آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

معرفی و بررسی سریال Chief of War

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

 

درام تاریخی فرمانده ی جنگ یا سردار جنگ، از تاریخ 10 مرداد در حال انتشاره و در زمان تحریر این مطلب، 5 روز از پخش رسمیش میگذره. به لحاظ بازخورد، این سریال تا الان تونسته امتیاز خیلی خوب 8 رو از سایت IMDb بگیره که ممکنه در آینده تغییر کنه اما نقدهای منتقدین هم خیلی خوبه و بابت داستان پردازی و بازی جیسون موموآ تحسین شده.

اسم این سریال، اشاره داره به شخصیت اصلی سریال یعنی کایانا که جنگجوی هاوایی هست و تلاش میکنه تا اتحاد جزایر رو حفظ کنه و با استعمار غرب، بجنگه. 
کایانا یه جنگجوی اصیل اهل هاوایی در اواخر قرن 18 هست و بعد از سفر به خارج از جزایر، با دنیای استعمار و تهدیدات غرب آشنا میشه و به وطن برمیگرده تا توی جنگی برای اتحاد چهار پادشاهی هاوایی شرکت کنه اما در ادامه تصمیم میگیره علیه روند اتجاد به رهبری کامهامه‌ها شورش کنه.
سریال از نگاه بومی ها روایت میشه و به موضوعات مهمی مثل استعمار غرب، وفاداری و خیانت و نبرد بین سنت و مدرنیته اشاره داره. این سریال 9 قسمته و تا امروز، 2 قسمتش پخش شده. 
نقش اول سریال فرمانده ی جنگ رو سابقا ممکنه با نقش کال دروگو در بازی تاج و تخت شناخته باشید و در اونجا یک شخصیت خشن، کاریزماتیک و تقریبا پیچیده داشت اما در این سریال، یه شخصیت ترکیبی از غرور و وطن پرستی داره و لزوما سراغ نشون دادن قدرت های بدنی نمیره یعنی فرمانده ی جنگ، سعی کرده یه فرد که اهل فکر کردن و خرد هست رو به تصویر بکشه اما موموآ توی کارای آمریکایی، انگار تبدیل شده به چهره ی مرد مبارز و جسوری که میتونه خیلی از ایده آل های مرد مقتدر رو بازی کنه. اون عموما توی نقش هایی ظاهر میشه که حتی در صورت شرارت ورزیدن، محبوب میشن. 


کایانا یک اشراف زاده ی تبعیدی هست که بعد از سال ها زندگی در سرزمین های خارجی، به هاوایی برمیگرده و با چشم انداز متفاوت و تجربه ی مواجهه با فرهنگ های استعمارگر، دنبال بازی کردن نقشی در اتحاد جزایر هاوایی هست. توی قسمت اول، کایانا با واقعیت های تلخ نفوذ استعمار و شکاف های داخلی رو به رو میشه و انتخاب سختی رو پیش روی خودش میبینه. اون نمیدونه باید به سنت های خانوادگی وفادار بمونه یا برای آزادی و استقلال فرهنگی مبارزه کنه.

این تصمیم، نه فقط سرنوشت خودش بلکه آینده ی ملت هاوایی رو تحت تاثیر قرار میده و قسمت اول، بیشتر جنبه ی معرفی داره و با فضای سنگین و دراماتیک خودش، این امید رو ایجاد کرده که قراره با یه داستان پرتنش و نسبتا فلسفی طرف باشیم. 
این داستان براساس وقایع تاریخی واقعی درست شده و ماجرای سریال، درباره ی تلاش برای اتحاد پادشاهی های مختلف جزایر هاوایی در قرن 18 و 19 میلادی هست. شخصیت اصلی یعنی کایانا، برگرفته از چهره های واقعی تاریخ هاوایی هست که درگیر مبارزه های سیاسی و فرهنگی بودن. 
جیسون موموآ همون طور که گفته شد، تبدیل شده یه نماد مدرن از مرد مقتدر، بدوی و در عین حال محبوب که نقش هایی رو بازی میکنه که معمولا ترکیبی از خشونت، کاریزما و نوعی اخلاقیات خودساخته است که باعث میشن حتی وقتی ضدقهرمانانه رفتار میکنه هم جذاب و دوست داشتنی باقی بمونه. 
بدن عضلانی، موهای بلند و خالکوبی هاش یه تصویر بدوی و جنگجو رو تداعی میکنن و این ظاهر به نوعی بازگشت به مردانگی طبیعی و غریزی هست که در برابر مردانگی مدرن و شهری قرار میگیره. 
 دروگو در سریال گات، رهبر قبیله ای وحشی ولی با کدهای اخلاقی خاص بود و یا آکوامن، نیمه خدای دریایی با گذشته ای تاریک ولی قهرمانانه بود و کایانا هم جنگجوی بومی ای هست که علیه سلطه ی خارجی میجنگه. 
موموآ اغلب نقش هایی رو بازی میکنه که در مرز بین خشونت و عدالت قرار دارن و حتی وقتی شخصیتش اشتباه میکنه یا شرارت میورزه هم مخاطب حس میکنه که اون از یه منبع درونی درست کارانه داره عمل میکنه.

اون حالا نماینده ی نوعی مردانگی هست که با آسیب پذیری از یک گذشته ی دردناک و شورش علیه نظم موجود ترکیب شده و این باعث میشه که شخصیت هاش نه فقط به لحاظ فیزیکی بلکه به لحاظ روانی هم جذاب باشن. 
درواقع موموآ داره یک الگوی خاص از مردانگی رو در سینمای آمریکا تثبیت میکنه اما راستش این نقش هایی که انتخاب میکنه و تصویری که از مردانگی درست میکنه رو اصلا قبول ندارم و به نحوی با ظاهر خودش، انواعی از حماقت رو برای مردهایی مثل خودش، توجیه میکنه. 
ظاهر کاریزماتیک و بدن اغراق شده ی موموآ، باعث میشه مخاطب ناخودآگاه رفتارهای خشن یا غیرمنطقی رو بپذیره. این یه جور جذابیت سطحی هست که عملا عقلانیت و مسئولیت پذیری رو به حاشیه میبره. شخصیت هایی که بازی میکنه، اغلب تصمیم های احساسی و پرخطر میگیرن ولی چون این تصمیم ها با شور و قدرت بدنی همراهه، به جای نقد، تحسین میشن. این باعث میشه نوعی مردانگی غیرعقلانی و هیجانی به عنوان الگوی رفتاری جا بیوفته. 
موموآ به جای شکستن کلیشه ها، اون ها رو با ظاهر مدرن بازتولید میکنه. مردی که حرف نمیزنه، احساساتش رو سرکوب میکنه و فقط با خشونت یا شورش، ارتباط برقرار میکنه. این تصویر، مردهایی رو که دنبال عمق، گفت و گو و مسئولیت پذیری هستن رو به حاشیه میبره و وقتی همچین شخصیت هایی محبوب میشن، جامعه ناخودآگاه اون ها رو به عنوان الگو قبول میکنه و این میتونه باعث بشه رفتارهای سطحی، پرخاشگرانه یا غیر مسئولانه در مردان جوان، توجیه بشه. 
همچین آواتارهایی، این حسو درست میکنن که اگر به عنوان یک مرد یا زن، شبیه به اون چهره های محبوب و بخصوص جامعه بشی، در مقابل خیلی از اشتباهات، مصونیت پیدا میکنی و اصلا کسی قرار نیست تو رو بابت خیلی رفتارا، زیر سوال ببره. 
فرض کنید یه مرد لاغر و قد کوتاه میومد و نقش های موموآ رو بازی میکرد؛ اون بازیگر قطعا نمیتونست به اندازه ی موموآ، توجیه پذیر ظاهر بشه. نمونه های همچین اتفاقی رو در بین آواتارهای زنانه هم میشه به کرار دید. 
یعنی چهره ها و بدن ها در رسانه، نه فقط حامل نقش، بلکه حامل مشروعیت اخلاقی و اجتماعی میشن.

جمع بندی
وقتی ظاهر فرد با معیارهای جذابیت غالب همخوانی داره، مخاطب ناخودآگاه رفتارهاشو کمتر نقد میکنه و این باعث میشه که ظاهر، جایگزین مسئولیت پذیری و عقلانیت بشه. مردی که بدن عضلانی داره، حتی اگر رفتارهای پرخاشگرانه یا غیرمنطقی نشون بده، به عنوان مقتدر دیده میشه اما درمقابل، مردی با بدن لاغر یا قد کوتاه، با نشون دادن همون رفتارها ممکنه به عنوان یه فرد عصبی، ضعیف و یا نامتعادل شناخته بشه. 
زن هایی که با معیارهای زیبایی در همپوشانی هستن میتونن نقش هایی رو بازی کنن که در صورت بازی توسط زن هایی با ظاهر متفاوت، غیر قابل قبول یا نامناسب تلقی میشن. مثلا شخصیت های زن اغواگر، جسور یا حتی بی رحم، وقتی به دست بازیگرهایی مثل مارگو رابی یا آنجلینا جولی اجرا میشن، تحسین میشن ولی همون نقش ها، با بازیگر هایی که ظاهرشون خارج از چارچوب های زیبایی غالب باشه، ممکنه با واکنش های منفی رو به رو بشن. 
این الگو باعث میشن که افراد در زندگی واقعی هم احساس کنن برای پذیرفته شدن، باید شبیه این آواتارها بشن وگرنه رفتارهاشون، احساساتشون و حتی اشتباهاتشون بیشتر زیر ذره بین قرار میگیره و این یه نوع خشونت نمادینه که رسانه ها به طور ناخودآگاه، بازتولیدش میکنن. 
رسانه ها نه فقط داستان رو تعریف میکنن بلکه معیارهای مشروعیت رفتاری و اخلاقی رو هم تعیین میکنن و این معیارها به شدت وابسته به ظاهر و بدن بازیگر هستن. 
 

نقد و بررسی فیلم ارباب حلقه‌ها: یاران حلقه| Fellowship of the ring 2001

اولین قسمت مجموعه فیلم ارباب حلقه‌ها مربوط به سال ۲۰۰۱ هست. فیلما و سریالای مختلفی با شبیه‌سازی ظاهری دنیای کهن و افسانه‌هاش ساخته میشه؛ شبیه‌سازی موجودات خیالی، الف‌ها، هابیتا و کوتوله‌ها، اما چندتاشون هستن که مایه‌ی داستانی قدرتمندی مثل ارباب حلقه‌ها داشته باشن؟
درسته که ارباب حلقه‌ها یه داستان خیالی و توصیف کننده‌ی یه دنیای غیر صنعتیه ولی الگو‌های پیشبرد این داستان، قرابت زیادی با تجربه‌ی روانی ما از زندگی مدرن داره.


این نقد، می‌تونه کمابیش، محتوای این فیلمو لو بده.
این مطلب، همچنین نگاهی به رمان ارباب حلقه‌ها داره و یه سری مقایسه بین رمان اصلی و این فیلم، صورت گرفته. 
قسمت اول این مجموعه فیلم، بیشتر به چالشای روانی و حساسیتای تشخیص خوب از بد اختصاص داره. انتخاب‌هایی که در ابتدا خیلی ساده جلوه میکنن یا ممکنه در موقعیت‌های پر اضطراب ظاهر بشن؛ زمانی که آدما وقت کمی برای تصمیم‌گیری دارن اما هر تصمیم، می‌تونه مسیر سرنوشت‌شون رو به کلی تغییر بده. در این مواقع، تشخیص خوب از بد، نیاز به ذهن و روان آماده و هوشیاری داره که نه تنها در مقابل سرنوشت خودش بلکه در مقابل سرنوشت دیگران هم مسئولیت‌پذیر باشه. 
فرودو یه شخصیت همدله و اینو میشه از نحوه‌ی معاشرت و مداراش با مردم شایر، که مشخصا به لحاظ فرهنگی بسیار فقیر هستن، متوجه شد.

شاید خنده‌دار به نظر برسه ولی گاندولف واقعا یکجور مطالعه‌ی روانشناختی و جامعه‌شناختی نسبت به جامعه‌ی هابیتا داره. در جریان سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها هم چند باری به دریافتاش اشاره میکنه اما توی رمان ارباب حلقه‌ها، به وضوح، سراغ این موضوع میره و قبل از شروع ماجراجویی‌های فرودو، بهش میگه: «جامعه‌ی هابیتا یه جامعه‌ایه که مهجور مونده و زیاد مطالعه‌اش نکردن؛ ولی من به طور خاصی بهش علاقه نشون دادم و چیزی که می‌دونم اینه که بسته به نیاز و موقعیت، برخی از شما می‌تونید بیش از حد، منعطف و یا بیش از حد، سرسختی نشون بدید، برای همینم هست که تاثیرپذیری‌تون ممکنه از حلقه، خیلی متفاوت با گونه‌های دیگه باشه.»
حرف گاندولف کاملا درسته. تاثیر پذیریش از فرودو بیشتره و خیلی وقتا میشه دید که چقدر تلاش و فداکاری‌های فرودو و قدرت روانیش، یا حتی فداکاری و قدرت روانی بقیه‌ی هابیتا، شگفت زده‌اش میکنه.
توی فیلم ارباب حلقه‌ها، گاندولف به نوبه‌ی خودش دیالوگای ماندگار و جالبی داره اما این دیالوگ‌ها در رمان ارباب حلقه‌ها خیلی بیشتر از فیلمه. اسمیگل یکی از شخصیت‌های کلیدی و سرنوشت‌ساز ارباب حلقه‌هاست که در جریان فیلم، کمی دیر به سراغ شناخت بعد روانی شخصیتش و ویژگی‌هاش میره و در این مورد هم، به همه چیز اشاره نمیشه.

اسمیگل، شبیه به نیمه‌ی تاریک فرودو هست که شانس همراه شدن با افرادی مثل گاندولف رو نداشته. تاثیر مجاورت و همزیستی با حلقه، خیلی بیشتر از تصوره. این تاثیر، از درون شروع میشه و بعد از ایجاد هرج و مرج شدید در روان فرد، می‌تونه نمود ظاهری و رفتاری هم پیدا کنه. شما می‌تونید ببینید که حلقه چقدر زود، بعضی از صاحبای خودشو به کام مرگ کشوند یا ذهن‌شون رو فاسد کرد؛ ولی چند تا هابیت، اونو مدت زیادی حمل کردن. گالوم یا اسمیگل، سال‌ها و توی سایه‌ها از حلقه نگهداری کرد و زنده موند و حتی بعد از اینکه حلقه از چنگش در رفت، از تاریکی بیرون اومد و مسیر زیادی رو طی کرد تا بتونه دوباره حلقه رو به دست بیاره. 


این موضوعیه که توی فیلم هم بهش چندان اشاره نشده اما بعد از جدا شدن حلقه از گالوم، اون یه جور تغییر مثبت رو تجربه کرد و بسیاری از ضعف‌های خودشو نشون داد. این دوره‌ی زمانی، فارغ از وقتیه که گالوم با فرودو ملاقات میکنه و صرفا گاندولف هست که به شکل غیر مستقیم و یک سری گزارش و نشانه، متوجه‌شون میشه.

ما چندین بار در طول فیلم هم می‌بینیم که گالوم، بارقه‌هایی از انصاف و خوش قلبی رو نشون میده و ذاتش کاملا سیاه نشده. 
گاندلف، این نقاط نورانی رو میدید و اینو ارتباط میده با ذات برخی از هابیتا و قدرت روانی‌شون که بهشون اجازه میده در مقابل تاثیر منفی چیزی مثل حلقه، مقاومت زیادی داشته باشن. 
ما گزارش بیلبو و بعضی از رفتاراشو توی ارباب حلقه‌ها داریم که مشخصا مدت زیادیه حلقه رو حمل کرده و روی اونم تاثیر کمتری نسبت به بقیه‌ی نژادا گذاشته؛ روح بیلبو رو به نوبه‌ی خودش فاسد کرده اما باز هم مقاومت قابل ستایشی رو از خودش نشون داده.

فرودو هم در نهایت، تحت تاثیر تاریکی حلقه قرار می‌گیره اما اونقدری مقاومت میکنه و رفیقش فداکاری نشون میده تا بتونه حلقه رو داخل مواد مذاب بندازه و از دستش خلاص بشن. 


ارباب حلقه‌ها یه بیان سمبلیک بسیار جالب از ذات شر و نحوه‌ی درگیر شدن یک جامعه با این موضوع داره. نه یه نفر، ابر قهرمان میشه و یه جامعه‌ای که لیاقتشو نداره نجات میده و نه تاریکی رو دست کم گرفتن و به راحتی قراره از دستش خلاص بشن. تاریکی‌ای که درون فیلم ارباب حلقه‌ها به تصویر کشیده میشه، یه تصویر بسیار واقع‌نما و قابل قبول داره. 
خیلی از فیلما رو یه بار می‌بینی و چه خوشت بیاد و چه بدت بیاد، دیگه راغب نمیشی سراغ‌‌شون بری و یا راجب محتواشون فکر کنی ولی ارباب حلقه‌ها هنوزم ذهنمو درگیر خودش میکنه و هر بار که از نو میبینمش برام به شکل جدیدی الهام بخش میشه و حس میکنم چیزایی هست که از کنارشون ساده گذشتم.

حلقه، خیلی شبیه به مکاتب و الگوهای فکری تاریکی هست که همیشه چیزی شبیه بهشون وجود داشته اما بسته به اتفاقات تاریخی و تغییر اتمسفر یک جامعه، ممکنه مدتی خبری ازشون نشه و فراموش بشن؛ اونا هیچ وقت نابود نمیشن و همین که موقعیت خوبی فراهم بشه و حس کنن که می‌تونن تغییری ایجاد کنن، دوباره به دست فیلسوفا و متفکرا غربال میشن. جنگیدن با فرآیند قدرت گرفتن و تاثیرگذاری‌شون هم اصلا ساده نیست. 
خیلی‌ها فریبشو می‌خورن و یا روزی که ذات تاریک این الگوهای فکری ظاهر میشه، بهش تن میدن و هیچ ساز مخالفی نمی‌زنن. یه عده هم دوست دارن که با این وجه از تاریکی مبارزه کنن اما اونو دست کم می‌گیرن و قربانیش میشن. امثال فرودو، به نظرم اونایی هستن که تسلیم نمیشن اما در مبارزه هم عجله نمی‌کنن و از هم‌فکری و کمک بقیه استفاده میکنن، مسئولیت‌پذیری نشون میدن و شانس موفقیتشون زیاده. 
فرودو تصویری از لیاقته. اون مشخصا علاقه نداشت که چیز ترسناکی مثل حلقه رو حمل کنه و نگه داره و حتی به گاندولف، پیشنهاد میده که یه جوری حلقه رو نابود یا قایم کنن؛ اما نابود کردن حلقه به روشی دشوار و خاص، یک استعاره‌ی جالب از مبارزه‌ی دشواری که شرارت و تاریکی واقعی پیش روی ما می‌ذاره هست. 
افرادی مثل بیلبو یا بیشتر از اون، فرودو، مثال افرادی هستن که وجهه‌ی اجتماعی‌شون با مفاهیم ایدئولوژیکی گره می‌خوره و اگر بخوان نسبت به اونچه که قادر به دیدن و ادراکش هستن، بی‌تفاوتی و بی‌مسئولیتی نشون بدن، محکومن که فرو ریختن بنیان‌های جامعه‌شون رو ببینن. 
حوزه‌ی دید این افراد، به واسطه‌ی مطالعه و تحلیل فرهنگ عمومی، گسترش پیدا میکنه. ما به وضوح می‌بینیم که نحوه‌ی رفتار و زندگی فرودو و بیلبو با هم محلی‌هاشون متفاوته. اونا افراد پیشرویی به حساب میان و موجودات جهان وطنی هستن.


به عنوان یه جمع‌بندی
فرودو به ما میگه که موفقیت در مقابل تاریکی، وابسته به این نیست که قدرت‌های خاصی رو به ارث برده باشی و از ویژگی‌های ابرانسانی برخوردار باشی؛ بلکه بعضا لازمه تا قدرت روانی زیادی داشته باشی. تاریکی می‌تونه به شکل‌های مختلفی و توی موقعیت‌های پیچیده‌ای به سراغت بیاد؛ ولی اگه به لحاظ روانی به‌هم بریزی، حتی نمی‌دونی چطوری از بقای خودت مراقبت کنی؛ چه برسه که به کمک جامعه‌ات بری و کمک‌شون کنی. 
 

 

میوه های استوایی به میوه هایی گفته میشه که محل اصلی رشدشون مناطق گرمسیری نزدیک به خط استواست. این مناطق دارای آب و هوای گرم و مرطوب با تغییرات دمایی کم در طول سال هستن. 
این میوه ها حساسیت زیادی به سرما و یخبندان دارن و اغلب دارای عطر، طعم و رنگ بسیار قوی و منحصر به فردن. ازجمله میوه های استوایی میشه به آناناس، موز، انبه، پاپایا و پشن فروت اشاره کرد.

میوه های استوایی چه احساسی رو در انسان زنده میکنن؟
این میوه ها معمولا ترکیبی از حس تحریک، رهایی، خطر و رازآلودگی و وفور نعمت رو تداعی میکنن. در هنر و ادبیات هم همین احساسات از طریق نمادهایی مثل بهشت گمشده، فساد اخلاقی، اغواگری و عجیب الخلقه بودن در کنار میوه های استوایی خودنمایی کردن. 
این میوه ها به سه دلیل با احساسات خاصی گره خوردن یعنی ظاهر عجیب، عطر غلیظ و طعم بسیار شیرین و ترش. 
مثلا در انبه، شاهد بافت گوشتی، آبدار و اغلب چسبناک و عطر سنگین و گرم هستیم که ناخودآگاه تداعی کننده ی تن و عرق بدن هست. در روانشناسی، میوه های استوایی نماد تمایل سیری ناپذیر و لذتی هست که حد وسط لذت خوردن و لذت جنسی قرار میگیره. 
خیلی از میوه های استوایی ممکنه ظاهر یا خواص عجیبی داشته باشن مثل میوه ی شاد که دانه های سمی داره یا ظاهرشون خاردار و ترسناکه و ناخودآگاه حسی مثل توام بودن لذت با رنج یا خطر رو تداعی میکنن. 
پوست سخت، ظاهر فلس دار در میوه ی اژدها یا تیغ های آناناس، حس هسته ی شیرین پنهان شده در میان سختی و ماجراجویی رو زنده میکنن.

نماد بهشت گمشده و طبیعت بکر
در نقاشی های قرن 19، بخصوص در مکتب پست امپرسیونیسم، میوه های استوایی در کنار زنان بومی، نماد بهشت زمینی پیش از ورود تمدن هستن. این موضوع رو به کرار میشه در آثار گوگن در تاهیتی دید. 
در نقاشی های گوگل از زنان تاهیتی با انبه و موز، میوه نشانه ی معصومیت وحشی و وفور بی زحمت هست.

فساد، تجمل و استعمار
در رمان های قرن بیستم، میوه های استوایی دو چهره دارن، اونها هم تصویری از حس مطلوب و هم تداعی کننده ی لذتی فاسد شدنی هستن. 
در داستان های جوزف کنراد، اروپایی ها برای چیدن این میوه ها به استوایی ها حمله میکنن و میوه به غنیمت سرزمین وحشی تبدیل میشه. بوی سنگین و شیرین میوه های رسیده مثل انبه یا پاپایا، در داستان های جنوب آمریکا، مثل آثار تنسی ویلیامز، تداعی کننده ی گرما، تعریق، شهوت سرکوب شده و پوسیدگی تدریجی خانواده های اشرافی جنوبی هستن.

عجیب الخلقه بودن و اگزوتیسم در هنر معاصر و تبلیغات
در نقاشی سوررئالیستی و تبلیغات مدرن، میوه های استوایی به خاطر شکل عجیبشون به موجودات زنده تشبیه میشن. مثلا آناناس نماد مهمان نوازی و ثروت در معماری استعماری هست و مجسمه های سنگی آناناسی بالای در ورودی عمارت های قدیمی، تصویری از این موضوع هستن. 
در انیمه و مانگای ژاپنی، میوه هایی مثل میوه ی اژدها و دوریان به عنوان میوه های قدرت یا طعم ماورایی شناخته شدن.

اگزوتیسم یعنی شیفتگی، توجه وسواس گونه یا بازنمایی اغراق آمیز نسبت به چیزهایی که غریبه، دورافتاده و از نظر فرهنگی، بسیار متفاوت به نظر میرسن. این اشتیاق معمولا از طرف فرهنگ غرب، نسبت به فرهنگ های آسیایی، آفریقایی، خاورمیانه و آمریکای لاتین ابراز میشه. 
وقتی یک اروپایی در قرن 19 به ایران یا هند سفر میکرد و از بازارهای شلوغ، ادویه های تند و معماری گنبدی شکل، با حیرت و لذت وصف ناپذیر مینوشت، در واقع نگاه اگزوتیک داشت. این تفاوت ها رو نه به عنوان واقعیت روزمره، بلکه به عنوان نمایشی از رمزآلودگی، احساسات خام و طبیعت بکر، قلمداد میکرد. 
اگزوتیسم بعضا توصیف کننده ی نگاه "من متمدن" به "دیگری وحشی یا رازآلود" هست. 
میوه های استوایی هم ویژگی های مشابهی دارن. هرچه محل رویش اونها دورتر باشه، جذاب تر هستن. مثلا میوه ای که در شمال اروپای نیست، برای مردم اروپا میتونه عجیب و ارزشمند باشه. 
پوست خاردار میوه ی اژدها یا رامبوتان پرمو، تداعی کننده ی وحشی گری هست. برخلاف شهر صنعتی، اینجا همه چیز خام، ارگانیک و عریان هست و نوعی ارتباط با طبیعت وحشی رو میشه حس کرد. 
درخت انبه، پر از میوه و بدون زحمت زیاد کشاورزی تولید میشه. نیازی به برنامه ریزی و زحمت نداره و در منطقه ی مناسب، به وفور پیدا میشه که به مفهوم وفور و بی قیدی در تجربه ی اگزوتیسم اشاره داره. 
عطر غلیظ دوریان یا رنگ نئونی پاپایا، حسی شه-وانی و اغراق شده رو درون خودش داره. بو، رنگ و مزه ی بسیار تند و قوی تر از غذاهای معمولی، وجه خاص این تجربه است که با مفهوم اگزوتیسم همپوشانی داره. 
اگزوتیسم به خودی خود نه خوبه و نه بد. باعث میشه انسان به فرهنگ های دیگه علاقه پیدا کنه، سفر کنه، هنرهای جدید رو کشف کنه و از یکنواختی بیرون بیاد. مثل گوش دادن به موسیقی هندی یا خوردن سوشی، در ابتدا یک کنش اگزوتیک بود که رفته رفته به موضوعی معمولی تبدیل شد. اما وجه منفی اگزوتیسم میتونه باعث ایجاد حس تحقیر و کلیشه بشه. فرهنگ دیگه ممکنه تبدیل به یک اسباب بازی عجیب یا حیوان بامزه تقلیل پیدا کنه. مثلا اینکه همیشه از مردم آفریقا انتظار داشته باشیم برهنه و با نیزه در ساوانا بدون، باعث میشه پیچیدگی و انسانیت واقعی آدم ها رو نادیده بگیریم. 
وقتی شما یک انبه رو در اروپا در یک بسته بندی لوکس یا طرح نخل و طوطی میبینید، در حال تماشای یک محصول اگزوتیک هستید. اون انبه دیگه فقط یک میوه نیست، بلکه نماد رهایی از زمستان سرد اروپا، عشق گرمسیری، ماجراجویی و لذت بی مسئولیت شده است. در حالی که برای یک فرد هندی، انبه یک میوه ی کاملا معمولی و خاطره انگیز دوران کودکی تلقی میشه. 
پس اگزوتیسم، نگاه برون گروهی لذت بخش ولی سطحی به چیزهایی هست که برای ما غریبه ان.

بیشتر میوه های استوایی ظاهری سخت، خاردار، زمخت یا ترسناک دارن و درونشون نرم، شیرین و لذیذه. این تضاد دائمی بین پوسته و هسته میتونه اونها رو تبدیل به نماد پذیرش خوب و بد و زیبا و زشت در یک موقعیت کنه. این ویژگی، در همپوشانی با مهارت قضاوت نکردن براساس ظاهر و توانایی زندگی با تناقض هاست. 
در عمل انسانی، میوه ی استوایی مثل آدمیه که میدونه کسی که خشن به نظر میرسه، ممکنه درون شکننده ای داشته باشه و در روابط خودش، عجله ای برای قضاوت نداره. 
میوه ی استوایی برای رسیدن، نیاز به گرمای طاقت فرسا و رطوبت زیاد داره. به عنوان یک نماد، این وضعیت میتونه نماد انسانی باشه که میتونه در محیط های پرتنش  زنده بمونه و به رشد خودش ادامه بده. این موضوع در همپوشانی با مهارت تبدیل فشار محیط به انرژی درون ساز و آرامش در بحران هست. مثل فردی که در اوج مشاجره و استرس، خونسردی خودش رو حفظ میکنه و حتی ممکنه از تنش، برای یک کار خلاقانه الهام بگیره. 
میوه ی دوریان بوی تند و زننده ای داره و این باعث میشه که عده ی زیادی ازش متنفر باشن اما بعضیا هم هستن که این میوه رو بابت طعمش دوست دارن. این میتونه تصویرگر انسانی باشه که به پسند همگانی اهمیت نمیده و نیازی به پسندیده شدن از طرف همه نیاز نداره. این وضعیت یادآور مهارت مقاومت در برابر فشار و عدم نیاز به تایید جمعی هست، مثل آدمی که به سلیقه و سبک زندگی منحصر به فرد خودش ادامه میده، حتی اگر دیگران اون رو عجیب بدونن. 
این میوه ها میتونن تصویری از مهارت روانی همدلی با دیگران یا نوعی اگزوتیسم مثبت باشن که باعث انعطاف پذیری فرهنگی و عدم نژادپرستی میشه. در عمل انسانی، این میوه ها شبیه فردی هستن که به راحتی با هر ملیت و زبانی ارتباط برقرار میکنه و هیچ فرهنگی براش غریبه و ترسناک نیست.

میوه های استوایی با پوست تیغ دار، کلفت یا فلس دار میتونن به مفهوم ترس از صمیمیت هم اشاره داشته باشن. پوست این میوه ها یادآور افرادی هست که در صمیمیت های زودگذر و سطحی مهارت ندارن و برای رسیدن به قلبشون باید زحمت کشید. 
این وضعیت میتونه به مهارت روانی مرزبندی سالم و عدم سهل الوصول بودن اشاره داشته باشه و یادآوری افرادی هست که به راحتی به کسی نه نمیگن، اما راحت هم دل نمی بازن و برای روابط انسانی عمیق، ارزش قائل هستن. 
میوه های استوایی اگر انسان بودن، میتونستن روانشناس های برجسته ای باشن که تخصص شون مدیریت تضاد هست. اونها به ما یاد میدن که چطور در گرمای سوزان داغ ترین لحظه های زندگی، نه تنها نسوزیم بلکه شیرین و عطرآگین بشیم.

 

آبی و کمی سبز

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

نقاشی دیجیتال با برنامه‌ی اتودسک

خروجی با کیفیت این نقاشی از بازارچه‌ی بادوم پفکی قابل تهیه است. 

نقاشی‌های من ارزش تجاری خاصی ندارن و خرید شما صرفا جنبه‌ی حمایتی داره. 

داستان این نقاشی برمیگرده به خوابی که دیدم اما داستان خوابش به خودی خود برام جذابیت خاصی نداشت. تنها سمبلی که توجهمو جلب کرد، این رنگ آبی با تمایل بسیار کم به سبز بود. 

این طیف رنگی معمولا کاربرد منفی خاصی نداشته و برام مثل یه سمبل ناشناخته ظاهر شد، چون به نظرم در جریان این خواب، لزوما معنای مثبتی نداشت. 

تاثیر روانی این رنگ، نوعی دعوت به خونسردی و بی تفاوتی و نشنیدن داره. این اتفاقی بود که داشت در خوابم رخ میداد و من نمیخواستم نسبت به باجی که دیگران میخواستن ازم بگیرن بی تفاوت باشم. 

این رنگ میتونه خیلی نایس و کول باشه، مثل فردی که خیلی اتو کشیده ظاهر میشه و نقش فردی اجتماعی و سازگار و اهل مدارا ظاهر میشه و وانمود میکنه که متوجه حسادت، نیت‌های بد و رقابت طلبی بیمارگونه‌ی دیگران نیست. 

باج دادن همیشه جنبه‌ی ملموسی نداره. درس پس دادن، جواب پس دادن و تحمل قضاوت های زشت افرادی که سود خاصی برات ندارن و علاقه‌ای هم نداری در کنارشون باشی، فرقی با باج دادن به معنای معمولش نداره. 

کسی که به عرف جامعه باج میده صرفا ظاهر زیبا و شیکی داره اما دقیقا شبیه یه دلقکه و در آن واحد، تراژیک، ترسناک و خنده داره.