معرفی و بررسی فیلم Werewolves 2021

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 23 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی فیلم Werewolves 2021| گرگینه های درون

گرگینه های درون، یک کمدی ترسناک به کارگردانی جاش روبن هست که براساس یک بازی واقعیت مجازی ساخته شده. بودجه ی تولیدش حدود 6 میلیون دلار بوده و فروش کلیش 99 هزاردلار و به خاطر فروش کمی که داشت، بعد از سه هفته از سینما به پخش آنلاین منتقل شد.

با وجود فروش پایین، این فیلم به خاطر فضای کمدی، شخصیت های عجیب و ترکیب ژانر ترسناک با کمدی، بعضا تونسته توجه بعضی افراد خاص پسند رو جلب کنه. 
لازم به ذکره که این فیلم صرفا توی تعداد کمی سینما اکران شد و خیلی زود هم وارد پلتفرم های دیجیتال شد که توی همچین مدلی، مخاطبا ترجیح میدن فیلم رو توی خونه ببینن. همچنین فیلم براساس یک بازی نه چندان محبوب ساخته شده و مخاطب پیشفرض چندانی نداشت. 
ترکیب ژانر کمدی و ترسناک، خاص و همواره ریسکیه که معمولا اصلا جواب نمیده و چنانچه تبلیغات خوبی هم براش انجام نشه، شانس زیادی برای جذب مخاطب نداره. 
بعضی از منتقدا مستقیما به این موضوع اشاره کردن که گاها در حین تماشای فیلم، این تردید به وجود میاد که با یه پارودی طرفیم یا کمدی. این موضوعو هم باید درنظر گرفت که بازیگرهای فیلم، جزو چهره های پرطرفدار یا ستاره های گیشه نبودن و همین باعث میشه که فیلم در رقابت با کارهای پرهزینه، دیده نشه.

با تمام این توصیفات، فیلم گرگینه های درون تونست از منتقدا نمره های خوبی بگیره و بعضا حتی به عنوان یکی از بهترین اقتباس های سینمایی از بازی های ویدیویی شناخته شد. 
پارودی در نقد فیلم و ادبیات، بار معنایی خاص تری داره و درمورد این فیلم، به سوتفاهم هایی که در ترکیب دو ژانر ترسناک و طنز صورت میگیره اشاره داره. 
در حالت عادی و خارج از این فیلم، پارودی عموما درموقعیت هایی به کار میره که شاهد نوعی بازآفرینی طنز از یک ژانر هستیم که میتونه نوعی اغراق و شوخی رو درون خودش داشته باشه و مخاطبا رو سرگرم کنه اما در این فیلم، با کلیشه های ژانر ترسناک و معمایی بازی میشه. شخصیت هایی هستن که بیش از حد مشکوک یا عجیبن و یا بعضا دیالوگ هایی رو میشه دید که بیش از حد جدی یا احمقانه هستن. 


ممکنه رفتار شخصیت ها یا فضای داستان به جای احساس ترس، باعث خنده بشن چون شبیه نسخه ی اغراق شده ی فیلم های گرگینه ای کلاسیک هست. 
فیلم به نوعی داره خود ژانر رو نقد یا مسخره میکنه ولی این اتفاق، به صورت کامل یا بعضا عمدی صورت نمیگیره چون مشخصا سعی داره داستان خودش رو جدی بگیره. 
پارودی با طنز صرف فرق داره چون طنز ممکنه فقط برای خنده باشه ولی پارودی معمولا تقلید هدفمند از یک سبک خاصه که نوعی نگاه انتقادی هم درون خودش داره.

در شهر کوچکی به اسم بیورفیلد، اختلافاتی درمورد ساخت خط لوله ی گاز وجود داره. همزمان با ورود یک محیط بان جدید به اسم فین ویلر، شهر دچار طوفان میشه و اهال مجبور میشن در یک مهمان خانه ی محلی پناه بگیرن. 
در ادامه مشخص میشه که چیزی خطرناک در بینشون وجود داره و ممکنه با یک گرگینه ی واقعی طرف باشن. با بالا گرفتن ترس و پارانویا، ساکنین شهر شروع میکنن به اتهام زنی به همدیگه. 
فین و پستچی پرانرژی شهر، سعی میکنن آرامش رو حفظ کنن و راز این موجود مرموز رو کشف کنن. 
این داستان، ممکنه شما رو به سرعت یاد بازی مافیای معروف بندازه. فضای فیلم گرگینه های درون، مثل بازی مافیا، نوعی آزمایش اجتماعی به حساب میاد و فضای فیلم، پر از سوءظن، ترس و خیانت های پنهان هست. 
این الگو، توصیف میکنه که در موقعیت هایی که خطر درونی باشه و هویت ها پنهان بشن، آدم ها چطور رفتار میکنن و عقلانیت، تا کجا حفظ میشه. 
این فیلم، از بازی مافیا الهام گرفته شده و صرفا محدود به بازی ویدیویی مذکور نیست و مکانیزم های اجتماعی بازی مافیا رو به سادگی میشه درونش دید. 
این الگو، حس کارآگاه بودن رو فعال میکنه و آدم ها دوست دارن رازها رو کشف کنن. این نوع سناریو، فضایی رو خلق میکنه که در جریانش، اعتمادها شکسته میشه ولی صرفا در قالب سرگرمی که نوعی اضطراب شبیه سازی شده داره و عملا خطر واقعی خاصی، مصرف کننده رو تهدید نمیکنه. 


در بازی هایی مثل مافیا، بازیکن ها میتونن نقش هایی رو بازی کنن که در زندگی واقعی ممکن نیست مثل دروغ گفتن ماهرانه و فریب دادن دیگران که در حالت عادی ممکنه با اخلاقیاتی که رعایت میکنن همخوانی نداشته باشه. 
در این نوع سناریوها، بین افرادی حس تعلق ایجاد میکنه که ممکنه ناخواسته یا به صورت رندوم در کنار همدیگه قرار گرفته باشن که خواسته ی خیلیا میتونه باشه. 
فیلم گرگینه های درون، با وجود استقبال نسبی منتقدها، نقدهای منفی قابل توجهی هم دریافت کرده که بیشتر ساختار روایت و شخصیت پردازی رو زیر سوال میبرن. 
بعضیا عقیده دارن که این فیلم، از همون عناصر تکراری فیلم های گرگینه ای استفاده میکنه مثل فضای برفی، شخصیت های منزوی و اتهام زنی های بی پایه که باعث شده بعضی از مخاطبا حس کنن گرگینه های درون، نشخوار کارهای قدیمی در این ژانر هست و در عین حال، دلیل محکمی برای برگشت به این موضوع نداشته. 
فیلم در تلاش برای ترکیب طنز و وحشت، گاهی دچار نوسان میشه. لحظه هایی بیش از حد شوخ طبعانه است و لحظه هایی تلاش میکنه جدی باشه که باعث سردرگمی مخاطب میشه. این عدم انسجام باعث میشه بعضی از تماشاگرها نتونن با فضای فیلم ارتباط بگیرن. 
با اینکه شخصیت ها عجیب و جالب هستن اما عمق روایی یا تحول خاصی ندارن و بعضی ها گفتن که فیلم بیشتر به تیپ های رفتاری متکی هست تا شخصیت های واقعی و همین باعث شده که درام فیلم، ضعیف تر بشه. 
با وجود داشتن فضای معمایی، بعضی از تماشاگرها، پایان فیلم رو قابل حدس و فاقد پیچیدگی ارزیابی کردن و انتظارشون از یه فیلم در ژانر رازآلود، بیشتر از این حرفا بوده. 
فیلمنامه نویس گرگینه های درون، فردی به اسم میشنا وولف هست که نویسنده ی باسابقه ای در نوشتن کارهای طنز و اجتماعی به حساب میاد و میشه حس کرد که در این فیلم هم سعی کرده ترکیبی از کمدی، ترس و نقد اجتماعی رو در قالب یک داستان معمایی پیاده کنه. جالب اینه که فیلم براساس بازی ویدویی ساخته شده اما وولف با اضافه کردن شخصیت های عجیب و دیالوگ های تراش خورده، تونسته فضای باورپذیرتری رو به داستان بده. جالبه که فامیلیش هم وولفه و به فیلمنامه نویس باسابقه به حساب میاد که درگیر همچین پروژه ی کم شانسی شده. 
در سال 2018، این فیلمنامه نویس یک دیدار عمومی با شرکت سازنده ی این بازی داشته و بهش پیشنهاد شده که در فلوشیپ نویسندگی شرکت کنه و از بین چندین عنوان بازی، یکی رو برای اقتباس انتخاب کنه. خودش گفته که بازی گرگینه های درون براش جذاب بود چون حس میکرد میتونه به کمکش، داستانی درباره ی عدالت، تعصب و گسست اجتماعی بنویسه که در همپوشانی با دغدغه های اجتماعیش بودن. 
فیلم مذکور، برای این نویسنده صرفا یک اقتباس ساده نیست بلکه فرصتی برای بیان تم های اجتماعی در قالب ژانر سرگرم کننده بود. 
وولف خودش گفته که بازی گرگینه های درون، براش مثل یک آزمایش روانی جمعی بود که آدم ها در جریانش، تصمیم های غیرمنطقی میگیرن چون تا حد زیادی تحت تاثیر تعصب یا خشم هستن و منطقشون مختلف شده. 
درسته که این فیلم از نظر فروش به موفقیت خاصی نرسید اما ازنظر منتقدان، یکی از بهترین اقتباس های سینمایی از بازی های ویدیویی شناخته شده و در سایت راتن تومیتوز هم امتیاز خوبی گرفته پس شاید بشه گفت به لحاظ هنری، با یه کار موفق طرفیم ولی قربانی مدل پخش محدود و نبود تبلیغات گسترده شده.

جمع بندی
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه پایان داستان رو لو بده. 
در پایان این فیلم، مشخص میشه که سیسیلی مور، پست چی خوش برخورد و شوخ طبع، گرگینه ی واقعی هست و با نقشه ی حساب شده ای جای پست چی قبلی یعنی دیو شرمن رو میگیره و ارتباط مردم با دنیای بیرون رو قطع میکنه و دلیل همه ی این ترس ها و پارانویاهای جمعی میشه. کاری که انجام میده عملا نوعی مهندسی اجتماعی هست و باعث میشه که اهالی شهر، به جون هم بیوفتن. 
سیسیلی در عین اینکه یه گرگینه است، باعث ایجاد آشوب میشه و بیشتر قتل ها به دست خود مردم اتفاق میوفته که نشون میده ترس و بی اعتمادی، میتونن مهم ترین عامل به خطر افتادن بقا بشن. 
فین به عنوان محیط بان، در صحنه ی پایانی فیلم، با سیسیلی رو به رو میشه و بعد از مبارزه، زنده میمونه.
 

 

فیلم The Palace 2023 از کارگردان جنجالی، رومن پولانسکی فیلمی لهستانی و فرانسوی هست که در جشنواره ی ونیز 2023 نمایش داده شد و واکنش های شدیدی از منتقدها و رسانه ها دریافت کرد. 
این فیلم در ژانر کمدی سیاه و درام ساخته شده و فضا در هتل لوکس The Palace در منطقه ی اسکی سوئیس، در آستانه ی سال نوی 2000 یا هزاره ی جدید میگذره. 
فیلمبرداری این اثر بر عهده ی همکار قدیمی پولانسکی در پیانیست، پاوئو ادلمن بوده. 
در 24 ساعت باقی مونده به نیمه شب 31 دسامبر 1999، در یک هتل 5 ستاره در سوئیس، شاهد طیف متنوعی از مهمان ها هستیم. افراد پولدار، هنرمندان، سیاستمداران و خدمه، هرکدوم با بحران های شخصی، ترس های مربوط به پایان دنیا و رفتارهای پوچ درگیر هستن. 
فیلم با لحنی کنایی، ثروت، بی اخلاقی و پوچی طبقه ی مرفه در آستانه ی تغییر هزاره رو به تصویر میکشه. 
فیلم در ونیز با تشویق سرد و نمرات بسیار پایین رو به رو شد و امتیاز 0درصد رو در راتن تومیتوز، در روز اول به دست آورد. خیلی ها این فیلم رو شکست هنری پولانسکی میدونن و عقیده دارن اثری به شدت بی روح، کهنه و فاقد عمق هست. 
پولانسکی به خاطر اتهامات قدیمی آزار جنسی و فرار از آمریکا در سال 1978 و اتهامات جدیدتر در اروپا، شخصیتی به شدت مناقشه برانگیز هست. 
نمایش فیلم در ونیز، با اعتراض فعالان زن و درخواست برای تحریک پولانسکی همراه بود. فیلم متهم شد که حرف جدیدی نداره و فقط کلیشه های طبقاتی و طنزهای پیش پا افتاده رو تکرار میکنه. بعضی ها گفتن پولانسکی خودش رو در هتلی مجلل حبس کرده و از واقعیت جهان خارج دور افتاده. 
این فیلم هرگز اکران گسترده ی سینمایی پیدا نکرد ولی این موضوع بیشتر به خاطر جنجال های اخلاقی درمورد پولانسکی و بازخوردهای منفی ضعیف بود. 
فیلم The Palace بیشتر به عنوان نماد پایان یک دوران برای پولانسکی دیده میشه، کارگردانی که زمانی نابغه ی سینما به حساب می اومد و با کارهایی مثل شهر بی خدا، پیانیست و ساکن سایه شناخته میشد اما حالا با اتهامات اخلاقی و افول هنری رو به رو شده. 
فیلم نه تنها نتونست منتقدها رو قانع کنه بلکه یکبار دیگه، بحث های قدیمی درباره ی جدایی هنر از هنرمند متناقض رو درست کرد. 
ترس های هزاره ای، به مجموعه ای از نگرانی ها و پیش بینی های فاجعه بار و اضطراب جمعی در دهه ی 1990 اشاره داره و این موضوع، در اواخر سال 1999 خیلی بیشتر شد. 
در اون زمان، خیلی از کامپیوترها و سیستم های نرم افزاری قدیمی، سال رو فقط با دو رقم آخر ذخیره میکردن مثلا سال 1998 رو مینوشتن 98. 
نگرانی این بود که با تغییر سال به 2000، کامپیوترها اون رو به معنای سال 1900 تفسیر کنن که میتونست باعث خرابی گسترده در سیستم های بانکی، حمل و نقل، انرژی، ارتباطات و پزشکی بشه. 
این اضطراب، فقط جنبه ی فنی نداشت و جنبه ی نمادین و روانشناختی هم پیدا کرد. بعضی از گروه های مذهبی یا فرقه ها، تغییر هزاره رو نشونه ی وقوع آخرالزمان میدونستن، مثلا صحبت هایی درمورد پیشگویی های نوسترآداموس وجود داشت. ترس از برخورد سیارک، جنگ هسته ای یا ظهور ضد مسیح، در این دوره خیلی رواج داشت. 
مردم فکر میکردن سیستم های جهانی مثل برق، آب و غذا از کار بیوفتن و هرج و مرج اجتماعی درست بشه. هزاره ی جدید به عنوان مرزی نمادین بین قدیم و جدید، باعث میشد که بعضی ها احساس کنن تمدن بشری در حال ورود به مرحله ای ناشناخته اشت. در این دوره، به خاطر گسترش اینترنت و جهانی سازی، آینده به نظر غیر قابل پیش بینی تر بود. 
بازتاب این نگرانی ها رو میشه در فرهنگ عامه ی دهه ی 90 هم دید. فیلم هایی مثل آخرالزمان در سال 1999، ماتریکس 1999، نبردهای صلیبی 1999 و سریال بافیلو 66، این ترس ها رو بازتاب میدادن. 
موسیقی های راک و متال با مضامین آخرالزمانی هم در این دوره رواج پیدا کرد. 
باگ تاریخ یا Y2K با هزینه های قابل توجهی برای به روز رسانی نرم افزارها، تا حد زیادی حل شد و فاجعه ی خاصی رخ نداد اما ترس های هزاره ای، به عنوان نمونه ی بارزی از اضطراب جمعی در عصر تکنولوژی، در تاریخ ثبت شد. 
پولانسکی از این ترس ها به عنوان استعاره ای برای ترس های اگزیستانسیل شخصیت های ثروتمند استفاده میکنه، یعنی افرادی که در هتل لوکس پناه گرفتن اما از تغییر، مرگ و از دست دادن امتیازهای خودشون میترسن. 
این داستان هرچند نقدهای منفی زیادی دریافت کرده اما ایده ی اولیه و فضاسازیش جالبی داره. اما شاید یکی از مشکلات فیلم اینه که خیلی از جوک ها شبیه کمدی های اروپایی دهه ی 70 هستن و امروز دیگه تازگی ندارن. هیچ کاراکتر عمیق یا همدلی پذیری وجود نداره. 
اگر به کمدی سیاه آبستره، فضای بسته ی هتلی پر از آدم های عجیب و طنز تلخ درباره ی ثروت و پوچی علاقه دارید، این فیلم میتونه تجربه ی جالبی باشه. 
پولانسکی بعد از فرار از امریکا، مدت زیادی در سوئیس و فرانسه بوده و منطقه ای که این فیلم درونش روایت میشه، هتل های لوکس آلپ سوئیس، دقیقا همون محیطی هست که پولانسکی در دهه های اخیر، درونش محصور بوده. پولانسکی سال ها به خاطر ترس از استرداد به آمریکا، در هتل ها یا ویلاهای تحت محافظت زندگی کرده و این فیلم میتونه بازتابی از زندگی خودش باشه. 
اون با حلقه ی افراد ثروتمند اروپایی ارتباط داشته و فیلم شاید کاریکاتوری از همون آدم هایی باشه که در مهمونی ها دیده. 
این فیلم با وجود موج گسترده ی نقد منفی، بازخوردهای مثبت محدود و عمدتا متمرکز بر چند جنبه ی خاص دریافت کرد. این موارد عمدتا از سمت منتقدهای مستقل یا طرفدارهای سینمای کلاسیک اروپایی مطرح شدن. فیلمبرداری ادلمن، بابت نشون دادن فضای طلایی، یخ زده و پرزرق و برق هتل تحسین شده. این فیلمبردار با لنز وینتیج و نورپردازی تئاتری، اتمسفر جالبی درست کرده. 
خیلی ها توافق داشتن که تنها دلیل تماشای فیلم، تصاویر زیباش هست. 
بعضی از منتقدهای قدیمی تر استقبال کردن از اینکه پولانسکی بالاخره یک فیلم بد ساخته، یعنی جسارت داشته کاری کنه که ممکنه شکست بخوره و لزوما سراغ تکرار فرمول های گذشته نرفته. 
در بین جریان چپ اروپا، فیلم به خاطر طنز تلخش علیه بی اخلاقی ثروتمندها تحسین شد. ولی فیلم هیچ جایزه ی معتبری دریافت نکرد و حتی در جشنواره ی ونیز 2023 هم در رقابت اصلی نبود و در بخش غیر رقابتی نمایش داده شد. با این وجود، بعضی از انجمن های سینمای مستقل اروپا از این فیلم به عنوان اثری شجاعانه که صنعت سینما جرات نشون دادنش رو نداره اسم بردن. 
پولانسکی در آستانه ی نمایش فیلم در جشنواره ی ونیز 2023 مصاحبه های محدود و کنترل شده ای انجام داد یعنی این مصاحبه ها بیشتر با رسانه های اروپایی که نسبت بهش رویکرد ملایم تری دارن انجام شده. 
پولانسکی گفت: "این فیلم یک کمدی سیاه درباره ی آدم هایی هست که فکر میکنن دنیا در حال تموم شدنه، درحالیکه فقط زندگی خودشون پوچه."
"من همیشه عاشق کمدی های آبستره بودم، مثل فیلم های بونوئل یا ژان رنوار در سبک کمدی."
"هتل ها مکان های عجیبی هستن، مردم در اونجا نقش بازی میکنن، ثروت رو به رخ میکشن اما در تنهایی خودشون میمیرن."
"من سالها در هتل زندگی کردم.. میدونم اونجا چی میگذره."
وقتی از واکنش های تند منتقدها پرسیده شد، پولانسکی با طعنه گفت: "من برای راضی کردن منتقدها فیلم نمیسازم. اونها امروز دنبال پیام های اخلاقی هستن اما کمدی باید بی اخلاق باشه تا کار کنه."
پولانسکی همچنین در جواب به انتقاد درمورد کهنه بودن فیلم گفت: "سینمای امروز از ریتم سریع و دیالوگ های هوشمندانه اشباع شده. من میخواستم فیلمی بسازم که کند، عجیب و کمی خسته کننده باشه، مثل خود زندگی در هتل."
پولانسکی کاملا از بحث های اخلاقی درمورد زندگی خودش دوری کرد و گفت: "فیلم درباره ی شخصیت های داستانه، نه درباره ی من. لطفا به جای زندگی من، روی صحنه ی سینما تمرکز کنید." (باشه حتما.)
پولانسکی هیچ مصاحبه ای با رسانه های انگلیسی زبان اصلی مثل هالیوود ریپورتر یا ورایتی انجام نداده و دلیلش کاملا روشنه. 
پولانسکی عمدا فیلم رو به عنوان یه کار کوچک و شخصی معرفی کرد و شاید میخواست با این کار، انتظارها رو کم کنه. 
پولانسکی همچنین در آخرین مصاحبه اش گفت: "سینما امروز زیادی جدی شده. گاهی باید فیلمی ساخت که فقط مسخره، عجیب و کمی تلخ باشه، مثل یک شام پرزرق و برق که همه چیز در اون مزه اش رو از دست داده."

جمع بندی
صحبت پولانسکی درمورد اینکه کمدی باید بی اخلاق باشه تا جواب بده هم جالبه. به نظر میرسه عمدا سعی کرده داستانی از همون محدوده ی بسته ای که درونش زندگی میکنه بسازه تا برای ساخت فیلم، زیاد به زحمت نیوفته. از کارگردان سالخورده ای که در عصر ووکیسم زندگی میکنه قابل انتظاره. 
البته دلیل انتخاب چنین داستانی، میتونه به سبک زندگی پولانسکی در دهه های اخیر هم برگرده.

 

معرفی و بررسی فیلم The Meg

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 23 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·


ممکنه حین خوندن اطلاعات فیلم مگ، اینطور به نظر بیاد که با یه فیلم ترسناک و خشن رو به رو هستید؛ ولی ترسناک، به هیچ عنوان جزو ژانرای اصلی این فیلم به حساب نمیاد. در نظرم چیزی ترسناکه که واقعا حسی از انزجار رو ایجاد کنه. مگ نه متافیزیکی ترسناکه و نه فاز زامبی و خون‌آشام و آدمای جنون‌زده داره؛ در مورد یه کوسه‌ی ماقبل تاریخ و درگیری دانشمندا و محققا با این موضوعه.

بعضی از منتقدا عقیده دارن که مگ فقط به عنوان یه فیلم سرگرم کننده و هیجان انگیز تونسته موفقیت به دست بیاره اما برعکس، فکر میکنم که ما با یه سناریوی خیلی جالب و تحسین‌برانگیز رو به رو هستیم که در مورد کار گروهی و کیفیت این همکاری در تعیین سرنوشت بشر صحبت میکنه. 
مگ، هرچند که در ظاهر یه کوسه‌ی ماقبل تاریخه اما تشبیه زیبایی از نابهنجاری‌های غیر‌قابل‌ تصوری هست که هر چند‌وقت یه‌بار پیش میان و یه تیکه از جوامع ما رو درگیر خودشون میکنن. چیزایی که اگه مثلا چند روز قبلش تو جمع خونواده بشینی و راجبش پیشگویی انجام بدی، فکر میکنن احمقی چیزی هستی و داری طالع نحس میبافی.

 

چالش رو به رو شدن با غیر منتظره‌ها
دنیای ما پر از اتفاقات غیر منتظره است، حتی اگر نتونیم کمیت دقیق اتفاقات بدی که می‌تونن بیوفتن رو پیش‌بینی کنیم، همیشه می‌تونیم حدس بزنیم که از کدوم جهات ممکنه در معرض خطر باشیم و به همین دلیله که علم رو به کار می‌گیریم تا امنیت زندگی و تجهیزات خودمون رو افزایش بدیم. 
حتی اگر تمام دست ساخته‌های بیمارگونه‌ی بشر رو تحت کنترل بگیریم؛ طبیعت قادره که ما رو غافلگیر کنه و بلایای طبیعی، نمونه‌ای از این اتفاقات هستن. مگ، یه تصویر غیر قابل پیش‌بینیه. بیش از حد غیر قابل پیش‌بینی. یه کوسه‌ی ما‌قبل‌تاریخ که انتظار میرفت نسلش منقرض شده باشه، از اعماق دریا بیرون میاد.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو تا حدی لو بده.

شخصیت اول این داستان یعنی جوناس تیلور، پیش از این و در یک برنامه‌ی تحقیقاتی، با کوسه‌ی ما‌قبل‌تاریخ، رو به رو شده؛ اما از اونجایی که هیچ مدرکی وجود نداشته، بقیه طردش کردن و بهش انگای مختلفی زدن.

جوناس شبیه افرادیه که بر حسب اتفاق، واقع بینی و تحلیل خوبی دارن و به کمک منطق خودشون، می‌تونن اتفاقات بد پیش روی یه جامعه رو پیش بینی کنن، اما هشدار دادنشون مساوی هست با تحقیر شدنشون. یعنی نبوغ و توانایی‌هاشون بر علیه خودشون کار میکنه. مثل تف سر بالا. 
وقتی که گروه تحقیقاتی دوباره با کوس‌ی باستانی رو به رو میشن، دست از پا درازتر به سراغ جوناس میرن و ازش میخوان که به کمک‌شون بره. اینجا جاییه که جوناس باید تصمیم بگیره می‌خواد انتقام بگیره و بذاره این افرادی که متهم و طردش کردن بمیرن، یا بهشون کمک کنه. 
اون نقش قهرمان رو بازی میکنه و به سراغ کوسه میره. 
فیلمایی با چالش کار گروهی، معمولا معرفی‌های قابل اعتماد‌تری از شخصیت‌ها ارائه میدن. در لحظات حساس وقوع مشکل، ما با ذات واقعی افراد و پتانسیل‌های باورنکردنی‌شون رو به رو میشیم. این فیلم، پر از لحظات فداکاری و بخشش هست که از گونه‌ی بشر، بعید هم نیست.

هیجانات پی‌ در پی 
این فیلم، ترسناک نیست بلکه پر از هیجان محضه. پر از لحظاتی که باید زود تصمیم گرفت؛ چون جون آدما به این تصمیمات سریع گره خورده. این لحظات، به صورت پی‌ در ‌پی و با فواصل زمانی کم، اتفاق میوفتن. کوسه‌ی ما قبل تاریخ، هیچ رحمی نداره و بسیار حساسه. با ایجاد لرزش‌های قابل توجه و سر‌و‌صدا میشه جذبش کرد.

چیزی که راجب جوناس وجود داره و شخصیتشو جالب میکنه اینه که جوناس یه ابر قهرمان نیست. توانایی‌های اون در نتیجه‌ی تجربه به دست اومده و تجهیزات مختلفی رو به کار میگیره تا بتونه هدف خودشو محقق کنه. جوناس، خاص بودنشو به کمک طرز فکرش نشون میده. اون فداکاره و به جون آدما اهمیت میده. حتی وقتی که دیگران اونو به خودخواه بودن محکوم میکنن، جوناس باز هم وجدان خودشو دور نمی‌ریزه و دوباره به کمک تیم میره. اون با شجاعت، به دل دریا میزنه و تا جایی که میتونه، خودشو به کوسه نزدیک میکنه تا بکشش. 
این چالشی نبود که بشر از عهده‌اش بر نیاد. اگه توجه کنید، چنانچه تصمیم خودخواهانه‌ی سرمایه‌گذار تیم نبود و زودتر به دیگران خبر میداد تا به کمک‌شون بیان، می‌تونستن زودتر هم از دست کوسه خلاص شن، اما سرمایه‌گذاره اومد دروغ گفت و خودسرانه و با چند تا آدم ناشی، سراغ کوسه رفتن؛ که کارشم باعث مرگش شد. 
بعد از این هم جوناس و گروهش مجبور شدن به‌تنهایی با کوسه بجنگن؛ چون کوسه داشت به سرعت، به سمت مردمی که توی ساحل جمع شده بودن و شنا میکردن میرفت تا بکششون. 
این وسط حتی چند تا هلی‌کوپتر هم متوجه شدن و خودشونو بالای منطقه رسوندن ولی دوربین‌شونو در آورده بودن و می‌خواستن گزارش تهیه کنن؛ دنبال خبر جالب بودن نه کمک کردن.

این یه فیلم جالب در مورد قدرت همدلیه. چیزی که در تقابل کامل با خودخواهی ما آدم هاست.

یکی از شخصیت‌های تحسین برانگیز این فیلم که ممکنه در نگاه اول، چندان جلب توجه نکنه، کلیف کرتیس در نقش مک هست که یه پژوهشگر با چهره‌ی معمولی مرد میانساله. اون خودنمایی زیادی نداره اما کارایی که انجام میده، خیلی وقتا تیم رو به راحتی از مشکلات بیشتر، نجات میده. اون مسئولیت‌پذیر و با سطح همدلی زیاده و چهره‌ی یه دانشمند که قصد داره به نفع آدما کار کنه رو به نمایش میذاره.

به عنوان یک جمع‌بندی
مگ، توی نقدای مختلفی با کلمه‌ی فیلم پاپ‌کورنی معرفی شده و این کنایه‌ای به هیجان صرف و عاری بودن از محتواست؛ اما این قضاوت ناعادلانه‌ای به نظر میرسه چون مساوی هست با اینکه تصویر ارزشمند همدلی و کار گروهی که توی این فیلم به نمایش گذاشته شده رو نادیده بگیریم. 
فیلم‌ها با صحبت و نقد‌هایی که در موردشون میشه موندگاری پیدا میکنن؛ در غیر این صورت، توی دریای تولیدات انبوه سینما و رسانه، به فراموشی سپرده میشن. هیچ وقت فراموش نکنید که فراتر از جنبه‌ی سرگرم کننده، فیلم‌ها روی ذهنتون تاثیراتی رو میذارن که در نگاه اول، ناملموس و غیر‌قابل‌ پیش‌بینیه. با نگاه منتقدانه و کنجکاو، میشه این تاثیرات پنهان رو ادراک و پیش بینی کرد. 

 

فیلم نقشه ای که تو را به من میرساند، یه کار درام و رمانتیک هست که براساس یک رمان بسیار محبوب ساخته شده و بازیگرهای سرشناسی مثل مدلین کلاین رو در لیست خودش داره.

داستان درمورد دختری به اسم هدر هست که منظم و آینده نگره و قبل از شروع شغلش در بانک، با دوستاش به سفر فارغ التحصیلی در اروپا میره. در قطار شبانه به سمت بارسلونا، با جک آشنا میشه که یه جوون مرموز اهل نیوزیلند هست و با دختر خاطرات پدربزرگش در حال دنبال کردن مسیرهای جنگ جهانی دومه. 


این فیلم بابت شیمی قوی بین بازیگراش تحسین شده و منتقدها از رابطه ی طبیعی و دلنشین پسر و دختر داستان تعریف کردن. بخصوص بازی مدلین کلاین خیلی تحسین شده و مخاطبا به این موضوع اشاره کردن که مدلین با اجرای طبیعی و احساسیش، فیلم رو نجات میده و حضورش باعث شده حتی در لحظه های کند فیلم، مخاطب با کنجکاوی به دیدن داستان ادامه بده. 
فضای فیلم در کشورهای اسپانیا و پرتغال سپری میشه و مکان های دیدنی متعددی رو استفاده کرده و باعث شده که ظاهر فیلم، جذاب و اینستاگرامی جلوه کنه. 
این از معدود اقتباس هایی هست که از یک رمان درست شده. معمولا هرسال تعداد قابل توجهی فیلم اقتباسی از رمان داریم که اغلبشون کاملا خواننده های رمان رو ناامید میکنن. 
چیزی که برام عجیبه اینه که اینستاگرامی بودن یه فیلم، تبدیل شده به وجه مثبت.

اما این فیلم هم به نوبه ی خودش نقدهای منفی متعددی رو جلب کرده منجمله اینکه متهم شده به داشتن یه رمانتیک کسل کننده و سطحی. منتقدها عقیده دارن که این فیلم، یک رابطه ی تابستانی ناامید کننده است که نه باعث شور و هیجان میشه و نه اشک مخاطب رو درمیاره و داستان عاشقانه ی هدر و جک، بیشتر شبیه یه فانتزی اینستاگرامی هست تا اینکه شبیه یه رابطه ی واقعی و درگیر کننده باشه. 
دیالوگ های ساختگی و شبه عمیق این فیلم هم توی ذوق بعضی از افراد نکته سنج زدن که این موضوع، نکته ی منفی رایجی در کارهای اقتباسی از رمانه. توی فضای رمان که شدیدا درگیر احساسات و هیجان و فضاسازی هست، دیالوگ های غیرمنطقی، اونقدر هم جلب توجه نمیکنن ولی وقتی همون دیالوگ ها رو بیارید جلوی دوربین، بسته به میزان مهارت بازیگر، ممکنه بیش از حد تصنعی جلوه کنن؛ چه بسا خوده بازیگر هم سعی میکنه کارش رو خوب انجام بده ولی اون دیالوگی که میگه، چیزی نیست که یه انسان نرمال در یک معاشرت روزانه و در صحبت با بقیه استفاده کنه. روی کاغذ نرماله ولی در گفت و گو نه. 
بعضی از منتقدها گفتن که این فیلم، شبیه یه رمان عاشقانه ی تینیجری و متوسط هست که گفت و گوهایی درباره ی حل معما، حضور در لحظه و برنامه ریزی برای آینده رو داره و این دیالوگا هم بیشتر شبیه مونولوگ های سطحی هستن تا حرف زدن واقعی.

شخصیت پردازی این فیلم هم به نوبه ی خودش زیر سوال رفته و همه مثل طرفدارای رمان، چندان تحت تاثیرش قرار نگرفتن. جک، به عنوان شخصیت مرد داستان، به جای جذاب بودن، مثل یکجور استاکر مریض رفتار میکنه و منتقدا گفتن که اصرار و کنترلگریش بیشتر شبیه شخصیت های منفی فیلم های هیجانی هست تا قهرمان یه داستان رمانتیک. چه معنی داره کسی که یه جا رابطه رو سرخود قطع کرده، بعد مدت ها یهو دوباره سر و کله اش پیدا شه و معما بسازه و سعی کنه احساسات کسی که قال گذاشته رو به بازی بگیره؟ توی یه داستان عاشقانه، این چیزا میتونه اصطلاحا رمانتیزه بشه ولی در عمل، چیزی از سمی بودنش کم نمیکنه. 


منتقدهای سختگیرتر، به مسائل دیگه ای هم اشاره کردن که بیشتر متوجه سناریو هست مثل اینکه فیلم سعی میکنه بین فانتزی عاشقانه و واقعیت های تلخی مثل بیماری، تجاوز و جدایی، تعادل درست کنه اما این ترکیب، به جای اینکه روی ذهن مخاطب تاثیر خوبی بذاره، بیشتر باعث سردرگمی و ناهماهنگی میشه یا مثلا اینکه نوع سفر و نحوه ی تامین شدن هزینه ی این دو نفر از کجاست هم مبهم مونده و انگیزه ی شخصیت ها، زیاد توجیه نمیشه و همه چیز به صورت یک توصیف سطحی باقی میمونه و حس ماجراجویی واقعی رو منتقل نمیکنه.


هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده. 
جک و هدر با هم سفری جالب رو شروع میکنن و توی مراسمات سرگرم کننده ی مختلفی شرکت میکنن و هدر کم کم از نظم و برنامه ریزی فاصله میگیره و همونطور که از اول انتظار میرفت، به جک علاقه پیدا میکنه. 
راز جک که تا اینجا پنهان مونده اینه که سرطانش برگشته و در فرودگاه، جک ناپدید میشه تا هدر رو از درد فقدان قریب الوقوع، دور نگه داره. ماه ها بعد، هدر در مراسم ازدواج دوستش در بارسلونا، نامه ای از جک دریافت میکنه که توضیح داده چرا رفته. در نهایت، هدر با دنبال کردن مسیرهای دفتر خاطرات، جک رو در دهکده ی کوچیکی پیدا میکنه و عشقشون دوباره زنده میشه. 
یه داستان سانتی مانتال و مناسب افرادی که عاشقانه هایی با کارهای فداکارانه و دیوانه وار دوست دارن. 
چرا کسی باید به خودش اجازه بده که یکطرفه برای مسیر رابطه تصمیم بگیره و طرف مقابل رو توی شوک ترک شدن و تنهایی بذاره و چی پیش خودش فکر میکنه که ترک شدن ناگهانی میتونه خوش آیند تر از دیدن دوره ی سرطان یا مرگ زودرسش باشه؟ این داستان های سطحی نگرانه، میتونن به راحتی تاثیر بدی روی ذهن مخاطبی بذارن که هنوز درک روشنی از عشق نداره و ممکنه به تازگی در حال تجربه ی رابطه باشه و فکر کنه که فداکاری، حد و مرز نداره و میتونه به یک پایان شیرین و عاشقانه ختم بشه.

جمع بندی
نویسنده ی اصلی رمان یعنی جی پی مانینگر، در تحریر فیلمنامه هم دست داشته و این ترکیب باعث شده که فیلم تا حد زیادی به فضای احساسی و روایت ادبی کتاب، وفادار بمونه ولی بعضی از منتقدها به این موضوع اشاره کردن که لزوما حس کتاب رو نمیشه از فیلم گرفت. 
این رمان، هم به لحاظ فروش و هم بازخوردهایی که از منتقدها و مخاطب عمومی گرفته، خیلی وضعیت خوبی داره و همزمان با اکران فیلم هم مجددا منتشر شد و کلی توصیه و نقد مثبت هم به دست آورد. 
این نویسنده ملیت آمریکایی داره و چهار دهه است که مینویسه و موضوع کاراش عمدتا عاشقانه و تینیجری هستن و گاها آثار غیر داستانی هم داشته و توی همین سال 2025 و بعد از تموم شدن کارش با این فیلم مرد.

 

معرفی و بررسی فیلم شوالیه‌ی تاریکی| the Dark Knight 2008

شوالیه‌ی تاریکی از جمله فیلمای برتر سایت imdb هست که نسبت به خیلی از کارای تاپ این سایت، یه فیلم جوون محسوب میشه.

ظاهر و ویژگی‌های این اثر، شباهت زیادی به خیلی از کارای ابرقهرمانی داره که این روزا ساخته میشه و شاید حتی بشه فیلمایی با جذابیت ظاهری بیشترو هم پیدا کرد؛ اینکه چنین کاری تونسته اینقدر مخاطب به دست بیاره و در عین حال، نظر منتقدینو هم به خودش جلب کنه، می‌تونه به مسائل دیگه‌ای مربوط باشه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩