به گزارش هالیوود ریپورتر، دیزنی در سال 2025 از مرز 6 میلیارد دلار فروش جهانی عبور کرده؛ رقمی که از سال 2019 یعنی قبل از همه گیری کرونا، دیگه تکرار نشده بود و این پنجمین باری هست که دیزنی به همچین رکوردی میرسه.

فیلم های کلیدی سال، زوتوپیا 2، لیلو و استیچ، سه فیلم مارول و آواتار 3 هستن. 
دیزنی در سال 2025 دوباره به دوران پیش از کرونا برگشته و با ترکیب دنباله های انیمیشن محبوب، پروژه های مارول و موفقیت عظیم آواتار 3 تونسته رکورد فروش رو ثبت کنه. این دستاورد، جایگاه دیزنی رو به عنوان تنها استودیویی که چندین بار به این رقم رسیده تثبیت میکنه.

 

 

موبی دیک به عنوان یک رمان خاص و تحسین برانگیز شناخته میشه که هنوز هم محبوبیت خودشو حفظ کرده و تونسته در دوره هایی، مورد الهام سینما هم قرار بگیره.

اولین مواجهه ی من با این رمان در زمانی بود که دانش ناچیزی در زبان انگلیسی داشتم ولی ادبیاتش اینقدر تراش خورده به نظر میرسید که زیباییش تا مدت ها در ذهنم باقی موند. این تجربه ای نیست که در حین خوندن بقیه ی رمان های انگلیسی در اون زمان به دست آورده باشم. 


اما این سناریو، پشت ظاهر زیبای خودش، یک وضعیت ذهنی و روانی پیچیده رو به نمایش میذاره. ایهب، ناخدای کشتی پکواد میخواد از نهنگ سفید انتقام بگیره چون در سفر قبلیش، با همین نهنگ رو به رو شده و موبی دیک، پاش رو از بدنش جدا کرده. اون حالا با پای مصنوعی که از استخوان نهنگ درست شده راه میره و این زخم جسمی، تبدیل به یک زخم روحی و روانی عمیق شده. 
ایهب نهنگ سفید رو فقط یک حیوان نمیبینه و براش نماد شر، دشمنی کیهانی یا حتی نیرویی فراتر از انسانه. اون باور داره که باید با این نیروی عظیم بجنگه، حتی اگر به قیمت نابودی خودش و کشتیش باشه. موبی دیک برای ایهب، چیزی فراتر از یک نهنگ شده و یک تجسم از بی عدالتی و دشمنی جهان با انسان هست. 
در واقع ایهب با موبی دیک نمیجنگه چون فقط پاش رو از دست داده بلکه با چیزی میجنگه که فکر میکنه تجلی دشمنی جهان با خودش هست. همین وسواس باعث میشه کل داستان به یک تراژدی بزرگ تبدیل بشه.

داستان موبی دیک درمورد سفر یک کشتی شکار نهنگ به اسم پکواد هست که ناخداش، ایهب، با وسواس و جنون، سعی داره نهنگ سفید افسانه ای، موبی دیک رو پیدا کنه و ازش انتقام بگیره. 
داستان با جمله ی مشهور "Call Me Ishmael" شروع میشه. ایشماعیل یک ملوان سرگردان هست که برای پیدا کردن معنا و تجربه ی تازه به شکار نهنگ میره. 
ایشماعیل در نیوبدفورد با یک نیزه زن اهل جزایر جنوب اقیانوس آرام به اسم کوییکوگ آشنا میشه. دوستی این دونفر یکی از محورهای انسانی داستان هست. اونها به کشتی پکواد ملحق میشن و ناخدا، ایهب، مردی سختگیر و مرموز هست. ایهب در سفر قبلی، پای خودش رو در نبرد با موبی دیک از دست داده و حالا با پای مصنوعی از استخوان نهنگ راه میره. 
ایهب به جای تمرکز روی شکار نهنگ های معمولی برای روغن و تجارت، تنها هدفش شکار موبی دیک هست. اون نهنگ سفید رو نماد شرارت و دشمن شخصی خودش میبینه. کشتی به دور دنیا سفر میکنه، با کشتی های دیگه برخورد میکنه و بارها نهنگ های مختلف رو شکار میکنه اما ایهب همیشه از اونها فقط درباره ی موبی دیک میپرسه.

شخصیت هایی مثل فدالا به عنوان یک نیزه زن مرموز و حتی پیامبران دیوانه در کشتی های دیگه هشدار میدن که شکار موبی دیک به نابودی ختم میشه. در نهایت، پکواد با موبی دیک رو به رو میشه. نبردی سهمگین اتفاق می افته و نهنگ سفید، کشتی رو نابود میکنه. همه ی خدمه کشته میشن جز ایشماعیل که با شناور شدن روی تابوت کوییکوگ زنده میمونه و داستان رو روایت میکن. 
ایهب رو میشه به نوعی معتاد دید، اما نه به مواد یا چیز بیرونی بلکه به وسواس انتقام به شکلی بیمارگونه و تمام عیار، اعتیاد پیدا کرده. موبی دیک نه به خاطر خود ایهب بلکه به خاطر اینکه نویسنده تونسته جنون، وسواس و خودویرانگری انسان رو به شکل باشکوهی نشون بده مورد تحسین قرار گرفته. ایهب حداقل درظاهر، تحسین نمیشه چون کارش درست بوده بلکه تحسین میشه چون تبدیل شده به یک آینه ی بزرگ از چیزی که در وجود خیلی از انسان هاست یعنی میل به انتقام، وسواس و جنگیدن با چیزی که شاید هرگز قادر به شکست دادنش نباشیم. 
بخش بزرگی از بحث های فلسفی درمورد موبی دیک اینه که آیا ملویل داره جهان رو پوچ نشون میده یا داره وسواس و جنون انسان رو نقد میکنه؟ خیلی از خواننده ها فکر میکنن که این نگاه پوچ گرایانه در داستان وجود داره اما بعضی از منتقدها عقیده دارن که نویسنده قصدش این نبود که بگه جهان پوچه بلکه میخواست نشون بده وقتی انسان اصرار داره معنا رو فقط در یک موضوع خاص پیدا کنه، نتیجه اش نابودیه.

صحبت بنده اینه که در جریان این داستان، لزوما ایهب زیر سوال نمیره و پیچیدگی افکار و مسیرش، در خدمت بهت زده کردن و ناامید کردن انسانه. در این داستان، ایهب کمتر به عنوان یک شخصیت زیر سوال رفته یا نقد شده و نویسنده بیشتر اون رو با شکوه و عظمت تراژیک نشون میده. انگار که جنون و وسواس یک نیروی کیهانیه و همین باعث میشه خواننده بهت زده بشه و حس کنه جهان دربرابر انسان، بی رحم و بی معناست. 


نویسنده زبان و روایت رو طوری میسازه که ایهب مثل یک قهرمان تراژیک یونانی جلوه کنه نه مثل یک آدم معمولی با خطاهای ساده و روی عظمت وسواس، تمرکز داره. این داستان به جای نقد مستقیم، وسواس ایهب به عنوان یک نیروی بزرگ رو نشون میده و همین باعث میشه که خواننده بیشتر بهت زده بشه تا اینکه نگاه انتقادی پیدا کنه. 
رمان به جای اینکه به خواننده امید بده یا راهی برای مقاومت انسانی نشون بده، بیشتر حس ناامیدی و پوچی رو تقویت میکنه.

نویسنده ی رمان موبی دیک، هرمان ملویل، نویسنده ی آمریکایی قرن نوزدهم هست. ملویل چند سال به عنوان ملوان در کشتی های تجاری و شکار نهنگ کار کرد. همین تجربه ها الهام بخش اصلی موبی دیک شد. در زمان انتشار موبی دیک در سال 1851، کتاب شکست تجاری خورد و کمتر از 4000 نسخه فروخت. ملویل در زمان مرگش تقریبا فراموش شده بود. بعد از حدود 70 سال، منتقدها دوباره آثارش رو کشف کردن و موبی دیک رو به عنوان رمان بزرگ آمریکایی معرفی کردن. 
شاید دلیلش اینه که آمریکای جدید، عاشق حماسه های حیرت و پوچیه. بخش بزرگی از ادبیات آمریکا، مخصوصا در قرن بیستم روی چنین موضوعاتی بنا شده. آمریکا تازه داشت هویت فرهنگی خودش رو میساخت و نویسنده ها دنبال چیزی بودن که با اروپا فرق داشته باشه. جامعه ی آمریکا با مرز و ناشناخته های طبیعت بزرگ شد؛ جنگل ها، دشت ها، اقیانوس ها. این ناشناخته ها به طور طبیعی با حس پوچی و عظمت همراه بودن. برخلاف اروپا که سنت های قدیمی داشت، آمریکا میخواست نشون بده انسان مدرن دربرابر طبیعت و سرنوشت، چطور تنها و بی پناه میشه. نویسنده هایی مثل ملویل، هاوثورن، و بعدها فاکنر، پوچی و حیرت رو به عنوان بخشی از رمان بزرگ آمریکایی جا انداختن. 
برای خواننده ی مدرن، مواجهه با پوچی و عظمت، یکجور هیجان فکریه و انگار ادبیات میگه: ببین، جهان ساده نیست و پر از راز و بی معناییه.


از رمان موبی دیک فیلم های زیادی ساخته شده و معروف ترینشون نسخه ی 1956 به کارگردانی جان هیوستون با بازی گریگوری پک در نقش ایهب هست. 
فیلم The Sea Beast 1925 فیلم صامت با بازی جان بریمور، یک اقتباس آزاد از رمان به حساب میاد. فیلم Moby Dick 1930 بازسازی نسخه ی صامت با پایان متفاوت هست که ایهب موفق میشه تا نهنگ رو بکشه. 
سریال Moby Dick 1998 مینی سریال دو قسمتی با بازی پاتریک استوارت در نقش ایهب هست. در فیلم Moby Dick 2010 که یک اقتباس مدرن با حضور بری باستویک به حساب میاد، داستان به یک زیردریایی پیشرفته منتقل شده. 
در سال 2011 هم مینی سریال موبی دیک با بازی ویلیام هرت و اتان هاوک ساخته شده و به جز این موارد، نسخه های انیمیشنی و اقتباس های آزاد زیادی ساخته شدن. تقریبا هر اقتباس، برداشت متفاوتی از ایهب و نهنگ سفید ارائه دادن، بعضی ها پایان خوش اضافه کردن و بعضی روی جنون ایهب تاکید کردن. 
نسخه ی 1956 محبوب تر شد چون گریگوری پک بازی کاریزماتیکی ارائه داد و ایهب رو به یک چهره ی تراژیک و به یاد موندنی تبدیل کردن. کارگردانی جان هیوستون، فضای حماسی و پرتنش رمان رو به تصویر کشید و وفاداری نسبی به متن اصلی در کنار تغییرات سینمایی باعث شد هم مخاطبین عام و هم منتقدها جذب بشن. این فیلم در زمان خودش موفقیت تجاری خوبی به دست آوردن و بازخورد مثبتی از منتقدها گرفت و هنوز هم به عنوان نسخه ی کلاسیک شاخص موبی دیک شناخته میشه.

جمع بندی
ایهب صرفا نماد مدریه که پول و قدرت زندگی کردن جنونش رو داشته و با جنونش هم مرده. اون بدون جنسیت و ثروتش میتونست صرفا یک فرد سرخورده و وسواسی و تاریک جلوه کنه. درواقع ایهب رو میشه به عنوان نماد کسی دید که امتیازهای اجتماعی و اقتصادی بهش اجازه میده جنونش رو به یک پروژه ی عظیم تبدیل کنه. 
در جامعه ی اون زمان، اقتدار مردانه بهش امکان میداد وسواسش رو به فرمان تبدیل کنه. یک زن یا فرد بدون قدرت احتمالا در همون وسواس غرق میشد، بدون اینکه دیگران رو با خودش ببره. ایهب تونست کشتی، خدمه و منابع رو در خدمت وسواسش قرار بده.

 

 

اخیرا یعنی در ژانویه‌ی 2025، مصاحبه‌ای از د ویکند منتشر شد و در خلال این مصاحبه، سراغ سریال The Idol هم رفتن. د ویکند عملا پذیرفته که این سریال، یه شکست به حساب میاد و ظاهرا از جمله هنرمندایی هست که اقبال عمومی رو مهم ترین معیار شکست یا پیروزی یک پروژه ی هنری درنظر میگیره که چیز غیرمعمولی هم نیست.

انتقاداتی که به آیدل نسبت داده شد، توی وب فارسی هم بسیار تکرار شدن و شاید بیش از پیش، به محتوای جنسی کار که به بقیه ی محتوای سریال میچربه حمله کرده باشه. این در حالیه که منزجرکننده ترین چیزی که این سریال برای مخاطب بالقوه ی هالیوود داره، نه محتوای جنسی هست و نه تلاش یه هنرمند برای خودنمایی. هر دوی این موارد، به کرار در هالیوود قابل مشاهده هستن. تراژدی ای که آیدل رو تبدیل به یه اثر منفور کرد، بخش انتقادی داستانش هست که ما اخیرا درمورد قسمت دوم فیلم سینمایی جوکر هم تجربه اش کردیم. 
شاید برای افرادی که نگاه بیطرفی به هالیوود دارن یا بهش منتقد هستن، چنین داستان هایی بتونه جالب توجه باشه اما برای یه فرد علاقه مند به این صنعت و محصولاتش، چنین داستان هایی نقش اشتها کور کن رو دارن و نوعی حس عذاب وجدان یا بیهودگی رو درونشون ایجاد میکنن. این حس رو بهشون میدن که دارن یه صنعت فاسد و تاریک رو دنبال میکنن یا مثل اینه که نشستی و داری از یه بازی لذت میبری و والدینت بهت طعنه میزنن که جای این کارا برو درساتو بخون. 
انتقادای مستقیم و غیر مستقیم زیادی هم درون این سریال وجود داره و چنانچه این انتقادات رو مطرح نمیکرد، شاید بشه گفت که به هیچ عنوان اینقدر مورد نفرت قرار نمیگرفت و حداقل بازخوردای متوسطی دریافت میکرد.

د ویکند معمولا به خاطر فضای سینمایی و ایده های خاصش شناخته میشه و محبوبیت خودشو تا حد زیادی مدیون همین ایده های خلاقانه اش هست و کاملا مشهوده که در سریال آیدل هم سعی کرده تا یه ایده ی جدید که در همپوشانی با ذهنیت واقعیش نسبت به هالیوود هست رو به تصویر بکشه. چیزی که در جریان مصاحبه اش میگه همینه و تاکید میکنه که ما دقیقا میدونستیم که میخوایم چیکار کنیم و قرار بوده که یه چیز تاریک باشه. 
مسائل جنسی ای که توی این سریال مطرح شدن هم لزوما نقش تحریک کننده ندارن و مکملی برای همون فضای تاریکی هستن که درونش پر از احساسات سرکوب شده است. د ویکند خودش رو نقش محوری کرده و چه در داخل سریال و چه بیرون از اون، تبدیل شد به فردی که قراره تمام هیت ها رو دریافت کنه و به خاطر ایده ی چنین داستانی، زیر سوال بره. 
فضایی که توی این سریال به تصویر کشیده میشه، اتفاقا میشه گفت که خیلی واقعیه و درهمپوشانی با حواشی و تراژدی هایی هست که گاها از هالیوود به بیرون درز میکنه. مسائلی که هوادارا هرگز ازشون درس نمیگیرن و دوباره کورکورانه، شروع میکنن به هواداری از افرادی که مشخص نیست دقیقا چطور به چنین شهرت و قدرتی رسیدن و استعدادشون، لزوما برای رسیدن به چنین قدرتی کافی نیست. 
 

 

در زمان تحریر این مطلب یعنی حوالی 22 آوریل، اخباری درمورد طرح تشویقی دولت بریتانیا برای صنعت فیلمسازی منتشر شده. این طرح پیش از این اجرا شده ولی منتقدا قراره خیلی بیشتر از اینها واکنش نشون بدن چون هر چه بیشتر بگذره، قراره بیشتر هم تاثیر چنین تصمیمی رو دید.

با توجه به اینکه ما از کشور و فرهنگ و قوانینی که مرتبط با این خبر هستن فاصله ی زیادی داریم، بخشی از این مطلب به توضیح اتمسفری که این طرح درونش شکل گرفته اختصاص داره و چیزی که لازمه بدونید اینه که قرار نیست صرفا خبر و نقدهای مذکور تکرار بشه. هدفم از نوشتن این مطلب، ارائه ی تحلیل و بازخورد خودم به یک زبان ساده است. 
طبق طرح بریتانیا، استدیو های فیلم سازی میتونن تا 25.5% از هزینه های تولید فیلم در بریتانیا رو بازپرداخت کنن به شرطی که حداقل 10% از کل هزینه ها در بریتانیا صرف بشه. فیلم Jurassic World: Dominion به عنوان یکی از گروه ترین فیلم های تاریخ، تونست از این طرح چیزی حدود 89.1 میلیون پوند به دست بیاره. 
این طرح از سال 2007 در حال اجرا شدنه و هدفش جذب سرمایه گذاری در صنعت فیلم بریتانیاست. داده های موسسه ی فیلم بریتانیا هم نشون میده که هر 1 پوند بازپرداخت به استودیو ها، 8.30 پوند ارزش افزوده ی ناخالص برای اقتصاد بریتانیا درست کرده. همچنین به خودی خود، این طرح باعث شده تا فرصت های شغلی زیادی در بخش های مختلف مثل امنیت، حمل و نقل و خدمات ایجاد بشه.

حرف منتقدا اینه که بریتانیا به خاطر امکانات و استعداد های قویش، اصلا نیازی به همچین مشوق هایی نداره و می تونه بدون هزینه های دولتی، هنوز هم استودیوها رو جذب کنه. به قولا میگن که ما داریم مالیات میدیم که شما به فیلمسازای آمریکایی جایزه بدید؟ 
بازپرداخت یا مشوق مالی، حالتی هست که مثلا دولت بریتانیا بخشی از هزینه هایی که استودیوهای فیلم سازی توی کشورش صرف میکنن رو از طریق کمک مالی یا تخفیف مالیاتی جبران میکنه. این کار باعث میشه تا صنعت فیلم سازی داخلی تقویت بشه و سرمایه گذاری های بیشتری به سمت بریتانیا جذب بشه. 
این بریتانیا بریتانیا که میگن هم عملا شامل 4 تا کشور انگلستان، اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی میشه که ممکنه اونا رو بارها با یه فضای خاکستری یا پالت رنگ خنثی در آثار سینمایی یا سریالا دیده باشید. در حالت عادی، ممکنه وقتی اسم بریتانیا میاد، بعضا صرفا یاد انگلیس بیوفتن اما وقتی صحبت از منافع بریتانیاست، با محدوده ی بزرگتری طرف هستیم. 
شرط 10 درصد، یعنی اینکه پروژه ی فیلم سازی باید ثابت کنه که 10 درصد از کل هزینه ای که صرف ساخت فیلم کرده، توی محدوده ی بریتانیا پخش و پلا شده و میتونه صرف فرعی ترین مخارج فیلم مثل حمل و نقل و استخدام نیروهای محلی برای انجام کارای پشت صحنه هم بشه. هدف از این شرط اینه که پروژه ی فیلم، واقعا بتونه کمک ملموسی به اقتصاد بریتانیا کنه. وقتی که یک شغل محلی ایجاد میشه، خود به خود شانس تداوم و گسترش پیدا کردن داره و افراد ماهری رو پرورش میده که خریدار دارن. 
اینکه منتقدا فکر میکنن همچین طرحی رقت انگیزه، به این موضوع برمیگرده که عقیده دارن ارزشش رو نداره که پول مالیات دهنده ها بخواد صرف همچین بازپرداخت ها و طرح های تشویقی درشتی بشه. مخصوصا الان که مدت تقریبا زیادی از اجرای این طرح گذشته و دنیا با لوکیشن ها و امکانات خوب بریتانیا برای فیلمسازی آشنا شده. 
به شخصه نه چرخه ی اقتصادی مذکور رو از نزدیک دیدم و نه می تونم درک کنم که این حساب و کتاب ها دقیقا به سود مالی میرسه یا ضرر. صرفا میشه حس کرد که نوعی امید به تغییر قطب فیلمسازی، پشت این طرح وجود داره چون تداومش به خودی خود، منطقی به نظر نمیرسه. اگر فیلمسازا واقعا جذب بریتانیا نشن یا قدرت بریتانیا در فیلمسازی افزایش پیدا نکنه، تا آخر باید یه بخش قابل توجهی از مالیات، صرف تشویق کردن استودیو ها بشه. اینجاست که رقابت فرهنگی و هنری، خودنمایی میکنه.

ایده آل پشت این طرح، همچین چیزی به نظر میرسه؛ اینکه بریتانیا بتونه در فیلم سازی از هالیوود جلو بزنه و بریتانیا هم تبدیل بشه به محل زندگی بعدی بسیاری از ستاره ها و افرادی که قصد دارن چهره ی سرشناس بین المللی بشن. 
درمورد این تحلیل مطمئن نیستم و صرفا سعی میکنم به کمک مطالبی که تا امروز دیدم، تکه هایی از این پازل رو تکمیل کنم. 
هالیوود در طول تاریخ، از سینمای بریتانیا قدرتمندتر بوده و سود بیشتری هم به دست آورده. بریتانیا شکل جدیدی از رقابت رو ایجاد کرده که در خلالش، سعی داره از هالیوود جلو بزنه و منابع تولید ثروت هالیوود رو به منطقه ی خودش بیاره. این چیزی بیشتر از حمایت از هنر یا اهمیت دادن به سینماست و نوعی رقابت سیاسی هم به شمار میاد. 
در این مورد مطمئن نیستم اما سینمای بریتانیا، خیلی بومی عمل کرده و اغلب فیلمایی که تا امروز ازشون دیدم، با فرهنگی سنتیش، زیاد ترکیب شده و جذابیت فرهنگ آمریکایی رو ندارن. هرچند که یه سری ایدئولوژی های مدرن، برای فروش بیشتر محصولات کشورای مختلف، داره به کار گرفته میشه اما آمریکایی بودن، هنوز هم چاشنی خاص و وسوسه کننده ی هنرهای نمایشیه. 
فکر میکنم که فرهنگ آمریکایی، حتی محبوب تر از جریان لیبرالیسم یا ایده های فمنیستی و ضد نژادپرستی هست که توی چارتا خودنمایی میکنن. مگر اینکه بریتانیا بخواد تبلیغ فرهنگ امریکایی رو کنه تا بتونه تبدیل به جایگزین هالیوود بشه وگرنه بعید میدونم بتونه فرهنگشو به اندازه ی آمریکا، دوست داشتنی جلوه بده. 
فرهنگ، شاید بشه گفت که مهم ترین امضای یک ملته و این رقابت، منو بیش از پیش یاد جنگ استقلال آمریکا میندازه. در حالیکه بریتانیا سعی داشت صراحتا وابستگی اقتصادی بیشتری بین خودش و مستعمره ها وجود داشته باشه، فرهنگ آمریکایی، خودش به عنوان بهترین مامن افراد مهاجر معرفی کرد و در حال حاضر، صدها فرهنگ مختلف رو حتی شده به صورت فرمالیته، در قلمرو خودش جا داده.
وقتی یه فیلم آمریکایی رو میبینی، کاملا میشه حس کرد که اونجا جائیه که تو میتونی تقریبا هر شخصیتی که دلت میخواد رو از خودت نشون بدی و اصلا قابل مقایسه با فرهنگ تقریبا خشک و مالیخولیایی کارای بریتانیایی نیست.

فکر نمیکنم فرهنگ بریتانیا به خاطر تبدیل شدنش به هالیوود بعدی تغییر کنه اما ایده هایی مثل حمایت مالی از فیلمسازا، تلاش قابل انتظاری از بریتانیا به شمار میاد و شاید اونو تبدیل به هالیوود بعدی نکنه اما ممکنه واقعا سود اقتصادیشو افزایش بده. 
اگر صرفا تعداد تولیدات و میزان سرمایه گذاری در صنعت سینما رو در نظر بگیرید، الان چین و هند و کشور عجیبی مثل نیجریه، تولیدات سینمایی خیلی زیادی دارن اما لزوما نمیشه گفت که تونستن همون محبوبیت هالیوود رو در سطح بین المللی به دست بیارن. 
نالیوود به عنوان صنعت فیلم سازی نیجریه، دومین کشور به لحاظ تعداد فیلم های ساخته شده در سال هست. این کشور در هر سال حدود 2500 فیلم تولید میکنه و به لحاظ عددی، از هالیوود جلو افتاده اما شما امسال چند تا فیلم نیجریه ای دیدید؟ نه که حتی دیده باشید، پوستر چندتا کارشون یهویی جلوی چشمتون ظاهر شده؟ 
حتی اعداد و ارقام مربوط به فروش هم لزوما تصویری از تبدیل سینمای یک کشور به قطب فیلمسازی در دنیا نیست. اگر سود و درآمد حاصل از فروش فیلم ها رو معیار قرر بدیم، چین دومین بازار بزرگ سینمایی دنیا به حساب میاد. اما حتی بهترین فیلم های چینی هم هنوز حرف زیادی برای گفتن ندارن و به رغم اینکه مشخصه حتی سعی میکنن منتقدا رو به صورت فرمالیته بخرن و کاراشون رو تبلیغ کنن، اما بازهم شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با فرهنگای دیگه ندارن. 
وقتی بحث تولید انبوه و محبوبیت فیلم وسط باشه، قطعا یاد هند هم میوفتید اما حتی هند هم نمی تونه مدعی بشه که قادر به ارتباط گرفتن با طیف زیادی از فرهنگ های دنیاست و شما خیلی بعیده که با دیدن کاراشون اشتیاق زندگی توی اتمسفر هند رو پیدا نمیکنید. یعنی اصلا حس نمیکنید که اونجا جای شما باشه و لزوما در مقابل پذیرش آدمایی با فرهنگ و سبک زندگی های متفاوت، پذیرا نیست. چیزی که همیشه بهش افتخار میکنن اینه که ما تونستیم هزار تا دیدن مختلف رو زیر یه پرچم نگه داریم اما همون هم به نظر میرسه ناشی از عدم تواناییشون در کنترل جمعیت و حمایت از شهرونداست و نه لزوما آزادی ای که تونستن ایجاد کنن. 
بسیاری از اعداد و ارقام هم نشون میدن که میزان فروش سینمای هند، بعد از هالیوود و چین قرار میگیره. گرچه با توجه به چیزی که از چین کمونیستی انتظار میره و کیفیت فیلماشون، بیشتر این حس بهم دست میده که آدما رو زورکی به سمت سینما میکشونن یا اعداد و ارقامشون لزوما واقعی نیست. 
نمونه ی دیگه ای از فرهنگ بسته، نیجریه هست که پیش از این هم به تعداد فیلمای تولیدی زیادش اشاره شد. سینمای نیجریه یا نالیوود، به لحاظ سود تجاری، در رتبه ی به مراتب پایین تری از قطب های برتر فیلم سازی قرار میگیره هرچند که تعداد فیلمای تولیدیش، قابل رقابت با هنده. 
نیجریه در غرب آفریقا قرار گرفته و پرجمعیت ترین کشور این قاره به حساب میاد ولی حتی با وجود اینکه زبان اصلیشون انگلیسی هست هم لزوما اتمسفر فیلماشون شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با مردم دنیا نداره. 
نژاد غالب در نیجریه سیاهپوسته و نه تنها کشور مهاجر پذیری نیست بلکه بیشتر به عنوان کشوری شناخته میشه که مردمش اونجا رو ترک میکنن. فیلمایی که پر از افراد سیاهپوسته و بومیه و فرهنگ بسته ای دارن، نمی تونن محبوبیت بین المللی پیدا کنن و به بیننده این حس رو بدن که به فرهنگ بومی مذکور، حس تعلق دارن. 
شاید در حوزه ی آفریقا، نیجریه بتونه به موفقیت به نسبت بیشتری برسه اما همچین فرهنگی، خیلی بعید به نظر میرسه که بتونه محبوبیت چندانی در سطح بین المللی به دست بیاره.

جمع بندی
در این مورد مطمئن نیستم و صرفا با توجه به اطلاعاتی که از اینترنت میشه پیدا کرد، میشه دید که بریتانیا از نظر سودتجاری، در رتبه ی پایین تری نسبت به هالیوود، چین و هند قرار داره و کم پیش میاد که کارای محبوبی مثل هری پاتر یا جیمز باند رو به دنیا عرضه کنه. 
خیلی از کارای محبوب بریتانیایی، همین الانش هم تولیدات مشترکی با هالیوود شناخته میشن و به لطف خودنمایی فرهنگ آمریکایی هست که دوست داشتنی جلوه میکنن وگرنه اتمسفر بریتانیایی، لزوما سلیقه ی خیلیا نیست. 
حتی چین هم که ظاهرا در رتبه ی بالاتری نسبت به بریتانیا قرار داره، بیشتر فروشش رو مدیون کشور خودش هست و با توجه به جمعیت خیلی زیاد و سیستم حاکمش، حتی لزوما نمیشه یه موفقیت فرهنگی محسوبش کرد.

 

طراحی تحسین برانگیز شخصیت‌های شرور| نقد و بررسی فصل دوم جوجوتسو کایزن

طی مطالب قبلی که از این وبلاگ منتشر شد، فصل دوم انیمه‌ی جوجوتسو کایزن تا قسمت 7 مورد بررسی قرار گرفت. محتوای هرکدوم از این مقاله‌ها مستقل هست و نیازی نیست که حتما به صورت دنباله‌ای مطالعه بشن.

این فصل نه تنها درمورد پیچیدگی شخصیت های شرور بلکه درمورد انتخاب های دشواری که شخصیت های مثبت در مسیر خودشون باهاش مواجه میشن هم صحبت کرده. 
ترکیب پیام این انیمه با سنت های عرفان شرقی، بهش اتمسفر متفاوت تری نسبت به داستان های رایج درمورد ابرانسان ها بخشیده و شناریو گاهی با توجیه معامله با تاریکی و ارائه ی این مفهوم به عنوان راه حلی اجتناب ناپذیر برای کسب قدرت، پیام هایی رو منتقل میکنه که شاید از نظر اخلاقی، چندان مثبت نباشن. 
در قسمت هشتم، ساتورو گوجو وارد ایستگاه شلوغ مترو میشه با نفرین های جوگو، هانامی و چوسو در مسیر ریل قرار برخورد میکنه. لعنتی گوجو و جوگو؟ 
در همین حین هم یوجی همراه با می می و برادر کوچکترش اوی اویی به ایستگاه دیگه ای میرن تا پرده ای رو که مانع دید شده مدیریت کنن. این گروه یه سری انسان تغییر شکل یافته رو پیدا میکنن که سند حضور ماهیتو هست. یوجی با نفرین ملح که از پرده محافظت میکنه، مبارزه میکنه و بعد از تموم شدن مبارزه، پرده از بین میره اما ماهیتو و تمام غیر نظامیا، از قبل اون محیط رو ترک کردن.

جوگو با توصیه های گتو از غیرنظامیا برای منحرف کردن و محدود کردن قدرت کامل گوجو استفاده میکنه. 
جوگو از جمله شخصیت های منفی این انیمه، یه روح نفرین شده ی درجه ی ویژه است که ظاهرش شبیه یک کوه آتشفشانه که تصویری از قدرت های مرتبط با شعله و آتشش هست. جوگو عقیده داره که نفرین ها شکل واقعی انسان ها هستن و باید وارث زمین بشن. 
برخلاف ظاهر ساده لوحانه ی جوگو، هانامی شخصیت پیچیده ای داره و از جمله ارواح نفرین شده ی درجه ی ویژه است که به عنوان نماینده ای از طبیعت و محیط زیست شناخته میشه. ظاهر هانامی ترکیبی از عناصر طبیعی مثل شاخه ها و گیاهاست که تصویری از ارتباط هانامی با زمین و طبیعته. هانامی باور داره که انسان ها تهدیدی برای طبیعت هستن و به همین دلیل، هدفش نابودی بشریت و برگردوندن تعادل به دنیاست. 


هانامی از انرژی نفرین شده ای تشکیل شده که به خاطر ترس انسان ها از بلایای طبیعی به وجود اومده. این انرژی بهش اجازه میده تا قدرت های مرتبط با طبیعت رو فعال کنه. 
توی قسمت بعد، ساتورو گوجو با استفاده از تکنیک لیمیتلس، هانامی محبوب قلبها رو میکشه که پایان عادلانه ای برای همچین موجود قدرتمندی نیست. 
اینجاست که ماهیتو هزار انسان تغییر شکل یافته رو توی ایستگاه مترو آزاد میکنه که در ادامه، هرج و مرج و قتل عام رو به دنبال داره. گوجوی دل نازک تحت فشار قرار میگیره و تکنیک گسترش قلمرو خودش رو صرفا به مدت 0.2 ثانیه فعال میکنه. دلیل این کارش اینه که قرار گرفتن آدما در معرض این تکنیک میتونه به روانشون آسیب بزنه.

وقتی که همه بی حرکت میشن، تمام انسان های تغییر شکل یافته رو میکشه و غیر نظامیای باقی مونده رو نجات میده. حالا گوجو حسابی خسته شده و گتو به هدفش رسیده. اون از فرصت استفاده میکنه و گوجو رو توی جعبه ی قلمرو زندان گیر میندازه. توی این فاصله، گتو ظاهر میشه و برای اولین بار، خودش رو به گوجو نشون میده. دیدن بهترین دوست مرده اش بعد از این همه مدت، گوجو رو شوکه میکنه و منحرف شدن ذهنش با خاطرات گتو، فرصت لازم برای به دام افتادنش در قلمرو زندان رو فراهم میکنه. 
اینجاست که گوجو متوجه میشه گتو در واقع تسخیر شده و سر گتو باز میشه و یه مغز و دهن، خودنمایی میکنن. این مغز با استفاده از تکنیک نفرین خاصش، مغز آدمای مختلف رو تصاحب میکنه و میتونه به قدرت های دستکاری نفرین میزبانش هم دسترسی پیدا کنه و حالا هم داره از بدن مرده ی گتو استفاده میکنه. 
گتوی قلابی، از این قلمرو زندان استفاده میکنه تا گوجو رو برای همیشه مهم و موم کنه. وقتی گوجو وارد این قلمرو بشه، عملا از دنیای خارج جدا میشه و هیچ راهی برای فرار وجود نداره مگه اینکه شرایط خاصی ایجاد بشه. مهم و موم شدن گوجو یکی از نقاط عطف داستانه چون حضورش به عنوان یکی از قدرتمندترین نیروها متوقف میشه. 
اینجا تازه نقش جدی یوجی ایتادوری شروع میشه. کسی که قرار بود نقش اصلی داستان باشه اما توی خیلی از قسمت ها اصلا حضور نداره. بعضیا عقیده دارن که این انیمه، داستانک های پراکنده ی افراطی داره و داستان اصلی، بین این داستانک ها گم میشه و محوریت اصلی یعنی جستجوی یوجی برای پیدا کردن نوعی مرگ معنادار، کمرنگ میشه. 
فلش بک ها خیلی زیاد هستن. این کار برای معرفی شخصیت ها و پیشبرد داستان مورد استفاده قرار میگیره اما گاهی باعث میشه که ریتم داستان کند بشه و مخاطب احساس کنه که اطلاعات بیش از حدی ارائه میشه. 
درواقع یکی از انگیزه های اصلی یوجی ایتادوری در انیمه ی جوجوتسو، پیدا کردن مرگ معناداره. بعد از اتفاقاتی که باعث شد انگشت سوکونا رو بخوره و در ادامه، ورودش به دنیای جادوگری، یوجی تصمیم میگیره که زندگیش رو وقف هدف بزرگتری کنه یعنی مبارزه با نفرین ها و نجات جون آدم های بیگناه.

قسمت 9، با تمرکز روی مبارزه ی بین ساتورو گوجو و گروهی از ارواح نفرین شده شروع میشه. گوجو در حالی به سرعت پیش میره و دشمنا رو شکست میده که نقشه ای برای به دام انداختنش طراحی شده. گتو قصد داره تا گوجو رو در Prison Realm گیر بنداره. این شیء نفرین شده میتونه هر چیزی رو در محدوده ی خودش مهر و موم کنه. گوجو در نهایت، گرفتار این زندان میشه که نقطه عطف مهمی در داستان به حساب میاد و پیامدهای جدی ای برای شخصیت های دیگه و مبارزات بعدی داره. 
گوجو عملا به عنوان شاه کلید همه ی مشکلات محدود میشه تا قدرت بقیه رو ببینیم. این شخصیت با قدرت های بسیار خارق العاده اش، تقریبا همه ی مشکلات رو به تنهایی حل میکنه و این ممکنه به مخاطب، حس کسالت بده اما از اینجا به بعد، تراژدی ای که بقیه ی شخصیت ها در معرضش قرار میگیرن جدی تر میشه. 
در قسمت 10، یوجی ایتادوری از طریق پیام مکامارو متوجه مهر و موم شدن گوجو میشه و تلاش میکنه تا بقیه رو از این وضعیت مطلع کنه. گروه نانامی هم تصمیم میگیره برای مقابله با دشمنایی که پرده ی شیبویا رو پایین آوردن، وارد عمل بشه. در همین حین، یوجی و مگومی ماموریت دارن تا پرده رو در نزدیکی ایستگاه بردارن. 
شخصیت های شرور منجمله ماهیتو و جوجو، آزادانه در شیبویا دنبال اهدافشون هستن و هرج و مرج و کشتار قابل توجهی رو درست کردن. 
در این فصل، مشخص میشه که بدن گتو به دست یک روح نفرین شده به اسم کنجاکو تسخیر شده. کنجاکو از بدن گتو برای اجرای نقشه های خودش استفاده میکنه و رونمایی از هویتش، تقریبا تمام گناهای گتو رو میشوره. 
گتو سوگورو خودش نخواسته که تسخیر بشه. در واقع بعد از مرگ گتو در Jujutsu Kaisen 0 بدنش به دست کنجاکو، یک روح نفرین شده ی باستانی تسخیر میشه. 
گتو با اینکه تسخیر شده اما هنوز شخصیت اصلیش هم گاها خودنمایی میکنه. این لحظات میتونن به عنوان بازتابی از خاطرات یا تاثیرات باقی مونده از گتو در بدنش هم تعبیر بشن. این وضعیت باعث میشه که مخاطب حس کنه گتو هنوز به طور کامل از بین نرفته. 
گتو در پایان جوجوتسو کایزن 0 بعد از شکست در مبارزه با یوتا اوکوتسو به دست نزدیک ترین دوستش یعنی ساتورو گوجو کشته میشه.

ماهیت کنجاکو، مهمان کالبد گتو
کنجاکو از انرژی نفرین شده تشکیل شده. به عنوان یه جادوگر باستانی، با استفاده از تکنیک های نفرین شده ی خاص خودش، مغزش رو به بدن های مختلف، منتقل میکنه. این تکنیک بهش اجازه میده تا به انرژی نفرین شده و تکنیک های ذاتی بدن میزبان، دسترسی پیدا کنه.
کنجاکو به خاطر اطلاعات زیاد و تجربه ی هزارساله اش، توانایی های استراتژیک و قدرت های جادویی قابل توجهی داره. اون در ابتدا یک انسان بوده و به کمک جادوی سیاه، قدرت هایی رو به دست آورده که میتونه بدن میزبان خودش رو کنترل کنه و به انرژی نفرین شده و تکنیک های ذاتیش، دسترسی پیدا کنه. 
اهداف و جهان بینی این شخصیت، حول ایجاد تغییرات اساسی در دنیای انسان ها و جادوگرا میچرخه. اون عقیده داره که دنیای فعلی، نیاز به تغییر داره و برای رسیدن به این هدف، از روش های افراطی و خطرناک، استفاده میکنه. 
کنجاکو دنبال ترکیب دنیای انسان ها و ارواح نفرین شده است تا یک تکامل جدید درست کنه. باور داره که این تغییر، آدم ها رو به سطحی بالاتر از وضعیت فعلیشون میرسونه حتی اگر این فرآیند، باعث بشه که خیلی از آدم ها نابود بشن. 
بعضی از همکارای کنجاکو هم در ابتدا انسان بودن اما در ادامه به ارواح نفرین شده یا موجودات دیگه ای تبدیل شدن. شخصیت هایی مثل ماهیتو، از ابتدا انسان نبودن و به عنوان ارواح نفرین شده به دنیا اومدن. کنجاکو به عنوان یک جادوگر باستانی، با استفاده از تکینک های خاص خودش هم آدم ها و هم ارواح نفرین شده ی متعددی رو تحت سلطه داره. 
در آرک حادثه ی شیبویا، مشخص میشه که گتو سوگورو دیگه خودش نیست و بدنش به دست کنجاکو تسخیر شده. این افشاگری، زمانی اتفاق میوفته که کنجاکو مغز خودش رو آشکار میکنه و نشون میده که کنترل بدن گتو رو به دست گرفته. 
به این ترتیب، گناهای گتو شسته میشه و مخاطب، حس بدی بهش پیدا نمیکنه. این افشاگری، به نوعی به مخاطب اجازه میده تا به جای تنفر، با گتو همدلی کنه و این جنبه ی تراژیک رو در نظر بگیره که گتو بعد از مرگ، قربانی شده. با این وجود، هنوز ممکنه درباره ی کارای گذشته ی خود گتو، قبل از تسخیر، قضاوت هایی به وجود بیاد.

جمع بندی
گتو شبیه یه شخصیت منفعله که قربانی انتقاد نکردن و بی تفاوتی نسبت به سیاست های مدرسه ی جوجوتسو میشه. اون نماد یه فرد ایدئالیسته که تحت تاثیر شکاف های سیستمی و سیاست های مدرسه ی جوجوتسو، از مسیر اصلی خودش منحرف میشه. بی توجهی به مشکلات بنیادی ای که توی سیستم وجود داره، مثل برخورد سطحی با تفاوت ها یا غفلت از نیازهای روحی و روانی افراد، نقش جدی در تغییر شخصیت گتو داشته. 
این شخصیت در ابتدا با هدف حمایت از انسان ها و مبارزه با نیروهای نفرین شده وارد مسیر جادوگری شد ولی تجربه های تلخ و بی تفاوتی اطرافیانش نسبت به دغدغه های اخلاقی و فلسفی، باعث شد تا نگاهش تغییر کنه. این مسیر تا حدی شبیه به فروپاشی یک آرمان گراست که به جای تلاش برای اصلاح، به واکنشی شدید تبدیل میشه.