معرفی و بررسی سریال Burning Body

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 16 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

جسد سوزان، یه سریال اسپانیایی خوش ساخته که از همون قسمت اول، قلابای جالبی رو درست میکنه. معمولا دیر به دیر پیش میاد که یه کار اسپانیایی بتونه توجهمو جلب کنه ولی جسد سوزان، فیلمبرداری سینمایی و جالبی داره؛ مشخصا یه کارگردان خوش ذوق داره و تونسته از حداکثر توانایی بازیگرا برای ساخت یه سریال دیدنی استفاده کنه. 
خیلی از این بازیگرا، توی فیلم و سریالای دیگه‌ی اسپانیایی هم بازی کردن و شما می‌تونید به راحتی مقایسه کنید که چقدر کار کردن با یه تیم حرفه‌ای‌تر و یه کارگردان بهتر، روی نتیجه‌ی کارشون تاثیر گذاشته.

داستان، حول محور یه پرونده‌ی قتله و از همون سکانسای اول، کلی سوال ممکنه ایجاد بشه و کنجکاو بشیم که ببینیم هر کدوم از این شخصیتا، چه داستانی رو پشت سر گذاشتن؟ چه انگیزه‌هایی دارن؟ و توی زندگی‌شون دنبال چی هستن؟

این مطلب، بیشتر به معرفی این سریال و جواب دادن به این پرسش که آیا سریال Burning body ارزش دیدن داره یا نه اختصاص داره و قرار نیست که محتوای اصلی سریالو لو بده.

 

جذابیت داستان‌های جنایی، گاها به اینه که ما رو مدام، وادار به قضاوت میکنه. شک کردن به یه فرد یا اتفاق، در نگاه اول، خیلی ساده به نظر میرسه و نویسنده با فریب دادن مخاطبش، اونو وادار میکنه تا دست به قضاوت‌های تند و عجولانه بزنه؛ اما درست توی قسمت بعد یا حتی چند سکانس بعدی، بهمون نشون میده که قضاوتمون اشتباه بوده و توی این موضوع، ناگفته‌ها، ناشنیده‌ها و نادیده‌های بیشتری وجود داره که لازمه مثل یه پازل، در کنار هم قرار بگیرن و مقصد اصلی اتفاق رو مشخص کنن. 
اورسولا کوربرو رو ممکنه بابت بازیش توی سریال مانی هیست در نقش توکیو بشناسید. اون در اینجا هم نقش یه زن سایکو رو بازی میکنه، هرچند که اهدافش و شیوه‌ی کارش تا حد زیادی متفاوته. اون انگیزه‌های مرموز و عجیبی داره که ممکنه در ابتدا، برای مخاطبش سوالات زیادی رو ایجاد کنه؛ اما چیزی که توی همون قسمت اول آشکار میشه اینه که روزا قادره ذهن دیگران رو دستکاری کنه و باعث بشه که اونو صرفا به عنوان یه مادر نمونه و پلیس زخمت‌کش بشناسن.

روزا و همکارش، چه در محیط کاری و چه در زندگی روزمره، داستانی جهنمی رو در مورد خیانت، دروغ و عشق درست کردن. روزا هیچ علاقه‌ای به وفاداری و ثبات نداره و به راحتی میشه اونو تحت تاثیر قرار داد. البته مثل یه ماهی، توی دست لیز میخوره و اینکه بتونی تحت تاثیر قرارش بدی هم به این معنی نیست که قراره در کنار خودت داشته باشیش. 
جسد سوزان، تا الان تونسته امتیاز 6.7 از 10 رو از سایت IMDb بگیره؛ اما میشه گفت که تناقض زیادی بین بازخورداش وجود داره چون امتیازی که از طرف مخاطبای گوگل به دست آورده 82 درصد هست.

چیزی که راجب یه شخصیت سایکو مثل روزا صدق میکنه اینه که مهارتای اون فقط کمک نمیکنه تا وجهه‌ی خوبی برای خودش بسازه بلکه باعث میشه تا بتونه وجهه‌ی بیش از حد بدی رو از هر کسی که دلش میخواد بسازه. پرونده سازی و انداختن تقصیر گناهای خودش به گردن بقیه، به کمک آگاهی‌ای که از ساز و کار یه سیستم کیفری داره، پیچیدگی خاصی رو به این اثر داستانی بخشیده.


جمع‌بندی
ناگفته نمونه که این سریال، بر اساس یه داستان واقعی ساخته شده. یکی از موضوعاتی که پیدا کردن مقصرای پرونده رو دشوار میکنه، ظاهر بیش از حد ملایم و بی‌خطر روزا هست. همه، حتی افرادی که دوستش دارن و مدت زیادی از دست کاراش رنجیدن هم باور ندارن که چه کارایی ازش بر میاد و همچنان بهش به چشم یه کبریت بی‌خطر نگاه میکنن. 
قضاوت از روی ظاهر، فقط در مواقعی که یه فرد بی‌گناه و خوب رو به شکل منفی قضاوت کنیم، سبب رنجش نمیشه بلکه دست‌کم گرفتن آدما و قضاوت سطحی‌نگرانه و ندیدن پتانسیل واقعی آدما برای انجام شرارت، می‌تونه به مراتب، سبب به وجود اومدن گره‌های بیشتری بشه و زندگی افراد بی‌گناه رو درگیر خودش کنه. 
 

 

کریستوفر نولان رو میشه یکی از محبوب‌ترین کارگردانای زنده درنظر گرفت که چه درنظر منتقدا و چه مخاطبای عمومی، تحسین‌برانگیزه و معمولا شما به راحتی نمی‌تونید یه نقد منفی رو نسبت به فیلماش مطرح کنید چون ممکنه به سرعت بهتون حمله بشه و ازتون انتظار داشته باشن که فیلمای ایشون رو به شکل رقابتی بررسی کنید. اما صرف اینکه یک‌نفر میتونه فیلمی رو بسازه که جزو کارای پرفروش و ماندگار سینما بشه، دلیل بر این نیست که غیر قابل نقده.

چیزی که همیشه در حین مشاهده‌ی فیلمای کریستوفر نولان، باعث ایجاد حساسیتم میشه، محتوا و پیامی هست که سعی داره منتقل کنه. بعضی از این نقدا، به‌صورت پراکنده و در جریان نقد برخی از فیلمای کریستوفر نولان، توی مطالب قبلی سایت مطرح شدن.

داستان‌ها رو میشه تشبیه به نوعی بافت کرد. وقتی که داستان یه فیلم، بیش از حد پیچیده و پرجزئیات میشه، ممکنه دیدن نابهنجاری‌های درون محتوا، برای بیننده و منتقدا دشوار بشه. مخصوصا وقتی که فیلم، چند لایه‌ی بیرونی جذاب و حرفه‌ای داره. این اتفاق، کمابیش شبیه اینه که رو صورت یه فرد، چندین لایه‌ی سنگین مواد آرایشی قرار بگیره و روی این حساب، شما فکر کنید که طرف، یه پوست بی نقص و بسیار جذاب داره.

این بافت پیچیده، گاها باعث میشه تا درام چندان تاثیرگذار و قدرتمندی رو توی فیلمای نولان شاهد نباشیم و داستان سرا، اون پیامی رو درون فیلمش بگنجونه که دوست داره دیده بشه. گاهی شما به حال شخصیت‌هایی ترحم میکنید که به هیچ عنوان سزاوار دریافت ترحم نیستن و این روایت جانبدارانه‌ی فیلم و بافت مصنوعیش هست که همچین اتمسفری رو خلق میکنه. 
وقتی صحبت از ساخت فیلم‌هایی باشه که برگرفته از یک دوره‌ یا شخصیت واقعی هستن، کریستوفر نولان تبدیل میشه به کارگردانی که مهارت زیادی در پنهان کردن حقایق و ایجاد اطلاعات کاذب داره.
ژانر درام، محبوب ترین ژانر سینماییه که لازمه ی خوب اجرا کردنش، توجه کردن به احساسات انسانی و خوب به تصویر کشیدن این تجاربه اما در کارهای کریستوفر نولان، هرگز فوکوس داستان، بیش از حد خاصی متوجه احساسات یک شخص نمیشه. اونها معمولا کارهای پرهزینه ای هستن که جاهای خالی رو با جذابیت های ظاهری پر کردن و چنانچه محتوا و داستان اصلی رو از جذابیت های ظاهری اثر بگیرید، لزوما نه قراره روایت جالبی باشه و نه اتفاقات غیر منتظره ای رو پیش روی شما قرار بگیره.

هرچقدر که جلوه های ویژه و تکنیک های ظاهری تونستن به محبوبیت عمومی فیلم های نولان منجر بشن، جای داستان هایی با پیام های عمیق، توی کارای نولان مشهوده اما شما عموما نمی تونید همچین نقد منفی ای رو بین طرفدارای عمومی نولان مطرح کنید چرا که اونها معمولا تحت تاثیر خوده تکنیک هایی که به ظاهر فیلم جذابیت بخشیده هستن و با همین معیار هم عقیده دارن که نولان، از حرفه ای ترین کارگردانای سینماست. 
این نوع قضاوت، تقریبا مثل اینه که شما فردی که مواد آرایشی خیلی زیاد و گرونی رو به کار گرفته و چهره ی اصلی خودش رو شدیدا دستکاری کرده، جوری تحسین کنید و با بقیه مورد مقایسه قرار بدید که گویا زیبایی فعلیش، خدادادی هست و هیچ ارتباطی با ظاهر سازی نداره. 
نولان لزوما بهترین کارگردان زنده نیست اما میشه با اطمینان گفت که از جمله ثروتمند ترین و مورد حمایت ترین کارگرداناست و به خوبی تونسته در خدمت بازتولید افکار سیستم های حاکم بر جامعه باشه.

آیا کریستوفر نولان، وابسته به سینمای دموکراته؟ 
نولان معمولا به سراغ داستان هایی میره که اصطلاحا صاحب یک روایت پیچیده و غیر خطی هستن و معمولا از روش های نخ نما برای دنبال کردن ایده آل های هالیوود دموکرات پیروی نمیکنه اما وابستگی یک فیلم به حزب دموکرات، لزوما ترکیب رندوم و سوررئال چند نژاد مختلف در لیست بازیگرا یا ساختن شخصیت های زن قدرتمند و تاثیرگذار نیست. فمنیسم و افکار ضد نژاد پرستانه، صرفا بخشی از اندیشه های تحت حمایت حزب دموکرات هستن و شاید بشه گفت که جزو کم تاثیرترین اندیشه های وابسته به این حزب هم به حساب میان. 
اگر بخوایم اسم ایدئولوژی های وابسته به حزب دموکرات آمریکا رو با کلماتی که در زبان فارسی شناخته شده هستن نام ببریم، اونا شامل مترقی گرایی، لیبرالیسم، فمینیسم، محیط زیست گرایی، عدالت اجتماعی، تامین اجتماعی و تنوع و شمولیت هستن. 
برخی از این ایدئولوژی ها، نسبت به ایدئولوژی های مدرنی مثل فمینیسم، خیلی جوون تر به حساب میان و شاید در ظاهر، اهمیت چندانی نداشته باشن اما شامل الگوهایی هستن که فرهنگ و بخصوص قوانین مدنی آمریکا رو شکل دادن. 
مترقی گرایی یا Progressivism به عنوان یک جنبش سیاسی و اجتماعی، متولد اوایل قرن بیستم هست و نوعی واکنش به صنعتی سازی و نابرابری هایی که به دنبال داشت شکل گرفت. در اون دوران، صنعتی سازی حتی شاید بیشتر از قدرت گرفتن هوش مصنوعی در زمان حاضر، بدبینی و نگرانی جمعی رو به دنبال داشت و آدما ترجیح میدادن که حاکمیت، برای سبک زندگی سنتیشون ارزش قائل بشه و اجازه نده که علوم جدید، شغل های سابق رو از بین ببره. روی دیگه این خواسته میرسه به اینکه مردم دوست ندارن دنبال یادگیری مهارت های جدید برن و ترجیح میدن که ثبات زندگیشون حفظ بشه و به همون روش های سابق بتونن منابع کسب درآمد و اعتبار اجتماعی خودشون رو حفظ کنن.
چنانچه از دید فردی که مشکلی با تغییر و کسب مهارت های جدید نداشته باشه و وابستگی خاصی به سنت هم نداشته باشه به این ایدئولوژی نگاه کنید، چیزی جز یک نابهنجاری نیست و نتیجه ی قدرت گرفتنش در امریکا این شد که ازش یک استعمارگر مدرن ساخت که برای قدرت گرفتن مردم خودش، انواع جدیدی از اختلاف و درگیری رو توی نقاط دیگه ی دنیا ایجاد کرد. 
هرچند که مترقی گرایی، به وضوح ادعا داره که خواستار حمایت از علم و فناوریه اما صرفا موافق اون دسته حمایت هایی هست که باعث از بین رفتن شغل های قدیمی نمیشه و ثبات زندگی اجتماعی رو به خطر نمیندازه. اندیشه ی مترقی خواه، صرفا دوست داره که علم و تکنولوژی بتونه رفاه زندگیشو افزایش بده حتی اگر درگیر یک سبک زندگی ویروسی و بیمارگونه باشه. 
نیازی نیست چندان به خودتون سخت بگیرید تا بتونید الگوهای مرتبط با مترقی گرایی رو در آثار کریستوفر نولان، پیدا کنید. علم و پژوهش، در آثار این کارگردان، مورد تحسین و همچنین تقدیس قرار میگیره، حتی اگر صحبت از دانشمندی باشه که به خاطر ترس مرتبط با بقا یا افکار میهن پرستانه، سراغ پرورش ایده ای بره که می تونه کل سیاره رو تا مرض انقراض ببره. 
کاری که نولان توی فیلمی مثل اوپنهایمر انجام میده، به هیچ عنوان بی طرفانه نیست و در پایان، با موفقیت میتونه از یک جنایتکار جنگی و شرور نابغه، شخصیو بسازه که حتی اگر مورد تحسین قرار نمیگیره، چندان هم حس نفرت رو درون مخاطب بالقوه ی فیلم، ایجاد نمیکنه.

جمع بندی 
نه تنها کریستوفر نولان بلکه میشه گفت خوده لیبرالیسم و هالیوود دموکرات، همچنان از جمله مسائلی هستن که خیلی از منتقدا ترجیح میدن اصلا به سراغش ندن و نقد منفی خودشون رو منتشر نکنن. این تبدیل به یک عرف در دنیای هالیوود شده و تجربه نشون داده که هر وقت یه فیلمساز یا هنرمند یا نویسنده سعی کرده توی همچین عرفی، ساز مخالف بزنه، هم توسط جامعه ی هنری و هم توسط منتقدا، نه تنها کنار گذاشته شده بلکه حسابی مورد تحقیر قرار گرفته. 
 


اولین برخورد من با سولو لولینگ، اگر درست یادم باشه مانهوا یا شاید هم ناولش بود، ولی به هر ترتیب جذبش نشدم تا اینکه انیمه‌اش منتشر شد. 
شخصیتی که فقیره و نیاز به پول داره، اعتماد به نفسش پایینه و علاوه بر دیمن‌های واقعی باید با ضعف‌های روانی خودش هم بجنگه بلکه بتونه بقای خودشو حفظ کنه. اینطور شخصیتا معمولا اقبال خوبی بین نوجوونا دارن چون افراد زیادی هستن که می‌تونن با شخصیت اصلی داستان و سیر رشدش، همزاد پنداری پیدا کنن.


این مطلب، بیشتر به معرفی و جواب دادن به این سوال؛ یعنی اینکه سولو لولینگ ارزش دادن داره؟ اختصاص داره و محتوای داستان رو لو نمیده. 
دنیای داستان‌های شرقی، اتمسفر خاص خودشو داره و به لحاظ ژانر، حسابی دست نویسنده‌ها رو باز گذاشته و کامیونیتی‌های مختلفی رو برای کسب درآمد و تولید انبوه کاراشون فراهم کرده؛ برای همینم هست که میشه همیشه انتظار رو به رو شدن با یه انیمه‌ی عجیب و غریب با محتوای خاص رو داشت که ترکیبی از عناصر داستانی و شخصیت‌های سوررئاله. 
یکی از موضوعاتی که در دنیای انیمه، به صورت ناخودآگاه هم که شده تاثیر زیادی روی ذهن مخاطب داره، گرافیک و تصویرگری انیمه است. برای من که این موضوع خیلی مهمه و اگه حس کنم تصویرگری انیمه با بی‌حوصلگی و ناشی‌گری انجام شده، ممکنه راغب به ادامه دادنش نباشم.

سبک تصویرگری سولو لولینگ، تاکید خاصی روی تراکم و جزئیات داره. شخصیت پردازی‌ها یه سری نقص پرسپکتیوی دارن، مثلا بعضی جاها حس میکنی که صورت شخصیتا زیادی صافه و زاویه‌های چندان جالبی رو طراحی نکردن؛ اما از باقی جهات، جزئیات خوبی داره و میشه گفت که براش وقت زیادی گذاشتن. جلوه و رنگ‌بندی و نورپردازی‌های خاص و پیشرویی نداره و بیشتر، روی اکشن انیمه کار شده که با توجه به ژانرای اصلیش، کاملا منطقیه. 
یه سوالی که ممکنه برای خیلی از افرادی که زیاد با انیمه‌های شرقی و ژانرای رایج این روزا آشنایی ندارن پیش بیاد اینه که: چرا اینقدر بیان صریح و مالیخولیایی‌ای از برخورد آدما با دنیای شیاطین به تصویر کشیده میشه؟ دلیلی داره که دنیای نوجوونا اینقدر با موضوعات تاریک و خشن که سر و تهه خاصی هم انگار ندارن گره بخوره؟ 
نه که توی کارای هالیوودی خبری از شیاطین و اتفاقات تاریک نباشه ولی غیر قابل انکاره که کارای شرقی توی لول متفاوتی به این موضوع می‌پردازن. فرهنگ شرقی از قدمت زیادی برخورداره و آموزه‌های فلسفی زیادی دارن که با مفاهیم متافیزیکی گره خورده. این خیلی فرق داره با تمدنی که خیلی وقت نیست به وجود اومده و تازه به قاره‌ای رفته که از اول هم مال خودش نبوده. بعد همه‌ی بومی‌ها رو کشته و به بردگی گرفته تا بتونه ایده‌ی نسبتا مدرن خودشو پیاده کنه و کشورای جدیدی رو بسازه.

شیاطین توی داستانای شرقی، تصویری از وضعیت ذهنی و روانی آدما هستن. اونها خیلی وقتا تصویری نمادین از سیستمای فکری و حتی وحشت انسان از ایدئولوژی‌های مدرنی هستن که دنیاشون رو تسخیر کرده و فرد نمیدونه که در برابر بعضی از این ایدئولوژی‌ها، چطور هویت خودشو پیدا کنه. 
یکی از مشکلات رایجی که توی این انیمه‌ها وجود داره، درگیر بودن شخصیت‌ها با مشکل کسب درآمد و داشتن رفاهه؛ که این موضوع عجیبی نیست و در حال حاضر، با توجه به بحرانای مالی دامنه‌داری که تقریبا همه جای دنیا رو گرفته، نسبت بهش حساسیت خوبی داریم. 
یه انیمه‌ی شرقی، ایده و سمبل‌های زیادی برای به تصویر کشیدن بحران‌های روانی آدما داره چون پشتوانه‌ی فرهنگیش، هزاران ساله که داره با این عناصر کار میکنه و ایده‌های زیادی رو براش به ارث گذاشته. 
پیشرفت تکنولوژی و صنعت بازی‌سازی هم در بعضی کشورای شرقی در وضعیت خیلی خوبیه و میشه ترکیب شدن عناصر دنیای تکنولوژی با محتوای داستانا و انیمه‌ها رو مشاهده کرد. یکی از رایج‌ترین این ژانرا هم داستانای سیستمی هست که توی این انیمه هم شاهدش هستیم. شخصیت اصلی بعد از رو به رو شدن با یه موجود اهریمنی، می‌تونه یه کادر یا پنجره‌ی مجازی رو جلوی خودش ببینه که شبیه یه نرم‌افزار یا بازی ویدیویی هست و بهش ماموریت‌های واقعی میده.

ژانر سیستمی یه تصویر انتزاعی از فرآیند رشد و تکامله و توی هر داستان، بسته به سلیقه‌ی نویسنده می‌شه دید که این سیستم‌ها به شکل‌های متفاوتی طراحی میشن و سیاست‌های مختلفی رو دنبال میکنن. این فقط یه خیال‌پردازی تینیجری نیست و تلاش ذهن برای شبیه سازی سیستم تکامل رو بازگو میکنه. 
شاید دلیل بیزاری و ترس بعضیا از کارای شرقی اینه که این ژانرا و عناصر داستانی، براشون زیادی تازگی داره. توی دهه‌ی 60 هم فیلمای هالیوودی و حتی هندی، زیاد توی فرهنگ عمومی ما پذیرفته شده نبود و آدما حساسیت زیادی در موردشون داشتن؛ چون توی داستان این فیلما، با چیزایی رو به رو میشدن که براشون تازگی داشت و غیر قابل هضم بود.

انیمه‌های شرقی هم خیلی‌هاشون هنوز توی این مرحله هستن و به نظرم مونده که باهاشون سازگار بشیم. بحث این نیست که این انیمه‌ها هیچ محتوای مخرب و منفی‌ای ندارن؛ ولی اگه بدی‌هاشون از کارای هالیوودی کمتر نباشه بیشتر هم نیست. ما می‌تونیم نگاه انتقادی خودمون به هر محتوایی که جلوی رومون قرار میگیره رو حفظ کنیم و اتفاقا این نگاه انتقادی می‌تونه کمک کنه تا از سلامت روانیمون مراقبت کنیم. 


جمع‌بندی
سولو لولینگ توی یکی دو قسمت اولش ممکنه چندان جاذب نباشه ولی کم کم پیچش داستانی خوبی پیدا میکنه. این کار می‌تونه برای نوجوونا جذابیت بیشتری داشته باشه مگه اینکه یه فرد بالغ علاقه‌مند به موضوعات فانتزی و تخیلی باشید. 
شخصیت اول داستان هم فرد گنده‌گو و عجیب و غریبی نیست. اون خودشو در ابتدا خیلی دست کم میگیره و ناخواسته توی مسیر رشد و تکامل میوفته و استعدادای خودشو کشف میکنه. 
 

 

انیمیشن TMNT 2007 یه کار اقتباسی از شخصیتایی هست که توی فرهنگ عمومی ما به خوبی شناخته شدن. انیمیشن سریالی لاکپشت های نینجا، یکی از جذاب‌ترین کارایی هست که خیلی از ما توی دوران کودکی و نوجوانیمون از تلویزیون دیدیم.

شخصیت پردازی‌های جالب و کار گروهی این انیمیشن، قادره حس همدلی زیادی رو ایجاد کنه و در‌عین حال، هیجان و لذت یه کار اکشن رو به نمایش بذاره.

یکی از مشکلایی که با بعضی از اقتباسا و منجمله لاکپشتای نینجای 2007 دارم اینه که گرافیکشون نمی‌تونه حق مطلبو ادا کنه. متحرک سازی ها خوبه ولی طراحی شخصیت و فضا، اصلا نمی ذاره که حسی که از تصویرگری کمیکیش میگرفتی رو دریافت کنی. تصویرگری سریال، دو بعدی و به سبک کمیکای ابرقهرمانی آمریکایی بود ولی این انیمیشن سینمایی، طراحی سه بعدی داره و اتمسفر تصویرگریش، به کلی متفاوته.

تصویرگری دو بعدی و کمیکی، یه سری موهبت‌ها داره من‌جمله این که مثل یه جور زبان نوشتاری بسیار موجز عمل میکنه. یه تصویرگری حرفه ای، می تونه حس کاریزمای بسیار بالایی رو منتقل کنه. انیمیشنای دو‌بعدی، شانس زیادی برای انتقال احساسات درونی و افکار انتزاعی رو دارن، اگر که به دست گروه تصویرگری خوبی رقم بخورن. این انیمیشن سینمایی، فاقد کاریزمایی هست که تصویرگری انیمیشن سریالی داشت. 
داستان‌پردازی لاکپشتای نینجای 2007 هم خلاقیت بخصوصی نداره و ما به سرعت، به سمت پایانبندی حرکت میکنیم و از همون ابتدا هم میشه حدس زد که قراره چه اتفاقی بیوفته. گره های داستانی، چنگی به دل نمیزنن و همینم به نوبه ی خودش، ابهت لاکپشتا رو زیر سوال میبره. 
حضور لاکپشت‌های نینجا، درست مثل یک باگ عمل میکنه. اونا نتیجه ی جهشی هستن که انتظار نمیرفت اتفاق بیوفتن. توی اغلب اقتباسایی که از این داستان صورت گرفته، ماجرای شکل گرفتن 4 لاکپشت جهشویافته و استادشون به این برمیگرده که با یه ماده ی رادیواکتیوی برخورد داشتن. 
هرچند که نتیجه‌ی این جهش، در ظاهر داره یه داستان ابرقهرمانی و پر از مبارزه رو ایجاد میکنه ولی حسی که درون مخاطب خودش ایجاد میکنه بیشتر از این حرفاست. یعنی اونا یه تصویر مثالی از موهبت‌هایی هستن که می تونن نصیب هر کدوم از ما بشن. موهبت‌هایی که جنبه ی متافیزیکی هم ندارن و در نتیجه‌ی برخورد ما با نوعی آگاهی، ادراک و علم، ایجاد میشن. تجاربی که سطح ادراک ما رو افزایش میدن و باعث میشن تا نگاه عمیق تر و انتقادی تری به دنیای اطرافمون داشته باشیم. 
اونوقته که بسته به سطح ادراکمون، متوجه مشکلاتی میشیم که توی این دنیا وجود داره. توی جامعه ای که لاکپشت های نینجا زندگی میکنن، افراد زیادی هستن که قدرت اینو دارن تا با نابهنجاری مبارزه کنن اما میشه حدس زد که لزوما به اندازه ی این افراد، احساس مسئولیت نمی‌کنن. 


توی این انیمیشن سینمایی، لئو در حالی به جامعه ی شهری برمیگرده که میبینه هرج و مرج، زیاد شده و طی این مدت، دیگه گروه لاکپشتا فعالیت گذشته رو نداشتن تا بتونن این هرج و مرجا رو مهار کنن. صرفا رافائل هست که خارج از ضابطه و خودسرانه فعالیت داشت چون در مقابل جامعه ی اطرافش، احساس مسئولیت میکرد و دوست داشت که تغییری رو ایجاد کنه. 
این حس مسئولیت، نه تنها تاثیر اجتماعی این کاراکترهای زیرزمین نشین رو افزایش میده بلکه باعث میشه تا در نظر مخاطب خودشون به نوعی کاریزما برسن. اونا رسما صاحب یه سازمان خصوصی و مستقل هستن که مرام خاص خودشون رو طراحی کردن و زیر نظر استادشون کار میکنن. اونها از تعلیمات و مرام خودشون بهره میبرن و تغذیه میکنن و برای انجام دادن کاری که درسته، نیاز به دریافت هیچ چک یا امضا کردن هیچ سندی ندارن. 
به‌سختی هم میشه متهم‌شون کرد به خودخواهی و خودسر بودن چون طبیعتشون با مردم سطح زمین متفاوته و جزو جامعه‌ی انسانی به‌حساب نمیان. و جالب اینجاست که افرادی رو نجات میدن که از گونه و نژاد خودشون نیستن و صرفا همگی توی یک قلمرو زندگی میکنن.

آیا TNMT 2007 انیمیشن خوبیه؟ 
این کار، خیلی مناسب بچه هاست ولی داستانش پیچیدگی کافی برای سرگرم کردن یک فرد بالغ رو نداره؛ مگه اینکه واقعا این ژانرا و این مدل کارتونا که از روی شخصیتای محبوبتون ساخته شده باشه رو دوست داشته باشین. 
داستانی که گره های چندانی نداشته باشه و نگاهش به نبرد خیر و شر، به نگاه ساده و سطحی نگرانه است، به سختی ممکنه توسط افراد بالغ، مورد استقبال قرار بگیره.

در جریان TMNT 2007 ما لئو رو میبینیم که موقتا گروهو ترک کرده بود و دوباره به خونه برمیگرده. دلیل این موضوع برمیگرده به اینکه این فرد، از ابتدا روحیه‌ی رهبری داشته و به عنوان باهوش ترین فرد گروه هم شناخته شده؛ یعنی این قدرت رو داره که بقیه رو مدیریت کنه و نقطه ضعفاشون رو پوشش بده. 
حالا به دستور استادشون مدتی از گروه جدا شده تا بتونه مهارتای خودشو یاد بگیره و نسبت به توانایی‌های خودش به نوعی شهود برسه. لئو عموما به‌عنوان محوری‌ترین شخصیت شناخته شده و همیشه توی راس مبارزات قرار میگرفت و توی این انیمیشن هم بار زیادی رو به دوش میکشه.

جمع‌بندی 
ای‌کاش لاکپشت‌های نینجا، دوباره با همون گرافیک کمیکی بازتولید میشد چون به‌شخصه با شیوه های دیگه‌ی پویا نماییش نتونستم ارتباط خاصی برقرار کنم و شخصیتا بیشتر در نظرم خنده دار و شبیه کدو حلوایی جلوه میکنن. با این وجود، حتما یه عده دوستشون دارن که داره این همه فرانچایزای مختلفی ازشون ساخته میشه. 
مهم‌ترین ایرادی که میشه به این فیلم انیمیشنی گرفت هم ساده بودن بیش از حد داستانشه وگرنه شکی درونش نیست که می تونه برای بچه‌ها و طرفدارای واقعی لاکپشتای نینجا، جذاب جلوه کنه. 
 

 

عنوانی که برای این مطلب انتخاب شده، میتونه جواب بسیار کوتاه و سرراستی داشته باشه اما کنجکاوی من بیشتر از این بابت بود که ببینم بازیگرها چرا و چطور میتونن به سطح بالایی از شهرت برسن و کارنامه ی بازیگرهایی که اسمشون در صدر قرار داره، چه تفاوت ها و شباهت هایی دارن. 
اگر بخوایم منابعی مثل سایت IMDb رو ملاک قرار بدیم، چندتا اسم هستن که به شکل ثابتی در ابتدای لیست دیده میشن که چارلی چاپلین در صدر میدرخشه. 
چارلی چاپلین به عنوان نماد جهانی سینمای صامت شناخته میشه و طنز و نقد خاصی که در کارهاش بود، در کنار فرم و معنایی که سعی کرد خلق کنه، اونو جاودانه کرد. 
در این لیست میشه مارلون براندو، جک نیکلسون، مریل استریپ و رابرت دنیرو و تام هنکس رو دید که بعضی از اونها هنوز زنده هستن. مریل استریپ بیشتری نامزدی اسکار در تاریخ رو داره و به عنوان یک بازیگر زن، تونسته انعطاف زیادی رو در طیف متنوعی از نقش ها نشون بده. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩