قسمت اول هر سریالی لازمه کنجکاوی کافی ایجاد کنه و درمورد لازاروس، تا حد خوبی، شانس کنجکاو کردن بیننده فراهم شده. شخصیت اصلی رو میشه نقطه عطف داستان درنظر گرفت چون توانایی هاش لزوما با قدرت های ماورایی گره نخوردن و خیلی سریع میشه درکش کرد و باهاش ارتباط گرفت و همچنین فرد جذاب و مشتاق به زندگی هست. اتمسفر داستان رو میشه کمابیش تکراری تلقی کرد و باید دید در ادامه چطور میخواد مخاطب رو جذب کنه.
قسمت اول با معرفی دنیایی تحت تاثیر داروی معجزه آیای Hapuna شروع میشه و همین ایده ی آخرالزمانی، همراه با روایت علمی تخیلی، زمینه ی خوبی برای ایجاد تعلیق و کنجکاوی ایجاد میکنه. برخلاف بسیاری از انیمه های اکشن، توانایی های اکسل به شکلی هست که باعث میشه بیننده، راحت تر ارتباط بگیره. فضای بصری سایبرپانک و آخرالزمانی با موسیقی جز و طراحی بصری پرانرژی، یادآور کارهای قبلی شینیچیرو واتانابه مثل Cowboy Bebop و Samurai Champloo هست. سازنده ی لازاروس همون فردی هست که اثر معروف Cowboy Bebop رو ساخته و یکی از تاثیرگذاترین کارگردان های انیمه است که به خاطر سبک منحصر به فردش در ترکیب موسیقی، فلسفه و داستان های پیچیده شناخته میشه.
در هر دوی این انیمه ها هم از موسیقی جز، فانک و الکترونیک برای ساختن فضای روایی استفاده شده. در لازاروس، موسیقی توسط Flying Lotus ساخته شده که خودش از طرفدارهای سبک واتانابه است. شخصیت اصلی یعنی لازاروس، مثل اسپایک Cowboy Bebop فردی با گذشته ی پیچیده، توانایی های خاص و روحیه ی مستقل و سرکش هست. واتانابه به عنوان استاد ترکیب ژانرها شناخته میشه و در این انیمه، سایبرپانک رو با اکشن و فلسفه ترکیب کرده. مای انیمه لیست درمورد این انیمه نوشته: لازاروس با ظاهر خیره کننده، اکشن سینمایی و موسیقی جز الکترونیک، تجربه ای حسی و منحصر به فرد ارائه میده. همکاری شینچیرو واتانابه با چاد استاهلسکی، کارگردان جان ویک، در طراحی مبارزات، یکی از نقاط قوت انیمه محسوب شده.
سایت Genzu Anime نوشته: تصاویر جسورانه نمی تونن داستانی گسسته و شخصیت هایی سطحی رو تجات بدن." بعضی منتقدها عقیده دارن که قسمت های اولیه در پرداخت شخصیت ها و انسجام روایی دچار ضعف هستن. در سایت IMDb یکی از کاربرها نوشته: "یکی از خیره کننده ترین قسمت های اولی که تا حالا دیدم. موسیقی، طراحی و اکشن بی نظیرن." در زمان تحریر این مطلب، فقط یک فصل از این انیمه اومده. داستان در سال 2055 در حال اتفاق افتادنه. دارویی به اسم هپنا درد فیزیکی رو از بین میبره اما در ادامه، تبدیل به یک تهدید مرگبار شده. گروهی به اسم لازاروس، مامور میشن تا خالق دارو رو پیدا کنن و درمانی برای نجات بشریت بسازن. فصل اول کامل شده و در حال حاضر فصل جدیدی اعلام نشده. داستان انیمه در فصل اول به طور کامل جمع نمیشه و پایانش به شکلی هست که لازمه منتظر فصل دوم موند. فصل دوم هنوز به طور رسمی تایید نشده اما داستان نشون میده که ادامه ی داستان، برنامه ریزی شده است.
جمع بندی این انیمه از سایت IMDb امتیاز 6 از 10 گرفته و جذاب، اما نه منحصر به فرد توصیف شده و کاربرها عقیده دارن که شخصیت ها برجسته نیستن. در سایت راتن تومیتوز نقدهای ترکیبی به دست آورده و بعضی از منتقدها اون رو آشفته اما جذاب توصیف کدن. میشه گفت که این انیمه بیشتر مخاطب های خاص خودش رو جذب کرده و برای مخاطب عمومی که دنبال روایت منسجم و شخصیت پردازی عمیق هست، هنوز نتونسته رضایت گسترده داشته باشه.
این مطلب صرفا برای معرفی این سریال نوشته شده و هیچ بخشی از داستانو لو نمیده. سریال نفرین یکی دیگه از کارای نیتان فیلدر هست که توی سبک کمدی سیاه ساخته شده. نیتان بیشتر از اینکه یه کمدین باشه، میشه گفت که به موضوعات روانشناختی علاقه داره و این سریال هم یه جور شبیهسازی از موقعیتهای روانشناختی و اجتماعی هست که آدمو در معرض قضاوتهای حساسی قرار میده. قضاوت موقعیتایی که به راحتی، دیگران و احساساتشون رو نادیده میگیریم تا کار خودمون راه بیوفته و بتونیم به منافعمون برسیم.
«نیتان فیلدر» در نقش اشر و «اما استون» در نقش ویتنی، یه زن و شوهر هستن که برای معرفی و گسترش کسب و کارشون درگیر یه جور شوی تلویزیونی شدن. این برنامه، اونقدرا هم واقع گرایانه نیست و کارگردانی که داره باهاشون کار میکنه، سعی میکنه تا کلی ظاهر سازیهای فیک ایجاد کنه و احساسات آدما رو به کمک این کارای رقت انگیز، تحت تاثیر قرار بده. ایدهی اولیهی سریال، خوب و آموزنده هست اما کشش زیادی توی این سریال و داستانش نیست و اینو میشه از امتیازای کمی که گرفته هم فهمید. 53 درصد از مخاطبای گوگل پسندیدنش و رتبهاش توی سایت IMDb هم اخیرا بهبود پیدا کرده و رسیده به 7.1 از 10. یعنی اینکه ممکنه شروع ضعیفی داشته باشه و کم کم باید منتظر اتفاقات جالبتری بود.
نحوه ی آشنایی من با کارای نیتان از طریق مستند The Rehearsal بود که شباهت مضمون و هدفش با این سریال رو به راحتی میشه فهمید. با این وجود، مستندش در نظرم خیلی جالبتر بود اما دیالوگها و اتفاقات این سریال، واقعا کشش کافی رو ایجاد نمیکنه و صرفا نقدای خوبی نسبت به موضوعات جامعه داره. تعداد رای دهندههای سایت IMDb برای این سریال، به سختی به هزار نفر میرسه. فقط اپیزود اوله که هزار تا رای گرفته و امتیازش 7.6 هست، اگه به بقیهی اپیزودا نگاه کنید، عموما حول و حوش 500 نفر هستن.
وقتی که یه فیلم یا سریال، سعی میکنه یه پیغام اجتماعی رو برسونه و یه رویهی غیر اخلاقی رو نقد کنه، نظر دادن در مورد خوب و بد اون فیلم یا سریال، میتونه بازخوردای تندی بگیره یا متهم بشید به اینکه دارید یه کار که میتونه تغییر اجتماعی خوب رو به وجود بیاره و داره حقیقت رو میگه، سرکوب میکنید. این در مورد خیلی از کارای شاخص IMDb هم صدق میکنه و بهشون به چیزی بیشتر از یه محتوای هنری نگاه میشه. اونا خیلیهاشون تبدیل به نماد آمریکا یا ملتای دیگه شدن و زیر سوال بردنشون یا نقد کردنشون مثل اینه که به یه بخش بزرگی از جامعهی آمریکا توهین کنید. همین الان برید و نظر صادقانهی خودتون در مورد یکی از فیلمای برتر IMDb رو بنویسید و ببینید که قراره چه اتفاقی بیوفته. حتی میتونید توی یه سایت ایرانی و پای یکی از نقدایی که کلی بازخورد گرفته، نظر منفی خودتون در مورد یه کار رو بنویسید. اصلا توهین هم نکنید باز هم ممکنه ببینید یه عده تعصبی بهتون حمله میکنن یا مسخره میکنن. نفرین از اون سریالاست که نفی کنندهی نقده و این کارو به کمک محتوای خودش انجام میده.
نیتان به عنوان یه فرد اخلاقگرا که بلده کمدی سیاه بسازه یا ذهن آدما رو در مورد رفتارای سطحی نگرانهشون به چالش بکشه شناخته شده ولی بیشتر شبیه کسیه که یکی به نعل میزنه و یکی به میخ. یعنی فقط اونچه که قلب مخاطبو به درد نمیاره رو به تصویر میکشه و لزوما چیزیو زیر سوال نمیبره که باعث ناراحتی یه ایدئولوژی بخصوص بشه و میشه حدس زد که در جریان ساخت تولیداتش هم، خودش به تنهایی خیلی از این مسائلو زیر پا گذاشته. یعنی اینکه شما نمیتونید از یه سیستم بگذرید و سالم بمونید و بعد همون سیستم و فساد و مشکلاتشو به تصویر بکشید. نیتان هر چقدر هم که خوب، این مسائل اخلاقی رو تبدیل به کمدی سیاه کنه باز هم داره توی ساز و کاری محتوای خودشو تولید میکنه که درگیر همچین مشکلاتی هست.
بخوام یه مثال ملموستر بزنم مثل بعضی هنرمندایی هست که همهمون خوب میشناسیمشون و اگه کاراشون محبوب شده هم بابت اینه که سعی کردن به مسائل خاصی انتقاد کنن و آدما رو به حفظ اخلاقیات خاصی دعوت کنن ولی در نهایت، درگیر جریانهای ایدئولوژیکی بوداری شدن که اصلا در نظر مخاطباشون توجیه شده نیست و حتی حرفایی که خودشون توی محتواشون گفتن رو زیر سوال میبره. یا مثلا طرف میاد و برای اینکه بتونه پول خوبی به دست بیاره، از شهرتش برای تبلیغ سایتای شرط بندی استفاده میکنه. چرا باید همچین افرادی رو تقدیس کرد؟ مخصوصا وقتی که حتی از امکانات و پتانسیلای امروز ساخت فیلم و سریال، به شکل خیلی ضعیفی استفاده شده. یعنی اگر پیام این سریالو ازش بگیریم، ساخت بسیار ضعیفی داره و دیالوگها، اتفاقات و چهارچوب داستانیش بسیار ضعیفه. یاد بعضی هنرمندا میوفتم که میگن چیکار دارید کیفیت کارم چطوره؟ ببینید میخوام چی بگم. خب این یه جور شعار زدگی و تلاش برای جلب دلسوزی به حساب میاد؛ به این خاطر که داری جوری حرف میزنی که از قبل، مشخص کردی که باید در موردت چجور قضاوت اخلاقیای صورت بگیره و فکر میکنی که چون داری حرف قشنگی میزنی پس بقیه هم باید قبول کنن که تو آدم خوبی هستی.
ببینید اینکه حرف قشنگی بزنی کار سختی نیست و قرار هم نیست که چون فردی بلده به صورت انبوه، حرفای قشنگی رو تولید کنه، به عنوان یه فرد خوب شناخته بشه. بله اگر چنین حرفایی رو به لیبرالای آمریکایی ارائه بدی ممکنه به راحتی احساساتشون تحریک شه و برات کف و خون قاطی کنن ولی یه عده هم هستن که این چیزا فریبشون نمیده یا توی بخش تاریک جامعه هستن و میدونن که صرف گفتن حرفای قشنگ، قرار نیست تغییری درست کنه و روی وضعیتشون تاثیر مثبتی بذاره. حتی کمدی سیاه هم اگه خوب ساخته بشه انتظار میره که بخندونت، درسته؟ خب این سریال، پتانسیل زیادی برای خندوندن مخاطب خودش نداره و صرفا کمدی رو بهش نسبت دادن چون رفتارای فریکی زیادی داره.
ساختن همچین چیزایی توی هالیوود در نظرم مثل اینه که یه تن فروش یا صاحب یه کازینو، برای حفظ وجههاش بیاد و به یتیما یا افراد سیلزده کمک کنه. اگه بری به اون یتیم یا سیلزده بگی که این فردی که بهت کمک کرده یه مشکلی داره و کارش ریاکارانه است، ممکنه ناراحت هم بشه و بهت یه فحشی هم بده و بگه: مثلا تو چه گلی به سر من زدی.
یه عدهای هم توی این دنیا هستن که اهمیتی نمیدن هالیوود چه اتمسفری داره یا یه فرد، چه کارایی میکنه تا بتونه توی یه رسانه به شهرت برسه، چه هزینههایی میشه و چه انگیزههایی پشت این تولیدات هست، صرفا چون یه نفر، حرفا و شعاراشون رو با صدای بلندتری تکرار میکنه، تحت تاثیر قرار میگیرن؛ چون خودشون رو مثل یه فرد یتیم میدونن که صداش کمه و اینطوری، قرار نیست مورد حمایت قرار بگیره.
جمعبندی شعارزدگی به شکلای مختلفش توی هالیوود، سر به فلک کشیده و پررنگترین مخاطباشون هم لیبرالای آمریکایی هستن. سریال نفرین، به خاطر ساخت بیش از اندازه ضعیفش، هنوز به راحتی میتونه مورد نقد قرار بگیره؛ ولی کارایی هستن که توی صدرن و تعصب زیادی روشون وجود داره، ولی دارن همین رویههای شعارزده رو دنبال میکنن. هالیوود تولیدات حرفهای و سرگرم کنندهی زیادی داره ولی به هیچ عنوان نمیشه تقدیسش کرد و یه ساز و کار سالم دونستش. من به شخصه کلی از تولیدات این ساز و کار رو میبینم، چه بد باشن چه خوب و بعضا ممکنه باهاشون سرگرم بشم، حتی کاری که بد باشه رو میبینم تا با طرز فکر آدما آشنا بشم ولی هیچ وقت اصل این صنعت و تصویری که از سیستم خودش نشون داده رو فراموش نمیکنم و نمیذارم که این تولیدات، باعث بشه که نیمهی تاریکش از توی ذهنم محو بشه. هالیوود فقط سرگرم کننده است و اصلا چشمم آب نمیخوره که هنری که به کمک این سیستم داره منتشر و بازتولید میشه، بتونه تغییر اجتماعی مثبتی ایجاد کنه، به همون دلیلی که یه جادوی سیاه، هیچ وقت نمیتونه عشق واقعی رو ایجاد کنه.
معرفی و بررسی سریال My Man is Cupid| شوهرم الههی عشقه
یه سریال کره ای عاشقانه، محصول سال 2023 که توی یک فصل به پایان میرسه و شما تقریبا از اولش هم میدونید قراره چه اتفاقی بیوفته اما به قولا شیمی بین شخصیت ها و بازی کیوتشون طرفدارای خاص خودش رو داره.
برخلاف بسیاری از کارای ماوراطبیعی و درام کره ای، این سریال تونسته از عناصر ماورائی، به شکل خوبی بهره بگیره و منطق داستان، معمولا آسیب چندانی ندیده. هرچند که الهه ی عشق، نتونسته چندان دیده بشه اما تقریبا از همه ی سایتا، امتیازای خوبی گرفته. این مدل سریالا معمولا از کارایی نیستن که منتقدا رو نسبت به بازخورد نشون دادن، تحریک کنن و بیشتر بین همون قشر خاص علاقه مند به عاشقانه های کره ای، به شهرت میرسن. این محصول تونسته از مجموع 1300 مشارکت کننده در سایت IMDb امتیاز 7.2 رو به دست بیاره 76 درصد پسند مخاطبای گوگل رو داره. همین امتیاز هم کافیه تا متوجه بشید بازخوردا، نتیجه ی یه نظرسنجی متعادل بین مخاطب عمومی صنعت سرگرمی نیست و عمدتا شامل نظرات کامیونیتی خاص کارای کره ای میشن. قبل از اینکه بریم سراغ بررسی داستان این سریال، لازمه درمورد این موضوع توضیح بدم که چرا درمورد سریالی که معمولا بیننده ی سخت گیری نداره و برای تجربه ی سرگرم کننده و رمانتیکش مورد استقبال قرار میگیره، جوری نقد انجام میدم که انگار یکی از کارای کریستوفر نولانه. بارها دیدم که علاقه مندای به نقد، به نویسنده ها میگن که برو سراغ کارایی که ارزششون بیشتره و درمورد این فیلم و سریالایی که عامه پسند هستن یا اصلا محبوبیت خاصی ندارن، چیزی ننویس. این یه اشتباه با تاثیر خیلی بد به حساب میاد که شما صرفا ذهن یه طیف خاص از دنبال کننده ای صنعت سرگرمی رو به چالش بکشید و به بقیه ی محصولاتش، به چشم چیزایی نگاه کنید که هیچ تاثیری روی ناخودآگاه جمعی ندارن. سهم زیادی از این بازار، به طور پراکنده داره به کارایی میرسه که سبک و ژانر نوپایی دارن ولی عملا دارن به سلیقه ی افرادی جواب میدن که ممکنه هیچ وقت دلشون نخواد یه فیلم مستقل یا معناگرا رو ببینن. نقد نوشتن، فرصت خیلی خوبی برای ارتباط برقرار کردن بین انواع مخاطباست و میتونه ادبیات مشترک تری رو ایجاد کنه. یه فرد که از این سریال لذت برده، ممکنه هرگز به این فکر نکنه که سریال محبوبش، واقعا چه تاثیر روانی خوب یا بدی میتونه داشته باشه و خوندن یه نقد که به طور جدی نوشته شده و صرفا سعی نکرده از فضای اکلیلی سریال تعریف کنه، میتونه باعث بشه که اون بیننده، حساسیت بیشتری به محتوا پیدا کنه. عمده بحث هایی که بین کامیونیتی های مختلف صنعت سرگرمی شکل میگیره، به توصیف های کلی و مجهولی ختم میشه. مثلا طرف میگه که این طیف از هنرمندا، افراد سطحی نگر و بی محتوایی هستن و کاراشون مزخرفه. خب شما نمی تونید انتظار داشته باشید که همچین جملاتی، روی ذهن طرفدارا، تاثیر خاصی بذاره. اونا با توهین و تحقیر، متوجه نمیشن که دارن دقیقا چه محتوایی رو مصرف میکنن. بماند که این محتوایی که شما ازش بیزار هستید، حتما یه سری نقاط قوت داشته که تونسته به بقای خودش ادامه بده و روی طرفداراش حساب باز کنه. به همین دلایلی که گفته شد، شما توی این سایت می تونید انواع نقد و تحلیل رو درمورد طیف متنوعی از سریال، فیلم و انیمیشن با ملیت های مختلف، پیدا کنید.
دیدن فیلم و سریال، می تونه تا حدی یه مطالعه ی جامعه شناسی به حساب بیاد و به واسطه اش، با بخشی از طرز فکر و فرهنگ جوامع دیگه آشنا بشید اما نقد، بیشتر از جامعه شناسانه بودن، یک مطالعه ی جمعیت شناسی هست که میتونه کمک کنه تا نه فقط نویسنده ها و فیلم سازا بلکه جامعه ی مخاطبین یک اثر رسانه ای رو بشناسید. همه ی این کامنتا و اعداد و ارقامی که امتیازهای یک اثر هنری رو توصیف میکنن، ردپای مردم جامعه به حساب میان و با تحلیلشون میشه موضوعاتی رو درک کرد که به طور مستقیم، خودنمایی خاصی ندارن.
بررسی محتوای سریال شوهر من الهه ی عشقه شاید مهم ترین ویژگی مثبت این سریال رو بشه طعنه های مستقیم و غیر مستقیمش به باورهای رایج و غیرمنطقی عاشقانه دونست. روشایی که سعی دارن به شما بگن چه ایده ای برای تحت تاثیر قرار دادن دخترا یا پسرا میتونه کاربردی تر باشه. این انتقادات، در ترکیبی با یک فضای کمدی ایجاد شده که میتونه تاثیر و کاریزمای این انتقادات رو چند برابر کنه. با این وجود، جهانبینی ای که مسائل ماورایی درون این سریال بهش دامن میزنن، گاها به سمت توجیه خیانت و چند همسری میره و جنبه های منفی کارایی مثل انفعال های احساسی و خیانت رو نادیده میگیره. الهه ی عشق با استدلال اینکه فلانی حق داره قبل از مردنش کمی عشق رو تجربه کنه و از ازدواجش ناراضیه، به جفتش خیانت کنه و به صورت مخفیانه، با یه مرد دیگه رابطه داشته باشه. این در حالیه که کسی این شخصیت خیانت کار رو به خاطر انفعالش در مقابل ازدواجی که چندان بهش راضی نیست نداره. چی میشه که یه نفر توی همچین موقعیتی قرار میگیره؟ یا میتونه از ازدواج فرار کنه اما نمی خواد مزیت های موروثی یا ثروت شوهرش رو از دست بده یا ترجیح میده که خودشو درگیر هیچ درامایی نکنه. به سختی میشه تجسم کرد زنی که می تونه با یه مرد غریبه، یه جای خلوت پیدا کنه، کسیه که نتونه از یه ازدواج خارج بشه. به سختی هم میشه اسم همچین ارتباطی رو عشق گذاشت. مردی که اینقدر جسارت داره تا وارد رابطه با یه زن نامزد دار بشه، نمی تونه اینقدر جسارت به خرج بده که زن مورد علاقه اش رو از یه ازدواجی که عاشقانه نیست نجات بده؟ در نظر آدمای بی مسئولیت، چنین افرادی همیشه توجیهی برای کاراشون دارن و حتی میتونن خیانت خودشون رو پدیده ای کاملا حق به جانب و عاشقانه توصیف کنن. جالبه که افرادی که سعی میکنن خیانت خودشون رو توجیه کنن، اغلب خودشون بیشتر از بقیه نسبت به خیانت دیدن حساس هستن و میتونن بدبینی نشون بدن. خلاصه اش اینه که این سریال، خیلی خوب تونسته به آدمای خیانت کار یاد بده که خودشون رو بابت کاری که انجام میدن توجیه کنن. موضوع دیگه ای که توی این سریال زیاد به چشم میخوره و پیغام غالب بر داستان هم باهاش همراه شده، مساله ی رک حرف نزدن و ایجاد کلی شک و تردید بی مورده که توی داستان های عاشقانه ی کره ای، بعضا به صورت افراطی ظاهر میشه تا به قولا داستان رو آب بندی کنن. این در حالیه که صراحت و مهارت شما در صحبت کردن، نشونه ای از بلوغ عاطفی میتونه باشه. وقتی شما یه نفر رو توی کلی شک و تردید و بدبینی قرار میدید و در عین داشتن ارتباط صمیمانه، تعهدات روشنی بین خودتون تعریف نکردید، بیشتر از اینکه امن و اسرارآمیز جلوه کنید، شبیه یه فرد سواستفاده گر خواهید بود. بماند که توجیهاتی که شخصیت های درون این سریال برای پنهان کاری های خودشون دارن، لزوما از شرورات و میلشون به سواستفاده هم نشات نمیگیره اما به خودشون زحمت نمیدن که با صراحت درمورد احساسات و افکار خودشون صحبت کنن و طرف مقابل رو از دودلی و نگرانی نجات بدن. در یک داستان کمدی، میزان فشار روانی چنین موقعیت هایی رو به راحتی میشه پنهان کرد اما در دنیای واقعی، چنین پنهان کاری هایی لزوما به یک موقعیت رمانتیک و کمدی ختم نمیشه بلکه میتونه یک فرد رو شدیدا بدبین و به لحاظ روانی، فرسوده کنه.
جمع بندی مهارت های ارتباطی، از جمله ابتدایی ترین و ضروری ترین مهارت هایی هستن که در داستان های آسیای شرقی، حضور بسیار کمرنگی دارن یا شاید بهتره بگیم که این مهارت ها رو عمدتا در ترکیب با نابهنجاری های شدیدی بروز میدن. آدما با هم معاشرت میکنن اما معاشرت هاشون لزوما به شکل بهینه و خلاقی پیش نمیره و وقتی پای یه داستان عاشقانه وسط میاد، اینقدر این کلیشه های نابهنجار زیاد میشن که عملا داستانشون کمدی به نظر میرسن و نمی تونن بدون اتکا به چهره های جذاب و مسائل ظاهر بینانه ای مثل سرگرمی های لوکس و محیط های پرنور و مدرن، بیننده رو با خودشون همراه کنن.
نبوغ طرد شدهی انسان مدرن| نقد و بررسی سهگانهی ارباب حلقهها
دیشب داشتم به محتوای کتاب سیلماریلیون تالکین فکر میکردم و خود به خود، وادارم کرد که با ارباب حلقهها مقایسهاش کنم.
ارباب حلقهها، چیز تحسین برانگیزی درون خودش داره که بعد از گذشت این همه سال، نه تنها در نظرم بیمعنی و کسلکننده نشده بلکه هنوزم برام الهام بخشه، و اون خوده فرودو هست. فرودو هیچ قدرت جادویی خاصی نداره، ظاهرشم شباهت خاصی به قهرمانای جنگ نداره؛ ولی قدرت روانی اون در مقایسه با جامعهی اطرافش و کاراکترهای مدعی این فیلم، مثال زدنیه.
فرودو هرچند که از دل یه داستان با اتمسفر باستانی بیرون میاد اما شباهت بسیار زیادی به بشر مدرن داره. *** بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
معرفی و بررسی انیمه ی سریالی حمله به تایتان| Attack on Titan
حمله به تایتان یکی از تحسین شدهترین سریالایی هست که از سال 2013 در حال انتشاره و تا امروز، 4 فصلش منتشر شده. بهعنوان فردی که عمدتا به آثاری که محبوبیت اجتماعی زیادی پیدا میکنن بدبینه، اتک آن تایتان رو نمیتونم تحسین نکنم. این انیمه، روایت بسیار زیبایی داره و جنون، خشم، میل بقا و تراژدی مرگ رو بهشکل بینظیری بهتصویر میکشه. گرافیک انیمه، حالتی کلاسیک داره و بعضا شاید همتراز نبودن آناتومیها توی ذوق بزنه اما همین ناهمترازی هم تونسته به پوشش دادن هرچهبهتر جنون و حالات احساسی شخصیتها کمک کنه.
بهعلاوه که ما با اکشن بسیار خوبی طرفیم و میشه خلاقیت سازندهها در طراحی ادوات جنگی و فن مبارزه و همچنین نحوهی طراحی شخصیتهای شرور داستان حس کرد. تعجب نمیکنم که این انیمه تونسته تااینحد به محبوبیت برسه. این روزا بهراحتی میشه انیمههایی با جلوهی ظاهری پرزرق و برق پیدا کرد اما ضعف داستانی، موضوع رایجیه. حمله به تایتان، بهسراغ ایدهی عجیبی رفته و درعینحال تونسته بهخوبی غربالش کنه.
بهعنوان یه کار ژاپنی، میشه درک کرد که چرا موضوع بقا، تا این اندازه تاریک و مالیخولیایی بهتصویر کشیده شده. ژاپن علاوهبر تراژدیهای مرتبط با جنگ و بلایای طبیعی، حافظهی تاریخی بسیار غمانگیزی داره. این تاریخچه رو میشه توی آثار هنری ژاپنی هم بهوضوح مشاهده کرد. در داستان اتک آن تایتان، ما علاوهبر نابهنجاریهای اجتماعی، با موجوداتی طرف هستیم که ساختهی طبیعتن. درابتدا هم مشخص نیست چطور تولید میشن و یا تولید مثل انجام میدن اما اونا هم مثل انسانها، یک گونه بهحساب میان. غولها شبیه همدیگه نیستن و مشخصا بعضیهاشون قدرت و عظمت بیشتری دارن و میتونن تخریب بیشتری رو بهبار بیارن. هرچه رازهای بیشتری درموردشون فاش میشه، انسانها بیچارهتر و ضعیفتر بهنظر میرسن. شانس بقای انسانها درمقابل همچین موجوداتی، بدون استفاده از هوش و تکنولوژی، بسیار پایینه.
شخصیتهای اصلی داستان، افرادی بهظاهر معمولی هستن اما سطح همدلی خوبی دارن و همینم باعث میشه که علاوهبر پتانسیلهای معمول، بتونن با قدرت بیشتری به ترس و نقاط ضعفشون غلبه کنن. اونا با همدلیای که از خودشون نشون میدن، روی جامعهی اطرافشون هم رفتهرفته تاثیرات بیشتری میذارن. طراحی شخصیت غولها، ترکیبی از جبر تحمیلشده از طرف طبیعت و همچنین خشونت و جنونی انسانگونه است. غولها ظاهر انسانگونهای دارن و نمونهی بزرگ شدهی آدمهای درون جامعه هستن. اونا میتونن ظاهر یه پیرمرد یا زن جوون رو داشته باشن؛ صرفا بدون دستگاه جنسی و برهنه هستن. اونا حرف نمیزنن، احساسی ندارن و انگار که تجلی یه نفرین، نسبت به انسانها هستن. نحوهی کشیده شدنشون بهسمت انسانها شبیه یهجور کشش آهنربائیه. نوعی نفرت یا کینه که باعث میشه بخوان انسانها رو بهسمت نابودی ببرن. مرموز بودن ماهیت غولها رو میشه از جمله کلیدیترین قلابهای داستانی این انیمه درنظر گرفت که بینندهها رو تبدیل به علاقهمندای جدی اتک آن تایتان میکنه. شاید داستان اتک آن تایتان یه طرح تخیلی داشته باشه اما بهلحاظ روانی، شخصیتها، بسیار باورپذیر هستن و اغلب بینندهها، شانس اینو دارن که باهاشون به نوعی همزادپنداری برسن.
ما در دنیایی پرتنش و غیر قابل اعتماد زندگی میکنیم؛ درون جوامعی که تشنجات خاص خودشونو دارن و ممکنه هرفردی به خودش اجازه بده که حق و حقوق بقیه رو نادیده بگیره و بهشکل مستقیم یا غیر مستقیم، از بقیه سواستفاده کنه. نکته اینه که همیشه افراد آرمانگرا و فداکاری هم هستن که نوعی طرح صلح رو دنبال میکنن.
در دنیای اتک آن تایتان، ما با یه جامعهای طرفیم که پتانسیل خیلی زیادی برای پرورش شخصیتهای ضداجتماع داره و میشه تصور کرد که افراد قابل توجهی، اصلا علاقهای ندارن که تبدیل به یه شخصیت پیشرو جهت شناسایی و مبارزه با هیولاها بشن. دورههای آموزشی، بسیار دشواره و حتی توی دوره هم میشه تبعیض و خشونت و قلدری رو تجربه کرد. فضای جامعه، حس حقارت رو درون افراد ضعیف و فقیر ایجاد میکنه و بهسختی میشه فردی رو پیدا کرد که نوعی آرمان جمعی رو دنبال میکنه. محرک شخصیتای اصلی داستان هم عمدتا اعضای خونواده و فداکاریهای شخصیه و لزوما ارزشی رو درون جوامع انسانی مشاهده نمیکنن. یه مبارز خوب، شانسشو داره که از مزایای قابل ملاحظهای نسبت به بقیهی مردم جامعه بهره ببره اما شانس زنده موندن چندانی نداره. چهبسا فردی که جزو طیف بسیار معمولی جامعه است، بتونه بیشتر از یه مبارز عمر کنه و درصورت حملهی هیولاها هم، قادر به فرار و عقبنشینی بشه. جامعهی درون داستان، یه جامعهی بهوضوح طبقاتیه که از مردم ضعیف جامعه، بهعنوان نوعی طعمه استفاده میکنه. امنیت، ثروتی موروثیه که نمیتونه به افراد ضعیف جامعه برسه.
در اینجا، تضاد جالبی ایجاد میشه؛ چراکه قهرمانان واقعی، دقیقا از بین افراد ضعیف جامعه داوطلب میشن و رشد خودشون رو دنبال میکنن. یه فرد ثروتمند، لزوم چندانی نمیبینه که بخواد روی زندگی خودش قمار کنه و از محدودهی امنش خارج بشه تا وارد جنگی بشه که شانس کمی برای پیروزی وجود داره. هیولاها برای افراد ضداجتماع درون این جامعه یا افرادی که اونقدری دشواری تحمل کردن که از زندگی زده شدن، میتونه شبیه یه لطف ظاهر بشه. کشیش جامعه، مردم رو به توبه تشویق میکنه و ورود این هیولاها رو نتیجهی گناهان مردم میدونه. سناریویی بسیار آشنا که البته با انگیزهی برخی افراد که از وقوع چنین بحرانایی خوشحالن تفاوت داره. یه کشیش ممکنه به خاطر رنج زندگی، مردم رو مقصر بحرانایی بدونه که بهسرشون میاد اما چنین رویکردهایی معمولا تحت تاثیر نوعی جهانبینی غیر منطقی ایجاد میشن. یه کشیش، هیچوقت نمیتونه دلیل درونی و ریشهی واقعی مشکلی رو کشف یا راهحلهای متکامل و کاربردیای رو پیدا کنه چون دلیل اتفاقات رو به موضوعات متافیزیکی گره میزنه. همچنین جون انسانها میتونه در نظر همچین شخصیتهایی بسیار کم ارزش جلوه کنه. شخصی که بهخاطر اشتباهات یک جامعه، اونا رو مستحق یه آخرالزمان یا بلای کشنده میدونه، نمیتونه برای فرصت زندگی و تکامل انسانها، ارزش چندانی قائل بشه و درمقابل مشکلات جامعه، مسئولانه و با تمام پتانسیل خودش برخورد کنه. اما بیتفاوتی و انفعال طیف قابل توجهی از جامعهی درون این داستان رو بهراحتی میشه به نوعی افکار ضداجتماعی نسبت داد. چیزی که شخصیتهای اصلی این داستان هم درمعرض ابتلای بهش بودن. زمانی که درون جامعهای زندگی کنید که حتی با فرض از بین رفتن تهدیدات بیرونی، قرار نیست از دست مردمش در امان باشید یا عشق چندان دندونگیری رو از سمتشون دریافت کنید، ممکنه به این فکر بیوفتید که چنین جامعهای ارزش فداکاری و یا خدمت مسئولانه رو نداره. آدما عمدتا راه بیتفاوتی رو درپیش میگیرن و صرفا برای حفظ محدودهی امن خودشون سرمایهگذاری انجام میدن. اما افرادی هم هستن که درک میکنن جامعه شبیه به یک کشتیه. چه از آدماش خوشمون بیاد و چه خوشمون نیاد، کیفیت زندگی دیگران، روی کیفیت زندگی ما هم تاثیر داره. هرچقدر هم قدرتمون کم باشه، زندگی و حضور ما میتونه به شکلهای مختلفی روی وضعیت جامعه تاثیر بذاره.
جمعبندی نکتهای که توی این سریال بهشکل تحسینبرانگیزی بهش پرداخته شده، موضوع کار گروهی بهعنوان یه راهحل اجتناب ناپذیره. گروههای مبارز، در نهایت اینو متوجه میشن که هرچقدر هم با همکارای خودشون ناسازگار باشن، صرفا با همکاری همدیگه میتونن درمقابل هیولاها دووم بیارن. نیاز، ممکنه در نگاه اول، تصویری از ضعف باشه اما در نگاه یک فرد که نسبت به توانایی رشد و تکامل بشر آگاهه، نیاز میتونه الهامبخش ایدههای جدیدی برای ارتباط برقرار کردن با جامعه و بیان افکارش باشه. شخصیتهای اصلی این داستان، صرفا مهارتهایی جهت مبارزه با هیولاها یاد نمیگیرن بلکه درحال تاثیر گذاشتن روی جامعه و انتقاد به فرهنگ غالبش هستن. فرهنگی که دامنزدن بهش، جلوی پیشرفتشون رو گرفته و شانس بقاشون رو بسیار کاهش داده.