توجیه معامله‌ با تاریکی| نقد و بررسی فصل دوم انیمه‌ی جوجوتسو کایزن


نقد و بررسی فصل دوم جوجوتسو کایزن، یه مجموعه مطلب رو شامل میشه که میتونید هر کدوم رو به صورت مستقل مطالعه کنید و درک یکی، وابسته به خوندن مطالب پیشین نیست. 


در مطلب بی تفاوتی، تراژدی و شرارت در انیمه ی جوجوتسو، به طور خلاصه گفته شد که شخصیت های شرور این انیمه، مثل فرقه ی کیو، فلسفه ای عمیق و چند لایه دارن که جهان بینی اونا رو شکل میده. در مقابل، شخصیت های مثبت با دیدگاه های ساده تر و عمدتا احساسی به چالش کشیده میشن. ضعف اصلی داستان در تمرکز بیشتر بر توسعه ی شخصیت های منفی و کم توجهی به گسترش جهان بینی مثبت ها دیده میشه.

قسمت سوم فصل دوم، با شخصیت توجی و تحولات کلیدی که داستان رو به یه نقطه عطف مهم میرسونه ادامه پیدا میکنه. این فصل در بردارنده ی تعارضات فکری و پیامد های تصمیم های اخلاقیه و گاهی باعث میشه که مخاطب، همدلی بیشتری با شخصیت شرور داشته باشه. 


در خلال مطلبی با عنوان رویای جاودانگی، گفته شد که داستان فصل دوم، در ابتدا حول محور ماموریتی میچرخه که استاد تن گن برای حفظ عمر طولانیش، به ظرف پلاسمای ستاره ای نیاز داره اما این هدف، جنبه های اخلاقی مشکوکی رو شامل میشه. 
فرقه های شروری مثل کیو و شخصیت هایی مثل توجی زنین، نقش مهمی در پیشبرد داستان دارن و تضاد بین جهان بینی شخصیت های مثبت و منفی، به شدت خودنمایی میکنه. 
طی این مطلب گفته شد که این انیمه، توجه بیشتری به ساختار پیچیده ی شخصیت های منفی، نسبت به شخصیت های مثبت داره و گاهی باعث میشه که مرز بین خیر و شر، مبهم بشه.

در مطلب تراژدی تحول شخصیت گتو، فصل دوم تا پایان قسمت پنجم بررسی شد. اما در اینجا قصد داریم بریم سراغ ادامه ی داستان جالب فصل دوم و ضمن مرور سناریوی بسیار جذابتش، کمی انتقادات مثبت و منفی رو حواله اش کنیم.

هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فصل دو رو تا پایان قسمت هفتم لو بده.

در قسمت ششم، مواجهه ی ماهیتو با مکاماروی تغییر شکل یافته ی نهایی، باعث اون گرفتن تنش ها میشه چون موتا تلاش میکنه تا ماهیتو رو نابود کنه و به جمع دوستانش ملحق بشه. هدف از این کار اینه که بتونه هر چه زودتر گوجو رو از نقشه های گتو آگاه کنه. 
مکامارو به عنوان یه جسد نفرین شده، به دست موتا کنترل میشه و ترکیبی از فناوری و انرژی نفرین شده است. به عنوان یه دست ساخته ی پیچیده، این شخصیت منشا ایجاد بخشی از جذاب ترین اکشن های این سریاله و داستان شخصیتی که داره از این جسد نفرین شده استفاده میکنه، قدرت تحریک احساسی زیادی در این اپیزود داره. 
ماهیتو از جمله شخصیت هایی هست که صرفا کارهای شرورانه انجام نمیده و بخش زیادی از انیمه، به صحبت ها و تشریح افکارش اختصاص داره که اتفاقا چندان هم سطحی نگرانه طراحی نشدن و به خودی خود، کاریزمای موهیتو رو افزایش میدن. به عنوان روح نفرین شده ی درجه ی ویژه، رفتارهای سادیستی زیادی رو از خودش نشون میده. هرچند برخی عقیده دارن که این رفتارها جلوه ی نابالغانه ای دارن و صرفا تصویری از یه موجوده که دوست داره با احساسات آدما بازی کنه اما طرز فکر این موجود، اونقدرا هم فانتزی نیست و میشه نمونه های مشابهش رو در شخصیت های قدرتمند زیادی، به صورت مستقیم یا غیر مستقیم پیدا کرد.

شاید تنها تفاوت ماهیتو با انسان های واقعی شرور اینه که ماهیتو لزومی نمیبینه که افکار واقعی خودش رو پنهان کنه و قدرتش اینقدر هست که بتونه بدون ریاکاری، نقشه های خودش رو پیش ببره. 


گره های داستانی این اپیزود، بیش از پیش با هدف قضاوت کردن مکامارو طراحی شده و برای اولین بار، از پیشینه اش پرده برداری میشه. بدن اصلی مکامارو با اسم کوکیچی موتا، بیماری بسیار عجیبی رو تجربه میکنه که ترکیبش با هویت مکامارو، اونو شبیه یه بخش تاریک یا سرکوب شده از شخصیت یک انسان میکنه. کوکیچی به خاطر بدن بسیار بیمارش که نشات گرفته از محدودیت آسمانی هست، نمی تونست به طور مستقیم در محیط مدرسه حضور پیدا کنه. 
محدودیت بهشتی یا آسمانی، مثل دو روی یک سکه عمل میکنه. در عین اینکه میتونه پتانسیل ها و قدرت های جدیدی رو رقم بزنه، قدرت هایی رو هم از افراد سلب میکنه و شبیه نوعی معامله ی سادومازوخیستی به نظر میرسه. شبیه چنین معاملاتی رو توی انیمه های ماورائی زیاد میشه دید و میشه حس کرد که تا حد زیادی، الهام گرفته از سنت های جادوی تاریکه که نژاد فرودست، با خدایان یا موجودات ابرشرور، به معامله میشینه و چیزای با ارزش زندگیش رو برای رسیدن به قدرت های خاص، تاخت میزنه. 
کاری که سناریوی جوجوتسو انجام میده، توجیه چنین معاملاتی هست و گاها این کار رو برای رسیدن به قدرت، اجتناب ناپذیر جلوه میده. قدرتی که قراره برای مبارزه با شرارت به کار گرفته بشه، می تونه از منابع شرارت آمیز هم کسب بشه که خوده این گزاره مشخص میکنه که کجای این کار، دقیقا مشکل داره.

چنین سناریوهایی، میتونن این حس رو درون بیننده ایجاد کنن که دست دراز کردن جلوی افراد شرور و غیر قابل اعتماد، وقتی که دچار نوعی نیاز هستی یا توی تنگنا قرار گرفتی، به خودی خود چیز بدی نیست و با زیرکی، می تونه به نتایج مثبتی ختم بشه که البته روابط علت و معلولی توجه کننده در این انیمه، لزوما الگوی منطقی خاصی ندارن و بیشتر سعی کردن با تحریک احساسات بیننده، اونو به همچین نتیجه ای برسونن. 
هرچند که محدودیت های بهشتی، به عنوان نوعی میراث ناخواسته به تصویر کشیده میشن اما نمیشه منکر شد که معامله ی با تاریکی، حتی در جریان این اپیزود هم رخ میده و نوعی خوش خیالی یا اعتماد به نفس برای گیر نیوفتادن و بازی نخوردن با تاریکی، باعث کشیده شدن فرد به سمت انجام معامله میشه.

تجسم اینکه محدودیت های بهشتی صرفا یه تقدیر ناخواسته هستن، اون هم در داستانی که با تکیه بر سنت های عرفانی شرقی ساخته شده، چندان منطقی به نظر نمیرسه چرا که شما بهتر از من میدونید چیزی به اسم تناسخ هم در این سنت، توجیه شده است و محدودیت های بهشتی، می تونن با توجه به پیشینه و پتانسیل های بالقوه ی یک شخص، در اختیارش قرار بگیرن. 
ماهیتو موفق میشه تا از بیشتر حملات موتا یا مکامارو جاخالی بده اما موتا در نهایت با پرتاب یک موشک نفرین شده، موفق میشه تا به بخشی از روح ماهیتو آسیب بزنه. 
موتا کمی بعد سعی میکنه تا به گتو حمله کنه اما ماهیتو غافلگیرش میکنه و موفق به کشتنش میشه.
کوکیچی رسما برای صاف کردن معامله ای که بهشت باهاش انجام داده، حاضر میشه تا با دشمنش نوعی قرارداد ببنده تا بدن سالمی به دست بیاره. در ابتدا صرفا اطلاعاتی رو در اختیارشون میذاره اما سعی میکنه زیرکی به خرج بده تا هم کلاسی های محبوبش در اثر افشای اطلاعات، آسیبی نبینن.

به محض شفا پیدا کردن، اون مبارزه رو میبازه و میمیره و زیرکی ای که به خرج میده، مشخصا نمی تونه بقاشو در مقابل عواقب معامله با تاریکی، حفظ کنه با این وجود، سناریو به سمتی میره که بگه زیرکی کوکیچی، کمکش کرد که به هدفش برسه، صرفا در زمان مبارزه، کم شانسی آورد و جون خودش رو از دست داد. اون میتونست فرار کنه یا به خدمت تاریکی در بیاد و از بدن جدیدش لذت ببره ولی اسیر عواطفش میشه و جون خودش رو برای حفظ بقای دوستانش فدا میکنه. اون تا حد زیادی در یک هاله ی تقدیس شده و دوست داشتنی میمیره و قبل از اینکه بیننده بتونه سطح حماقت کوکیچی و ساده لوحیش در مقابل تاریکی رو مورد قضاوت قرار بده، به سمت گره های داستانی بعدی کشیده میشیم.


جمع بندی
بعد از مرگ کوکیچی، بدون اینکه حتی وقتی برای سوگواری یا جمع بندی تلف بشه، میریم به چند روز بعد و گوجو شروع به خودنمایی میکنه و با اعتماد به نفس تمام، وارد پوششی میشه که در اطراف شیبویا ایجاد شده و عده ی زیادی غیر نظامی، درونش گیر افتادن. 
این بخش، هم به سرعت شروع میشه و هم جذابیت و دلهره ی خاص خودش رو داره و تراژدی موتا، مثل مقداری گرد و خاک، به زیر فرش جارو میشه. 

 

اخیرا خبری منتشر شده درمورد تهدید ترامپ به افزایش 100 درصدی تعرفه ی فیلم هایی که خارج از آمریکا ساخته شدن که طبق معمول، بازخوردهای منفی زیادی داشته.

بعضیا عقیده دارن که ترامپ با اغراق، قربانی سازی و زبان کودکانه، سیاست های اقتصادی خودش رو توجیه کرده و تشبیه "دزدیدن یه آبنبات از یه بچه" درنظرشون نه تنها ساده انگارانه است بلکه این حرف رو تلاشی میدونن برای تهدید جلوه دادن صنعت فیلمسازی جهان برای آمریکا، و عقیده دارن که واقعیت چیز دیگه ای هست. 


اگر این تهدید تعرفه ها عملی بشه، میتونه تاثیرات جدی ای روی پلتفرم هایی مثل نتفلیکس، دیزنی و حتی مارول داشته باشه چون خیلی از پروژه هاشون در خارج از آمریکا فیلمبرداری میشن و یا با تیم های بین المللی ساخته میشن. 
به شخصه با این حرفا چندان موافق نیستم و اتفاقا به نظرم ترامپ خیلی دیر واکنش نشون داده و حتی جرات نکرده مستقیما بگه مشکلش با بریتانیاست. 
بریتانیا بخصوص در دهه های اخیر، با تولید فیلم هایی مثل جیمز باند و هری پاتر، و حتی مشارکت در پروژه های مارول، سهم بزرگی در بازار جهانی داشته و خیلی از این تولیدات، با بودجه ی آمریکایی اما در خاک بریتانیا ساخته شدن. این یعنی آمریکا، در ظاهر سرمایه گذار اما در عمل، داره بخشی از صنعتش رو به کشورهای دیگه ای واگذار میکنه و شاید همین چیزی هست که ترامپ نسبت بهش واکنش نشون داده. 
قضیه ی مزیت های نسبتا جدیدی که بریتانیا به فیلم سازا میده رو نباید نادیده گرفت. بریتانیا عملا در رقابت با هالیوود هست و دوست داره سود جهانی صنعت سینما رو برای خودش داشته باشه. 
خیلی از پروژه های آمریکایی، مثل فیلم های مارول یا سریال های نتفلیکس، در بریتانیا فیلمبرداری میشن چون هم هزینه ها کمتره و هم حمایت ها بیشتر هستن. بریتانیا با هوشمندی، سهم خودش از سود جهانی سینما رو گسترش داده و آمریکا حالا داره با تاخیر، واکنش نشون میده. 
 

 

فیلم The Conjuring: Last Rites با بودجه ی 55 میلیون دلاری در هفته ی اول اکران، رکورد 83 میلیون دلار فروش داخلی رو ثبت کرد و با فروش 104 میلیون دلاری در بازار بین المللی، مجموع افتتاحیه ی جهانی خودش رو به 187 میلیون دلار رسوند.

این فروش به سرعت بیشتر هم شد و در همون هفته های ابتدایی، تحلیلگرها پیش بینی کردن که در پایان اکران، میتونه تا 550 میلیون دلار هم برسه. 
این فیلم نه فقط رکورد بهترین افتتاحیه رو در مجموعه ی کانجورینگ شکسته بلکه تبدیل به یکی از موفق ترین فیلم های ترسناک سال شده. با وجود نقدهای متوسط و نمره های نه چندان بالا، این مقدار فروش، بسیار چشمگیر و سوررئاله. 
دلیل اصلی ای که منتقدها به این فیلم امتیازهای متوسط یا پایین دادن، بیشتر بابت ضعف های روایی و تکرار فرمول های قدیمی در این فرنچایز برمیگرده. با وجود اینکه فیلم از نظر تجاری موفق بوده، نقدهای تخصصی چند ایراد کلیدی رو مطرح کردن منجلمه کاهش شدت ترس و داشتن داستان قابل پیش بینی. 
خیلی از منتقدها به این موضوع اشاره کردن که فیلم با وجود فضای سنگین و تاریک، نتونسته ترس واقعی ایجاد کنه و بیشتر به صحنه های پرسروصدا و پرش های ناگهانی تکیه کرده و چندان اهمیتی به وحشت روانی نداده. 
منتقد ورایتی هم عقیده داره که فیلم روی ریل حرکت میکنه یعنی هیچ پیچش تازه ای نداره. با وجود اینکه فیلم طولانی ترین قسمت مجموعه است اما هیچ تازگی یا حیاتی به داستان اضافه نمیکنه. 
هالیوود ریپورتر هم نقد کرده که مایکل چاوز، کارگردان فیلم، نتونسته طراوت یا انرژی تازه ای به مجموعه تزریق کنه و فیلم بیشتر شبیه تکرار قسمت های قبلی هست و لزوما یک پایان قدرتمند به حساب نمیاد. 
با اینکه بازیگرهای اصلی تحسین شدن اما شخصیت های فرعی و حتی خود داستان، عمق کافی برای درگیر کردن مخاطب به لحاظ احساسی رو نداشتن که این موضوع عمدتا برای منتقدهای که صرفا دنبال سرگرم شدن نیستن، اهمیت زیادی داره. 
ولی اینطور به نظر میاد که مردم دوست دارن یک ترس مسیحی پسند و نه چندان تند ببینن. این فیلم یه کار آیکانیک هست؛ یعنی وقتی دیدیش میتونی مطمئن باشی خیلی های دیگه هم سراغ دیدنش رفتن، بخصوص در فرهنگ آمریکا و بریتانیا. 
برخلاف ترس های بی قاعده یا روانپریشانه، این فیلم ترس رو در قالب نبرد خیر و شر، دعا، جن گیری و نمادهای مذهبی ارائه میده؛ چیزی که برای مخاطب آمریکایی، بخصوص مسیحی، هم آشناست و هم به راحتی میتونن بپذیرنش. 
 

 

واکین فینیکس که طی سال‌های اخیر، بابت بازی فیلم جوکر 2019 دوباره شهرت پیدا کرد، رزومه‌ی متراکمی توی دهه‌ی ابتدایی قرن بیست و یک داره. فیلم نشانه‌ها، یکی از این فیلماست که در ژانر علمی-تخیلی ساخته شده و البته تا حد زیادی، به باورای مسیحی و خداباوری دامن زده. این فیلم تا الان تونسته 80 درصد پسند مخاطبای گوگل و امتیاز 6.8 رو از سایت IMDb به دست بیاره. نشانه‌ها در زمان انتشار خودش، تبدیل به یکی از پرفروش‌ترین فیلمای سال 2002 شد.

تولید این فیلم، با ام نایت شامالان هست که به خاطر ساخت فیلمای فراطبیعی و ترسناک، به شهرت رسیده و توی پروژه‌ی دیگه‌ای به اسم فیلم روستا، باز هم با واکین فینیکس، همکاری داشته. شامالان توی فیلم نشانه‌ها، یه نقش آفرینی کوتاه هم داره. 
شامالان یه هنرمند آمریکایی و هندی به حساب میاد و فکر میکنم سوال مهمی که توی آثارش مطرح میکنه، فارغ از وجه فانتزی و تخیلی یا ترسناک بودنشون، به چالش کشیدن آدما در مورد رویکردی هست که به موضوع خیر و شر دارن. نماهای ثابت و دلهره آوری که اتفاقات بعدشون غیر قابل پیش‌بینی هست و موسیقی متن حساب شده و جالبی که توی کاراش به کار میگیره، بیش از پیش به اتمسفری که نسبت به ایجادش علاقه‌مند هست، دامن میزنه. 
فیلم نشانه‌ها، پر از این صحنه‌های دلهره آور هست که به صورت رندوم، بعد از بعضی از صحنه‌های ثابت و دلهره‌آور، واقعا قراره اتفاقات ترسناکی بیوفته. اتفاقات درون فیلم، کاملا تخیلیه و هیچ چیز مشابهی در دنیای واقعی نداره. واکین فینیکس در نقش مریل، پیش برادرش که سابقا کشیش بوده اومده تا توی دورانی که گراهام، عزادار همسرش هست، پشتیبانیش کنه. نقشی که واکین فینیکس، توی این فیلم بازی می‌کنه، لزوما جزو اون بازی‌های خاص و روانشناختیش به‌حساب نمیاد و بعضا صحنه‌های کمدی‌ای رو خلق کرده که ملایم کننده‌ی ترس و وحشتی هست که روی داستان فیلم، سایه انداخته.

داستان این فیلم، الهام گرفته از حلقه‌های کشتزار هست که در فرهنگ عمومی، به‌خوبی شناخته شدن و راجبش نظریات و بحثای مختلفی صورت گرفته. خیلیا باور دارن که بخشی از این نشانه‌های روی مزارع، به دست آدما ساخته نمیشن و جزو پدیده‌های ماورایی به حساب میان. خیلیا علاقه دارن که این پدیده رو به موجودات فضایی نسبت بدن. 
نگاه فیلم نشانه‌ها به این پدیده، نگاهی بدبینانه است و به نظر میاد که نویسنده از این طریق سعی کرده تا شخصیتای داستان، بخصوص پدر خونواده رو به منتهای استیصال برسونه تا دوباره به باور خداپرستانه‌اش برگرده و رویکردشو نسبت به زندگی، تغییر بده. 
هشدار: ادامه‌ی این مطلب میتونه محتوای فیلم رو لو بده.

موجودات فضایی، در اینجا تصویری زنده از ترس و ناامنی روانی انسان میشن که به‌تنهایی، قادر نیست تا اخلاقیات و راه بقای خودشو پیدا کنه. بیگانه‌ها به زمین اومدن تا قلمرو پیدا کنن و بقای خودشون رو به کمک این سیاره‌ی خوش آب و هوا، تضمین کنن. با این وجود، اونا تابع هیچ اخلاقیات خاصی نیستن و میشه اونا رو جزو گونه‌های خدانشناس در نظر گرفت. 


خدانشناس بودن این موجودات فضایی، به شکل طعنه آمیزی باعث میشه تا پدر خونواده، به نابهنجار بودن باور جدید خودش پی‌ببره و بخواد که متفاوت با افرادی که هیچ باور ماورایی خاصی ندارن، زندگی کنه و روی کمک خدا، به عنوان منشا معجزه، کمک و اتفاقات غیر منتظره، حساب کنه. 
این فرمول ام نایت شامالان هست و نه باور نویسنده‌ی این مطلب. اینکه شما بیاید آدما رو به سمت یه باور بهینه‌تر یا بشردوستانه‌تر دعوت کنید، به خودی خود خواسته‌ی بدی نیست، بحث اینه که از چه طریقی می‌خواید این کارو انجام بدید و محرکی که برای مخاطبتون در نظر گرفتید، قراره چجوری عمل کنه. فیلم نشانه‌ها، چندان از روابط علت و معلولی تاثیرگذار و جالبی استفاده نکرده. بیشتر تونسته توی نشون دادن یه فضای نسبتا دلهره‌آور و ماجراجویانه موفق عمل کنه اما اگر هدف نویسنده اینه که بیننده رو به سمت خداباوری بکشونه، میشه گفت که نمایش مضحکی رو ارائه داده.

نشونه‌های مرتبط با باور مسیحی، توی این فیلم فراوون هستن و میشه اونو مثل برخی از کارای شامالان و یا گیبسون، تلاشی برای تبلیغ یا ابراز ارادت به باورای مسیحی در نظر گرفت. خدا در فیلم‌های شامالان و گیبسون، به زبان مسیحی‌ها صحبت میکنه و نشانه‌هایی که این افراد برای معرفی دین خودشون تعریف کردن رو زبان خدا معرفی میکنه که طبیعتا برای مایی که نه مسیحی متولد شدیم و نه به عنوان یه مسیحی زندگی می‌کنیم، یک بیان ساختگی و شعارزده به حساب میاد و پرداختن بهش هم پرداختن به یک زبان گروه‌زده است که عقیده داره می‌تونه سعادت تمام فرزندان بشر رو تامین کنه.

جمع‌بندی
چیزی که در مورد برخی از کارای شامالان تحسین میکنم، ظرافتی هست که توی ساخت چهارچوب‌های هنری، انتخاب بازیگرا و اتمسفرسازی داره. موسیقی متنی که برای کاراش در نظر میگیره، می‌تونن به عنوان نوعی نقطه‌عطف در نظر گرفته بشن اما غیر قابل انکاره که شامالان از باورای مسیحی، به عنوان نوعی بازیچه برای تحت تاثیر قرار دادن احساسات مخاطبش استفاده میکنه و این نوع استفاده، اتفاقا به صورت منطقی و قابل اعتمادی هم صورت نمیگیره و بیشتر شبیه همکاری توی یه سیستم شعارزده و فرمایشی هست.

 

 

روزهای عالی یه درام از زندگی روزمره‌ی مرد میانسالی به اسم هیرایاما هست که شغلش تمیز کردن توالتای عمومی توکیوئه. اون به نظر میرسه که در صلح با خودش و دنیای اطرافش به سر می‌بره و صبورانه، جریان آهسته‌ی زندگیش و جزئیات ناچیزشو تماشا میکنه. 
اون مشخصا فرد تنهاییه و گاها اینقدر ساکته که آدم فکر میکنه توانایی حرف زدن نداره. با این وجود، به کمک رفتارها و فریک صورتش، ارتباط بسیار قدرتمندی رو با دیگران برقرار میکنه.


هشدار: این نقد ممکنه بخشی از اتمسفر فیلم رو لو بده اما لزوما سراغ داستانا و اتفاقای اصلی نرفته.

هیرایاما برای خیلی از آدمایی که در طول روز میبینه، نقش سیاهی‌لشکر رو داره و رفتارهای صمیمانه‌اش مثل کمک به یه بچه‌ی گمشده یا سلام کردنش ممکنه مورد قضاوت‌های اشتباهی قرار بگیره. طبیعی هم هست؛ اون احتمالا توی جامعه‌ایه که آدما اونقدرا هم احساس امنیت نمی‌کنن و نمی‌تونن به راحتی به یه غریبه اعتماد کنن. 
هیرایاما این چیزا رو ظاهرا هضم و درک میکنه و از کنارشون می‌گذره. تعهد کاریش و دقتی که در تمیز کردن سرویس‌های بهداشتی به کار میبره، وقتی که صبورانه بیرون از سرویس بهداشتی منتظر می‌مونه تا بقیه کارشون رو انجام بدن و صبوریش در مقابل همکار پرحرف و تنبلش که بعضا حتی سعی میکنه ازش سواستفاده کنه، زیبا و تحسین برانگیزه و بدون مکالمه یا شعار خاصی، خوش‌بینی بیننده رو می‌تونه به خودش جلب کنه.

این فیلم یه جریان خیلی هارمونیک داره و شبیه یه آهنگ ملایم با پیانو هست که حتی بعد از تموم شدنش هم می‌تونی تداوم موسیقیش رو درون ذهنش بشنوی. این تصویر واقع گرایانه‌تری از زندگیه، با این تفاوت که زندگی مردی رو نشون میده که به شکل متفاوتی با اتفاقات اطرافش مدارا میکنه. 


هیرایاما، ظاهر آروم و صلح طلبانه‌ای داره اما این موضوع، به هیچ عنوان به معنی یه گذشته‌ی بدون دغدغه نیست. در جریان اتفاقاتی که گاها در اطرافش میوفتن و مثل یک موج، ناخودآگاهش رو تکون میدن، اون اتفاقات و زخم‌های گذشته‌شو به یاد میاره. این یادآوری‌ها، در قالب تصاویر عمدتا سیاه و سفید و سایه‌مانندی هستن که در جریان خواب شبانه ظاهر میشن و میرن. 
اگر به سکانس‌های پایانی این فیلم توجه کنید، مجددا به سایه‌ها به عنوان یک استعاره اشاره شده. تصویری که از خاطرات، توی ذهن ما میمونه. هیرایاما توی گذشته‌اش نمی‌مونه و اجازه نمیده که تاریکی گذشته، روی حال الانش سنگینی کنه. اون مردی کمیاب در دنیای پر هرج و مرج و سریع امروزه.

یکی از روزمرگی‌های جالبی که هیرایاما برای خودش ساخته، گرفتن عکس‌های سیاه و سفید به کمک یه دوربین قدیمی هست. این سیاه و سفید بودن عکس‌ها، به کنتراست دامن میزنه و ایجاد یک تضاد زیبا رو تبدیل به نقطه عطف عکس‌ها میکنه. این دوربین قدیمی، فرق اساسی‌ای با عکاسی با دوربین‌های دیجیتالی و گوشی‌های امروزی داره. برای دیدن عکسایی که گرفتی، باید ظاهرشون کنی و نمی‌تونی هم بی‌نهایت عکس بگیریو به سرعت حذف کنی. 
حتی این بخش از روزمرگی هیرایاما هم نوعی معنای فلسفی زیبا رو درون خودش داره؛ اینکه زندگی ما شبیه دوربینای عکاسی دیجیتالی نیست که بشه بی‌نهایت تجربه کسب کرد و اگه خراب شدن هم فورا حذفشون کرد. اون روی انتخاب‌های خودش حساسه و سعی میکنه که بهترین تجربه‌ها رو با کمترین هزینه به انجام برسونه. هیرایاما، یکی از مهارت‌های روانی بسیار ارزشمند رو به نمایش میذاره و اونم قدردانی از فرصت‌های درون زندگیه. 


هیرایاما مجموعه‌ای از دارایی‌ها رو برای خودش درست کرده که در دنیای امروز، نادیده گرفته میشن یا لزوما جزو اولویت عمده‌ی افراد جامعه نیستن. این یه انتخاب آگاهانه‌ است که برای هیرایاما، جای خالی چیزایی رو پر میکنه که انتخابشون میتونست مسئولیت‌های زیادی هم به همراه داشته باشه.

ما مدام به سمت مصرف کردن و سبکای زندگی مختلف کشیده میشیم و اینطور بهمون تلقین میشه که این انتخابا قراره زندگی ما رو متحول کنن و تجربه‌مون رو بهبود ببخشن؛ اما خیلی از مشکلاتمون نشات گرفته از همین انتخاباست چون لزوما به این دقت نمی‌کنیم که چقدر این انتخابا ممکنه مسئولیت بتراشن و رسیدگی نکردن به این مسئولیت‌ها، چقدر ممکنه زندگیمونو دچار هرج و مرج کنه. 
هیرایاما فرد مسئولیت‌پذیری به نظر میرسه و اینو میشه از نحوه‌ی رسیدگیش به شغلش و گیاهایی که داره فهمید. در عین حال، اون قدردان لذت‌ها و مزایایی هست که همین انتخابای کوچیک براش ایجاد میکنه و حس شکرگزاری رو میشه توی لبخند و نفس‌های عمیقش حس کرد.

جمع‌بندی
ما چقدر شبیه هیرایاما هستیم یا حداقل چقدر در مورد چیزایی که داریم مسئولیت‌پذیری به خرج میدیم؟ به طور همزمان چقدر آرزو و خواسته داریم و با فقدان‌های خودمون ور میریم؟ بخش زیادی از حس بدبختی و قربانی بودن، می‌تونه از همین نادیده گرفتن‌های ساده نشات بگیره.
هیرایاما تصویری از یه ذهن بسیار مستقله. نه توی گذشته گیر کرده و نه مغلوب نوگرایی شده. اون با چیزای جدید و خورده فرهنگ‌های رنگارنگ، به خوبی کنار میاد و میشه حس احترام رو درون رفتاراش دید. این یکی از بهترین فیلمایی بود که طی ماه‌های اخیر دیدم.