیزشونو بگن. بعد یه عده کارگردان و نویسنده شروع میکنن به ساختن فیلمایی که سعی داره همین دانشمندا رو قربانی نشون بده و گناهشونو پاک کنه، و فیلماشون به خاطر خوش ظاهر بودن و حرفه‌ای بودن دیالوگا و فضاسازی، هر سال جزو پرفروشا میشه یا سریالاشون توی تلویزیونای خطی و غیر خطی، حسابی بیننده پیدا میکنه.


جمع‌بندی
نظر من رو میخواید همچین سریالا و فیلمایی رو اگه دوست دارید محض سرگرمی ببینید ولی در مقابل محتوایی که سعی دارن بهتون تلقین کنن هم مسئولیت پذیر باشید. یکم به این شعارای قشنگی که توی محتوای رسانه گفته میشه شک کنید؛ آخه جوامع ما بهش میخوره این همه دلسوز و هنرمند و متفکر همدل داشته باشه؟ اگه این همه تعدادشون زیاد بود، وضعمون اینقدر خراب بود؟ بعید میدونم بشه اسم همچین افرادی رو گذاشت هنرمند و متفکر پیشرو. در نظرم خیلی‌هاشون فقط دنبال سود بیشتر هستن و میخوان شهرت به دست بیارن و خدا میدونه چقدر خودخواهی و تقلب انجام میدن تا بتونن به مزیت دیده شدن توی همچین رسانه‌هایی برسن. 
نقد سریالایی مثل برای تمام بشریت، مستقیما شما رو به سمت مفاهیم جامعه‌شناسی و روانشناسی میکشونه، به بحثایی که حتی توی محافل علمی هم سرش دعواست و اختلاف نظر زیادی وجود داره. 
وقتی یه ایدئولوژی تبدیل به باور جمعی میشه و معیار تشخیص اخلاقی قرار میگیره، لزوما به این معنی نیست که این ایدئولوژی، کاملا سالمه و نمی‌تونه نابهنجاری رو بازتولید کنه؛ بحث اینه که انتقاد کردن به این معیارای اخلاقی، حساسیت بیشتری رو ایجاد میکنه و به خاطر همه گیریشون، شما لازمه منتقد جسورتری باشید و بتونید با آدما، به زبون قابل فهمی صحبت کنید. 
این مقاله واقعا کامل نیست و بیشتر برای معرفی این سریال نوشته شده اما فکر میکنم ارزششو داره که هنوزم راجع بهش فکر کرد و مخاطبای این سریالو به چالش کشید. 
 

معرفی و بررسی سریال Fool me once

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی سریال Fool me once| یکبار فریبم میدهی

یکبار فریبم میدهی، توی اتمسفر فرهنگ انگستان در حال اتفاق افتادنه. جمله‌های انگلیسی با لهجه‌ای بسیار قابل فهم، اتمسفر نسبتا مالیخولیایی و برخورد با خونواده‌های ثروتمند قدیمی و کلاسیک پسند؛ با شخصیت‌هایی درونگرا و بعضا سایکو. 
گاهی وقتا نابهنجاری، اونقدر خودشو توی لایه‌های مختلفی از دستکاری ذهنی و دروغ پنهان میکنه که شخصیت‌های درگیر نابهنجاری، به سختی قادر به درک تاثیر مخرب کاری که انجام میدن هستن.

شخصیت اصلی این سریال، دوره‌هایی از جنگ رو پشت سر گذاشته و توی همون قسمت اول هم در مورد علاقه‌اش به جنگیدن و هیجانی که بهش دست میده صحبت میکنه. اما حالا باید با عوارض حضور در جنگ، دست و پنجه نرم کنه. برای اون، در ابتدا دشواره که دروغ رو از حقیقت تشخیص بده یا بفهمه چه مقدار از تصوراتش توهم و چه مقدار، منطبق با واقعیت هستن. 
اون به خاطر ملتی جنگیده که درگیر یه سیستم سرمایه‌داری بسیار واضح هستن و خودشم قربانی همچین سیستمی شده و به خاطر همسرش درگیر یه داستان تعقیب و گریز تراژیک میشه. 
سریال یکبار فریبم میدهی، با اقتباس از یه رمان ساخته شده و تاریخ انتشارش، مربوط به سال 2024 هست. این سریال تا الان تونسته 83 درصد پسند مخاطبای گوگل و امتیاز 6.8 رو از سایت IMDb به دست بیاره.

این مطلب، قرار نیست که محتوای داستان رو لو بده و بیشتر برای افرادی نوشته شده که هنوز دیدن این سریال رو شروع نکردن و در مورد دیدنش دو دل هستن. کیفیت بصری سریال یکبار فریبم میدهی در سطح خوبی هست و نابازیگری چندان زننده‌ای رو بین شخصیت‌های اصلی نمیشه دید. ما عدیل اختر، بازیگر پاکستانی معروف در کارای انگلیسی رو داریم که اینجا نقش یه مامور قانون رو بازی میکنه. 
چند داستان دراماتیک در جریان این سریال، مشغول دنبال شدن هستن، در حالی که چالش نقش اول داستان یعنی مایا، به شکل پررنگ‌تری به تصویر کشیده میشه.

موضوعاتی که توی سریال یکبار فریبم میدهی مورد بررسی قرار گرفتن، عمدتا در همپوشانی با آرمان‌های لیبرالی هست و اتمسفر جامعه‌ای که مشاهده میکنیم هم به وضوح، متمرکز روی طبقه‌ی متوسط و ثروتمندی هست که جدالی بین گروه‌زدگی و لیبرالیسم و افکار جهان‌وطنی رو تجربه میکنه. 
یکی از موضوعاتی که به کرار قراره باهاش رو به رو بشید، موضوع جنگ و اخلاقیات پرداختن بهشه. مایا درگیر انتقادات و حواشی‌ای هست که بابت حضورش در جنگ، بهش نسبت داده شده و حین اتفاقاتی که در انگلستان هم میوفته، مدام تصاویر میدون جنگ رو به یاد میاره. 
افراط در بازنمایی‌های حسی و حساسیتی که شخصیت‌ها روی مشکلات و موضوعات نه‌چندان مهم هم دارن، بخشی از ایده‌ی سازنده‌های این سریال، برای حجیم‌تر کردن محتوا هست. 
جوانا لاملی در نقش جودیت، نماینده‌ی طبقه‌ی ثروتمنده و یه شخصیت به‌شدت منزجر کننده و غیر قابل تحمل داره که قراره بیننده رو وادار کنه تا ازش نهایت نفرت رو پیدا کنه. این سریال توی یه فصل، جمع و جور میشه و قرار نیست که زیاد برای دیدن پایان قضیه منتظر بمونید.

جمع‌بندی
جالب‌ترین خلاقیتی که توی این سریال به کار رفته، در نظرم نحوه‌ی شروع اپیزودا هست که ترکیبی از یه موسیقی با مضمون جالب و تصاویری هست که با محتوای داستان، در همپوشانی خوبی هستن.
نویسنده سعی کرده تا به طور غیر مستقیم، کابوسی که می‌تونه دامنگیر هر فرد منتقدی به تضاد طبقاتی و جامعه‌ای که در مقابل برابری و آزادی مقاومت میکنه رو به تصویر بکشه که شاید بشه گفت در این زمینه، بعضا دچار شعارزدگی هم میشه. 
 

معرفی و بررسی سریال Extrapolation

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی سریال Extrapolation| برون‌یابی‌ها

سریال برون‌یابی‌ها، از جمله کارایی هست که مشخصا با تاثیرپذیرفتن از دست آوردای جدید تکنولوژی ساخته شده. این سریال، بسیاری از افکار اکولوژیستا یا افرادی که افکار خاصی در مورد اهمیت محیط زیست دارن رو پوشش میده. با وجود تلاش زیادی که برای آمریکایی و خوش‌جلوه نشون دادن فضا استفاده شده نمیشه منکر شد که بازی‌ها، دیالوگ‌ها و پیچشای داستانی، ضعف‌های جدی دارن و مهم‌تر از اون، با یه جور شعارزدگی رو به روییم. 
 

این مطلب قصد نداره تا داستان سریالو لو بده و بیشتر به معرفی برون‌یابی‌ها و جواب دادن به سوالاتی که هر فردی ممکنه پیش از شروع یه سریال داشته باشه پرداخته.
اکولوژیسم، یه جور ایدئولوژی مدرن به حساب میاد، هرچند که توی دوره‌های مختلف تاریخ، معمولا در قالب فرقه، فعالیت داشتن. این روزا هنرمندا و سفیرای زیادی با افکار اکولوژیستا همراه شدن ولی غیر قابل انکاره که هنوز هم رفتارای نمایشی زیادی دارن؛ یعنی بیشتر از صحبت منطقی، سعی در تحریک احساسات بقیه دارن و بعضا حاضرن شان انسان رو از بقیه‌ی موجودات زنده پایین‌تر بیارن و مخاطب خودشون رو دچار سرخوردگی افراطی کنن.

بماند که بسیاری از رفتارای این مدل افراد، خیلی فرمالیته است. مثلا طرف مدافع سرسخت یه سری حیوون گوشت‌خواره، و توی یه جامعه‌ای که پر از نابهنجاری‌های روانی هست و سیستم اقتصادیش پر از ویروس شده، در به در دنبال پول جمع کردن برای غذا دادن و درمان این مدل حیووناست. 
حتی اگر شما مدافع یه اندیشه یا ایده‌ی خیلی خوب هم باشید، برای ارائه‌اش به جامعه، نیاز به استدلال‌های قوی و ادبیات مناسب دارید. کاریزمای کاری مثل سریال برون‌یابی‌ها، خیلی ضعیفه و بیشتر به نظر میاد که با سرمایه‌گذاری افرادی ساخته شده که میخوان با با دامن زدن به خطراتی که متوجه محیط زیست هست، یه جور کاسبی راه بندازن یا پول بیشتری به جیب بزنن.

توی این سریال، ثروتمندا کسایی هستن که می‌خوان به هر قیمتی شده و توی شرایطی که سیاره‌ی زمین به خطر افتاده، به ساخت و سازای خودشون ادامه بدن و از این طریق، کسب درآمد کنن. برای این افراد، مواجهه با افراد حامی محیط زیست، در ابتدا اصلا دغدغه‌ی مهمی نیست چون می‌دونن که این افراد، اغلب جزو افراد ضعیف جامعه به حساب میان و بعضا حتی نمی‌تونن رفاه زندگی شخصی خودشون رو تامین کنن. 
وقت گذاشتن برای حراست از محیط زیست، در نظر این افراد تاجر و قدرتمند، کاری نمایشی و سرگرم کننده است و برای خودشون به عنوان یه انسان ثروتمند، خیلی بیشتر از اینا ارزش قائلن. می‌تونن با پول، به اتمسفر سالم رو بخرن. می‌تونن یه خونه‌ی بسیار شیک رو تهیه کنن که فضاش کاملا سالم و سرگرم کننده است و یه استخر به اندازه‌ی یه دریاچه داشته باشن. ارتباطشون با فضای بیرون و جمعیت دلواپس، خیلی ناچیز و در لحظات کوتاهیه.

سوالی که پیش میاد اینه که حرفای کدوم دسته اعتبار بیشتری داره؟ افرادی که کنترل بیشتری روی جامعه دارن و سهم بیشتری از قدرت و ثروت بردن، می‌تونن در عمومیت دادن به هر ایده و فکری هم از کاریزما و تاثیر بیشتری برخوردار باشن. 
بحث اینه که بین اکولوژیستا، چند دستگی و تضاد افکار زیادی وجود داره. یعنی هر دو طرف ممکنه دچار اشتباه و خودخواهی بشن. توی این سریال هم این دسته از اکولوژیستا که تصمیمات خودخواهانه و سطحی می‌گیرن و منافع جمعی رو به خاطر سود شخصی خودشون زیر پا میذارن رو میشه دید. 


بین اکولوژیستا، پتانسیل و فضای بیشتری برای انتقاد و تجدید نظر وجود داره؛ به این دلیل که هیچ کدوم، حاکمیت بقیه‌ی اکولوژیستا رو به دست نگرفتن. بحث اینه که لازمه گفت و گو و ارتباط، برقرار بشه. 
یکی از توصیفاتی که در مورد اکولوژیستا وجود داره همینه که هر کدوم دارن ساز خودشون رو میزنن و از افکار هم پیاله‌ای‌های خودشون در گوشه‌های مختلف دنیا، اطلاع خاصی ندارن. اون که طرفدار حقوق حیواناته یه گوشه از دنیا با حاکمیت درگیره و اونایی که دل‌نگران طبیعت و درختا هستن، به روش خودشون در قالب گروه‌های کوچک، به مبارزه با حاکمیت، ادامه میدن.

وقتی که هیچ کدوم از این گروه‌های کوچیک، شنونده نباشن، نمی‌تونن در مورد بخش‌های نابهنجار افکارشون تجدید نظر کنن یا ایده‌های خلاقانه‌ای رو برای پیشبرد اهدافشون طراحی کنن. مجموعه‌ای از ایده‌های خوب و بد رو دنبال میکنن و همچنان، قدرت مرکزی و اصلی، قدرتی هست که به دست ثروتمند‌ترین و قدرتمند‌ترین افراد جامعه، اعمال میشه.

جمع‌بندی
این سریال، هم تلنگری در مورد قدرت افراد ثروتمند و با نفوذ جوامع مدرنه و هم تصویری از نقاط قوت و ضعف افرادی هست که در مورد محیط زیست، نگران هستن. 
گره داستانی هم از اینجا نشات می‌گیره که با نزدیک شدن به وضعیت بحرانی در زمینه‌ی محیط زیست، چه اتفاقی قراره برای نوع بشر بیوفته و هر کدوم از این شخصیت‌های کلیدی، قراره چه نقشی در تغییر سرنوشت جمعی داشته باشن؟ 
 

معرفی و بررسی سریال Expats

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی سریال Expats| مهاجران سرخورده

سریال مهاجران یه اثر درام با بازی نیکول کیدمنه که اوایل 2024 منتشر شده. فضای سریال، بر پایه‌ی اتفاقات خونوادگی و با تکیه بر دیالوگ‌پردازی و به رخ کشیدن وضعیت روانی شخصیت‌ها پیش میره.

این مطلب، نهایتا تا قسمت 3 سریال رو تا حدی اسپویل میکنه که این اسپویل هم چیز بخصوصی نیست و برای افرادی آماده شده که هنوز تصمیم نگرفتن که این سریالو ببینن یا نه. در واقع قرار نیست که پایان داستان لو بره. 
نیکول کیدمن، یه مادر سرخورده است که داره یه دوره‌ی بحرانی رو میگذرونه. توی این سریال میشه یه ترکیب فرهنگی و نژادی عجیب رو مشاهده کرد. زن خونواده، مو بور و چشم رنگی و قد بلنده و داره توی هنگ کنگ و با شوهر خودش که اهل آسیای شرقیه روزگار میگذرونه. بچه‌های دورگه‌شون هم به لحاظ ظاهر، یه چیزایی از پدرشون و یه چیزایی از مادرشون به ارث بردن.

دوستش هیلاری و بسیاری از معاشراشون، اهل غرب هستن و به عنوان یه مهاجر، دارن توی هنگ کنگ زندگی میکنن. کاملا میشه حس کرد که این افراد دارن یه جور غربت رو تجربه میکنن و نمی‌تونن با فرهنگ هنگ کنگ ارتباط کاملی بگیرن. به طور مثال، تلاش آمریکایی همسر هیلاری، یعنی دیوید، برای صحبت با راننده‌ی تاکسی و شوخی کردن باهاش، اینقدر رقت‌انگیزه که توی همون سکانس، یه تصویر خلاصه از تفاوت فرهنگ یه آمریکایی با مردم هنگ کنگ رو نشون میده.

این افراد، خونواده‌های ثروتمندی به حساب میان و چرخ روزگار هم برای کلارک همسر مارگاریت، اینقدری خوب میچرخه که پشت سر هم پیشنهادای شغلی جالب دریافت کنه و مارگاریت رو مجبور کنه که توی هنگ کنگ بمونه تا بتونن بقیه‌ی پولا رو به جیب بزنن. با این وجود، افراد کلیدی این داستان، به شدت آدمای سرخورده‌ای هستن و انگار که توی این دنیا گم شدن. مهاجر بودن، به حس سرخوردگی‌شون دامن زده و می‌تونن حس کنن که این دنیا، پذیرنده نیست و بیشتر روابط، صرفا بر پایه‌ی تظاهر پیش میره. 
گاس، پسر کوچولوی مارگاریت، تا وقتی که هست، منشا سرخوشی و امید مادرشه ولی وقتی که ناپدید میشه، تلنگر محکمی به مارگاریت در مورد هویتش میزنه و اون میبینه که اگه نتونه نقشی که براش تعریف کردنو بازی کنه، اون هیچ ارزشی نداره و باید سرخوردگی و حقارت رو تحمل کنه. کسی برای احساساتش و رنجی که متحمل میشه ارزش قائل نیست و باید خودش به تنهایی، بار این مشکل رو به دوش بکشه. حس خوشبختی و شادیش، شبیه شکوه یه حباب موزیکال بوده که با ترکیدنش، زشتی دنیا و خشونت آدماش رو به رخش میکشه.

اونا در حال حاضر توی یه کشور کمونیستی هستن و در ابتدا، انگار چندان متوجه تضاد خودشون با جامعه نیستن. یعنی نمی‌دونن که سعادت و خوشبختی خودشون رو مدیون مشکلات اون جامعه هستن و به‌نحوی، خوشبختی خونواده رو به هنگ کنگ، صادر کردن. ولی وقتی مشکلات خونوادگی رخ میده و شخصیت‌ها، قلمرو امن خودشون رو از دست میدن، تازه متوجه میشن که زندگی توی جامعه‌ای که باهاش همدل نبودن و صرفا برای کاسبی به سراغش اومدن چه حسی داره. این آدما درسته که وصلت‌های خونی رو با نژادای مختلف ایجاد کردن و حتی برای توسعه‌ی کسب و کارشون دست به مهاجرت زدن و حتی توی کشور مقصد، معاشرت‌های جدیدی درست کردن؛ اما به عمق فرمالیته بودن ارتباطشون با جامعه پی‌نبردن. اونا فقط توهم اینو دارن که موجودات جهان وطنی هستن وگرنه خیلی از تصمیماتشون هیچ ربطی به سعادت جمعی نداره و صرفا توی محدوده‌ی خونواده‌ی کوچیک خودشون گیر افتادن.

همدلی و عشق، به این معنی نیست که فقط به احساسات اعضای خونواده‌ات اهمیت بدی و انتظار داشته باشی که به سعادت برسی. همدلی یعنی اینکه با تمام دنیای اطرافت در صلح باشی و به خاطر منافع قبیله یا خونواده‌ات، رفتار منصفانه‌ای که می‌تونی با جامعه داشته باشی رو کنار نذاری. ما نمی‌تونیم نابهنجاری جامعه رو بهونه‌ی خودخواهی و یا تبدیل شدنمون به افراد گروه‌زده و یا بدتر از اون، توجیهی برای تبدیل شدنمون به یه شخصیت جامعه ستیز قرار بدیم و بعد انتظار داشته باشیم که عشق، به نفع ما کار کنه.

مارگاریت توی دوره‌ای که هنوز گاس رو داره، حالات روانی و حرفای به شدت سطحی نگرانه‌ای رو بروز میده و مشخصا اصلا متوجه نیست که داره توی چه دنیا و جامعه‌ای زندگی میکنه؛ ولی درست بعد شروع مشکلات خونوادگی، میفهمه که هیچ چیز، جای خالی عشق و همدلی رو پر نمیکنه. این چیزی هست که در مورد سریال مهاجران تحسینش میکنم و به نظرم سرخوردگی و مالیخولیای زندگی توی یه جامعه‌ی ویروسی که آدماش عشق رو فراموش کردن رو به خوبی نشون میده. 
این مطلب، بیشتر برای معرفی این سریال آماده شده و بنا نیست که پایان داستان رو لو بده. بررسی محتوای اصلی و نحوه‌ی جمع بندی سریال رو میشه به مطلب دیگه‌ای موکول کرد.

جمع‌بندی
بازی اغلب افراد توی این سریال خوبه و خوده نیکول کیدمن، مثل یه ستاره میدرخشه. به تصویرکشیدن شهر هنگ کنگ از دید افراد آمریکایی، زاویه‌ی خیلی جالبی هست که لزوما توی خوده فیلمای چینی، نمیشه مشاهده کرد. 
چین، کنترل خیلی زیادی روی تولیدات هنری درون خاک خودش داره و به تصویری که از این حکومت کمونیستی به دنیا عرضه میشه، اهمیت زیادی میده. این سریال، شاید اشاره‌ی واضح و آشکاری به سیاست‌های این کشور نکنه اما سردی و بی‌تفاوتی‌ای که آدما مجبور شدن بهش خو بگیرن رو به خوبی نشون داده.