سریال دندان شیرین (Sweet tooth) یه سریال مخصوص مثبت 14 سال هست که امتیازای چشم گیری رو از سایتای نقد و مخاطب عمومی به دست آورده و شدیدا در همپوشانی با صنعت سرگرمی وابسته به لیبرالیسم ساخته شده اما پررنگ ترین ایدئولوژی ای که به سرعت، شروع به خودنمایی میکنه، یه اندیشه ی مدرن به اسم اکولوژیسم هست. اکولوژیستا هرچند خیلی وقتا بین لیبرالا و دموکراتا ظاهر میشن ولی میتونن افکار به مراتب عجیب و غریب تری داشته باشن. این ایدئولوژی معمولا افراطی ترین چهره ها رو داره و همچنان اختلاف نظر زیادی بین مریدانش قابل مشاهده هست. معمولا لیبرالا به خاطر اختلاف عقایدشون مشهور هستن اما اکولوژیستا میتونن با تعصبات پیچیده تری ظاهر شن و برای دنبال کردن خواسته هاشون، دست به کارای ضد انسانی هم بزنن.

هرچند که همیشه بین افراد پایبند به یک ایدئولوژی، افرادی رو پیدا میکنید که سعی دارن خودشون رو افراد متعادل و نقد پذیری نشون بدن و از این طریق، سیستم فکریشون رو توجیه کنن اما جامعه یک ایدئولوژی رو از طریق میانگین عملکرد افراد پایبند بهش میشناسه و این یه واقعیت غیر قابل انکاره که مثل فمنیسم، اکولوژیسم هم درگیر شخصیت های افراطی و شدیدا نامتعادلی هست که اجازه ندادن وجهه ی اکولوژیسم، چندان بهبود پیدا کنه. 
این سریال، گاها سعی کرده که گروه های افراطی افراد علاقه مند به محیط زیست رو به چالش بکشه و توضیح بده که این افراد دارن اشتباه میکنن و لزوما جزوی از ایدئولوژی خالص اکولوژیسم نیستن اما باز هم نمیشه گفت پیغام غالب بر داستانش، میتونه منشا الهام بهنجاری تلقی بشه. 
دندان شیرین، انگار که بیشتر سعی کرده به این ایدئولوژی، وجهه ی بهتری ببخشه ولی حداقل تا پایان فصل 1، به هیچ پیشنهاد و ایده ی جذابی نمیرسه که بشه واقعا مورد استفاده قرارش داد. 
بزرگترین دست آورد ملموس اکولوژیسم در دنیای واقعی این بوده که تونسته گروه هایی برای کنار هم قرار گرفتن و همکاری افراد افراطی فراهم کنه تا کارای عجیب و نه چندان مفیدی مثل غذا رسوندن به حیوانات ولگرد و جمع آوری پول برای حیوانات بی خانمان رو فراهم کنه. جایی که اکولوژیستای افراطی بتونن حرف دلشون رو به راحتی با همدیگه در میون بذارن مبنی بر اینکه حیوونا بهتر از آدما هستن، ما حیوونامون رو حتی بیشتر از همسرمون دوست داریم و حرفایی از این قبیل.

اکولوژیسمی که امروزه شاهدش هستیم، خیلی وقتا هیچ ارتباطی با انسانیت نداره و بیشتر شده سرپناه افرادی که از آدما ناامیدن و به قولا قلبشون شکسته. سریالی مثل دندان شیرین، بیشتر شبیه دست ساخته ی همچین افرادیه. 
شاید یکی از متعادل ترین و فعالی ترین شخصیت های هنری هالیوود رو بشه فردی مثل واکین فینیکس دونست که در این مورد، مستند هم ساخته و اتفاقا مون ابتدای مستندش سعی میکنه تفاوت آدمایی مثل خودش و بقیه ی ایدئولوژی های مدرن رو تشریح کنه. اون میگه که ما مثل فمنیستا نیستیم که صرفا به فکر تضمین منفعت جنسیت خاصی هستن و ایده اینه که شما بیای در صلح با طبیعت زندگی کنی و حیوانات رو نکشی. بحث اینه که وجهه ی یک ایدئولوژی رو صرفا چند نفر بخصوص تعیین نمیکنن. وقتی تعداد افراد تندرو یک ایدئولوژی از افراد سالمش پیشی میگیره، می تونه توصیفی از این موضوع باشه که ایدئولوژی مذکور، حتی کاریزمای کافی برای بهبود اتمسفر باورمندای خودش نداشته چه برسه به اینکه بتونه روی وضعیت عمومی جامعه تاثیر مثبتی بذاره. 
یه انتقادی که حتی به امثال واکین فینیکس میشه مطرح کرد اینه که آیا شما واقعا دغدغه ی بهبود دنیا رو دارید یا گاها برای یک ایدئولوژی تبلیغ میکنید چون اینم بخشی از امضای شماست و میتونه روی بهبود چهره ی اجتماعیتون تاثیر بذاره.

یکی از دلایلی که تبلیغات و خودنمایی یه سلبریتی رو نباید راحت باور کرد همینه که بسیاری از این افراد، شاید هنرمند خوبی باشن ولی به هیچ عنوان یه متفکر به حساب نمیان. اونا ممکنه به همون راحتی که از یه اندیشه ی صلح طلبانه پیروی میکنن، بدون اهمیت به نظر متفکرا و منتقدا، مبلغ یه طرز فکر شرورانه هم بشن. اتفاقا همین شرور به نظر رسیدن، تبدیل به روش خوبی برای خودنمایی در هالیوود شده. 
سریالی مثل دندان شیرین هم از هموناست که صرفا روی باورهای فرمالیته و محبوب اکولوژیسم مانور میده. اگر قصد ایجاد یک تاثیر اجتماعی رو دارید، خیلی مهمه که انگیزه های شما روشن باشه. صنعت سرگرمی، منفعتش ایجاب میکنه که همیشه یه پرده ی ضخیم، بین خودش و فرهنگ عمومی ایجاد کنه و بازخوردها، مثل نجواهایی هستن که بیشتر از تاثیر گذاشتن روی طرز فکر هنرمندا، کمک میکنن تا یه اثر، فروش بیشتری پیدا کنه. 
انگیزه یه منبع و ریشه ی مشخص داره که هنرمند می تونه در قالب یک داستان تعریفش کنه. صنعت سرگرمی جریان اصلی، هیچ وقت نتونسته استقبال کننده ی خوبی از منتقدای پیشرو باشه و دلیلش هم واضحه، چون عامه پسند بودن، راز بقای یک هنرمند در این صنعته. به سختی میشه گفت که انگیزه ی تولید کننده های چنین سریالی، نشات گرفته از یه داستان در مورد علاقه به حیوانات و طبیعته. یه تحریک احساسی شدید که با دیدن چهره ی معصوم یک حیوون ایجاد میشه، ارتباطی با یک تفکر انتقادی و استدلال روشن درمورد دلیل و نحوه ی اهمیت دادن به طبیعت نداره. شما می تونید هر روز گوشت بخورید ولی ساعت هم توی اینستا، با عشق و علاقه به حیوانات نگاه کنید و براشون لایک بزنید. 
خلاصه ی کلام اینه که سناریوی دندان شیرین، بیشتر به یه جریان فکری یا ارتباطات علت و معلولی رمانتیک و هیجانی ختم میشه تا ایده هایی که واقعا بخوان دید روشنی نسبت به حق زندگی نگه داری از طبیعت، در اختیار شما قرار بدن. 


این ناشی از بی مسئولیتیه که شما شانس کار کردن در یک رسانه ی بزرگ رو داشته باشی اما از فرصتی که برای تاثیر گذاشتن روی جامعه داری استفاده کنی تا صرفا احساسات یه عده رو درمورد پیروی از یه ایدئولوژی تحریک کنی در حالیکه میبینی همین الانش هم چقدر درگیری های احساسی و ایدئولوژیکی توی دنیا در جریانه و چقدر آدم به خاطر همین استدلال های سطحی نگرانه دارن میمیرن. 
نه که صنعت سرگرمی نتونه از متفکرا و منتقدا استفاده ی بهینه و بیشتری داشته باشه، اتفاقا این امکان، همیشه فراهم بوده؛ بحث اینه که تحریک احساسات آدما، همیشه سریعتر جواب میده و حتی شده به صورت موقت، شاهد رفتارهایی از جانب مخاطبا هستید که در همپوشانی با توقعاتتون هست.

جمع بندی
ارتباط گرفتن با آدما یه موضوع خیلی کلیدی و مهارت روانی بسیار ضروریه که حتی میتونه پیش از تسلط ما بر مهارت های کلامی ظاهر بشه. این شامل مواقعی که سعی میکنید موجودی رو بکشید یا نجات بشید میشه، وقتی که سعی میکنید احساس خطر خودتون رو نشون بدید یا با حالات صورت و رفتارهای خودتون نشون بدید که یه نفر رو دوست دارید. هنرهای نمایشی، حداکثر استفاده رو میتونه از این مهارت ها ببره تا بتونه پیغام خاصی رو منتقل کنه. چنین داستان هایی هرچقدر هم که در تلاش باشن تا پیغام اصلی خودشون رو موجه جلوه بدن اما به سبب ناشیانه طراحی شدن الگوهای ارتباطی خودشون، شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با افرادی که درک روشنی از اکولوژیسم ندارن، نخواهند داشت و شاید هرگز هم نتونن افکار اکولوژیستای افرادی رو تعدیل کنن. 

آیا هالیوود در حال ضعیف شدنه؟

 

وقتی که فروش محصولات هالیوود کاهش پیدا کنه یا میزان تولیدات، به شکل ملموسی پایین بیاد، نویسنده ها شروع میکنن به صحبت درمورد اینکه هالیوود داره ضعیف میشه و باید فکری به حالش کرد. 
اخیرا دوباره این قبیل نوشته ها داره زیاد میشه و جذابیتش در نظرم، استدلال های جالب و به روزی هست که آشنایی باهاشون، میتونه رویکرد ما به آینده رو تغییر بده.

یکی از مشکلاتی که طی سال های اخیر، روی اتمسفر هالیوود، تاثیر منفی جدی گذاشت، شیوع کرونا بود. توی اون برهه، سریال ها و فیلم های خوب کمی ساخته شدن و بارها میشد دید که نظرات، به این موضوع اشاره میکنن که این فیلم یا سریال، توی همچین روزایی غنیمته و نمیشه بیشتر از این انتظار داشت. 
هالیوود، صرفا جایی برای تولید هنر نیست بلکه کاملا به عنوان یه چرخه ی تجاری بسیار پرسود شناخته شده. تحلیلگرا عقیده دارن که توی اواخر سال 2024، یه برهه ی کوتاهی، تولیدات هالیوود افزایش پیدا کرد و توی سال گذشته، ما چند تا کار رو شاهد بودیم که تونستن طیف زیادی از مردم جوامع مختلف رو کنجکاو و هیجان زده کنن اما هنوز هم زخم بحران های اقتصادی که سابق بر این منجر به اعتراض هالیوودی ها و اعتصاب بود، وجود داره. 
گرچه این بحران اقتصادی، چیزی نیست که صرفا دامنگیر هالیوود شده باشه. عمده تحلیل های اقتصادی ای که توی روزنامه ها شاهدش هستیم، شامل تحلیل هایی هستن که بر اساس بازه های زمانی کوتاه نوشته شدن اما نباید فراموش کنیم که مدت زیادیه که جوامع ما دارن بحران اقتصادی رو تحمل میکنن و این آهنگ، توی سال های اخیر، سرعت بیشتری هم گرفته. 
این سیاره در سال 2008، یه بحران اقتصادی بسیار خبرساز رو تجربه کرد و اگر تحت تاثیر تحلیل های کوتاه مدت قرار نگیرید و سن و سالتون هم تقریبا از 25 یا 30 سال گذشته باشه، میتونید به یاد بیارید که کیفیت زندگی آدما، بعد از اون بحران، خیلی تغییر کرد و دنیامون دیگه هیچ وقت مثل قبلش نشد.

میشه گفت که هالیوود، تقریبا جزو آخرین جاهایی هست که این بحران، دامنگیرش شده و اتفاقا خیلی دیر هم این ویروس، به هالیوود رسید. 
بحران اقتصادی، بیشتر ممکنه منشا بیرونی و تحت تاثیر عملکرد ارگان های زیادی از جامعه باشه اما نباید فراموش کرد که خوده هالیوود هم ممکنه با توجه به عملکردی که نشون داده، باعث ایجاد زخم های خودساخته شده باشه و الان، اصطلاحا با یه هسته ی پوسیده طرفیم. 
نظرات و تحلیل های مختلفی درمورد این موضوع وجود داره اما به کرار میشه با این موضوع رو به رو شد که کارای مارکتی و کم ریسک که سعی دارن الگوهای فیلمای پرفروش رو تکرار کنن، شیوع زیادی پیدا کردن و دیگه خیلی کم ممکنه فیلمای مستقل و موفقی رو ببینید که یه تولید کننده، درموردش ریسک دندون گیری کرده باشه. در واقع، هالیوود بیشتر به سمت کاهش ریسک رفته و جسارت کمی رو از خودش نشون داده. این محافظ کار بودن، شاید در زمینه ی مسائل مطلقا اقتصادی بتونه جواب بده اما موضوعیه که در هنر، اصلا قابل قبول نیست و میتونه تولیدات هنری رو حسابی از چشم مخاطبا بندازه. 
در زمان تحریر این مطلب، مدت چندانی از آتش سوزی گسترده ی لس آنجلس نمیگذره و همین الانش، نویسنده هایی پیدا شدن که خوده این اتفاق رو دلیلی بر ایجاد یک ضربه ی جدید به هالیوود میدونن. هر بار که چنین بحران هایی پیش میاد، بسیاری از تولیدات سینمایی، به تاثیر میوفتن و این یعنی عدم کسب درآمد در یک برهه. 
تداوم این قبیل مشکلات، باعث شده تا برخی به این نتیجه برسن موقعیت جغرافیایی هالیوود قراره تغییر کنه و دیگه این برند و محدوده ی جغرافیایی خاص، مهد تولید پرفروش ترین فیلمای دنیا نخواهد بود که میشه گفت یه رویکرد خوشبینانه نسبت به آینده ی فیلم سازی در امریکا هست. یعنی میگه که همیشه این صنعت قراره قدرتمند باقی بمونه، صرفا در یک قالب و موقعیت جدید. اما رویکردهای بدبینانه تری هم وجود داره که برخی از اون ها بسیار جدی هستن و تاثیرشون هم خیلی وقته که شروع شده. 
این فقط من و شما نیستیم که می تونیم بدون هزینه کردن برای بلیط سینما، تمام کارای سینمایی امریکا رو دانلود و تماشا کنیم. خیلیا عقیده دارن که سرویس های استریمینگ، باعث کاهش درآمد شده چون آدما می تونن با هزینه ی کم و در یک بازار رقابتی که هر کی سعی میکنه بلیط های خودش رو از دیگری ارزون تر بفروشه، به راحتی همه ی فیلم و سریالای جدید رو ببینه. 
این در حالیه که بخش زیادی از درآمد فیلم سازا، همچنان وابسته به فروش سینمایی هست. این مشکل، خیلیا رو نسبت به آینده ی فیلم سازی بدبین کرده اما این تغییرات، مثل دو روی یک سکه هستن و جوانب مثبتی داره که به راحتی نادیده گرفته میشه. 
اول اینکه تغییرات غیر منتظره، همیشه می تونن به انواع کسب و کارا عارض بشن و این خلاقیت و انعطاف پذیری آدما رو به چالش میکشه تا بتونن چرخه ی کسب درآمد خودشون رو حفظ کنن. در مورد هالیوود هم میشه انتظار داشت که رو بیارن به روش های خلاقانه تری جهت کسب درآمد. تا امروز، نحوه ی کسب درآمد از هنرهای نمایشی، تا حد زیادی تحت تاثیر الگوهای بیمارگونه و سطحی نگرانه بوده اما مخاطب امروزی، دیگه چندان در بند این الگوهای قدیمی نیست و میتونه بین طیف بسیار متنوعی از محصولات، دست به انتخاب بزنه و هزینه ی چندانی هم صرف نکنه. 
دیگه کسی نمیتونه جامعه رو مجبور کنه که برای تجربه ی نوع خاصی از هنر، هزینه ی سنگینی انجام بده. شاید در نگاه اول، اینطور به نظر بیاد که تداوم این روند، صرفا باعث میشه که هنرمندا توی ذوقشون بخوره و دست از مشارکت در تولیدات هنری بکشن چون قرار نیست که پولی بابتش دریافت کنن. 
آیا شما حاضرید که مهارت خودتون رو به رایگان در اختیار جامعه قرار بدید؟ هرچقدر هم سخاوتمند باشید، بالاخره نیاز به یک منبع درآمد پیدا میکنید و اون وقته که شاید از سخاوتمند بودن خودتون هم پشیمون بشید، مخصوصا وقتی ببینید که عده ای از شما طلبکار هستن، بهتون توهین میکنن یا سعی دارن از شما سواستفاده کنن. 
درسته که برخی ممکنه رویکرد خودخواهانه ای رو در پیش بگیرن و برای کسب درآمد، سراغ روش های بیمارگونه برن یا اصلا دست از کار هنری بکشن اما حمایت مردم از هنر، میتونه تحت تاثیر تغییر اتمسفر دنیای هنر و جهانبینی هنرمندا، کاملا متحول بشه. میشه این خوشبینی رو نسبت به آدما داشت که برای هنرمندایی که خودخواه نیستن و خلاق به حساب میان، بدون اینکه اجباری توی کار باشه، خرج کنن. چه بسا که همین الان هم افراد علاقه مندی هستن که میتونن فیلما رو به صورت رایگان دانلود کنن اما گاها اگر از یه کارگردان یا بازیگر خوششون بیاد و حس کنن آدم خلاق یا خوبیه و سعی داره تاثیر مثبتی در جامعه ایجاد کنه، با جون و دل خرج میکنن و به سینما میرن. 
ایجاد چنین ارتباط های عمیقی بین هنرمند و جامعه، نیازمند افزایش سطح همدلی مردم جامعه است و نیاز داره که اون نگاه کاسب کارانه و سطحی نگر نسبت به صنعت سینما رو دور ریخت. 
این روزا آدما مثل قدیم، چشم و گوششون بسته نیست و حتی اگه خودشون متوجه نشن، بالاخره دست به دست شدن اطلاعات، میتونه اونا رو متوجه کنه که دارن مورد سواستفاده قرار بگیرن. کافیه توی یه شبکه ی اجتماعی درمورد تجربه تون از شغل یا زندگیتون بنویسید و یهو ممکنه یه نفر از اون سر دنیا که حتی زبان مشترکی ندارید، به روتون بیاره که دارید مورد سواستفاده قرار میگیرید. 
این یه موضوع غیر قابل انکاره که بسیاری از افرادی که توی سینمای هالیوود فعالیت دارن، از شرایط کاری خودشون راضی نیستن و به این نتیجه رسیدن که دارن مورد بهره کشی قرار میگیرن. این یعنی متوجه هستن که مورد همدلی قرار نمیگیرن و صنفشون پر شده از افراد خودخواهی که نمی تونن دیگران رو درک کنن. این سیستم حتی اگه روز خوب رو نبینه، قطعا دیر یا زود، به سمت فروپاشی میره و الگوهای بیمارگونه ی گذشته، در برهه ای دیگه کارکرد خودشون رو از دست میدن. 
آخرین نقد منفی ای که نسبت به هالیوود مطرح شده و بیشتر از همه ی نگرانی های قبلی دوستش دارم، مساله ی تحلیل و تشخیص ذائقه ی عمومی هست. این موضوع چیزی فراتر از گنجوندن پیام های مثبت و منفیه و اشاره به میزان خلاقیت یک هنرمند در ایجاد یه محصول خوش محتواست.


جمع بندی
واقعا جالبه که با وجود پیشرفت تکنولوژی و این همه کار فکری به ظاهر مفید، هنوز در تشخیص چیزی که میتونه آدما رو به هنر، علاقه مند کنه، دست پایینی داریم. یعنی حتی اگر از خوده مخاطبا هم بپرسید، اونا نمی تونن دقیقا بگن که خلق شدن چه چیزی میتونه اونا رو جذب یک اثر کنه و صرفا ممکنه بتونن به یه سری کلمات و توصیفات کلی بسنده کنن. ما آدما اینجاست که متوجه درونیات پیچیده ی خودمون میشیم و نیاز پیدا میکنیم که دست به یه کار فکری پیچیده بزنیم. 
 

 

اخیرا خبری منتشر شده درمورد اینکه نسل جدید، از صحنه های جنسی توی سریال و فیلم خوششون نمیاد. اما وقتی اصل گزارش رو بررسی کنید، درصدها اونقدرها هم تکان دهنده نیستن.

منبع اصلی خبر، گزارش سالانه ی مرکز پژوهشی Scholars & Storytellers در دانشگاه UCLA آمریکاست که در ماه اوت 2025 منتشر شده. عنوان گزارش "واقعی باشید: نیاز به ارتباط واقعی" هست. 
این مطالعه، براساس نظرسنجی از 1500 نوجوان و جوان آمریکایی بین 10 تا 24 سال انجام شده. 59.7درصد از شرکت کننده ها گفتن ترجیح میدن روابط اصلی در فیلم و سریال ها برپایه ی دوستی باشه و به روابط عاشقانه و جنسی ترجیحش میدن. 
54.7درصد ترجیح میدن شخصیت هایی ببینن که در اون مقطع زمانی علاقه ای به رابطه ی عاشقانه ندارن و 48درصد معتقد بودن که محتوای جنسی در رسانه ها بیش از اندازه شده و علاقه به انیمیشن و روایت های غیر جنسی در بین نسل اصطلاحا Z در حال افزایشه. 
نکته ای که خیلی از تحلیلگرا کمتر بهش اشاره کردن اینه که این گزارش فقط شامل نوجوان ها و جوانهای آمریکایی میشه و نتایجش براساس زمینه ی فرهنگی، رسانه ای و اجتماعی خاص ایالات متحده شکل گرفته. صحنه های جنسی، میزان همذات پنداری و ترجیحات روانی، شدیدا به بستر فرهنگی، تربیتی و رسانه ای هر جامعه وابسته هستن. مثلا درجوامعی که نمایش جنسی محدودتر هست، برداشت از صمیمیت، عشق و بدن هم کاملا متفاوته.

طی سال های اخیر، کارهایی مثل ونزدی رو داشتیم که فضای تاریک و گوتیکی دارن ولی ازنظر محتوای جنسی و خشونت، خیلی کنترل شده تر هستن و بیشتر روی هویت یابی، دوستی و استقلال شخصی تمرکز کردن و در نوع خودشون هم به موفقیت خوبی رسیدن. این چیزی هست که نسل جدید بهش واکنش مثبت نشون میده یعنی روایت هایی که صمیمیت رو بدون جنسی سازی افراطی نشون میدن. 
در مقابل، سریالی مثل پسران رو داشتیم که با اینکه ازنظر ساختار و اجرا قوی بودن، ولی پر از خشونت افراطی، صحنه های جنسی و طنز سیاه هستن و لزوما به لحاظ محبوبیت، به پای خیلی از کارهای ساده تر نرسیدن، حداقل نه بین نسل جوان. 
ولی این موضوعو هم باید درنظر گرفت که این درصدهای اعلام شده چندان هم بالا نیستن. یعنی هنوز نیمی از نسل جدید، مشکل خاصی با محتوای اروتیک ندارن. حالا باید طیف های دیگه ی مخاطبا رو هم درنظر گرفت. 


در این گزارش، 48درصد گفتن محتوای جنسی بیش از حد شده اما این یعنی 52درصد یا بینظر بودن یا مشکلی نداشتن. همچنین 54درصد ترجیح دادن شخصیت هایی ببینن که علاقه ای به رابطه ی عاشقانه ندارن اما باز هم تقریبا نیمی از شرکت کننده ها مشکلی با روایت های عاشقانه یا جنسی نداشتن. و این فقط درمورد نسل Z در آمریکاست؛ یعنی وقتی طیف های دیگه رو درنظر بگیریم، تصویر پیچیده تری وجود داره. 
شاید بشه گفت نسل Y یعنی افراد متولد دهه ی 80 و 90، بیشتر پذیرنده هستن و با رسانه های جنسی محور، بزرگ شدن. مخاطب های اروپایی و آمریکایی لاتین، سلایق متنوع تری دارن و بسته به کشور، فرهنگ و طبقه ممکنه به نوع خاصی از محتوا، واکنش نشون بدن.

به عنوان یک جمع بندی میشه گفت که معیار پسندیده شدن یک فیلم و سریال، خیلی پیچیده و متنوعه و فرقی نداره حتما محتوای جنسی داشته باشه یا نه بلکه لازمه بسیاری از پارامترهای خوب بودن رعایت بشه و چه بسا همین نسل منتقد به محتوای جنسی، چنانچه یه اثر جنسی با کیفیت رو پیدا کنن، بیش از پیش مورد طرفداری قرار بدن. مخاطبا بارها ثابت کردن که صرفا دنبال داستان و سرگرم شدن هستن و بقیه ی مسائل، زیاد روی واکنش هاشون تاثیری نداره. 
 

آیا منزوی کردن بازیگرها میتونه مجازات خوبی باشه؟

 

تقریبا هرچند ماه یکبار، خبر پرونده ی اخلاقی یک بازیگر یا کارگردان منتشر میشه و هربار هم مخاطبا شوکه میشن ولی نهایت واکنشی که ازشون برمیاد اینه که اون هنرمند رو منزوی کنن که این کار هم لزوما نمی افته. افراد حاشیه دار زیادی هستن که حتی بعد از اثبات جرم هم همچنان فیلم بازی میکنن و قدرت خودشون رو دارن یا حتی اگر نتونن مثل قبل از کارهای پرفروش و محبوب بازی کنن، میتونن راهی برای تبرعه شدن پیدا کنن.


یکی از بازیگرهای بسیار کاریزماتیکی که همچین حواشی ای داشته اما هنوز هم بازی میکنه و به شخصه دوست داشتم هنوز هم میتونستم فیلمای جالبی ازش ببینم اما درمورد حواشیش هم نوعی انزجار رو تجربه میکنم، کوین اسپیسی هست. مورد کوین اسپیسی، یه نمونه ی کامل از هنرمندایی هست که جامعه رو ناامید میکنن. اون هم بازی خیلی خوبی داره و هم پرونده ی فساد جنسیش، با مدارک و اعترافاتش مزین شده. 
شما نمونه های خیلی کمی رو پیدا میکنید که تونسته باشن بازی های کاریزماتیکی مثل کوین اسپیسی رو از خودشون ارائه بدن و به نوعی امضای خاص رسیده باشن. شاید شبیه ترین نوعی بازی به کوین اسپیسی، بازی های کلایو اوون باشه. این دو نفر، هر دو صدای بم و کنترل شده دارن و نقش های مرموز و پیچیده رو خیلی خوب بازی میکنن و حالت نگاه سرد و نافذی دارن. توی بازیشون میشه نوعی حس تهدید رو دید که پشت ظاهر آرومشون پنهان شده اما سرنوشت این دو نفر، دقیقا بابت حواشی ای که داشتن، خیلی متفاوت رقم خورده. 
کوین اسپیسی بعد از پرونده های جنجالی و چند سال دوری از سینما، اخیرا توی پروژه های مستقل و نه چندان تو چشمی بازی کرده. 
در فیلم Peter Five Eight نقش یک قاتل با لحن سرد رو در شهری کوهستانی بازی میکنه. این فیلم نقدهای خیلی منفی ای گرفت و موفقیت خاصی نداشت و میشه تجسم کرد که صرف حضور کوین اسپیسی کافی هست که هیچ منتقدی جرات نکنه کوچکترین نقد مثبتی رو مطرح کنه.

در سال 2023، دادگاه بریتانیا کوین اسپیسی رو از چند اتهام سوءرفتار جنسی تبرئه کرد، با این حال، اعتبار عمومیش هنوز مشکل داره و خیلی از استودیوهای بزرگ فیلمسازی، حاضر نیستن باهاش همکاری کنن. 
کوین اسپیسی تا حدی به اتهاماتی که بهش نسبت داده شده اعتراف کرده و در مصاحبه ای گفت که گاهی بیش از حد دست‌زن بوده و مرزها رو رعایت نکرده. 
"گاهی بیش از حد دست‌زن بودم...کسی رو لمس میکردم، بدون اینکه بدونم اون فرد نمیخواد. بلکه میشه گفت گاهی رفتارم به گروپ کردن شباهت داشت."
با این وجود، هیچ وقت زیر بار اینکه رفتار متجاوزانه داشته نرفته و همیشه میگه که قصدش صرفا ملایمت بوده و نه تجاوز یا خشونت و گفته که در لحظه هایی، فکر میکرد داره برای یه رابطه ی عاشقانه پیش قدم میشه.
توی جوامع مسیحی، فردی که تا این سن مجرد هست رو راحت میشه با چند اتهام جنسی، منفور جلوه داد. نه اینکه کوین اسپیسی بی گناه هست، صحبت سر اینه که چطور اتهام ها تونستن به سرعت، وجهه اش رو خراب کنن. معمولا افرادی که همسر و بچه دارن، راحت تر میتونن وجهه ی اجتماعی خودشون رو ترمیم کنن. 
همونطور که قبلا بهش اشاره شد، در دادگاه های آمریکا و بریتانیا، اسپیسی در چند پرونده تبرئه شد و دادگاه ها اون رو مقصر ندونستن اما در سطح عمومی، خیلی از مردم و رسانه ها هنوز نسبت به رفتارهای گذشته اش نگرانی و انتقاد دارن. مستند هایی مثل Spacy Unmasked با شهادت چندین مرد، تصویر پیچیده تری از گذشته اش ارائه میده. 
اصطلاح گروپ کردن که در نقل قول های منصوب به اسپیسی به کار رفته به معنی لمس کردن بدن کسی به صورت ناخواسته است و اغلب با نیت جنسی انجام میشه و مخصوصا درمواقعی به کار میره که لمس کردن، بدون رضایت طرف مقابل انجام بشه. 


در خیلی از کشورها، گروپ کردن میتونه نوعی آزار جنسی محسوب بشه و در مواردی، جرم قانونی به حساب بیاد. 
اما اتهامات جنسی علیه کوین اسپیسی فقط مربوط به دست زدن نبود و درواقع مجموعه ای از ادعاهای جدی تر مطرح شد، از جمله پیش قدم شدن جنسی بدون رضایت، آزار جنسی و در یک مورد، تلاش برای رابطه ی جنسی با یک نوجوان گزارش شده.

آنتونی رپ بازیگر ادعا کرد که در سال 1986، وقتی فقط 14 سال داشته، اسپیسی در یک مهمانی سعی کرد اون رو اغوا کنه و روش دراز کشید. 
اسپیسی در دفاع از خودش گفت که همچین اتفاقی رو به یاد نمیاره ولی اگر اتفاق هم افتاده باشه، صمیمانه عذرخواهی میکنه. 
در سال های بعد، بیش از 15 نفر دیگه، ادعاهای مشابهی رو مطرح کردن که بخش قابل توجهیشون بازیگر، کارکن تئاتر و افراد مرتبط با سریال House of Cards بودن. 
هرچند کوین اسپیسی تبرعه شده اما تعداد زیاد شاکی ها و ماهیت ادعاها باعث شد اعتبار عمومیش به شدت آسیب ببینه و حتی با وجود تبرئه، خیلی از مردم و رسانه ها هنوز نسبت به رفتارهای گذشته اش نگرانی اخلاقی دارن. 
کوین اسپیسی هرگز ازدواج نکرده و در طول زندگیش، چند رابطه ی عاشقانه داشته که شاید معروف ترینشون Diana Dreyer باشه که در مراسم اسکار سال 2000 ازش تشکر کرد اما هیچ وقت به طور رسمی ازدواج نکرده و همسری نداشته. 
در سال 2017 و بعد از مطرح شدن اولین اتهام از طرف آنتونی رپ، اسپیسی اعلام کرد: در طول زندگیم، با زن ها و مردها رابطه داشتم ولی از این به بعد به عنوان یک مرد همجنسگرا زندگی میکنم. 
کوین اسپیسی در موقعیت قدرت بوده یا چون مرزهای رفتاری رو درست نمیشناخته اما نبودن همسر یا رابطه ی رسمی، هیچ وقت مجوزی برای رفتارهای بدون رضایت نیست.
اعتراف همجنسگرا بودن کوین اسپیسی در اون زمان، باعث واکنش های منفی زیادی شد چون عقیده بر این بود که اسپیسی از این اعتراف استفاده کرده تا بتونه ابزار انحرافی درست کنه و توجه ها رو از اتهام، منحرف کنه. سازمان هایی مثل GLAAD و افراد مشهوری مثل زکری کوئینتو و بیلی آیشنر این کار اسپیسی رو آسیب زننده دونستن و در ادامه، اسپیسی در دادگاه گفت: تحت فشار زیادی بودم که باید چیزی بگم... شاید حالا که اتهام رد شده، مردم اون بیانیه رو با درک بیشتری بخونن. 
یعنی قشنگ مشخصه که خواسته توجه لیبرال ها رو جلب کنه ولی کاملا الگوی رفتاریش شبیه محافظه کارای افراطی و ریاکاره که یه عمر ممکنه با همجنس های خودشون هم رابطه ی جنسی برقرار کنن ولی در عمل، حتی ساز مخالف بزنن. 
وقتی کسی در موقعیت قدرت، سال ها هویت خودش رو مخفی میکنه و بعد در لحظه ی بحران، از اون هویت به عنوان سپر استفاده میکنه، یه جور ریاکاری ساختاری شکل میگیره و عین این رفتار رو میشه در زندگی محافظه کارای افراطی هم دید.

جمع بندی
با این وجود نمیشه منکر شد که بازیش خیلی خوبه و اگر بازیگرا با یه دستمزد معمولی و برابر کار میکردن و جامعه بهشون اجازه نمیداد که از شهرتشون سواستفاده کنن تا از زیر بار گناهاشون فرار کنن. افرادی مثل کوین اسپیسی میتونستن به بازی توی هر فیلمی ادامه بدن بدون اینکه مخاطبا از دیدن فیلماشون شرمنده بشن. 
ولی الان، هر نوع توجه نشون دادنی به یک هنرمند متجاوز، بهش قدرت و ثروت بیشتری میده تا کارایی که دوست داره رو انجام بده و از زیر بار عواقبش فرار کنه و طبیعیه که وقتی یکی وجهه اش خراب میشه، هنرش هم تا جای ممکن تحریم میشه. 
 

بوم‌شناسی در سینمای معاصر آمریکا| معرفی کتاب

 

آرمان‌شهر هالیوود: بوم‌شناسی در سینمای معاصر آمریکا| معرفی کتاب

کتاب Hollywood Utopia در هماهنگی زیادی با ایدئولوژی اکولوژیسم هست که در آمریکا، محبوبیت خاص خودش رو داره و در نقاط مختلف دنیا هم میشه فعالیتشون رو به وضوح دید. 


نویسنده ی این کتاب، کوچک ترین چیزها در سینما رو بهانه کرده تا بتونه یه نسبتی بین فعالیت فیلمسازا و اکولوژی پیدا کنه. مثلا میگه که هالیوود اغلب از تصویر طبیعت برای ایجاد حس نوستالژی یا نگرانی درباره ی آینده ی محیط زیست استفاده کرده اما لزوما مثال هایی که میاره، همیشه چندان قانع کننده نیستن.

در بخشی از کتاب، درمورد تاثیر اکولوژیکی فیلم های علمی تخیلی و مفهوم طبیعت در سینمای عامه پسند صحبت کرده و میگه که ترس ها و آرزوهای انسانی، اغلب بازتاب مستقیم محیط پیرامون ما هستن که در روایت های علمی تخیلی، به شکل واضحی دیده میشن. در فرهنگ سینمایی، دو مفهوم یوتوپیا و دیستوپیا تقریبا همه جا حضور دارن و در ژانر علمی تخیلی، حضورشون پررنگ تره و طبیعت، میتونه حتی قدرتمندتر از احساسات ملی گرایانه، نشون بده که طبیعت، دست بالا رو داره و وضعیتش، روی کیفیت زندگی کل مردم دنیا تاثیر میذاره. 
توی این کتاب درمورد ایدئولوژی های سبز و قرمز و لزوم ترکیب کردنشون صحبت میشه. ایدئولوژی قرمز، اشاره به سوسیالیسم داره و ضرورت ترکیب این دو ایدئولوژی رو چیزی میدونه که در هالیوود، فقدانش احساس میشه.

سوسیالیسم معمولا روی عدالت اجتماعی، برابری اقتصادی و کنترل منابع به دست جامعه تمرکز داره درحالیکه ایدئولوژی سبز یا محیط زیست گرایی، روی حفاظت از طبیعت، توسعه ی پایدار و کاهش تاثیرات مخرب انسانی بر محیط زیست تاکید میکنه و نوعی دیوار نامرعی بین این دو هست که هنوز رودروایسی های زیادی دارن. این ترکیب، لزوما محبوبیت خاصی نداره اما به طور جداگانه، طرفدارای خاص خودشونو دارن. بخصوص درمورد سوسیالیسم، معمولا با افرادی طرفیم که به سختی ممکنه از خواسته های خودشون بخصوص موضوعی مثل تولید مثل کوتاه بیان و اهمیت زیادی به خواسته های سنتی انسان میدن، حتی اگر این خواسته ها، لزوما وجهه ی اخلاقی نداشته باشه. 
خیلی از طرفدارای سوسیالیسم به سختی از باورهای سنتی کوتاه میان چون این تفکر، اغلب روی نیازهای اجتماعی انسان ها متمرکزه نه روی الزامات محیط زیستی. بعضی از ارزش های سوسیالیستی، بیشتر به نیازهای فوری اجتماعی توجه دارن تا به پایداری بلند مدت که باعث میشه ایده های محیط زیستی، در اولویت دوم قرار بگیره.

محیط زیست گرایی روی حفظ منابع و کاهش مصرف تاکید داره اما سوسیالیسم، بیشتر روی توزیع و بهره وری از منابع تمرکز داره که بعضا باعث ایجاد تعارض میشه. 
توی این کتاب در مورد تقابل زمان خطی انسان با تکرار چرخه ای طبیعت صحبت میشه. به طور ساده، این مفهوم درمورد تفاوت اساسی بین نحوه ی تجربه ی زمان توسط انسان و چرخه های طبیعی صحبت میکنه. 
ما زندگی رو به عنوان یه مسیر پیش رونده تجربه میکنیم، جایی که گذشته پشت سر گذاشته میشه، حال در جریانه و آینده مقصدی هست که به سمتش حرکت میکنیم اما طبیعت، از نظر برخی، شامل الگوهای تکرار شونده است. فصل ها میچرخن، حیات تکامل پیدا میکنه و اکوسیستم ها در یک چرخه ی پایدار، حرکت میکنن. 
در حالیکه انسان به تغییر و پیشرفت مداوم وابسته است، طبیعت در مسیر های تکراری تکامل پیدا میکنه بدون اینکه مفهوم پیشرفت، به شکل انسانی، درونش اتفاق بیوفته. 
نویسنده عقیده داره که فیلم های علمی تخیلی، بیش از پیش این تضاد رو بررسی میکنن و تلاش دارن تا ارتباط بین زمان خطی بشری و چرخه های بی پایان طبیعت رو نشون بدن.

انتقادی که میشه نسبت به این بخش کتاب مطرح کرد اینه که طبیعت لزوما در حال چرخش نیست و این تصویر، میتونه کاملا اشتباه باشه و بعضا سینما سعی کرده ازش برای توجیه و کنار اومدن با برخی از نابهنجاری ها استفاده کنه. بحث اینه چیزی که ما آدما بهش میگیم رشد و عقیده داریم جوامع مون داره به سمتش میره، اصلا وجود خارجی نداره و گاها عقبگرد رو با رشد، اشتباه میگیریم. 
یعنی ایده ی چرخه ی طبیعت، شاید یک تصویر بیش از حد ساده سازی شده است و سینما هم اغلب اونو به عنوان یک الگوی تکرار شونده پذیرفته. خیلی از تحلیل ها میگن که طبیعت در چرخه های مشخصی حرکت میکنه اما حقیقت اینه که اکوسیستم ها دائما تحت تغییرات غیر قابل پیش بینی هستن و نه لزوما در یک الگوی بسته و تکراری. بعضی از فیلم ها این تصویر رو به کار بردن تا تغییرات اجتماعی رو به شکل یک روند اجتناب ناپذیر و طبیعی نشون بدن حتی وقتی این تغییرات، واقعا پیشرفت به حساب نمیان. 
چیزی که جوامع انسانی بهش میگن پیشرفت، همیشه به معنای بهبود واقعی نیست. گاهی حتی عقبگردهایی در لباس رشد اتفاق میوفتن و مسیر جوامع، تحت نام "مدرنیته" ، عملا ممکنه به شکست منجر بشه. 
ما دوست داریم فکر کنیم که به سمت آینده ای روشن تر حرکت میکنیم اما اگر تغییرات به یک مسیر اشتباه هدایت بشن، عملا در حال تحمیل یک عقبگرد هستیم و نه رشد واقعی.


تضاد بین یوتوپیا، ایدئولوژی و نگاه انتقادی به اکولوژی 
وقتی یه روایت اکولوژیکی بخواد به یک متا-نظریه ی جامع برای رفتار انسانی تبدیل بشه، ممکنه با تناقضات درونی خاصی رو به رو بشیم. نویسنده درمورد فیلم های علمی تخیلی ای صحبت میکنه که به جای تصویر سازی یک یوتوپیای اکولوژیکی، بیشتر روی محیط های دیستوپیایی تمرکز داره. 
نویسنده عقیده داره هرچند که نظر عالب به سمت هماهنگی با طبیعت میره ولی عقیده دارن که منابع طبیعت میتونن محدود باشن اما در بین طیف گسترده ی طرفدارای محیط زیست، توافق کمی درمورد نحوه ی رسیدن به این هدف وجود داره. 
نویسنده هشدار میده که بعضی از فیلم های هالیوودی تصویری رمانتیک از طبیعت ارائه میدن که هدفش کاهش استرس زندگی مدرن و جلب مخاطب در سطوح مختلف اجتماعیه اما این تصویر، ممکنه به سمت ساده سازی افراطی یا انحراف از واقعیت محیط زیست منجر بشه.

این کتاب میگه که هالیوود، به نحوی در حال تغییر معنای یوتوپیا هست که در سینما، مفاهیم یوتوپیایی، لزوما شکل ثابتی نداشتن. نمایش یوتوپیا اغلب به جای تحلیل انتقادی، صرفا برای جذب مخاطب و نمایش امید طراحی شده. 
جنبش های محیط زیستی به دست گروه های غالب در جوامع غربی، برای اهداف خودخواهانه ای مورد استفاده قرار میگیرن و سرمایه داری به راحتی میتونه وجدان محیط زیستی رو برای خدمت به فرهنگ مسلط تغییر بده. نمونه اش کارایی هستن که در ظاهر، مطابق با اکولوژیسم ساخته میشن اما در عمل، نوع دیگه ای از مصرف گرایی و خواسته های خودخواهانه رو ترویج میدن.


رویکرد بین رشته‌ای
نویسنده از نظریه های مختلف برای بررسی تاثیرات محیط زیستی در فیلم ها استفاده میکنه از جمله تحلیلهای پسامدرن، فمینیستی و نظریه ی سایبورگ.


چند انتقاد به محتوای کتاب
اینکه نمایی از طبیعت رو توی فیلم نشون بدن، به معنی تقدیر از طبیعت نیست. نحوه ی ارتباط بین زندگی انسان و طبیعت، بیش از پیش به مفهوم انتزاعی و شامل روابط پیچیده ای هست که نمیشه به راحتی به تصویر کشید. سینما در این مورد، لزوما گفتمان فلسفی چندانی نداره و یه ابرقهرمان که آشغالا رو از محیط زیست جمع میکنه یا حیوونا رو نجات میده، بیشتر شبیه یه محیط زیست گرای خام و مبتدیه. 
نمایش طبیعت در سینما، لزوما به معنی تقدیر از اون نیست. خیلی از فیلم ها فقط تصویری از طبیعت رو ارائه میدن بدون اینکه واقعا سراغ بررسی فلسفی یا معنای دقیق طبیعت برن.