فیلم تار، در ژانر روانشناختی ساخته شده و اولین فیلم تاد فیلد بعد از 16 سال دوری از سینماست. این فیلم تونست نقدها و تحسین های زیادی به دست بیاره و کیت بلانشت برای بازیش، نامزد دریافت جایزه ی اسکار بهترین بازیگر زن شد.
داستان درمورد لیدیا تار، یکی از مشهورترین رهبران ارکستر جهان و اولین زنی که رهبری ارکستر فیلارمونیک برلین رو بر عهده گرفت میچرخه. تار در اوج قدرت هنری و حرفه ایش بود که به تدریج زندگیش تحت تاثیر اتهاماتی درمورد سوءاستفاده از دیگران قرار گرفت. تار شخصیتی وسواسی، کمالگرا و خودتخریبگر داره که در عین خلق هنر بسیار جذاب، روابط انسانی رو خراب میکنه. تار به عنوان یک زن قدرتمند در دنیایی مردانه، یعنی دنیای موسیقی کلاسیک به تصویر کشیده میشه اما خودش از روش های کسب قدرت مشابه اطرافیانش استفاده میکنه.
فیلم مهاجران 2021، در ژانر علمی تخیلی و درام ساخته شده و داستان خانواده ای رو روایت میکنه که در سیاره ای دورافتاده زندگی میکنن و با تهدیدهای مرموزی رو به رو میشن. این اثر، حال و هوای آخرالزمانی داره و فضای منزویانه ای رو به تصویر میکشه و صوفیا بوتلا، نقش مادر خانواده ای مهاجر در مریخ رو بازی میکنه.
به شخصه هروقت صوفیا بوتلا رو روی پوستر یک فیلم میبینم، 99درصد مطمئن میشم یه کار مارکتی و زرده. کلمه ی Settler در زبان انگلیسی، به معنی مهاجران، ساکنان تازه وارد یا آبادگران هست که به سرزمین جدیدی میرن تا اونجا زندگی کنن و هدفشون ساختن جامعه ای نو یا بهره برداری از منابعش هست. این خانواده در یک پایگاه کوچک، مرغداری و گلخانه ی خودشون رو دارن و خودکفا هستن اما آرامش شون به هم میریزه. پدر و مادر خونواده به اسم رضا و ایلسا، چیزی از گذشته میدونن ولی به دخترشون رمی نمیگن. رمی هم فقط 9 سالش هست. این فیلم، نوعی تلاش برای زنده کردن فضای مینیمال در فضاست و شبیه نوعی نمایش تک لوکیشن شده که دیالوگ هاش ضعیف و تنش هاش، کمابیش تصنعی جلوه میکنن. فروش این فیلم، چندان موفق نبود و بیشتر در جشنواره ها و پلتفرم های محدود پخش شد و نتونست در گیشه یا بازار جهانی چندان جلب توجه کنه. اطلاعات دقیقی از فروش جهانی منتشر نشده ولی طبق روند فیلم های مستقل با بودجه ی پایین، احتمالا فروشش کمتر از 1 میلیون دلار بوده. نقدها بیشتر از متوسط بودن، و خیلی ها گفتن که فیلم بیشتر به ظاهر و ایده تکیه کرده و روایت و عمق خاصی نداره. به شخصه از کارهای مستقل خیلی خوشم میاد اما این فیلم، خیلی از ویژگی های یک اثر کاملا مستقل رو نداره و صرفا میشه گفت که فروش کمی رو تجربه کرده. از پوستر تا سبک نورپردازی و طراحی صحنه و حتی انتخاب بازیگر، کاملا الگوهای رایج تر فیلم های جریان اصلی رو میشه دید اما شاید صرفا اینقدر کلیشه ای بوده که حتی مخاطبای جریان اصلی هم نتونستن ازش لذت ببرن. این فیلم محصول مشترک بریتانیا و آفریقای جنوبی به حساب میاد و زیر نظر هالیوود یا استودیوهای بزرگ ساخته نشده. همچنین اولین فیلم بلند کارگردانش هست که عملا چهره ی تثبیت شده ای در صنعت نیست. بودجه ی فیلم هم پایین بوده و اکران محدودی داشته. از نظر ساختار، فیلم بیشتر به تنش های روانی تکیه کرده و چندان به اکشن یا جلوه های ویژه نپرداخته اما تنش های روانیو هم لزوما چندان خلاقانه به تصویر نکشیده. میشه گفت به لحاظ بازاریابی و ظاهر، خیلی شبیه فیلم های تجاریه و نوعی استقلال شیک داره که بیشتر به فروش متکی هست و تجربه ی هنری خاصی رو نمیشه پشتش دید.
برداشتم از این ترکیب اینه که یه کارگردان تازه کار، سعی کرده فیلمی با استانداردهای مارکتی بسازه ولی داستان پردازی و نحوه ی ارائه اش لزوما نتونسته جلب توجه کنه که این ناکامی رایجی بین افرادی هست که سعی دارن کارای مارکتی تولید کنن. معمولا کارای مارکتی پرفروش، چندتا ویژگی دیگه هم دارن. اولا سعی میکنن از چهره های محبوبتر و رسانه ای تر استفاده کنن و کلی حاشیه و مسخره بازی، قبل از انتشار و بعد از انتشار فیلم دارن. سناریوهاشون هم هرچند عمدتا آبکیه ولی معمولا مخاطبا رو هیجان زده میکنه ولی این فیلم، محیط های انزوا آمیز رو به تصویر میکشه و لحظه ی اکشن خاصی هم نداره. البته شاید هم سعی کرده و نتونسته احساسات انسانی رو به خوبی مجسم کنه اما از همچین تیمی، همچین انتظاری نمیره. صوفیا بوتلا چهره ایه که بیشتر به درد پوستر میخوره تا تیتر خبر چون نه اونقدر محبوبه که حاشیه بسازه و نه اونقدر بازیگره که بار احساسی فیلم رو بکشه. یه جور چهره ی تزئینی هست که برای معرفی ژانر مفیده. فیلمایی موفق به فروش خوب میشن که معمولا یک لحظه ی انفجار یا پیچش داستانی یا دیالوگ خاص دارن اما این فیلم، نه تنها همچین لحظه ای نداره بلکه عمدا ازش فرار میکنه و این فرار، بدون جایگزین احساسی یا فلسفی، حس کسالت فیلم رو افزایش میده. انزوا وقتی اتمسفر رو جالب میکنه که یا استعاره ای باشه یا به تدریج، رمزگشایی بشه ولی این فیلم صرفا نشون میده که شخصیت ها تنها هستن و تنهایی، به تجربه ی مخاطب تبدیل نمیشه.
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده. یکروز سه مهاجم با لباس خاکی حمله میکنن. رضا با موفقیت دفعشون میکنه و برای اطمینان از مرگشون بیرون میره اما هیچوقت برنمیگرده. درادامه، مردی به اسم جری وارد خانه میشه و ادعا میکنه که این خونه متعلق به خانواده ی خودش بوده و رضا و ایلسا قاتلان والدینش هستن. ایلسا هم ادعا میکنه که مادر جری، قبل از ورودشون مرده بوده. جری به ایلسا و رمی سی روز فرصت میده تا خودش رو ثابت کنه. ایلسا ظاهرا نرم میشه ولی در پایان ماه سعی میکنه جری رو بکشه اما متوجه میشه که خشاب خالیه. جری در درگیری، ایلسا رو میکشه. رمی حالا تنها با جری، به شدت منزوی و ساکته. تنها همراهش یک ربات قدیمی به اسم استیوه که کشف میکنه مزرعه شون توی یک حباب محافظتیه که هوای قابل تنفس رو نگه میداره و یعنی مهاجم ها از بیرون این حباب اومدن. سالها میگذره. رمی نوجوان شده. جری میخواد باهاش بچه دار بشه، ولی رمی مخالفت میکنه. وقتی سعی میکنه فرار کنه، جری اونو میبنده و قصد تجاوز داره. اما استیو، با دریل، گردنش رو سوراخ میکنه. رمی خودش رو آزاد میکنه و جری رو میکشه. رمی حالا تنها، تصمیم میگیره پایگاه رو ترک کنه. استیو میمونه تا از مزرعه مراقبت کنه. رمی به سمت ناشناخته ها میره و هدفش پیدا کردن معنی زندگی و کشف دنیا هست.
جری در این داستان، موندگار شد چون ترکیبی از ادعا، تهدید و خلا اخلاقی رو با محیطی منزوی و بی قانون پیوند زد و هیچکس نبود که جلوی این پیوند رو بگیره. جری ادعا میکنه که پایگاه، متعلق به خانواده ی خودش بوده و رضا و ایلسا اون رو تصاحب کردن. این ادعا، حتی اگر مشکوک باشه، در فضای بی قانون مریخ، تبدیل میشه به مشروعیت نسبی. چون هیچ نهاد یا قانون مرکزی ای وجود نداره و همین باعث میشه که ادعا، تبدیل به قدرت بشه. رضا کشته میشه، ایلسا تنها میمونه و رمی فقط یک بچه است. جری با تهدید و کنترل روانی، خودش رو تثبیت میکنه و حتی وقتی السا سعی میکنه بهش شلیک کنه، خشاب از قبل خالی شده که نشونه ای از برنامه ریزی های قبلی جری هست. جری به ایلسا و رمی سی روز وقت میده تا خودش رو ثابت کنه که این زمان دادن، ظاهرا منطقی هست اما درواقع یک تاکتیکه برای جا انداختن خودش در روان و فضای خونه ای که بهش تجاوز کرده. انزوا باعث میشه که حضورش به تدریج عادی بشه.
استیو به شکل خنده داری در این داستان، شخصیتی مشابه مرام و مسلک کلیسای کاتولیک داره. مخصوصا دفاع بی چون و چراش از بنیان خانواده و بچه ای که مورد تهدید هست. درواقع اون یه موجود قابل برنامه ریزی هست که صرفا وقتی سرپیچی میکنه که پای خانواده و بچه وسط باشه. این فیلم نوعی بازی روانی برای تثبیت جایگاه خانواده در ذهن یک جامعه ی کاتولیکی داره. هرچند خانواده محوی و اولویت قرار دادن فرزندان، از مشخصه های ایدئولوژی هایی مثل سوسیالیسم هم میتونه باشه. این که خانواده در کلیسای کاتولیک به عنوان واحدی مقدس و تثبیت شده مطرح میشه، ریشه دار و هدفمند بوده و صرفا برای حفظ اخلاق نیست چون این فرهنگ، پر از داستان هایی هست که فرد ممکنه به خاطر خانواده اش، حتی تبدیل به یک شخصیت شدیدا ضد اجتماع بشه و به حقوق بقیه تجاوز کنه. این نوع تقدیس، بیشتر شبیه راهی برای کنترل اجتماعی طبقه ی متوسط هست. خانواده به عنوان یک کلیسای کوچک تعریف میشه و ایمان، اطاعت و نقش های جنسیتی بازتولید میشن. این ساختار، بخصوص در قرون وسطی و دوره ی مدرن اولیه، ابزاری برای نظم بخشی به طبقه ی متوسط شهری بود، نه لزوما اشراف یا فقرا بلکه فقط طبقه ی متوسط. در لیبرالیسم کلاسیک، خانواده بیشتر به عنوان واحد خصوصی و انتخابی دیده میشه نه یک نهاد مقدس یا اجباری؛ در سوسیالیسم، البته صرفا در بعضی نسخه ها، خانواده به عنوان واحدی برای مراقبت و بازتولید نیروی کار اهمیت داره، ولی نه لزوما با تقدس مذهبی. در نسخه های افراطی تر، حتی تلاش برای جایگزینی خانواده با نهادهای جمعی هم اتفاق میوفته. در ایدئولوژی سیاسی فاشیسم، خانواده به عنوان واحدی برای تولید شهروندان مطیع و ناسیونالیست، با نقش های جنسیتی سختگیرانه است و در نئولیبرالیسم معاصر، خانواده تبدیل میشه به واحد مصرف، بازاریابی و سرمایه گذاری عاطفی و جنبه ی اخلاقی و مذهبی، تا حد زیادی از بین میره.
جمع بندی چیزی که در این فیلم میشه دید، بیشتر در تقاطع کلیسای کاتولیک با بورژوای اروپای قرن نوزدهم هست و روز خوب شخصیت ها، زمانی بوده که نهاد خانواده، قوانین خودشو میساخته، به بقاش ادامه میداده و کسی ازش نمیپرسیده که چرا و چطور داره از منابعی که در اختیارش هست استفاده میکنه.
رباتها یکی دیگه از فیلمای ساخته شده بر اساس قدرت هوش مصنوعی و روباتهاست که سعی کرده یه نگاه کمدی و آیندهنگرانه به این موضوع داشته باشه. تواناییهای این دستآوردهای جدید بشر، فکر خیلیها رو به خودش مشغول میکنه و دوست داریم که بدونیم پیش رفتن با این دستآوردا، چطور قراره کیفیت زندگیمون رو تحت تاثیر قرار بده. بخش اول این مقاله به معرفی فیلم روباتها اختصاص داره و به سوالاتی جواب میده که میتونه به شما در مورد دیدن یا ندیدن این فیلم، همفکری برسونه.
رباتها رو نمیشه یه فیلم کمدی اصیل آمریکایی در نظر گرفت و دیالوگها سادهتر از اونی هستن که فیلم رو تبدیل به یه کمدی تحسینبرانگیز کنه. از اون فیلماست که احتمالا فقط یه بار نگاهش میکنی و باهاش میخندی و برای همیشه میذاریش کنار. یعنی مشخصا یه کار آوانگارد نیست و صرفا کلیشهها رو به خوبی تکرار کرده. یه تکرار تر و تمیز. ببینید وقتی که یکی زیاد فیلم میبینه و حساسیتش به محتوا بالا میره، گرسنگیش در این زمینه، افزایش پیدا میکنه. یعنی هی میگردی و میگردی یا یه چیز جذاب و جدید پیدا کنی که نه فقط وقتتو پر کنه بلکه بهت یه غذای جدید برسونه، ذهنتو بیشتر به چالش بکشه و کاملا حواستو از چیزای دیگه بگیره. کارایی مثل روباتها، کارای زود هضم و بسیار سبکی به حساب میان. طعمشون خاص و ماندگار نیست و اگه بازخورد مثبتی هم میگیرن عموما از طرف افرادیه که دنبال یه سرگرمی هستن و فیلم دیدن، براشون یه دغدغه یا موضوع حساس نیست.
الین یه زن جوون هست که به مد و ولخرجی علاقه داره و به سبک برخی افراد پولدار، به جای خرج کردن پول خودش، ترجیح میده بقیه رو مجبور کنه تا براش خرج کنن. چارلز، نمونهی مردونهی الینه با این تفاوت که اون نه به دنبال پول و تجملات بلکه دنبال رابطهی جنسیه. این یه تعریف افراطی از خواستههایی هست که همین الان هم آدمای زیادی رو به سمت ریاکاری و دروغ گفتن میکشونه و نماد آدمایی هست که توی نقش محدود خودشون گیر افتادن و بویی از رفتارای همدلانه نبردن.
آیا رباتها فیلم خوبیه؟ به لحاظ خوش ساخت بودن و داد نزدن ناشیگری بله؛ خبر چندانی از رفتارای فیک و ساختگی که در ظاهر خوبن نیست. شخصیتها فانتزی نیستن و میشه همچین افرادی با همچین خواستهها و امیالی رو نه تنها تجسم کرد بلکه در دنیای واقعی هم به کرار دید. این فیلم، شانس سرگرم کردن مخاطب خودشو داره و از طرف کاربرای گوگل، 63 درصد پسند گرفته.
پیام فیلم روباتها چیه؟ این فیلم در مورد مفهوم همدلی و ارجهیتش به هر دست آورد تکنولوژیکی و علمیای صحبت میکنه. این در مورد یه نیاز اساسیه که حتی دانشمندا و قدرتمندترین افراد جامعه هم برای بقای خودشون بهش نیاز دارن. همدلی به عنوان یک مهارت روانی که باعث ارتباط موثر افراد، با همدیگه میشه.
آیا این فیلم رو میشه با خونواده یا بچهها دید؟ این فیلم صحنههای تحریک برانگیز خاصی نداره اما شوخیهای جنسی و بعضی صحنههای جزئی رو میشه دید.
هشدار: ادامهی این مطلب میتونه محتوای فیلم روباتها رو لو بده.
یکی از مشکلاتی که با نقش اولای این فیلم دارم اینه که زیاد به نقشی که بازی میکنن نمیان. یعنی الین و طرز بازیش، زیاد شبیه یه شخصیت سطحینگر که فقط دنبال پول و تجملاته نیست و چارلز هم زیاد به آدمای هوس باز نمیخوره. اما رباتهای شبیهسازی شدهشون که قراره نقش مثبتشون رو بازی کنن، اتفاقا خیلی به نقششون میان. رابطهی بین الین و چارلز هم خیلی سریع شکل میگیره و دلایل کمی رو برای صمیمیت و جفت گیری این دو نفر، در اختیار بیننده میذاره. اینکه یه فیلم کمدیه، به این معنی نیست که میشه راحت از کنار همچین قضایایی گذشت و انتظار داشت که بیننده هم توجیه بشه.
برخورد فیلم روباتها با موضوع نژادپرستی یکی از موضوعاتی که توی این فیلم، باعث زدن توی ذوق بعضی بینندههاش شده، نگاهی هست که نسبت به نژادپرستی داره؛ در حالی که محتوای فیلمه واقعا از نژادپرستی حمایت نکرده؛ صرفا میگه که بله، ما پتانسیل اینو داریم که رفتارای نژاد پرستانهی خودمون رو ادامه بدیم و همون اول هم تیکهی سنگینی به فرهنگ آمریکا و بورژوای خودخواه میندازه که دلشون خوشه تونستن مهاجرا رو بیرون کنن و روباتا رو به جای مهاجرا، به بردگی بگیرن.
اینکه یه فیلم میاد و زشتی این افکار رو نشون میده لزوما به این معنی نیست که داره ازش حمایت میکنه؛ حتی اگر یه فیلم کمدی سرگرم کننده باشه. چیزی که همچین افکاری رو بازتولید میکنه، بیتفاوتی خوده ما در دنیای واقعی هست. تصویری که این فیلم هم از آیندهی نژادپرستی و بردهداری ارائه داده اتفاقا تصویر دور از انتظاری نیست. میل آدما به سواستفاده از همدیگه حتی نسبت به تاریخ کهن هم تغییر خاصی نکرده و صرفا به روزرسانی شده و دردسرهای خودشون رو کمتر کردن. مثل اینه که صرفا به یه آدم، لباس بهتری بپوشونی؛ ولی ذاتش مثل دیروز باشه و کوچکترین تغییری نکرده باشه.
جمعبندی مثبتترین نظری که میشه در مورد این فیلم داد، پتانسیلش برای خندهدار بودنه؛ گرچه اگر فیلمنامه و وجه رمانتیک قویتری داشت، میتونست جالبتر هم بشه. 60 از صد؛ یعنی به حدی معمولی که حتی اگر پیام بدی توی فیلم باشه هم شانس زیادی برای تاثیر گذاشتن نداره.
از بازی لیام نیسون خوشم میاد و همینم بود که وسوسهام کرد با وجود امتیاز نسبتا کم فیلم کیفر، به سراغش برم و تماشاش کنم. کاربرای گوگل بهش 57 درصد پسند دادن و امتیازش توی سایت IMDb در حال حاضر 5.3 هست. کیفر فیلم خوشساختی به لحاظ بصری به حساب میاد، یعنی فیلم برداری و کارگردانی و بازی شخصیتا جالبه ولی به لحاظ داستانی، شاید بشه گفت که یه سری طعنههای کلیشه و ساده رو نسبت به طمع آدما نسبت به پول و قدرت و ضعف سیستم میزنه.
اتفاقات داستان، حول محور یه ماشین میگرده که توش یه بمب رو جاسازی کردن و یه پدر خونواده که قصد داره بچهها و خودش رو نجات بده.
فکر میکنم یکی از دلایل سرخوردگی بینندههاش اینه که ژانر اصلی این فیلمو زدن اکشن ولی خب واقعا درگیری خاصی صورت نمیگیره، هرچند که پر از لحظات دلهرهآور و نفسگیره. تصور خیلیا از کار اکشن اینه که دو نفر با هم دعوا کنن و خونشون ریخته شه که خب این فیلم، ربطی به این مدل درگیریها نداره. آدما به خاطر منفجر شدن بمب میمیرن نه به خاطر دعوا و درگیری فیزیکی.
اینکه از فیلم کیفر خوشتون بیاد، میشه گفت که احتمالش 50 50 هست؛ امتیازی که از سایتای شناخته شده هم گرفته همگی حول همین درصد هستن. من به همچین فیلمی میگم یکبار مصرف تر و تمیز؛ یعنی میدونی این یه فیلم جاودانه نیست یا قرار نیست زیاد تو فکر ببرت و دیالوگهای عمیق و خاصی نداره ولی همینشم ممکنه برات جالب باشه و برای وقتی که بیشتر دوست داری سرگرم شی و حوصلهی پیچیدگی نداری، یه محتوای ساده و خوب داره.
شاید عجیب باشه ولی بعضیا برای این فیلم، شروع کردن به طراحی یه سری تئوری؛ مثلا بازی لیام خیلی خوبه ولی چون سرمایه دارای هالیوود باهاش چپن یا فلان سایتا رو لیبرالا دارن کنترل میکنن، پس قرار نیست که منتقدا هم رای خوبی به این فیلم بدن. الان دیگه زمان قدیم نیست که منتقدا فقط یه عده افراد وابسته به سیستم باشن و بابت حرفایی که میزنن حقوق بگیرن و بقیه هم دستشون به رسانه نرسه که نظر خودشون رو منتشر کنن. الان خودتون هم میتونید یه اکانت توی سایت IMDb بسازید و نقد بنویسید و روی نتیجهی بازخوردای فیلم، تاثیر بذارید. مردم که همه شون بابت دیدن و نقد کردن فیلما پول نمیگیرن. بازخوردای فیلم کیفر، همه جا تقریبا توی یه سطح بوده و اختلاف نظر زیادی بین سایتای نقد فیلم هم در موردش نبوده. منم کارای لیام رو دوست دارم ولی خیلی از فیلم بازا، حساسیت زیادی روی خط داستانی دارن و بیشتر از فردی که صرفا محض سرگرمی و هر از گاهی سراغ فیلم و سریال میاد، طالب خوراک خوب هستن. چیزی مثل کیفر، نبوغ بخصوصی در طراحی داستان نداره و این روزا شما میتونید به راحتی نمونههای خیلی بهتر و دیدنیتری که نقاط عطف داستانشون مثل این کاره، پیدا کنید و ببینید. حالا چه در دنیای فیلم و چه بین سریالا.
هشدار: ادامهی این مطلب میتونه پایان فیلمو لو بده.
تو ذوق زنندهترین بخش داستان، نحوهی طراحی و ظهور شخصیت منفیه که به شدت غیر کاریزماتیکه. فکر کن کل فیلمو نشستی و به حرفای یه دزد عجیب و غریب گوش میدی که میخواد بقیه رو رسوا کنه و کلی از دنیای تکنولوژی و ارتباطات سر در میاره و به جامعه و ایدئولوژیهای مختلفی انتقاد داره؛ بعد وقتی که نقابشو برمیداره، با یه پیرمرد کسل کننده و طمعکار رو به رو میشی که ادعا میکنه حاضره خودش و رفیقشو منفجر کنه، در حالی که به خاطر یه مشت پول، یه شهرو ناامن کرده و چند نفرو فرستاده هوا. یعنی دیگه از این بهتر نمیشد ابهت یه دزد مدرنو خراب کرد. خیلی از اتهاماتی که به رفیقش زد هم منطقی نبود. اتفاقا نقش اول این فیلم، شخصیت خیلی خوبی داره و حتی حاضر نشد به همکار و رفیق قدیمیش به خاطر نجات خودش و خونوادهاش شلیک کنه. بعد این همکارش راست راست نشسته جلوش و میگه که تو هم یه آدم خودخواهی مثل منی و وضعیت زندگیتم نشونهی این ذات خودخواهته. استفاده از دارک وب و رمز ارزا برای مدیریت کارای غیر قانونی و به ثمر نشوندنشون، یه سوژهای هست که فکر کنم حالا حالاها قراره سوژهی داغ نویسندهها و فیلم سازا قرار بگیره. جذابیتش به اینه که این دست ساختههای جدید، فرم دنیای ما رو به سرعت دارن عوض میکنن و سیستم قضایی، هرچقدرم که به دنبال اجرای عدالت باشه، خیلی جاها جلوی قدرت این دست ساختههای جدید کم میاره و نمیتونه به راحتی با پیچیدگیشون رو به رو بشه.
حالا هر چقدرم آدما بیان و از خوبی چیزی مثل بیت کوین و رمز ارزا صحبت کنن، غیر قابل انکاره که چقدر این دست ساختهی جدید، راه رو برای افراد نابهنجار و خلافکار باز کرده. ادعا میکنیم که اومدیم یه چیزی رو درست کردیم و اعتبار بخشیدیم که قراره کمک کنه تا دست قدرتای فاسد از زندگی و استقلال مردم کوتاه بشه؛ ولی از دور هم که بهش نگاه کنی، صرفا یه روش خیلی خوب برای پولشویی و انجام کارای خلافه.
هیچ قانونی نیست که این دست ساختهها صرفا توسط آدم خوبا یا آدمای بیخطر مورد استفاده قرار بگیرن. ما صرفا با استفاده از این دست ساختهها، بهشون اعتبار و قدرت بیشتری میبخشیم. تک تک افراد قدرتمند جامعه که امید داشتیم با اعتبار بخشیدن به همچین دست ساختههایی از دستشون خلاص شیم هم میتونن از چیزی مثل رمز ارز یا کارای غیر قانونیای که داره توی دارک وب صورت میگیره استفاده کنن و اتفاقا همین افراد، به سبب ثروت و قدرت زیادی که دارن، میتونن بیشتر از ما هم بهره ببرن و از همچین ایدههای جدیدی، علیه خودمون استفاده کنن.
جمعبندی این فیلم، فقط یه گوشهی کوچیک از سایهی سنگین این دست ساختههای جدید رو نشون میده. شما نمیتونید با مصنوعات، عشق واقعی رو درست کنید؛ علم به هیچ عنوان یه موضوع مطلقا مثبت و کارساز نیست. علم میتونه در صورت بیمسئولیتی و استفادهی اشتباه، همهی ما رو بکشه و جوامعمون رو به فساد بکشونه؛ چه بسا که تا امروز هم زندگی خیلیا رو تباه کرده.
فیلم نورنبرگ 2025، محصول کشور آمریکا، یک درام تاریخی با عناصر تریلر روانشناختیه که توسط جیمز وندربیلت نوشته و کارگردانی و تهیه شده.
داستان فیلم براساس کتاب واقعی The Nazi and the Psychiatrist نوشته ی جک ال-های ساخته شده و تمرکزش روی داگلاس کلی با بازی رامی ملک، روانپزشک ارتش آمریکاست که وظیفه داره وضعیت روانی رهبران ارشد نازی، بخصوص هرمان گورینگ با بازی راسل کرو رو قبل و در طول دادگاه های نورنبرگ بررسی و نظارت کنه. فیلم به بررسی رواشناختی شر، نحوه ی شکل گیری شرارت در انسان های معمولی و تقابل فکری بین روانپزشک و گورینگ میپردازه، درحالیکه دادگاه تاریخی متفقین برای محاکمه ی جنابتکاران نازی، بخصوص به خاطر هولوکاست، در جریانه. مایکل شنون هم در نقش دادستان ارشد، رابرت اچ. جکسون ظاهر شده.