LSD و رویای آمریکایی

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 4 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Storming Heaven LSD & The American Dream Author: Jay Stevens که یک روایت پرکشش و مستند از تاثیر LSD بر فرهنگ، سیاست، علم و هنر آمریکاست. بخش هایی که در این مطلب مورد بررسی قرار میگیره، متمرکز بر بخش سینمایی کتاب هستن.

ای اس دی ماده ی روانگردانی هست که مسیرهای مختلفی رو در جامعه ی آمریکا شکل داده و آزمایش های علمی و اطلاعاتی و جنبش های ضد فرهنگ و رویای امریکایی رو میشه در تاریخچه اش دید. 
آلدوس هاکسلی این ماده رو گام بعدی در تکامل انسان میدونست و با کتاب The Doors of Perception مسیر عرفانی و فلسفی این ماده رو باز کرد. 
سیا میلیون ها دوز ال اس دی خرید تا ازشون برای کنترل ذهن استفاده کنه و شناخته شده ترین پروژه ی مرتبطش، MK-Ultra هست. 
تیموتی لری، ال اس دی رو ابزار آزادی انسان میدونست و به خاطر فعالیت هاش، لقب خطرناک ترین مرد آمریکا رو گرفت. کن کسلی، و گروه Merry Pranksters با آزمایش های اسیدی، ال ای دی رو به نوعی آیین جمعی تبدیل کردن. 
کتاب نشون میده که چطور این ماده افراد مختلفی منجمله چارلز منسون، کری گرنت و آلن گینزبرگ رو به هم پیوند میزنه و تاریخ پیچیده و عجیبی رو به وجود آورد که طبیعتا تاثیر قابل توجهی هم بر سینما گذاشت. چارلز منسون مسئول قتل شارون تیت، همسر سابق رومن پولانسکی هست.

ال اس دی در این سناریو، صرفا یک ماده ی شیمیایی نیست و نمادی از تلاش برای شکستن نظم موجود، بازتعریف واقعیت و رسیدن به نوعی آزادی ذهنی هست و در تضاد با نظم عقل گرایانه جمهوری دموکراتیک مدرن به حساب میاد. 
ال اس دی بر فرهنگ تصویری، روایت های سینمایی و شکل گیری اسطوره های ضد فرهنگ در فیلم های دهه ی 60 و 70 تاثیر قابل توجهی داشت و در این کتاب از افرادی اسم برده میشه که مستقیما یا غیر مستقیم بر فیلم ها، مستندها و روایت های سینمایی ضد فرهنگ تاثیر گذاشتن. 
تجربه های روان گردان با ای اس دی، الهام بخش فیلم هایی با ساختار غیر خطی، تصاویر سوررئال، و روایت های ذهنی شدن. ال اس دی نه فقط یک مخدر بلکه تلاشی برای شکستن نظم عقل گرایانه ی امریکاست و این تلاش در بسیاری از فیلم های دهه ی 60 و 70 نشون داده شده. شخصیت هایی که در کتاب بررسی میشن، بعدها در فیلم ها، مستندها و روایت های تصویری به اسطوره تبدیل شدن و سینما نقش مهمی در تثبیت این اسطوره ها داشته. 
روز 14 ژانویه 1967 روز برگزاری مراسم معروف Human Be-In در پارک گلدن گیت سان فرانسیسکو هست و این روز، نقطه ی آغاز نمادین جنبش هیپی ها و ضد فرهنگ ال اس دی در آمریکا بود. 
نویسنده با توصیف دقیق نور، هوا و چشم انداز، حال و هوای خاص اون روز رو بازسازی میکنه. در این روز، از طرفی خانواده های طبقه ی متوسط درحال برنامه ریزی برای گردش و آفتاب گرفتن هستن و از طرفی، جوان های هیپی در حال آماده سازی برای یک مراسم آیینی و سیاسی هستن و مراسمی که قراره قبیله ها رو دور هم جمع کنه. 
این مراسم، درواقع جشن طرد فرهنگ بزرگسالان هست و نماد طرد نظم موجود، اخلاق کاری پروتستانی و ساختارهای اجتماعی سنتی به حساب میاد. لباس های رنگارنگ، رفتارهای آیینی و نمایش، این گروه رو شبیه کولی ها یا شمن های مدرن جلوه میده اما درواقع، این گروه، فرزندان تحصیل کرده ی طبقه ی متوسط هستن. 
حضور چهره های فرهنگی و سیاسی نشون میده که این مراسم، صرفا یک جشن نیست و نوعی بیانیه ی فرهنگی و سیاسی به حساب میاد. این مراسم، نماد شروع یک انقلاب معنوی بود و فعالان سیاسی دانشگاه برکلی و نسل عشق، دور هم جمع شدن تا نظم عقل گرایانه ی جمهوری مدرن رو به چالش بکشن. شعارشون "ترس شکسته خواهد شد، جهل در معرض نور خورشید قرار میگیره، سود و امپراتوری در ساحل های متروک خشک میشه."

پوستر هایی با تصویر سادهو، راهب هندو و سرخپوست دشت ها، با گیتار به جای تفنگ، جای تبلیغات معمول کنسرت ها رو گرفت. شهروندهای محترم با دیدن این تجمع، دچار اضطراب شدن و انگار شاهد مراسمی پیش از حمله ی قبیله ای به نظم موجود بودن. 
این وضعیت با رفاه اقتصادی تناقض داشت. در حالیکه اقتصاد شکوفا بود، تولید ناخالص ملی رشد داشت و وال استریت در دوران گوگو یعنی سال های پررونق بازار سرمایه بود، جوان های طبقه ی متوسط در حال طرد همین نظم بودن. لیندون جانسون موفق تر از جان اف کندی عمل کرده بود و روشنفکران لیبرال عقیده داشتن آمریکا به جامعه ای بی طبقه تبدیل شده. 
برخلاف انتظار، این نقد از طرف کمونیست ها یا راستگراهای افراطی نبود بلکه از طرف نوجوان هایی بود که سالانه میلیاردها دلار خرج کالاهای مصرفی میکردن. کلارک کر، رئیس دانشگاه برکلی، گفته بود: "کارفرماها عاشق این نسل میشن، راحت میشه باهاشون کنار اومد." اما همین نسل، ناگهان نظم رو زیر سوال برد. 
در سال 1965، جوان ها هنوز لباس های مرتب و همشکل میپوشیدن اما در عرض دو سال، به خیابون ها اومدن و برهنه، هیستریک و طغیانگر، رویه ی جدیدی رو در پیش گرفتن. 
روانشناس دانشگاه هاروارد، کنت کنستون، درابتدا کتابی نوشت با عنوان بی تعهدها، اما سه سال بعد مجبور شد با کتاب رادیکال های جوان برگرده چون نسل جدید، دیگه بی تعهد نبود بلکه متعهد به انقلاب فرهنگی شده بود. 
جنبش ضد فرهنگی دهه ی 1960 و انقلاب روانگردان ال اس دی، در سینما با فیلم هایی بازتاب پیدا کرد که ساختار روایی، فرم تصویری و مضامین شون رو از تجربه های روانی، طغیان جوانان و نقد نظم موجود الهام گرفتن. این بازنمایی هم در سینمای تجربی و هم در جریان اصلی دیده میشه. 
فیلم های روانگردان شامل فیلم های با تصاویر رنگی، مونتاژهای سریع و روایت های ذهنی که تجربه ی مصرف ال اس دی هستن رو بازسازی میکنه. نمونه اش فیلم The Trip 1967 به کارگردانی راجر کورمن که تجربه ی روانگردان رو مستقیما به تصویر میکشه. در فیلم Head 1968 با حضور گروه موسیقی مانکیز، شاهد این هستیم که ساختار روایی، عمدتا در هم میشکنه. 
همچنین یه سری فیلم های جاده ای در رابطه با جوان های سرکش شکل گرفتن که نمونه اش فیلم Easy Rider 1969 هست که نماد سفر روانی و اجتماعی دو موتورسوار در دل آمریکا، با موسیقی، مواد مخدر و نقد جامعه ی محافظه کار هست. این فیلم ها، سفر رو به مثابه ی آیین تحول و طرد نظم موجود نشون میدن. 
فیلم سازهایی مثل استن براکیج و کن جاکوبز با فرم های بصری غیرروایی، تجربه ی ذهنی و روانی رو بازنمایی کردن. این فیلم ها بیشتر در محافل هنری و دانشگاهی دیده میشدن و جایی در سینمای جریان اصلی نداشتن. 
مستندهایی مثل Monterey Pop 1968 و Woodstock 1970 جشنواره های موسیقی رو به عنوان آیین های جمعی ضدفرهنگ ثبت کردن. این فیلمها نه فقط موسیقی، بلکه فضای عرفانی، سیاسی و روانی اون دوره رو بازتاب دادن. 
حتی فیلم هایی مثل A Space Odysseys 1968: 2001 با سکانس پایانیش، تجربه ی روانی و تحول ذهنی رو به صورت استعاری نمایش داده. 
در فیلم Yellow Submarine 1968 با تصاویر سوررئال و موسیقی بیتلز، جهان ال اس دی رو به زبان کودکانه و نمادین نشون میده.

جمع بندی
این بازنمایی ها نه فقط تجربه ی روانگردان، بلکه بحران معنای مدرن، طرد نظم عقل گرایانه و جست و جوی آیین های جدید رو به تصویر کشیدن و در این کتاب با عنوان انقلاب معنوی ازش یاد میشه. 
 

 

هرچند که در عنوان این نوشته از کلمه‌ی سینما استفاده شده اما تقریبا تمام این نقدها، متوجه سریال‌های ساخته‌ی کره‌ی جنوبی هستن که اتفاقا، روز به روز در حال زیاد شدن هستن و طرفداران خاص خودشون رو در سراسر دنیا دارن.

هنرهای نمایشی هر کشور، در عین تاثیر پذیرفتن از فرهنگ عمومی، تاثیر اجتناب ناپذیری از سیستم سیاسی حاکم بر جامعه میگیری و کره ی جنوبی هم فیلم های سفارشی سیاسی خاص خودش رو داره که عموما با پالت های خنثای متمایل به گرم و پوست های گندمی و نه چندان گریم شده و لباس های مربوط به چند دهه ی اخیر، در حال تحسین دموکراسی حاکم بر کره ی جنوبی و طعنه زدن به سیاست کره ی شمالی هستن.
سریال های تاریخی محبوب کره ی جنوبی که با لباس های آدامسی رنگ و داستان های ملودرام میبینیم، لزوما با هدف تقویت حس میهن پرستی درست نمیشن و بابت داستان های عاشقانه و اتمسفر رویایی درونشون تحسین میشن و پالت رنگشون هم شبیه مینیاتور های ظریف و روشن آسیای شرقیه. 
این قبیل داستان های تاریخی که دوره های بسیار کهن رو شامل میشن، پایبندی خاصی به روایت های تاریخی صحیح یا به تصویر کشیدن داستان شخصیت های واقعی ندارن و گریم بازیگرا هم میتونه با روش های خیلی مدرن و ابزارهای آرایشی اغوا کننده انجام بشه. 
جریان کند این قبیل داستان ها و تمرکز دوربین بر روی یک چهره ی در حال تفکر و مراقبه یا یک منظره از طبیعت، همونقدر که همواره نقد منفی بسیاری از بیننده ها رو جلب میکنه، دلیلی بر جذب افراد علاقه مند به تولیدات کره ی جنوبی بوده و هست. 
در واقع میشه گفت که نوعی حالت ذن، بر چنین تولیداتی حاکمه و بیننده میتونه در جریان تماشای فیلم، مکاشفه ی عمیقی درمورد احساسات انسانی داشته باشه.

چیزی که منو کنجکاو به نوشتن چنین مطلبی کرد، داشتن یک مرور کامل تر بر روی نظرات مثبت و منفی رایج نسبت به سینمای کره ی جنوبی هست. بعد از گذشت چند سال تماشای مدام فیلم و درک الگوهای تکراری درون فیلمای کره ای، فکر میکنم زمان خوبی برای پرسیدن چنین سوالی باشه.

بررسی نقد‌های مثبت پرتکرار 
خیلیا عقیده دارن که کارای کره ای، تنوع و جذابیت زیادی به داستان های خودشون بخشیدن و در حین دیدن این آثار، تونستن حس همزاد پنداری بیشتری رو تجربه کنن. به لحاظ تنوع، تا حدی با این نظر موافقم ولی فکر نمیکنم کره ی جنوبی هنوز تونسته باشه قدم محکمی در تولید سناریوهایی با ژانر های اکشن، علمی تخیلی یا فانتزی برداشته باشه و بیشتر، در تولید درام های عاشقانه، توجه مخاطبا رو به خودش جلب کرده. 
حتی با وجود بازی های عمدتا ضعیف کره ای، داستان های عاشقانه شون شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با مخاطب دارن. صرفا کافیه از جمله افرادی باشید که حوصله ی دیدن یه درام عاشقانه رو دارن. 
هرچقدر که در داستان های اکشن و علمی تخیلی، با شخصیت های رندوم و سطحی نگری رو به رو بشید، عاشقانه های کره ای، تمرکز زیادی روی توسعه ی شخصیت ها دارن و به راحتی می تونن شما رو شیفته ی یک بازیگر کنن که در دنیای واقعی، ژست های بچه گانه میگیره و شخصیت بی تفاوتی داره. این موضوع برمیگرده به اتمسفر سازی و دیالوگ های خوبی که به بازیگرا داده میشه.

استفاده‌ی زیبا از نماد‌های فرهنگ کره‌ی جنوبی 
از جمله مواردی که باعث علاقه ی بیشتر مردم دنیا به فرهنگ کره ی جنوبی شده، دقیقا همین تولیدات سینمایی و سریالای کره ی جنوبی هستن. پارچه ها و کیمونوهای ظریف، مدل موهای خیلی مرتب و پوست های صاف و شیشه ای در ترکیب با مردمی که سعی میکنن خیلی مودبانه برخورد کنن، به بیننده ها این حسو میده که قراره با یه فرهنگ خیلی عمیق و دوست داشتنی رو به رو بشن، حتی اگر در واقعیت، چنین فرهنگی وجود خارجی نداشته باشه. 


ولی بیاید سریعتر از این مبحث بگذریم و بریم سراغ مرور نقد های منفی که بدجوری کنجکاو کننده است. 
خوشحالم که منتقدا به این موضوع اشاره کردن که توی داستان های کره ی جنوبی، تمرکز کمی روی عمق فلسفی یا اجتماعی وجود داره. یعنی هرچند که این سینما تونسته سراغ داستان های بعضا پیچیده ی جالبی هم بره اما کلیت داستان ها لزوما به شما این حسو نمیدن که با آدمایی طرفید که یه دیدگاه نه حتی تحسین برانگیز بلکه نرمال، نسبت به جامعه و فلسفه ی زندگیشون داشته باشن. 
هرچه بیشتر درمورد ایدئولوژی ها و تفاوت حاکمیت جوامع مختلف جست و جو کنید، بیشتر هم متوجه تاثیر عمیق این مسائل بر تولیدات سینمایی هر کشور میشید. این عیب نویسنده یا کارگردان کره ای نیست که داستانش پر از شخصیت های بی تفاوت یا خودخواهه که نمی دونن دنیا دست کیه بلکه چنین اتمسفری، نشات گرفته از فرهنگیه که درونش زندگی میکنن. 
عمده داستان هایی که تاریخ معاصر کره ی جنوبی رو نشون میدن، مرتبط با شکل گیری دو کره و افتخار حاکمیت کره ی جنوبی به شکل گیری دموکراسی هستن اما میشه حس کرد که حتی این قبیل فیلم هاشون هم تحت تاثیر سیستم پروپاگاندا ساخته میشن و توصیفی از رویکردهای اجتماعی غالب بر جامعه نیستن. 
شاید کره به صورت اسمی، تبدیل به یه کشور دموکرات شده باشه اما وقتی به سناریوهاشون نگاه میکنید، میشه حس کرد که چقدر هنوز تحت تاثیر یه سیستم ارباب و رعیتی هستن و ایده آل های خودشون رو درون خوشبیختی های موروثی و بادآورده جست و جو میکنن. 
دموکراسی لیبرال حاکم بر کره ی جنوبی، لزوما اهمیتی بر توزیع عادلانه ی ثروت و فرصت های تجاری نمیده بلکه بیشتر بر این متمرکزه که به مردم، حس برابر بودن نظر و رای شون رو بده. بازار آزاد درون این کشور، هرچند در تضاد با وضعیت اقتصادی تحمیلی در یک کشور تک حزبی و کمونیستیه ولی به نوبه ی خودش نتونسته حس فرصت رشد برابر رو ایجاد کنه. شما این رو به کرار در سناریوهای کره ای میبینید که آدما درگیر یه سیستم سرمایه داری و مافیاهای بعضا خطرناک هستن و امید چندانی هم ندارن که حاکمیت، ازشون در مقابل خطرات بالقوه ی بازار آزاد، حمایت کنه. پلیسا هم بخشی از طبقه ی متوسط رو به ضعیف به حساب میان که به راحتی میتونن توسط مافیا خریده بشن و رقابت خصوصی، به انواع کارهای غیر اخلاقی، مزین شده. 
آرمان هایی که شخصیت های کره ای دنبال میکنن، بیشتر در همپوشانی با افکار سوسیالیستی هست و توقع دارن که بتونن بدون باج دادن به یک سیستم تک حزبی، مثل افراد ثروتمند جامعه، به خدمات اجتماعی دسترسی پیدا کنن. کره ی جنوبی هرچند تونسته ویژگی های یک دموکراسی لیبرال رو تا حد زیادی پوشش بده اما جزو جوامع سوسیالیستی هم به حساب نمیاد. سینمای یک کشور، چنانچه به عنوان یک پدیده ی اجتماعی مورد نقد قرار بگیره، میتونه به خوبی نشون بده که آدماشون بیشتر دنبال چه ایدئولوژی هایی هستن، حتی اگر به طور مستقیم، نتونن انتقادات خودشون رو مطرح کنن یا از اطلاعات سیاسی خاص، استفاده نکنن. 
یکی از انتقادات منفی پرتکراری که نسبت به کارای کره ای مطرح میشه هم مستقیما اشاره به این موضوع داره که گاها توی این سناریوها، یه نمایش افراطی از ثروت و رفاه رو شاهد هستیم و انگار این شخصیت های داستانی، طراحی شدن تا آرزوهای مخاطب بالقوه ی این فیلم و سریالا، یعنی طبقه ی متوسط یا فقیر رو زندگی کنن و این درمورد نوع مخاطبایی که در نقاط دیگه ی دنیا پیدا کردن هم صدق میکنه. 
این کار وقتی نخ نما میشه که دیگه روی گسترش شخصیت و افزایش کاریزمای کاراکترای داستانی، انرژی خاصی گذاشته نمیشه و سازنده ها صرفا سعی میکنن با زوم کردن روی نحوه ی استفاده ی شخص از ثروتش، زرق و برق داستان رو افزایش بدن. 
بقیه ی نقد های منفی پرتکرار، شامل مسائل فنی و ظاهری آثار کره ای میشن و چندان به محتوای این تولیدات، رجوع نکردن.

جمع بندی
اتمسفر غالب بر این داستان ها، اغلب این حسو بهم میده که ما با یه جامعه ی شدیدا ضعیف در زمینه ی قدرت روانی طرفیم. یعنی ممکنه کاراکترای کره ای رو ببینی که توی موقعیت های ترسناک و جنون آمیز زیادی قرار میگیرن ولی حتی این موقعیت ها هم لزوما باعث نمیشه که قدرت روانیشون افزایش پیدا کنه و یهو در یک موقعیت جدی که انتظار میره واکنش و تصمیم خردمندانه ای بروز پیدا کنه، شخصیت کلیدی یه جمله ی خیلی بچه گانه و پیش پا افتاده میگه و بر اساس همین جمله هم سعی میکنه مشکل رو مدیریت کنه. مواجهه با همچین چاره اندیشی هایی، میتونه ناخودآگاه این حس رو منتقل کنه که با شخصیت های شدیدا نابالغی طرفیم که نمیشه چندان ازشون انتظار داشت که در مدیریت فشار های روانی زندگی، خلاقیت به خرج بدن. البته این موضوع، به خودی خود یک ضعف داستانی به حساب نمیاد. میانگین وقعیت روانی هر جامعه، میتونه از مسائل مختلفی تاثیر بپذیره، بحث اینه که یه نویسنده میتونه حتی یه مقدار هم که شده، به عنوان منتقد فرهنگ خودش ظاهر بشه. نویسنده ی کره ای انگار پیش خودش میگه همینی که هست و فکر نمیکنم طرز فکر مردم جامعه ی من، مشکل یا ضعف خاصی داشته باشه. و شما با خودت فکر میکنی که آیا این نویسنده ها هرگز سعی کردن مقایسه ای بین فرهنگ خودشون و جوامع دیگه انجام بدن؟ 
گاها پیش میاد شما کارای چند ملیتی یا فیلم سازای مستقلی رو ببینید که از این مشکل عبور کردن و سعی دارن حتی منتقد فرهنگ کره باشن اما در بسیاری از مواقع، ما با کارهای بسیار بومی طرفیم که صرفا فرهنگ یک محدوده ی کوچیک رو دنبال میکنن. 

 

چند تا انیمیشن آمریکایی محبوب وجود داره که به خاطر ایده‌های غیر منتظره‌ و کمدی غیر معمولی که دارن مورد توجه قرار گرفتن. ریک و مورتی یکی از این سریالاست که داستان ریک به عنوان یه پدربزرگ دانشمند و دیوونه، و نوه‌اش مورتی رو به تصویر میکشه.
میشه اینطور حس کرد که ریک و مورتی به کمک جریان سیال ذهن نوشته شده و هیچ منطق داستانی خاصی نداره. مثل اینه که بیاید به صورت رندوم، هر چی تئوری و فرضیه است رو ترکیب کنید و به کمکش یه کمدی علمی تخیلی بنویسید.

ریک و مورتی بر اساس اتمسفر زندگی آمریکایی غربال شده و شما می‌تونید در جریان دیدن این سریال، انتظار شوخی کردن با هر چیز و هر کسی رو داشته باشید.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه محتوای انیمیشن رو تا حدی لو بده. 
یکی از دلایلی که ریک و مورتی تونسته بازخورد خوبی از طرف بیننده‌ها و منتقدینش بگیره اینه که فضای رنگارنگ و شادی داره و از قلاب‌های جالبی برای کشوندن مخاطب و خندوندنش استفاده میکنه. 
خیلی‌ها عقیده دارن که ریک، تصویری از یه جهانبینی خیلی بدبینه. ریک یه پیرمرد همیشه مسته که مدام تاکید میکنه که مدرسه جای احمقانه‌ایه و ارزششو نداره که بخوایم عمرمونو صرف درس خوندن کنیم. در این زمینه هم به نوه‌اش کمک میکنه تا بتونه از دست مدرسه و دردسراش راحت بشه و وقت بیشتری رو باهاش بگذرونه.

از یه طرف، مورتی رو نماد ایده‌آل‌گرایی می‌دونن. با اینکه بدبینی، ویژگی پدربزرگ مورتیه اما به شکل واضحی، مورتی آدم غمگین‌تریه و همیشه درگیر نقص‌ها و کمبود‌هایی هست که توی زندگیش میبینه. 


ریک، مورتی رو از دنیای راکد خودش جدا میکنه و وارد ماجراجویی‌های غیر قابل پیش‌بینی میشن. انیمیشن ریک و مورتی، مشخصا انیمیشنی برای افراد بزرگساله. بله این انیمیشن، کمدی هست و دیالوگا و اتفاقای خنده‌دار زیادی داره اما وقتی از داستان، یکم فاصله بگیرید و کلیتشو نگاه کنید، به‌نحوی خیلی غم انگیز و مالیخولیایی به نظر میرسه. 
در واقع من یه منتقد بدبین و پارانوئیک نیستم و بیننده‌های دیگه‌ای هم بودن که همچین نقدی رو نسبت به این انیمیشن داشتن. این بدبینی و حس ناراحت کننده‌ای که پشت کمدی این انیمیشن هست، بعضیا رو از ادامه دادن این انیمیشن، منصرف کرده.

من به شخصه می‌تونم از دیدن این انیمیشن لذت ببرم و با خودم فکر کنم که بله، آدمایی توی این دنیا هستن که اینطور فکر میکنن و افکار خودشون رو به مدرن یا پست مدرن بودن ربط میدن یا اسم فلسفه‌ی فکریشون رو اگزیستانسیالیسم میذارن. به یه زبون ساده، زمینه‌ی داستانی ریک و مورتی، شبیه یه تابلوی پست مدرن و عجیب و غریبه. ریک هیچ اعتقادی به عشق نداره و صرفا سعی میکنه تا به کمک علم، خودشو سرگرم کنه و زندگی رو بگذرونه. 
به نوه‌اش هم همچین توصیه‌ای میکنه و براش توضیح میده که از ازدواج خودش پشیمونه. ریک، زن خودشو ترک کرده بود و حالا بعد از سا‌ل‌ها برگشته تا با خانواده‌ی دخترش زندگی کنه و خیلی راحت هم داماد خودشو متهم میکنه که عشقی توی زندگیش نیست و صرفا دخترشو مجبور کرده که باهاش این زندگی رو شروع کنه. 


ریک بر همین اساس هم اخلاقیات درون آزمایشات و تجربیاتش رو طراحی میکنه. اون درست مثل ما بیننده‌ها، صرفا شخصیت مورتی رو در صدر می‌بینه و بقیه براش یه بازیچه هستن و دنیاها و زندگی آدمای دیگه رو به راحتی طی تحقیقات خودش نابود میکنه. صرفا چون دنیاهای مختلفی هست و سرگرمی‌های فان مختلفی داره، این بخش تراژیک ماجرا به چشم نمیاد.

اگه شما صرفا دنبال دیدن یه انیمیشن کمدی باشید، ریک و مورتی، به خودی خود چیز آزار دهنده‌ای نداره و می‌تونه سرگرمتون کنه؛ اما اگر از جمله کسایی هستید که به محتوای چیزی که می‌بینید فکر میکنید و حساسیت بیشتری نسبت به محتوای جلوی روی خودتون دارید ممکنه کمی آزار دهنده جلوه کنه. 
ریک، شخصیتیه که از همدلی خیلی کمی برخورداره و تنها کسی که حمایت بی‌چون و چراشو داره مورتیه. 
اگر چیزی توی این انیمیشن برای تحسین وجود داشته باشه همینه که نویسنده، این حس پوچی که بعضی از آدما نسبت به خودشون و بشریت دارن رو به خوبی به تصویر کشیده و ازش یه کمدی تاریک ساخته. فکر میکنم که مرور همچین افکاری اتفاقا می‌تونه کمک کنه تا در مورد مزیت این مکاتب فکری و فلسفی که توی دنیا وجود داره فکر کنیم و از خودمون بپرسیم که اینا واقعا چیزایی هستن که می‌خوایم با پشتوانه‌شون زندگی کنیم؟ 


فلسفه‌ی درون این انیمیشن، چیزی هست که حقیقتا برای خیلی‌ها پذیرفته شده و واقعا با این فلسفه دارن زندگی میکنن چون چیزی بهتر از این رو درون زندگی نمی‌بینن. این برای برخی از ماها که به این مکاتب فکری باور نداریم می‌تونه روشی برای شناخت دنیای درونی همچین اشخاصی باشه و کمک کنه تا نقاط قوت و ضعف افکارشون رو درک کنیم.

جمع‌بندی
ریک و مورتی امتیاز خیلی بالایی رو توی سایتای مرجع گرفته و بیننده‌های زیادی هستن که دنبالش میکنن و مضامین درون این انیمیشن رو تحسین میکنن. اگر شما این نقد و یا مطالب دیگه‌ای که در مورد این انیمیشن نوشته شده رو می‌خونید طبعا اونقدر ظرافت فکر دارید که در مورد محتوای این طور خوراکی‌های ذهنی دست به نقد بزنید و به اندازه‌ی خودتون روی دنیای اطرافتون تاثیرگذار باشید. 
این فقط یه انیمیشن کمدی برای سرگرم کردن مخاطبا نیست، این بخشی از طرز فکر بخش زیادی از مردم دنیا رو داره نشون میده و شما هم می‌تونید از خودتون بپرسید که آیا این طرز فکر، واقعا مناسب زندگی کردن هست؟ آیا این اندیشه‌ای هست که ارزش تکیه کردن داشته باشه؟ 

 

هرچند که ممکنه سایت متاکریتیک، به اندازه ی سایتایی مثل IMDb یا راتن تومیتوز، شهرت و محبوبیت نداشته باشه اما ازجمله سایتایی هست که امتیازاتش، گهگاه معیاری برای تحلیل بازخورد عمومی فیلم و سریالا قرار میگیره.

متاکریتیک یکی از پلتفرم های معتبریه که نظرات و امتیازات مختلف رو جمع میکنه و دو نوع میانگین رو ارائه میده؛ یکی میانگین منتقدا و میانگین کاربرا که از این بابت، شباهت هایی با سایت راتن تومیتوز باشه. همین موضوع شاید دلیلی باشه بر اینکه سایت IMDb همچنان محبوبترین سایت برای بررسی امتیازات یه فیلم هست چون مرز خاصی بین امتیاز منتقدای حرفه ای و کاربرا قرار نمیده و عملا احترام بیشتری برای نظرات عمومی قائل هست. 
سیستم متاکریتیک برای جمع آوری و میانگین گرفتن نظر منتقدا، Metascore هست که بر اساس نقد منتقدای حرفه ای از سایت های معتبر محاسبه میشه. از این بابت، متاکریتیک به مراتب سخت گیرتر از راتن تومیتوز هست و اهمیتی به خیلی از پلتفرم ها که شما می تونید درونشون به روش های زرد تبلیغ کنید و فالور جمع کنید نمیده و براش مهمه که منتقد، از طرف یه رسانه ی خبری سرشناس، تایید بشه. 
دلیل اینکه متاکریتیک کمتر از سایتایی مثل راتن تومیتوز شناخته شده، شاید تا حد زیادی مربوط به همین تمرکزشون روی نقد افراد سرشناس باشه یعنی استفاده ی چندانی از نظرات کاربران عادی نمیکنه و در نتیجه، شانس زیادی هم برای ارتباط گرفتن با جامعه نداره. از این بابت، شاید بشه گفت که IMDb دقیقا در نقطه ی مقابل قرار گرفته. 


همچنین به نظر میرسه که متاکریتیک، از الگوریتم های به مراتب پیچیده تری برای محاسبه ی امتیازات استفاده میکنه که شاید برای مخاطبا، چندان جذاب جلوه نکنه. راتن تومیتوز از دو اصطلاح عامیانه تر گندیده و تازه که به خودی خود میتونن خیلی جنجالی جلوه کنن برای دسته بندی فیلما استفاده میکنه که قطعا به مزاج مخاطبای حرفه ای خوش نمیاد. 
یه سری مزیتا توی سایتایی مثل IMDb هست که متاکریتیک فاقدشه و همینم به نوبه ی خودش میتونه دلیل شهرت کمترش باشه. شما توی سایت IMDb میتونید کالکشن های خیلی حرفه ای و جذابی از بازیگرا و فیلمای مورد علاقه تون جمع کنید و اطلاعات خوبی حتی از ناشناخته ترین بازیگرا و کارگردانا وجود داره اما متاکریتیک همچین آرشیوی نساخته.

متاکریتیک چندان برای بازاریابی، مایه نذاشته و مثل دو سایت دیگه ای که اسمشون زیاد گفته شد، با شرکت های بزرگ استریمینگ و سینمایی، همکاری نداره. 
این سایت منابع خیلی محدودی رو معیار امتیازدهی به فیلما درنظر میگیره و این درحالیه که منتقدایی که توی یوتیوب یا پلتفرمهای مشابه فعالیت دارن، بعضا مخاطبای بیشتری نسبت به نویسنده هایی دارن که توی روزنامه های معتبر فعالیت میکنن. اینطوری میشه که بعضا امتیاز متاکریتیک، تفاوت زیادی با سایتای نقد داره. 
متاکریتیک، امتیاز کاربرا رو هم ارائه میده اما تمرکز اصلیش روی نقد منتقدای حرفه ایه. 
برای اینکه یه رسانه یا سایت بتونه مقالات خودش رو در متاکریتیک به عنوان یک معیار، ارائه بده، لازمه چند تا ویژگی داشته باشه: اول اینکه رسانه باید به عنوان یک منبع معتبر و حرفه ای شناخته بشه و نقد هاش به دست منتقدای حرفه ای و با تجربه نوشته بشن. سایتایی در حد نیویورک تایمز یا Collider یا مخصوص نقد محصولات صنعت سرگرمی هستن یا بخشی مخصوص برای این کار دارن و نقد هایی عمیق، تحلیلی و با استدلالهای منطقی منتشر میکنن و کارشون هم به طور منظمه. 
این مطالب باید در کنار متن اصلی، یه سیستم امتیازدهی داشته باشن و منتقد، با این سیستم، به طور خلاصه نشون بده که چقدر از یه فیلم یا سریال خوشش اومده.


ولی میشه گفت که سختگیرانه ترین امتیاز ممکن که البته میتونه تحت تاثیر فضای غالب رسانه ها هم شکل گرفته باشه در سایت متاکریتیک پیدا میشه. 
از جمله انتقادات منفی ای که نسبت به این سایت وجود داره، وزن دهی نامشخص به نقدهاست یعنی متاکریتیک به نقدهای مختلف، وزن های متفاوتی اختصاص میده اما این فرآیند، لزوما شفاف نیست و کاربرا نمیدونن چرا بعضی از نقدها تاثیر بیشتری روی امتیاز نهایی دارن. 
بعضیا عقیده دارن که تمرکز بیش از حد روی امتیازات متاکریتیک باعث شده که بازی سازها، بیشتر به کسب امتیاز بالا توجه کنن تا نوآوری و خلاقیت در طراحی بازی که این نقد، تقریبا متوجه بقیه ی پلتفرم های مشابه هم میشه و در اینجا موضوع نقد ما هم نیست. 
نقد های کاربرای این سایت گاها تحت تاثیر Review Bombing قرار میگیره که اخیرا این اتفاق رو درمورد سریال لست آو آس مشاهده کردیم. گروهی از کاربرا میان و به صورت هماهنگ، امتیازای پایینی رو برای یه اثر ثبت میکنن که در مورد سریال مذکور، یه جور اعتراض اجتماعی هست اما گاها میتونه با اهداف سیاسی هم انجام بشه. 
بعضیا هم عقیده دارن که متاکریتیک از منابع خیلی محدودی برای جمع آوری نقد استفاده میکنه و عملا دیدگاه های مختلف رو پوشش نمیده و در این مورد، الگوریتم سختگیرانه تری نسبت به سایت راتن تومیتوز داره. 
این سایت به جای اهمیت دادن به محتوا، بیشتر دنبال به دست آوردن یه امتیاز عددی هست که ممکنه باعث نگاه سطحی نگرانه به نقد های حرفه ای بشه که در این مورد، نقد چندان جالبی نمیدونمش و به نظرم نمیشه از یه سایت انتظار داشت که آدما رو با آمارش تشویق به خوندن مقاله کنه. 
جمع بندی
منظور از این حرفا این نیست که فلان سایت، الگوریتم بهتری داره و امتیازش معتبر تره. دونستن اینکه هر سایت، با چه روشی پیش میره و عدد ارائه شده، دقیقا نتیجه ی تحلیل چه نوع منتقدایی هست، میتونه به مخاطبا کمک کنه که با آگاهی بیشتری سراغ فیلم یا سریال مورد علاقه شون برن. درواقع این موضوع بستگی به سلیقه تون داره. اگر دنبال کاری شدیدا عامه پسند هستید، شاید امتیازای IMDb قابل اعتماد تر باشه، هرچند امتیاز مخاطبای گوگل، به مراتب، تکیه ی بیشتری بر نظرات عمومی داره.
 

برترین بازیگران IMDb در سال 2025

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 4 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

اخیرا لیستی از طرف سایت IMDb منتشر شده و نشون میده کدوم بازیگرها بیشتری توجه کاربرها رو جلب کردن. براساس داده های STARmeter یعنی بازدید های صفحه توسط بیش از 250 میلیون کاربر ماهانه، 10 بازیگر منجمله تام کروز و سیدنی سویینی در صدر قرار گرفتن.

در ردیف اول، ایزابل مرسد رو میشه دید که باید بازی در Last of Us و سوپرمن و Peacemaker در رسانه خودنمایی کرد. 
همچنین این سایت لیستی از 10 ستاره ی نوظهور رو معرفی کرده که برای اولین بار در صدر جدول ها قرار گرفتن که در این لیست، سیدنی سویینی مجددا در رده ی چهارم قرار گرفته. 
لیست ستاره های این سایت، ترکیبی از ستاره های تثبیت شده مثل تام کروز و ونسا کربی و چهره های تازه ای مثل ایزابلا مرسد و ایمی لو وود هست. جالب اینه سریال هایی مثل The White Lotus و فیلم های ابرقهرمانی مثل سوپرمن و Fantastic Four بیشترین تاثیر رو در بالا بردن محبوبیت این بازیگرها داشتن. 
در این لیست، ایمی لو وود با سریال Sex Education شناخته میشه ولی در فصل سوم The White Lotus هم حضور داشته و این موضوع به افزایش محبوبیتش کمک کرده. 
بازخوردها نسبت به لیست IMDb 2025 ترکیبی از تحسین و تعجب هست و خیلی از رسانه ها حضور چهره های تازه کار رو تصویری از تغییر ذائقه ی مخاطب ها دونستن درحالیکه بعضی ها از اینکه چهره های خاصی توی این لیست نیستن تعجب کردن. 
گزارش رسمی این سایت روی این موضوع تاکید کرده که انتخاب ها براساس داده های استارمتر و بازدید میلیون ها کاربر ماهانه هستن و حضور ایزابلا مرسد در صدر لیست رو غیرمنتظره اما منطقی میدونن چون هم در لست آو آس و هم در سوپرمن نقش های پرطرفداری داشت. 
رسانه ی Screen Rant نوشت که لیست امسال ترکیبی جالب از ستاره های تثبیت شده مثل تاک کروز، ونسا کربی و چهره های نوظهور مثل ایمی لو وود و متیو گود هست و تاکید کردن که بخش Breakout Stars بیشترین توجه رو جلب کرده چون بازیگرهایی مثل میکی مدیسون با بردن اسکار به سرعت در صدر جست و جوها قرار گرفتن.
بعضی از منتقدها به این موضوع اشاره کردن که لیست امسال، بیشتر از گذشته به سریال های تلویزیونی وابسته است و این نشون میده که تمرکز مخاطب از سینما به پلتفرم های استریم تغییر کرده. 
سایت IMDb بابت ماهیت جهانی و اینکه میلیون ها کاربر از کل دنیا هر روز در صفحات بازیگرها و فیلم ها گردش میکنن، یک تصویر نسبتا عامه پسند از سلیقه ی عمومی ارائه میده. استارمتر رتبه بندی بازیگرها براساس تعداد بازدید صفحه است و هر چقدر مردم بیشتر درباره ی یک بازیگر کنجکاو باشن، رتبه اش بالاتر میره. 
از اونجایی که کاربرهای این سایت از کشورهای مختلف هستن، داده ها کمتر محدود به یک بازار خاص میشن و هر بار که یک فیلم یا سریال مهم منتشر میشه، یا یک بازیگر جایزه میگیره، رتبه ها به سرعت تغییر میکنن. این نوسان ها جذابیت زیادی دارن چون نشون میدن که مردم دقیقا در همون لحظه دارن به چه چیزی توجه نشون میدن. 
به خاطر همین موارد، اعداد IMDb بیشتر از شاخص های دیگه میتونن نبض عمومی رو نشون بدن.