فیلم Rosemary's Baby که در وب فارسی با عنوان بچه ی رزمری هم شناخته شده، ساخته ی رومن پولانسکی پرحاشیه است و یکی از مهم ترین کارهای کارنامه ی سینماییش به حساب میاد.

این فیلم در سال 1968 ساخته شد و اولین پروژه ی پولانسکی در آمریکا بود. پولانسکی در عین کارگردانی، فیلمنامه نویسش هم به حساب میاد و این سناریو رو براساس رمانی از آیرا لوین ساخته. 
ژانر این فیلم، ترسناک روانشناختی هست و با مفاهیمی مثل شیطان پرستی، توهم و اضطراب مادرانه در ارتباطه. داستان درمورد زن جوانی به اسم رزمری هست که در آپارتمانی قدیمی باردار میشه و کم کم به این شک میوفته که همسایه ها و حتی شوهرش درگیر یک فرقه ی شیطانی هستن و بچه ای که توی شکم داره، فرزند شیطانه. 

ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩
 

این فیلم اهمیت پیدا کرد چون یکی از اولین فیلم هایی بود که ترس رو از هیولاهای بیرونی به ذهن و بدن انسان منتقل کرد و نقد عمیقی داشت درمورد کنترل زنانه، اضطراب بارداری و قدرت های پنهان در روابط خانوادگی. همچنین در فهرست 100 فیلم هیجان انگیز تاریخ سینما، رتبه ی نهم رو به دست آورده. 
این فیلم، فقط یک سال قبل از قتل شارون تیت ساخته شد و از اونجایی که خوده شارون هم در هنگام مرگ باردار بود، باعث شد حواشی زیادی برای این فیلم ساخته بشه. 
خیلی ها این همزمانی رو تصادفی نمیدونن بلکه نوعی پیش گویی ناخودآگاه از ذهن تاریک پولانسکی تصور میشه. 


این احتمال وجود داره که خود منسون به عنوان قاتل شارون تیت، این فیلم رو دیده و قصد داشته بازسازیش کنه و یا حتی، قضیه رو به گردن پولانسکی بندازه. 
رد پای این فرضیه رو میشه در بعضی از تحلیل های فرهنگی و تاریخی هم دید. شارون تیت، قربانی فرقه ی منسون شد که کمی از یک فرقه ی شیطان پرستی نداشت. 
این هم زمانی، خیلی ها رو به فکر انداخت که شاید منسون از فیلم الهام گرفته یا حتی خواسته باشه نسخه ی واقعی و خون آلودی از این فیلم بسازه. 
بعضی از تحلیلگرا عقیده دارن که قتل شارون تیت، نوعی پاسخ یا انتقام از پولانسکی بوده به خاطر افشای نمادهای شیطان پرستی ای که در این فیلم، مورد استفاده قرار داده. 
حتی گفته شده که آنتوان لاوی، بنیان گذار کلیسای شیطان، در مراسم افتتاحیه ی فیلم شرکت کرده و این نشونه ای از ارتباط فیلم با فضای فرقه ای اون دوران هست. 
بعضیا ها عقیده دارن که انتخاب همسر پولانسکی برای قتل، میتونه نوعی اشاره ی نمادین باشه و انگار منسون قصد داشت بگه تو با فیلمت دروغ گفتی و حالا من با خون، حقیقت رو نشونت میدم، یا همچین چیزی.
درواقع این فیلم، لزوما مورد تایید شیطان پرستا قرار نگرفت و بعضی از شیطان پرستا عقیده داشتن که پولانسکی با این فیلم، چهره ی شیطان رو تحری کرده و ناگفته هاش رو لو داده یا نوعی افشاگری ناخوش آیند درمورد نمادها و آیین های شیطان پرستی داشته.

اما شاید انتقاد اصلی این بوده که روایت پولانسکی از شیطان پرستی، منفی و در تضاد با باوری هست که خود شیطان پرستا درمورد باورشون دارن. 
در این فیلم، فرقه ی شیطان پرستی به عنوان گروهی فریبکار، کنترلگر و خشونت طلب نشون داده میشه و این تصویر با روایت هایی که بعضی فرقه ها از خودشون دارن مثل آزادی فردی یا فلسفه ی     ضددینی در تضاد هست. 
بعضی از فرقه ها، شیطان رو به عنوان نماد آگاهی، شورش یا روشنگری میدونن و درنظرشون صرفا یک موجود شیطانی با فرزند ترسناک نیست. 
فیلم پولانسکی، شیطان رو به عنوان یک نیروی تاریک و تجاوزگر نشون میده که از زنی معصوم برای تولد فرزندش استفاده میکنه. 
نکته ی جالب اینه که این فیلم، به طور همزمان مورد جمله ی کاتولیک ها و شیطان پرست ها قرار گرفت و پولانسکی با این فیلم، تونست روی اعصاب خیلی ها راه بره. 
قبل از این فیلم، ترس بیشتر از موجودات بیگانه می اومد مثل هیولا، قاتل یا ارواح ولی پولانسکی ترس رو به درون بدن و ذهن منتقل کرد و شاهد عناصری مثل بارداری، توهم، خیانت و کنترل هستیم که بیش از پیش قابل درک و انسانی هستن. این تغییر، دروازه ای بود به ژانر ترس روانشناختی که بعد ها در فیلم هایی مثل قو سیاه ادامه پیدا کرد. 
رزمری نه فقط یک زن باردار بلکه نماد بدن زنانه ای هست که به دست ساختار فرقه ای کنترل میشه و فیلم، اضطراب مادرانه رو به عنوان یک تجربه ی سیاسی و فلسفی نشون میده. 
در تریلوژی آپارتمانی پولانسکی، یعنی فیلم های انزجار، بچه ی رزمری و مستاجر، آپارتمان نماد مدرنیسمیه که انسان رو از طبیعت و خودش جدا کرده و در این فیلم، آپارتمان نه فقط محل زندگی بلکه صحنه ی توطئه و زایش شیطان میشه. 
شارون تیت، همسر پولانسکی، یک سال بعد از ساخت فیلم، به دست فرقه ی منسون کشته شد و اون هم باردار بود و این همزمانی باعث شد خیلی ها فیلم رو نوعی پیش گویی ناخودآگاه بدونن. 


همونطور که سابقا گفته شد، حضور آنتوان لاوی، بنیانگذار کلیسای شیطان، در مراسم افتتاحیه ی فیلم، باعث شد شایعاتی درباره ی ارتباط فیلم با فرقه ها شکل بگیره. بعضی تحلیل گران معتقدن که قتل شارون تیت، نوعی پاسخ نمادین به افشاگری فیلم بوده. 
فکر میکنم که پولانسکی، نماد فردی از یک طبقه ی مهجور و کم طرفدار هست که به لحاظ فکری، با ایدئولوژی های غالب در هالیوود، در تضاده. نه چیزی به نفع لیبرال دموکرات ها و آزادی خواها داره و نه با عرف مسیحیت کاتولیک، ارتباط میگیره. 
پولانسکی از اروپا اومده و زخم های جنگ و تبعید رو با خودش داره و وارد هالیوودی شده که بیشتر با رویای آمریکایی و روایت های لیبرال یا مذهبی شکل گرفته. فیلم هاش نه در ستایش آزادی فردی هستن و نه در تایید خانواده ی سنتی یا ایمان مذهبی. بلکه بیشتر درگیر اضطراب، انزوا و توهم هستن. در بچه ی رزمری، زن باردار، قربانی فرقه ای میشه که حتی شوهرش هم در اون نقش داره.

رومن پولانسکی از خونواده ای یهودی تبار هست و در سال 1933 در پاریس از پدری لهستانی و مادری روس یهودی به دنیا اومد و در کودکی به همراه خانواده اش به کراکوف لهستان مهاجرت کرد. 
مادرش در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه آشویتس کشته شد و خودش تنها عضو خانواده بود که از بازداشت و تبعید یهودی ها به دست نازی ها جون سالم به در برد. این تجربه ی تلخ، تاثیر عمیقی روی جهان بینی و کارهای هنری پولانسکی گذاشت. 
بچه ی رزمری نه فقط یک فیلم ترسناک بلکه یک آیین افشاگرانه است که با ظرافت، به ساختار مذهبی، فرهنگی و اجتماعی آمریکا در دهه ی 60 طعنه میزنه. 
درظاهر، فیلم در مورد شیطان پرستی هست اما در لایه ی زیرین، نقدی هست بر مسیحیت نهادی و تصویر سنتی از نجات و معصومیت. به جای تولد مسیح، شاهد تولد فرزند شیطان هستیم و این وارونگی، طعنه ای هست به روایت های مقدس و مفهوم نجات از طریق مادر. در پایان، رزمری نه مقاومت میکنه، نه فرار، بلکه با عشق، به فرزند شیطانیش نگاه میکنه. این لحظه، در تضاد کامل با پایان بندی های مذهبی هست که معمولا با پیروزی خیر همراهه. 
همسایه ها که ظاهرا مهربون و مومن هستن، درواقع اعضای فرقه ای شیطانی به حساب میان و این تصویر، نقدی هست بر نهادهای مذهبی که ممکنه پشت ظاهر اخلاقی، قدرتی پنهان و کنترلگر داشته باشن. 
پولانسکی به عنوان یک مهاجر اروپایی، با نگاهی بیرونی به آمریکا نگاه میکنه و این نگاه، پر از تردید و افشاگری هست. محل فیلمبرداری فیلم، یعنی آپارتمان داکوتا، ساختمانی نمادین در نیویورک بود که بعد ها جان لنون هم در اون کشته شد. این فضا، نماد مدرنیته ی آمریکایی هست که در دل خودش توطئه و انزوا رو پنهان کرده. همه ی نهادهای اعتماد عمومی در فرهنگ آمریکایی، مثل پزشک، شوهر و همسایه ها در این فیلم به ابزار کنترل و خیانت تبدیل میشن. حتی شوهر رزمری، برای موفقیت شغلی، همسرش رو قربانی میکنه. خانواده ی امریکایی که معمولا نماد امنیت و عشق نشون داده میشه، در اینجا به صحنه ی معامله با شیطان تبدیل میشه. 
فیلم پر از نمادهای پنهان هست که به نوعی افشاگری درباره ی فرقه ها، قدرت های پنهان و ساختارهای کنترل گره. کتاب های شیطان پرستی، کمد جا به جا شده، داروهای مشکوک، نشونه هایی از نفوذ فرقه در زندگی روزمره هستن. 
چیزی که جالبه اینه که چقدر حادثه اطراف پولانسکی قدم میزنه. جان لنون دقیقا توی همون آپارتمان میمیره. درواقع پولانسکی پتانسیل اینو داره که برای خودش یه فرقه راه راه بندازه. 
بچه ی رزمری با وجود جایگاه اسطوره ای در تاریخ سینما، همیشه در مرز ستایش و انتقاد قرار گرفته و اتهام ضد مذهبی بودن، همیشه بهش نسبت داده میشه. بعضی از منتقدهای مذهبی، بخصوص از جامعه ی کاتولیک، فیلم رو نوعی پرده دری علیه ایمان دونستن. 
روایت تولد فرزند شیطان، وارونه سازی نمادین از تولد مسیح تلقی شد و به عنوان توهین به باورهای مقدس تعبیر شد. 
تصویر منفی از شیطان پرستی، همونطور که پیش از این گفته شد، چندان مورد تایید قرار نگرفت و برخی فرقه های شیطان پرستی، شیطان رو نماد مثبتی میدونن و علاقه ای به تصویر تاریکی که پولانسکی نشون داده ندارن. 
بعضی از منتقدها عقیده دارن که فیلم به خاطر پیچیدگی روان شناختی و نمادگرایی، دچار برداشت های سطحی شده و مخاطب عام، بیشتر به جنبه های ترسناک توجه کرده تا لایه های فلسفی و اجتماعی و این باعث شد که فیلم، به جای درست کردن نوعی گفت و گوی عمیق، گاهی صرفا به عنوان یک فیلم شیطانی شناخته بشه. 
در نقدهای فلسفی، بعضی ها پولانسکی رو متهم کردن به بدبینی افراطی نسبت به زندگی مدرن و آپارتمانی و آپارتمان درون فیلم، نه فقط محل زندگی بلکه نماد انزوا، توطئه و بیماری روانی هست و این نگاه از نظر بعضی منتقدها، مغرضانه و تاریک اندیشانه است.

در سنت های مذهبی، ایمان معمولا با مقاومت، فداکاری و پرهیز از لذت تعریف میشه اما پولانسکی، با جسارت، لحظه ای رو تصویر میکنه که فرد مومن، از مقاومت خسته شده و در آغوش تاریکی، نوعی تسلیم عاشقانه رو تجربه میکنه. این تسلیم، نه از جنس بی اعتقادی بلکه از جنس پذیرش واقعیتی هست که نمی تونه تغییرش بده. 
فیلم با وضوحی بی پروا، لحظه هایی رو نشون میده که معمولا در روایت های مذهبی، سانسور میشن و این بی شرمی، نه لزوما برای تحریک بلکه برای افشا کردن لایه های پنهان ایمان به کار میره.

سرنوشت میا فارو
بازیگر نقش رزمری در این فیلم، میا فارو هست که چهره ی معصوم و صدای لرزانش، به نوعی امضای کارش به حساب میاد و تونست حس اضطراب و تسلیم رو در فیلم مجسم کنه. در زمان تحریر این مطلب، این بازیگر هنوز شنده است و در کنار بازیگری، فعالیت های اجتماعی و بشردوستانه ی زیادی هم داشته. 
بعد از بچه ی رزمری، فارو در فیلم های زیادی بازی کرد از جمله کارهای وودی آلن و زندگی شخصیش هم حواشی ای مرتبط با فرانک سیناترا و وودی آلن داشته. 
فارو خودش بعدها گفت که تجربه ی بازی در بچه ی رزمری، از نظر روانی براش بسیار سنگین بوده و تا مدت ها کابوس های مرتبط با فیلم رو تجربه میکرده. 
در سال 1992، دختر خوانده ی وودی آلن و میا فارو، یعنی دیلن فارو، ادعا کرد که آلن در کودکی اونو مورد آزار جنسی قرار داده و این ادعا در بحبوحه ی جدایی آلن و فارو مطرح شد یعنی یمانی که فارو فهمیده بود آلن با دختر خوانده ی دیگه اش یعنی سون یی پریوین رابطه داشته که بعدها همسر آلن شد. 
پرونده ی قضایی هم هیچ وقت به محکومیت رسمی ختم نشد اما این ماجرا هنوز سایه ی سنگینی روی اعتبار آلن انداخته و دیلن فارو بارها در بزرگسالی، این ادعا رو تکرار کرده درحالیکه آلن همیشه اون رو رد کرده و بعضی از اعضای خانواده هم روایت های متفاوتی ارائه دادن.

جمع بندی
داستان این فیلم، درنظرم نوعی تسلیم شدن که هر فرد مومنی در ناخودآگاهش، ممکنه گاها بهش فکر کنه رو ترتیب اثر داده. نبرد برای پاک موندن و با گذشت و فداکاری نشون دادن و دست شستن از لذت ها، یک روی سکه ی ایمان و وفاداریه. پولانسکی با این فیلم، اون روی سکه ای که همیشه پنهان میمونه رو با وضوح و بی شرمی زیادی نمایش داده.